کیش مهر

مکتب عشق

كريمي، اصغر. "سي‌سخت (ده بزرگ)". دوره 11، ش 121 (آبان 51): 79-92،‌تصوير، طرح.

 

خلاصه:موقعيت جغرافيائي و وضعيت طبيعي محل، وجه تسميه نام "سي‌سخت"، جمعيت، نحوه مالكيت و وضع كشاورزي،‌شرحي بر ابزار كار كشاورزي محلي، دامداري،‌وضع پوشاك زنان و مرد و زينت‌آلات، تقسيم كاردراين روستا، نان‌پزي، شرحي بر افزارنان پزي.

سي سخت*  (ده بزرگ)

نوشته: اصغر كريمي   از انتشارات اداره فرهنگ عامه

زمان بررسي سال 1349

 

منطقه كهكيلويه و بويراحمد در جنوب غربي ايران قرار گرفته و عشايري بنامهاي بهمئي، طيبي، دشمن زياري، بايوئي، چرام وبويراحمد را در خود جاي داده است. شمال اين منطقه را بختياري گرفته و مشرقش را قشقائي، در جنوبش طوايف ممسني هستند و در مشرقش شهرهاي را مهر مزوبهبهان. برحسب تقسيمات سياسي كشور اين منطفه فرمانداريكل محسوب شده و مركزش شهر تازه بنيان گذاشتة «ياسوج» است كه در حد آخرين قسمت شرقي بويراحمد عليا واقع شده است. راه ورود به ياسوج در شاهراه بهبهان به كازرون از دوراهي «باغ ميدان» جدا مي‌شود كه جاده‌ايست شوسه و از مناطق كوهستاني مي‌گذرد تا به ياسوج برسد. طول اين راه از دوراهي باغ ميدان تا ياسوج 75 كيلومتر است.      

منطقه سي‌سخت در مشرق منطقه بويراحمد سفلي واقع شده دهستاني از بخش «دووهان» كه تعداد دوازده ده بنامهاي «ده بزرگ» ، «قلعه» ، «عباس‌آباد» ، «حسين‌آباد» ، «علي‌آباد» ، «اقبال‌آباد» ، «ده‌نو» ، «سرمور» ، «كوخدان» ، «بياره» ، «اميرآباد» و «حسن‌آباد» را دربر مي‌گيرد و بزرگترين آبادي‌اش «ده‌بزرگ» نام دارد كه بيشتر بنام سي‌سخت مي‌نامندش و در حدود 36 كيلومتري شمال غربي ياسوج در منطقه كوهستاني واقع شده است. قسمت شمالي آنرا كوهستان دنا سرتاسر پوشانده و مرز طبيعي اين قسمت با شهرهاي سميرم و شهرضا است و بلندترين قله اين كوهستان قله «دنا» با 4400 متر ارتفاع دركنار سي‌سخت واقع شده و تنها راه ارتباطي سي‌سخت با شهرضا و سميرم از گردنه بيژن نزديك قله دنا با 4200 متر ارتفاع مي‌گذرد.      

آب‌وهواي سي‌سخت تحت تأثير كوهستان دنا سردسيري است و قسمتي از پائيز و سرتاسر زمستان از برف پوشيده است. و همين امر موجب پر آبي منطقه‌ي سي‌سخت است. و جويبارها و چشمه‌سارهاي دائمي از مناطق برفي سرازير شده و منطقه را سيراب مي‌سازد. بزرگترين و پرآب‌ترين چشمه‌اش چشمه «بشو = Bocu» يا چشمه ميشي است كه در پائين گردنه بيژن قرار گرفته وآب آن زمينهاي زراعي به بزرگ سي‌سخت را آبياري مي‌كند.      

دره بزرگ سي‌‌سخت (براي راحتي كلام چون محليها هم آنرا سي‌سخت مي‌نامند لذا ازاين پس دراين مقال من هم بهمان نام سي‌سخت مينمامم) در حدود دوهزاروهفتصد نفر جمعيت دارد كه همة آنها مسلمان و شيعه جعفري هستند و همة آنها به گويش لري صحبت مي‌كنند. سي‌سختيها براي وجه تسميه نام سي‌سخت روايتي دارند و ازنظر اينكه تاريخ منطقه‌اشان را به نوعي به تاريخ قديم ايران و سلسلة كيانيان پيوند مي‌دهند جالب توجه است. سي‌سختيها دراين باره چنين مي‌گويد:      

«در زمانهاي قديم، روزي از روزها، كيخسرو با عده‌اي از سپاهانش به اين منطقه مي‌آيند. نزديك ياسوج كنوني چسبيده به ده «خلف‌آباد» كه مي‌رسند كيخسرو زارعي را مي‌بيند كه به تنهائي مشغول درو كردن حاصل زميني بزرگ است. كيخسرو به سپاهيان دستور مي‌دهد براي اينكه كمكي به زارع شده باشد، هركس مشتي از گندم را بچيند و در گوشه‌اي خرمن كند. درعرض چند ثانيه تمام زمين خالي از محصول مي‌شود و خرمني از گندم درو شده بوجود مي‌آيد. زارع خوشنود مي‌شود. كيخسرو از زارع مي‌پرسد كه خوب پيرمرد! كدام بهتر است؟ يكنفر كار كند و همه بخورند؟ همه كار كنند يكنفر بخورد؟ يا اينكه همه كار كنند و همه بخورند. زارع كه از نتيجه كار كيخسرو راضي بود در جواب مي‌گويد، همه كار كنند و حاصلش به يكنفر برسد. كيخسرو ازاين جواب برانگيخته ميشود و به سپاهيان دستور ميدهدكه هركس توبره‌اي خال روي خرمن حاصل بريزند. به اين ترتيب تل بزرگي بوجود مي‌آيد كه اكنون به «تل خسرو» معروف است. و درهمين محل لهراسب را به چانشيني خود انتخاب مي‌كند و به همراهان مي‌گويد كه تقدير چنين است كه از شما جدا شوم وبدنبال سرنوشت خود بروم. بيژن يكي از پهلوانان نامي همراه كيخسرو به بيست ونه نفر ديگر نمي‌خواهند ازاو جدا باشند. بدنبالش مي‌روند كه اورا بيابند. به چشمه بشو كه مي‌رسند هنوز خبري از كيخسرو نيافته‌اند. دراين چشمه سروتن مي‌شوند و بازهم بدنبالش مي‌گردند و درهمين محل ازبين مي‌روند. ازآن زمان آن گردنه را بيژن ناميده‌اند ويان منطقه كه سي نفر از سخت‌ترين دليران آن زمان را در خود جاي داده است بنام سي‌سخت معروف شده است.»      

بهرحال،‌اين دوهزاروهفتصدنفر جمعيت درخانه‌هائي زندگي مي‌كنند كه از خشت و گل بصورت دوطبقه ساخته شده است. درطبقه زيرين احشام جاي دارند و درطبقه بالائي مردم زندگي مي‌كنند. سقف خانه‌ها صاف و تيرپوش و گل‌اندود است و چو سي‌سخت در منطقه كوهستاني است اين ده‌نماي پلكاني دارد و بام هرخانه‌اي بمنزله حياط خانه ديگر است. خانه با حياط مخصور در سي‌سخت كم ديده مي‌شود. معابرشان كوچه‌هاي تنگ است كه معمولأ براي استفاده بيشتر ازفضا، روي بعضي از آنها راهم پوشانده و اطاقهائي براي زندگي ساخته‌اند. خانه‌هاي اين ده بقدر اكان فشرده و درهم ساخته شده است و درحال حاضر گنجايش جمعيت موجود را ندارد و سي‌سختيها طرحي دارند كه در شمال شرقي ده منطقه‌اي را براي ساختمان در نظر بگيرند وهركس كه مايل باشد در آنجا اقدام به ساختن خانه‌اي بزرگتر كند.      

آب آشاميدني ده بوسيله لوله‌كشي تأمين مي‌شود. منبع آن درشمال ده بروي چشمه «كمرچاكسه = Kamar cakesa ساخته شده و لوله‌هاي چهاراينچي اين آب را به ده ميرساند و در كوچه‌ها و معابر شيرهائي گذاشته‌اند كه مردم سي‌سخت ازآن استفاده مي‌كنند.      

اينطور كه سي‌سختيها مي‌گفتند، سي‌سخت بيش از نود سال ندارد و قبلأ سي‌سختيها دردهي بنام «پيشه‌ور» كه سر راه ياسوج يه سي‌سخت در حدود پنج كيلومتري سي‌سخت كنوني است مي‌نشستند. آبا واجدادشان هفتادودونفر بوده‌اند كه باين منطقه آمده‌اند و زمينهاي قابل زراعت سي‌سخت را كه مي‌شد آب را برآن سوار كرد به هفتادودوقسمت مساوي بين خود تقسيم كرده‌اند كه هرقسمت را خودشان يك «حبه habe» مي‌نامند. درحال حاضر آن تقسيمات هفتادوحبه‌اي مساوي ديگر وجود ندارد ودوعامل به شرح زير از اين حبه‌ها كسر يا به آنها افزود است:‌      

1- بعدازاينكه تعداد جمعيت زياد شد، تعدادي از مردم، زمينهاي ديگري كه دردوروبر سي‌سخت بود و قابل كشت؛ و مي‌شد آب به روي آن سوار كرد، علامت گذاري نموده و سالها روي آن زحمت كشيده و قابل كشتش نموده‌اند. بدين ترتيب اين زمينها را به زمينهاي خود افزوده وآنها را زمين خاصه مي‌گويند يعني خصوصي،‌بعضيها مي‌گفتند كه چون اين زمين‌ها خاصه است به اين هفتادودوحبه ارتباطي ندارد.      

2- درآن زمان كه اختيار زمينهاي مزروعي مطلقأ دست خودشان نبود و كدخداها و خوانين دراين سرزمين حكومت مي‌كردند، مواردي پيش مي‌آمده كه كدخدا مقداري ازيك حبه زمين را مي‌گرفته و بديگري مي‌بخشيده. بدين ترتيب به مقدار يك حبه افزود شده واز مقدار حبه ديگر كسر گرديده است.      

چون زمين ملك شخصي افراد بوده، اين زمينها بين پسران هركس تقسيم شده است و كسي كه مثلأ چهارپسر داشته يك حبه زمين به چهارقسمت برابر بين پسران تقسيم شده و آن پسران صاحب پسراني ديگر شده‌اند و طي دو يا سه نسل كه از تاريخ سي‌سخت مي‌گذرد بعضي از حبه‌ها به تصاعد تقسيم شده و درحال حاظر هركس فقط يك تكه زمين كوچك دارد ولي هستند كساني كه بدليل يگانه فرزند پسر بودن هنوز همان يك حبه قديم را دارند و روي آن كار مي‌كنند. در سي‌سخت زمينها بصورت «آيش» كاشته مي‌شود كه خودشان «كشمون Kecmun» مي‌نامند. بطور تقريبي هميشه نيمي از زمينها كشت نمي‌شود و براي سال ديگر مي‌ماند. پس بااين حساب مقدار بازده محصول سالانه هميشه باندازه يك كشمون يعني از نصف زمين است.      

از آنجا كه درآمد حاصل از كشاورزي كفاف معاششان را نمي‌دهد ازراههاي زير نيز براي تأمين معاش استفاده ميشود:      

1- دامدري    

2- كشاورزي ديم     

3- باغداري (اختصاص دادن يك يا دومن زمين براي باغ انگور)      

4- پيله‌ور (كالائي را تهيه مي‌كنند و براي فروش به مناطق ايلي مي‌برند ونقدواقساط يا بطور پاياپاي با فرآورده‌هاي دامي و كشاورزي معاوضه مي‌كنند.)      

5- مسافرت‌هاي فصلي به شهر و بنادر جنوب ايران براي يافتن كار.      

6- پيشه‌هاي فرعي در داخل ده از قبيل نجاري، بنائي،‌دكانداري.      

سي‌سختيها مي‌گفتند كه قبلأ از چگونگي كار كشاورزي ديم هيچ اطلاعي نداشتند. يكي دونفر از سي‌سختيها مقداري از بذر خود را به خطر مي‌اندازند و دريكي از زمينهاي دوروبر سي‌سخت آنرا با شخم وارد زمين مي‌كنند و در تابستان سال بعد نتيجه‌اي مناسب ازآن مي‌گيرند بدين ترتيب هركدام از سي‌سختيها مقداري از زمينهاي باير اطراف را علامت گذاري نموده وآنرا تبديل به زمين زراعتي كرده‌اند و چون زحمتش هم نسبت به زمين آبي خيلي كمرت است ازآن راضي هستند. هرچند كه پاره‌اي از سالها اتفاق مي‌افتد كه حتي بذر كاشته شده را هم درو نمي‌كنند ولي معمولأ تحمي ده تخم از زمين ديم برميدارند. محصول ديمي‌شان هم زودتر از آبي عمل مي‌آيد. با وجود اينكه مقدار زمين زراعتي در سي‌سخت كم است همانطور كه گفتم آنها مجبورند براي پر قوت شدن زمين، زمينهايشان را آيش كنند كه خودشان كشمون مي‌نامند. زمين ديمي بعداز يك شخم بمدت يكسال بحال خود رها ميشود كه آفتار تند تابستان قوتي به آن بدهد ولي در زمينهاي آبي صيفي‌كاري مي‌كنند كه هم نيروئي به زمين ميدهد و هم كمك درآمدي است براي آنها.      

صيفي كاري‌شان بيشتر چغندر قند، سيب زميني پياز و شبدر است. چغندركاري از سال 1342 كه كارخانه قند ياسوج تأسيس شده متداول شده است. خودشان مي‌گفتند كه: «قبلأ هيچگونه آشنائي با چغندر و چغندركاري نداشته‌ايم و فقط چغندرقرمز را مي‌شناختيم كه تخمش مخلوط با تخم پياز بطور اتفاقي در زمين مي‌افتاد و سبز مي‌شد و بمصرف خوراكي ميرسيد». ولي ازاين سال متخصصين چغندركاري نحوة كشت چغندر قند را به سي‌سختيها آموختند و محصول سالانه‌شان را همين كارخانه قند خريداري مي‌كند و درحال حاضر ساليانه در حدود صدوپنجاه تن چغندر قند به كارخانه مي‌فروشند و سال به سال هم روبه تزايد است تا جائيكه جاي كشت ذرت را گرفته است.      

زمينهاي زراعي سي‌سخت از قديم به 9 «بنك = Benak» تقسيم شده و هربنك هفت من تخم‌افكن است. اين زمينها از دو جدول بالائي و پائيني آب ميخورد كه هردو از آب چشمه بشو كه در حدود دوسنگ(1) آب دارد بوسيله مردم جدا شده است. يكي زمينهاي بالاي آبادي را آبياري مي‌كند و دومي زمينهاي زير آبادي را. جدول ديگري هم دارند كه از مجموع مقداري از آب كوه گل و باقيمانده آب چشمه بشو گرفته مي‌شود كه طبق قرارداد به دهات حسين‌آباد و عباس‌آباد و قلعه و ده‌بزرگ مي‌رود. سي‌سختيها هرساله جدولها را با نظارت 9 نفر «سربنك = Sarbenak» و با شركت 8 نفر از هربنك در هر روز، لاروبي مي‌كنند. يعني روزي 27 نفر براي لاروبي اين جدولها كار مي‌كنند.      

درنظام كشاورزي، تعاون بين آنهائيكه زمين زراعيشان كم است يا آنها كه زمين زراعيشان زياد است و به تنهائي قادر به كشت زمين نيستند به صورتهاي زير وجود دارد:‌      

1- يكي از روستائيان يك قطعه زمين را از كسي مي‌گيرد. بذر و آب وگاوكاري همه از خودش است و كار روي زمين را هم بطور كلي خودش انجام ميدهد. محصول كه برداشته شد آنرا به سه قسمت مساوي تقسيم مي‌كند، يك قسمتش را به صاحب زمين مي‌دهد و دو قسمتش را خودش برميدارد.     

2- يكي از روستائيان قطعه زميني در اختيار روستائي ديگر مي‌گذارد. بقيه كارها و وسائل كشاورزي به تساوي بين آنها تقسيم مي‌شود وهنگام برداشتن محصول به هركدام½ آن ميرسد.            

قبلأ نحوة ديگري هم مرسوم بوده كه الان نيست. بدين طريق كه همة‌وسائل توليد وزمين از صاحب زمين و كار از برزگر مي‌شده و در هنگام برداشت محصول ½  آن به برزگر مي‌رسيده است. كارگري روي زمين هم مرسوم است و كارگر از طلوع تا غروب آفتاب براي صاحب زمين كار مي‌كند و روزانه مزد مي‌گيرد كه اگر خرجش به عهده صاحب زمين باشد معمولأ بيست ريال آن كم مي‌شود. غذائي كه درضمن كار خورده مي‌شود معمولأ‌نان و ذوغ و نان و ماست است.      

شخم‌زمينها چه آبي و چه ديمي از اول بهار شروع مي‌شود. همان موقعيكه زمينها مرطوب است و معمولأ تا آخربهار طول مي‌كشد. زمان بذرپاشي اول پائيز است. يا خشكه‌كاري مي‌كنند و يا نم كاري. بدين ترتيب، يا اينكه گندم را در زمين خشك مي‌افشانند و يك شخم مي‌زنند و آب رويش مي‌بندند و يا اينكه آب روي زمين مي‌بندند كمي كه مرطوب شد بذر مي‌افشانند. در هردوحال روي تخم را با كشيدن تنه درختي كه خودشان آنرا «تاله‌مال = tale mal» مي‌گويند (ومعمولأ با دست مي‌كشند) مي‌پوشانند كه درحكم كشيدن ماله است. زمين ديمي به حال خود مي‌ماند ولي زمين آبي را دربهار پنج نوبت به فاصله‌هاي چهارده روز يكمرتبه آب ميدهند. پانزده روز بعداز آخرين آب موقع دروي آن ميرسد. محصول زمينهاي ديمي يكماه زودتر ميرسد و بعداز دروي زمينهاي ديمي به دروي زمينهاي آبي مي‌پردازند. درو كردنشان باداس است و شخم زمينهاشان با خيش و گاو. فقط زمينهاي چغندركاري را با تراكتور شخم مي‌زنند. خرمن را اگر كم باشد با گرداندن چهارپايان بروي آن با فشارسم آنها مي‌كوبند و اگر زياد باشد بوسيله «برجي = barji» كه به گاو مي‌بندند و روي خرمن مي‌چرخانند. اين برجي پره‌هاي آهني دارد كه با گردش روي خرمن هم كاه را خرد مي‌كند و هم گندم را از پوسته‌اش جدا مي‌سازد. در زمينهاي آبي درو شده در پائيز همان سال شبدر مي‌كارند كه علوفه دامشان در زمستان است.      

زمينهاي زراعيشان را بصورت من بذرافكن حساب مي‌كنند كه مثلأ فلاني ده من زمين دارد. هرمن زمين برابر است با زمني كه توي آن يك من برابر چهارونيم كيلو بذر افشانده شود و مساحت اين زمين تقريبأ به عرض و طول بيست قدم در بيست قدم و يا ده متر در ده متر برابر صد متر مربع است.

ابزار كشاورزي      

«خيش = Xic» (طرح شمار1)      

وسيله خشم زمين است كه با نيروي دوگاونر به حركت درمي‌آيد. «لپك» و «پاسل» آن در زمين فرو مي‌رود و روي زمين را شيار مي‌اندازند. براي اينكه شيار زمين عميق‌تر شود، «ورك» را كمي بلندتر مي‌گيرند. اين خيش به وسيله «همه‌كش» و «جر» به ميان «جي» مي‌افتد. تمام قطعات خيش ازچوب است و بدست خود اهالي ساخته مي‌شود غير از «لپك» كه آهني است.      

«جي = Ji » (طرح شماره2)      

چوب بلندي است كه به گردن دوگاو مي‌افتد و هردو تا از «لري»ها به گردن يكي از گاوها با «بندلري» بسته مي‌شود و «خيش» را كه با «جر» به آن وصل است بدنبال خود مي‌كشد.     

«برجي = Barji » (طرح شماره3)      

با يك چوب بلند به «جي» كه به گردن دو گاو بسته است متصل مي‌شود وبا نيروي محركه دوگاو روي خرمن مي‌گردد. يكي از روستائيان نيز بروي آن مي‌نشيند تا سنگين‌تر شود و هم‌اينكه گاوها را هدايت كند. با گردش «برجي» درروي خرمن كاه خرد مي‌شود و گندم از پوسته‌اش درمي‌آيد. همه قسمتهاي آن از چوب ساخته شده و فقط تيغه‌هاي آن آهني است.      

«اوسه = O-sa » (طرح شماره4)      

براي باددادن گندم خرد شده بكار ميرود ومعمولأ پنج شاخه است. همه قسمتهاي آن از چوب ساخته شده و قطعات آن بوسيله تسمه‌هاي چرمين بهم وصل شده است.

«بيز = Biza »

همانند غربال است و براي غربال كردن گندم بكار ميرود.

«داس = Das » (طرح شماره5)

دونوع داس دارند. يكي داس علف‌بر كه لبة آن اره مانند است و انحناي دايرة آن كمتر است و ديگري داس غله‌بر كه لبه آن صاف و تيز

است و براي درو كردن غله بكار ميرود، دسته آنها چوبي و خودشان آهني هستند.

«رو = Ro »

محفظه‌ايست كه با طنابهاي موئين مانند تور بافته شده و براي حمل خوشه‌هاي گندم درو شده به جاي خرمن بكار ميرود.

«هور = hur »

كيسه‌هاي بزرگي كه خودشان مي‌بافند و براي حمل گندم بكار ميرود. دوتا ازاين هورهاي پراز گندم را بار يك الاغ مي‌كنند.

«شله = cala »

مثل خرجين دوطرفه‌است ولي خيلي بزرگتر ازآن و براي حمل كاه بكار ميرود.

بيلكون = Bilekun » (طرح شماره6)

براي درآوردن پيازاز زمين، براي كنگر چيدن و براي كندن پاي بيد مورد استفاده قرار مي‌گيرد، دسته‌اش چوبي و خودش آهني است.

«كلند = Kelend »

كار كلنگ را انجام ميدهد و براي كندن گل و خاك است.

توضيح مربوط به عكس 2: پشم ريسي ـ چگونگي بستن دسمال دراين تصوير ديده ميشود

توضيح مربوط به عكس 1: « هور » بافي

دامداري

يكي ديگر از راههائي كه براي جبران كمبود درآمد درامر كشاورزي در ده بوجود آمد، دامداري بود. سي‌سختيها مي‌گفتند كه در پانزده يا بيست سال پيش، تمام ده يك گله گوسفند داشت و يك چوپان بدنبالش و تمام ده يك گله گاو داشت و يكنفر گاوچران.

ولي در طي سالهاي اخير روز بروز بر تعداد دامهاي مردم ده افزوده شده و در حال حاضر هستند خانوارهائي كه افزون از صد رأس گوسفند و بز دارند و اساس زندگي اقتصاديشان برمبناي دام استوارشده وكشاورزي از نقطه نظر توليدي وانتفاعي در درجه دوم اهميت قرار گرفته است.

درده سي‌سخت شايد بتوان گفت كه كشاورزي فقط براي تأمين نان خانواده است و دامدري گرداننده چرخ زندگي و تأمين ساير احتياجات خانواده.

همين نظام دامداري درده باعث شده است كه صدي نود مردم آبادي درطي سال چندماه ازآن را در كوچ‌هاي كوتاه مسير در مراتع اطراف ده براي تعليف دام بگذرانند وهرچند خانواري دور يكديگر در زير خانه‌هائي كه از چوب و شاخه‌هاي درختان ساخته مي‌شود ـ كه «كپر» مي‌نامندشان ـ نوعي تعاون اقتصادي در دامداري بوجود آورند و با تكيه به اين تعاون زندگي كنند.

دراين واحد اجتماعي ـ اقتصادي، دام دريك مجموعه واحد جمع مي‌شود و برمبناي مقرراتي كه توضيح خواهم داد حفظ و نگهداري گله به نوبت با افراد اين جامعه كوچك است. مراتع و چشمه‌سارها متعلق به كليه افراد بوده است و هركدام از روستائيان دامدار حق چراندن گله خود را درتمام مراتع اطراف ده دارند.      

توضيح مربوط به عكس 1: لباس زنهاي سي‌سخت

درآخرين ماه زمستان، روستائيان دامدار كم‌كم عزم كوچ مي‌كنند و تاآخر زمستان همه به مناطق «دشتك»، «اشكفت هوائي» و «محمدصادقي» مي‌روند. درآنجا هم خانه‌هاي خشت و گلي ساخته‌اند. دامها كه به اين مناطق منتقل شدند، كم‌كم فصل شخم زمينها فرا ميرسد و مردان به روي زمينها مي‌روند. مهمترين عواملي كه باعث مي‌شود دام را زودتر به اين مناتطق منتقل كنند يكي اينكه آذوقه زمستاني دامها تمام مي‌شود دوم اينكه مراتع اين تقاط زودتر سبز مي‌شود و ديگر اينكه در موقع شخم و ديگر كارهاي كشاورزي، دام دست وپاگيرشان نباشد. نگهداري دام به عهده ساير افراد خانواري است كه در آنجا ميمانند. تا هفتاد روز از بهار رفته روستائيان دامدار دراين مناطق هستند و وقتي كه هوا ازبارش افتاد و مراتع ديگر آماده براي تعليف دامها شد به مناطق «تنگ كلنجه» ، «چشمه سياه» ، «توف»، «چشمه تاگي» ، «تنگ هرا» ، «دين رود» ، «دره نادري» ،  «بليو» ، «سيلاري» و «جوزا» ميروند.

در محل‌هاي دره نادري و بليو و سيلاري ساختمانهائي دارند و هميشه چندتني از سي‌سختيها درآنجا ساكنند ولي در بقيه جاها خانه‌هاي كپري درست مي‌كنند. دراين مناطق است كه حداقل پنج خانوار و حداكثر ده خانوار كپرهاي خود را در يكجا و دريك محوطه مي‌زنند و بصورت گروههاي كوچك، دامداري مي‌كنند دراين واحد دامداري،‌گله را هرروز يكي از خانوارها به چرا مي‌برد. البته براساس مقرراتي كه تعيين كرده‌اند. يعني اگر يكنفر 5 گوسفند داشته باشد يكروز و اگر ده تا داشته باشد دو روز گله را مي‌چرانند. وهر خانوار به تعداد يك گاو يك روز و دو گاو دوروز. بره‌ها و بزغاله‌ها را يكي از كودكان از اول تا آخر مي‌چراند و از تحفه‌هاي ديگران برخوردار ميشود مثل كفش وپيراهن و ازاين قبيل. اگر گاو يا گوسفندي گم شود همه خانوارها دنبال آن مي‌گردند و حتي‌الامكان سعي مي‌كنند كه بيابندش ولي اگر پيدا نشد خسارت به صاحب دام خورده است و ديگران خسارتي متقبل نمي‌شوند. راين واحد اجتماعي همه كمك يكديگر هستند و تمام كارها را به اتفاق انجام ميدهند. از فرآورده‌هاي دامي براي خوراك روزانه بهم ميدهند و هرچيزي كه از سي‌سخت برسد بالنسبه تقسيم ميكنند. درنيمه ماه سوم بهار بطرف «كوه گل» كه بهترين مرتع اين حدود است ميروند و پائيز به سي‌سخت باز ميگردند.  

توضيح مربوط به عكس 2: « دلگ = dalg »

فرآورده‌هاي دامي عبارتند از شير، ماست،‌كره، دوغ،‌پشم و كشك كه بيشتر پشم و كشك وروغن به شهرضا فروخته مي‌شود. يا اينكه پيله‌ورها و دكاندارهاي شهرضائي سر موقع مي‌آيند و مي‌خرند و مي‌برند. پشم ميش‌ها را سالي يكباره مي‌چينند و آنهم درفصل بهار. ابزارپشم‌چيني آنها «چره = Cera » است (طرح شماره7) و هر گوسفند بطور متفاوت ازيك تا دوكيلو پشم مي‌دهد كه زنهاي سي‌سختي آنرا مي‌ريسند و مي‌تابند و بيشتر به صورت نخ‌هاي تابيده شده به بازار عرضه مي‌شود.

دامها نه ماه ازسال را از علوفه مراتع استفاده مي‌كنند و سه ماه علوفه دستي به آنها داده مي‌شود. علوفه زمستاني دامها كاه، جاشير و شبدر است كه باهم مي‌آميزند و روزي سه مرتبه صبح و ظهر وعصر در آغلها مي‌ريزند. جاشير در منطقه فراوان است و هركس زميني براي خود دارد و جاشيرش را مي‌چيند و براي زمستان ذخيره مي‌كند. شبدر را در زمينهائي كه آن سال گندم كشت نمي‌شود مي‌كارند و براي زمستان نگه ميدارند. كاه گندم نيز به آنها افزوده مي‌شود. روزي دومرتبه نيز به دامها آب ميدهند. كار زمستاني مردها بيشتر همين است. صبح و شب رسيدگي به دامها،‌آوردن هيزم از كوه و شكستن آن و پارو كردن برف پشت‌بامها. همين.  

توضيح مربوط به عكس1: تازه عروس در سي‌سخت

فرآورده‌هاي دامي عبارتند از شير، ماست،‌كره، دوغ،‌پشم و كشك كه بيشتر پشم و كشك وروغن به شهرضا فروخته مي‌شود. يا اينكه پيله‌ورها و دكاندارهاي شهرضائي سر موقع مي‌آيند و مي‌خرند و مي‌برند. پشم ميش‌ها را سالي يكباره مي‌چينند و آنهم درفصل بهار. ابزارپشم‌چيني آنها «چره = Cera » است (طرح شماره7) و هر گوسفند بطور متفاوت ازيك تا دوكيلو پشم مي‌دهد كه زنهاي سي‌سختي آنرا مي‌ريسند و مي‌تابند و بيشتر به صورت نخ‌هاي تابيده شده به بازار عرضه مي‌شود.

دامها نه ماه ازسال را از علوفه مراتع استفاده مي‌كنند و سه ماه علوفه دستي به آنها داده مي‌شود. علوفه زمستاني دامها كاه، جاشير و شبدر است كه باهم مي‌آميزند و روزي سه مرتبه صبح و ظهر وعصر در آغلها مي‌ريزند. جاشير در منطقه فراوان است و هركس زميني براي خود دارد و جاشيرش را مي‌چيند و براي زمستان ذخيره مي‌كند. شبدر را در زمينهائي كه آن سال گندم كشت نمي‌شود مي‌كارند و براي زمستان نگه ميدارند. كاه گندم نيز به آنها افزوده مي‌شود. روزي دومرتبه نيز به دامها آب ميدهند. كار زمستاني مردها بيشتر همين است. صبح و شب رسيدگي به دامها،‌آوردن هيزم از كوه و شكستن آن و پارو كردن برف پشت‌بامها. همين.  

توضيح مربوط به عكس1: تازه عروس در سي‌سخت

تقسيم كار:

كارهائي از قبيل پختن نان، بچه‌داري، دوشيدن شيردامها، تهيه غذا و آشپزي، دوختن لباس، تهيه ماست و كره و دوغ و كشك، آوردن آب، درست كردن انواع مشكها، ريسيدن و شانه‌زدن و تابيدن پشم و بافتن گليم و قاليچه و خورجين و طناب و هور به عده زنهاست.

كارهائي از قبيل هيزم آوردن از جنگل و كوه و شكستن آن، كارهاي كشاورزي از قبيل شخم،‌بذرپاشي، درو، خرمن كوبي، باد دادن گندم،‌حمل كاه و گندم از جاي خرمن تا انبار خانه، معامله با پيله‌وران و دكانداران شهري، لاروبي جدرولها،‌مواظبت از چهارپايان و چراندن آنها،‌گرفتن تصميم درباره شوهردادن دخترها و گرفتن زن براي پسرها و تعيين محل مرتع و زمان كوچ، شكرت در انجمن‌هاي ده براي عمران و آباداني به عهده مردهاست.

پسر بچه‌هاي 6 ساله به بالا در امور مربوط به مردها كه جنبه كار داشته باشند كمك مي‌كنند و دختربچه‌ها در امور مربوط به زنها. چراندن بره‌ها وبزغاله و نگهداري آنها به هنگام شيردوشي به عهده پسرهاست.

گفتم كه يكي از كارهاي زنها دست كردن انواع مشكهاست. دراينجا انواع مشكها و طريقه درست كردن آنها را شرح ميدهم.

      «مشك = mack » مشك آب از پوست بز.

      «چي‌مي‌تر = cimiter » مشك دوغ‌زني و كره‌گيري از پوست بز.

      «مشكول = mackul » براي نگهداري دوغ از پوست بزغاله.

      «همبون = hambun » براي نگهداري برنج و ماش از پوست گوسفند.

      «دول = dul » براي نگهداري آب كه از مشكهاي پاره شده درست مي‌كنند و بشكل مخروط است وسه پايه چوبي آنرا نگه ميدارد. درست كردن اين نوع جاي آب كار «دول‌ساز» است (شكل شماره8).

نحوة درست كردن مشكها بدين قرار است:‌

بطور كلي هنگام سربريدن ميش و بز، موي آن را از ته با قيچي مي‌چينند. جفت (پوست بلوط) را توي آب روي آتش مي‌جوشانند. بعد ازاينكه زمين گذاشتند و كمي سردشد، اين پوست را سه روزي توي اين مايع مي‌خوابانند تا خوب بخوردش برود و آنرا محكمتر و كلفت‌تر كند. بعداز سه روز آن را در مي‌آورند و ميچلانند و ميتكانند تا‌آب و جفتش برود. بريدگي دودست آنرا ميدوزند و محل ناف را هم وصله مي‌كنند و انتهايش را هم سرتاسر ميدوزند و آماده براي ذخيره آب مي‌شود.

براي اينكه «مشكول» و «چي‌مي‌تر» درست كنند، توي پوست مقداري ارد برنج مي‌پاشند و زير خاك كه كمي گرم است سه روز مي‌گذارند تا بماند. آرد برنج موجب مي‌شود كه موهاي پوست به راحتي از ريشه كنده شود. بعد ازاين مرحله آن را داخل جفت مي‌كنند و سه روز مي‌ماند تا محكم شود. بعداز چلاندن و تكاندن تويش را پراز كاه يا خاك مي‌كنند كه صاف بماند و درمدت سه روزي كه براي خشك شدن لازم دارد چروك برندارد، بعد از سه روز محتويات آنرا خالي مي‌كنند و مدت دوروز هم آنرا از سقف خانه‌هاي ييلاقي كه در فصل بهار پردود است مي‌آويزند تا دود بخورد و محكمتر شد. سردستها و پاها و دمش را به كمك سوزن و درفش و تسمه‌هائي از چرم گام يا نخ ميدوزند و نافش را هم وصله مي‌اندازند. به دو دست و دوپايش تسمه‌هائي از چرم ميدوزند كه براي آويختن از سه‌پايه مشك‌زني (ملار = magar  ) آماده باشد.

براي درست كردن «همبون» از پوست ميش، داخل آن هم آرد برنج مي‌ريزند و پشمش براحتي درمي‌آيد. زني كه آن را درست مي‌كند، به مدت يكروز سر دهنه آن را با دو دست مي‌گيرد. يك پا را داخل آن مي‌كند و مرتب با پا به داخل آن مي‌كوبد و به قدرت پا و دستها آنقدر مي‌كشد تا پوست كش بيايد و سفيد شود. دستها و ناف و سر تا پائين آن را ميدوزند واز محل گردن ماش و برنج داخل آن مي‌كنند و نگه ميدارند.

نان‌پزي

روستائيان بطوركلي نان روزانه‌اشان را خودشان در خانه مي‌پزند واين كار مختص زنهاست و هرگز به خيال مرد روستائي خطور نمي‌كند كه روزي نان بپزد واين كار براي مرد عار است. بهمين دليل اگر مرد توي ده بخواهد زندگي كند بايد حتمأ يك زن در خانه‌اش باشد، خواه اين زن همسرش باشد يا مادر يا خواهرش. معمولأ براي پختن نان سه نفر زن لازم است و همسايه‌ها دراين امر به همديگر ياري مي‌كنند. يكي از زنها خمير را چانه مي‌كند و دونفر هم خمير را با كمك «تير» روي «تلك» مي‌گسترند و با همان تير نان را روي تابه مي‌اندازد. يكنفر از همانها با «نان واروكن» اين نان را روي تابه بر مي‌گرداند و خمير ديگري رويش گسترده مي‌شود. همين عمل به دفعات تكرار مي‌شود و معمولأ پانزده شانزده نان دريك بار روي تاوه پخته مي‌شود. يعني هرچقدر كه بيشتر بتوانند نانها را برگردانند،‌نان روي تاوه ريخته مي‌شود.

افزار نان‌پزي:

«تير = tir » (طرح شماره9)

چوب گردي است به بلندي 74 سانتيمتر و قطر 2 سانتيمتر، قطر دوسر آن كمي كمتر از قطر مياني آن است. با چرهاندن آن روي چانه نان، چانه را روي «تلك» مي‌گسترند تا نازك شود و خمير نازك شده را با همين «تير» روي «تاوه» مي‌اندازند.

«نون آريكن = Nunarikon » (نون واروكن) (طرح شماره 10).

جنس آن از آهن است. همه بلنديش 54 سانتيمتر و دسته‌اش ده سانتيمتر است. عرض آن دوسانتيمتر و ضخامتش 3 ميليمتر است. نوك آن پهن و كوبيده. دسته‌اش را دردست مي‌گيرند و نوك پهن آن را زير همة نانهائي كه روي تاوه است مي‌گذارند و نانها را برميگردانند تا نان روئي كه الان بصورت خمير است روي تاوه قرار گيرد و بپزد.

«تلك = talak » (طرح شماره11).

ميز كوچك پايه كوتاهي است از جنس چوب كه خمير را با كمك تير روي آن مي‌گسترند. سطح آن دايره‌اي شكل است به قطر 50 سانتيمتر و ضخامتش 2 سانتيمتر است، در زير‌آن دو تكه تخته به فاصله 25 سانتيمتر به موازات هم كوبيده شده است. بلندي اين پايه‌ها هشت سانتيمتر است. «تلك»‌هاي قديمي تقريبأ مستطيلي شكل بوده و يكپارچه و چهارپايه هم از خودش مي‌تراشيده‌اند. ولي اكنون چون چوب كم است و درست كردن آنها دشوار، ازاين نوع «تلك»‌ها معمول شده است.

توضيح مربوط به عكس 1:‌ خانه‌ها در سي‌سخت دوطبقه است. طبقه بالا براي زندگي و طبقه زيرين براي نگهداري دام و انبار علوفه است

«آربيز = arbiz »

مثل الك مي‌ماند و براي الك كردن آرد قبل از خمير كردن بكار ميرود.

«تاوه = tave » (طرح شماره 12)

دايره‌ايست از آهن به قطر 65 سانتيمتر و ضخامت 2 ميليمتر. سطح آن به اندازه هشت سانتيمتر نسبت به خط محيط آن فرورفتگي دارد كه يك سويش مقعر و يك سويش محدب شده است. اين فرورفتگي هرچه كه به خط محيط نزديكتر مي‌شود كمتر مي‌گردد. دريك طرف دور آن دسته‌اي آهنين تعبيه شده كه برگرد دو لولا بازي مي‌كند. سطح گود رفته آن را روي سه پايه يا اجاق و يا سه تكه سنگ مي‌گذارند و زيرش آتش روشن مي‌كنند. در قست روي آن كه برآمده است نان مي‌پزند. براي جلوگيري از سوختن نانها،‌سطح گود رفتة آن را هميشه با قدري خاكستر كه گل كرده‌اند مي‌پوشانند.

«سه‌پايه = Sopaya » (طرح شماره13)

جنس آن ازآهن و معمولأ مثلثي شكل است و به هر گوشة آن پايه‌اي نصب شده است. سه پايه‌ها اندازه‌هاي مختلف دارد و در آشپزي هم بكار ميرود كه رويش ديگ و كماج مي‌گذارندو در بعضي مواقع سه تا سنگ كار اين سه‌پايه را مي‌كند. اگر اجاق داشته باشند از سه‌پايه استفاده نمي‌كنند.

«سرفه = Sorfe » (سفره)

سفره را خودشان مي‌بافند و بشكل مستطيل است. تار از پشم و پود آن از نخ پنبه است. سرتاسر حاشيه سطح بيروني آن را با نخ‌هاي پشمي نقش و نگارهاي رنگين مي‌اندازند. در موقع نان‌پزي آن را روي زمين مي‌گسترند و «تلك» را روي آن مي‌گذارند و چانه‌هاي خمير را روي آن مي‌چينند. تويش هم هميشه مقداري آرد دارند كه روي «تلك» بپاشند و چانه را پهن كنند.

تعدا دفعات پخت نان بستگي به تعداد افراد خانواده دارد. آنها كه كم جميعيت‌ترند دو روزي يك مرتبه و آنها كه عيالوارند روزي دوسه بار نان مي‌پزند. درهر نوبت معمولأ 9 كيلو آرد خمير مي‌كنند. سه نوع دارند. نان «تيري» كه نان روزانه و معموليشان است، بسيار نازك است و با آرد گندم روي تاوه با تير مي‌پزند. «تكو = taku » نام ناني است كه از آرد ذرت مي‌پزند كلفت‌تر و كوچك‌تر از نان تيري است و آنرا با دست پهن مي‌كنند نه باتير. حالا كه كشت ذرت كمتر شده نان تكو هم كمتر پخت مي‌كنند. نان شيريني كه مخصوص اعياد و جشنها بخصوص عيد نوروز است. در آرد گندم بجاي آب شير مي‌ريزند و با شكر يا خاك‌قند مي‌آميزند و خمير مي‌كنند. پاره‌اي از آنها بريا زنگين كردن آرد زردچوبه به آن مي‌افزايند. اين نان هم با تير روي تاوه پخته مي‌شود ولي كمي ضخيمتر از نان تيري است.

جامه‌ها:

درنخسين ديدار سي‌سخت، آنچه كه بيشتر جلب توجه مي‌كند جامه‌هاي رنگارنگ زنان سي‌سختي است كه هنوز رنگ قديمي محلي را حفظ كرده است و تنها نوع كفشها تغيير كرده و گيوه‌ها تبديل به كفش‌هاي لاستيكي شده است. اين كه هنوز زنها لباس‌هاي نوع قديم را مي‌پوشند شايد به دليل تردد كمتر با شهرهاست و همين ارم در زبانشان نيز صادق است.

زنها بيشتر لري صحبت مي‌كنند. ولي مردها اكثرشان به دليل معاوله يا يافتن كار و يا امور ديگر از مدتها پيش با شهرهاي زيادي رفت‌وآمد داشته‌اند و فارسي را خوب ميدانند و لباسهايشان هم عوض شده است.

جنس آن از مخمل است و بيشتر به رنگ قرمز. آستري هم از چيت به رنگ قرمز با گلهاي ريز دراد. دوتا بند به دوسوي لبة آن دوخته شده كه در زير گلو له هم گره ميخورند. شكل ظاهرش مانند نيمكره‌ايست كه بالايش كمي صاف شده باشد. از دوتكه درست شده است. يكي قسمت بالاي آن و ديگري قسمت دور تا دور كلاه. اين دو قسمت بهم دوخته شده است و در محل دوخته شده قسمت پائين چين خورده است. قسمت جلوي آن به اندازه پيشاني با منجوقهاي رنگين گرد و دراز تزئين شده و بيشتر نقش خورشيد دارد. كارخود زنهاست. بعضي‌ها كه استطاعت مالي دارند لبة جلوي كلاه را اشرفي مي‌دوزند كه روي پيشاني آويخته مي‌شود.

توضيح مربوط به عكس 2: زمينهاي زراعي در سي‌سخت باين ترتيب به قطعات كوچك تقسيم شده است.

توضيح مربوط به عكس 1: زمستان سي‌سخت

«چارقد = carqad »

جنس آن از تور و بيشتر به رنگ سفيد است. رنگهاي قرمز وسبز و زرد هم زياد ديده مي‌شود. لبة يك طرف آن روي كلاه مي‌افتد بطوريكه تزئينات كلاه ديده شود. دولبة آن زير گلو به هم سنجاق مي‌شود به نحوي كه دو گوشه‌اش از جلو و گوشة ديگرش از پشت آويزان شود. تازه عروسها وزنهاي شوهردار به اين سنجاق آويزهائي كه سرشان گوهاي كوچك مخمليني است ورويش پولك‌دوزي شده است مي‌آويزند. اين گوي‌ها راخودشان «گمبول = gombul » مي‌نامند. غالبأ وسط نخ اين گمبول‌ها را با گياه معطري كه قهوه‌اي رنگ است و خودشان ميخك مي‌نامند، تزئين مي‌دهند. همة اين آويز را «زيربتي = zirbeti » مي‌نامند.

«دسمال = Desmal » (دستمال)

دستمال را روي چارقد وكلاه مي‌بندند. دستمال ابريشمي بزرگ و معمولأ تيره رنگ است آنرا از قطر چند لا مي‌كنند و قسمت پهن شده را روي پيشاني مي‌گذارند و دو گوشة آن را درعقب سريك گره مي‌زنند و گوشه‌هاي آن را به پشت مي‌آويزند. اين «دسمال» تزئينات كلاه را در زير خود پنهان مي‌كند.

«جومه = juma »

پيراهن بلندي است كه سه متر پارچه مي‌برد و بيشتر به رنگ سفيد و بنفش و آبي است آستينهايش بلند است و سرآستين‌ها دگمه ميخورد، جلوي آن تا وسط سينه باز است. يقه برگردان ندارد و صاف است و دو دگمه در يقه مي‌خورد. يكي بالاي يقه زير گلو و يكي در وسط شكاف. بلندي آن تا روي پا است و از دوطرف تا پائين كمر شكال دارد و جلو و عقب آن ازهم مجز است و مثل پيش بند ديده مي‌شود. در لبة پائين و پهلوها، هم قسمت جلو و هم قست عقب به فاصله دو سانتيمتر نوار باريك رنگين دوخته مي‌شود.

«تنبون = tombun »

كه هم بجاي دامن است و هم بجاي شلوار. معمولأ ده متر تا 15 متر پارچه مي‌برد. جنس آن هم از چيت است و هم از تور. معمولآ پنج يا شش تنبان را روي هم مي‌پوشند. چيتها در زير و تورها در رو قرار مي‌گيرند. عرض پاره‌ها بلندي «تنبون» مي‌شود كه از كمر تا روي پاها امتداد دراد و طول پارچه چين دامن مي‌شود و كاملأ پرچين است. قسمت بالاي آن راكمي تو مي‌گذارند و سجاف درست مي‌كنند و بند تنبان را از آن مي‌گذرانند وبعد از پوشيدن گره مي‌زنند. قسمت پائين آن را نواردوزي مي‌كنند. يك تا سه نوار بفاصله‌هاي دو سانتيمتر به آن مي‌دوزند. «جومه» روي اين «تنبون»‌ها مي‌افتد و به دليل چين «تنبون»‌ها كمي بالاتر مي‌ايستد.  

توضيح مربوط به عكس 1: نمونه سنگ مزار در سي‌سخت

«دلگ = dalg »

روپوشي است مانند كت كوتاه. بروي «جومه» مي‌پوشند. يكمتر و بيست و پنج سانتيمتر مخمل مي‌برد و بيشتر به رنگ قرمز است. يك مترونيم هم آستر لازم دارد كه بيشتر از چيت به رنگ قرمز با گلهاي كوچك است. يك جيب از تو دارد كه طرف راست تعبيه شده و مثل كيسه از جنس همان آستر است. آستين بلند است و سرآستينها باندازه 7 سانتيمتر شكاف دارد. جلويش سرتاسر باز است و يقه‌اش صاف و برگردان ندارد و از جنس همان آستر است. فقط يك دگمه درهمان يقه زير گلو مي‌خورد و بقيه جلو بدون دگمه است سرتاسر لبة آن را به عرض پنج ميليمتر نوارسياه مخملي مي‌دوزند كه خودشان «دمه = dame » مي‌گويند. لبة سرآستينها را هم همينطور. بعداز نوار سياه به اندازه 7 سانتيمتر سه رديف نوار زري مارپيچ دوخته مي‌شود. درقسمت زاويه لبة پائين آن اين نوارها زاويه‌ها را هم مي‌گيرد و سه گوشه درست مي‌كند. كمرش كمي كرست است و بلندي آن تا پائين كمر است. سرآستينها دگمه قابلمه‌اي ميخورد. پشتش يك تكه سات و آستينهايش دوتكه، قسمتهاي جلو صاف است وساسون ندارد. آستينها در سرشانه به بدنه دوخته شده است. اين «دلك» را فقط پائيز و زمستان مي‌پوشند. فرق لباس تابستاني و زمستاني زنها فقط همين «دلگ» است.

«چارشو = carcu »

چادر را روي همه اينها مي‌اندازند. جنس آن از تور است و بيشتر به رنگ سبز و زرد با رگه‌هاي زري درآن. يك لبه آن صاف و لبة ديگر هلالي است. لبة هلالي‌اش را روي سر مي‌اندازند و براي اينكه از روي سر نيفتد با يك «گمبول» و يك سنجاق آنرا به چارقد و كلاه وصل مي‌كنند.

از زينت‌آلات زنانه يكي «قلابه = qalabe » است. نوار پارچه‌اي به عرض دوسانتيمتر است كه در دوسويش قلاب آهني كوچك دارد. روي آن پول نقره و آنها كه پولدارترند،‌اشرفي ميدوزند. اين قلابه از زير چانه مي‌گذرد ودو طرفش در بالاي دو گوش روي چارقد و دستمال قلاب مي‌شود. «نابنده = Nabande » (گلوبند) كه انواع و اقسام مهره‌هاي رنگين را به نخ مي‌كشند و به گردن مي آويزند. النگو و دستبند و انگشتر هم معمول است.

گفتم كه لباس مردها دراثر رفت وآمد به شهرها كاملأ رنگ شهري به خود گرفته و كت و شلوار و پيرمردها كلاه شاپو دارند و بعضي‌ها هم كلاه نمدي به سر مي‌گذارند و غالبشان هم كلاه نمي‌گذارند. ولي در حدود بيست تا سي سال پيش مردها ارخالق مي‌پوشيدند كه لباده درازي بود تا روي پا، دو طرفش شكاف بلندي داشت تا پائين كمر. جلويش باز بوده و موقع پوشيدن روي هم سوار مي‌شده، دو جيب هم در پهلوها داشته است. شلوارشان كمرش خيلي گشاد بوده و دم پاها تنگ كه بعد از پوشيدن كمر آن كاملا پرچين مانده است. ديگر اين نوع لباسها را نمي‌پوشند و مال بعضي‌ها هنوز در يخدان باقي مانده است. كفشها همه گيوة ملكي بوده كه بعداز رايج شدن كفش‌هاي لاستيكي همه از بين رفته است و ملكي دوزهائي كه قبلا از اردكان و يا جاهاي ديگر به اين ده آمده و ملكي مي‌دوخته‌اند اكنون به شغل پيله‌وري يا دكانداري اشتغال دارند و پيشه اصلي خود را كاملأ از دست داده و شايد از ياد برده‌اند.

پاورقي‌ها:

      1- يك سنگ آب مقدار آبي است كه بتواند يك سنگ بزرگ آسياي آبي را بچرخش درآورد. سي‌سختيها واحد ديگري براي آبياري دارند و آن يك «بيل» آب است. يك بيل = يك گاوزمين = 5ر74 كيلوزمين بذرافكن.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 13:46  توسط وزیری  | 

http://www.jamejamshid.com/jamejamshid.htm

گاهشماري آغاز هزاره بره

 

پاسخ به پرسشها

 

 Home Page

بيروني خوارزمي آورده است :[1]

« گوييم : نزديکترين سببي که مرا به آنچه از من پرسيده اند مي رساند شناسايي اخبار امم سالفه و تواريخ قرون گذشته است و بيشتر اين احوال عادت و اصولي است که از ايشان و نواميس ايشان باقي مانده و اين را از راه استدلال بمعقولات و قياس معقول به محسوس نميتوان دانست و منتها راه موجود اين است که از اهل کتب  و ملل و اصحاب  آرا و نحل  که اينگونه  تواريخ مورد استناد آنها است تقليد و پيروي کنيم و آنچه آنان براي خود مبنا قرار داده اند ما نيز چنين کنيم

و آورده است :

« مبدا سالهاي ايشان(فارسيان) از آغاز  آفرينش  نخستين انسان( کيومرث) است و آن روز  هرمزد در ماه فروردين بوده که آفتاب  در نقطه اعتدال  ربيعي  و در ميان آسمان بوده »[2]

بهروز پژوهشي در گاهشماري نموده است که در آن سال رصد  زردشت را پايه کار خود گرفته و در نوشته هاي بسياري کند و کاو نموده است . [3]  اگر چه آدرس دقيق برخي از ماخذ نوشته هاي خود را نياورده است اما کوشش او در نوشته هاي کهن با نازک بيني و کوشش فراوان بوده است .

کار بهروز سبب گرديده که گاهشماري او به پذيرش زردشتيان ايران رسيده و آنها سي سال پس از زاد روز زردشت اسپيتمان را که پذيرفتن دين زردشتي گشتاسب است آغاز گاهشماري خود بدانند . اين کار سبب خواهد شد که به ديگر نوشته ها براي آغاز اين گاهشماري پايان داده شود و اين گاهشماري بايد مانند ديگر گاهشماري ها  که ميتوان در آنها هم مغالطه نمود بين همه مردم دنيا پذيرفته شود .( مانند گاهشماري ميلادي – و هجري ) گاهشماري هاي سالانه چاپي کنوني زردشتي بر همين پايه چاپ ميگردد .

بهروز براي آغاز هزاره ها هم کار و پژوهش بسيار نموده است و بايد همه دنيا  آنرا هم مانند گاهشماري زردشتي بپذيرند و از سياست بازي يک سويه به پرهيزند .

بهروز آورده است :[4]

« در روايات پهلوي ولادت زردشت روز دوشنبه ششم فروردين اول سال هزاره دهم ميباشد . ازاين قرار روز چهار شنبه اول هزاره دهم است و اين هزاره درقرن هجدهم پيش از ميلاد شروع شده ميشود »

در برگ 86 آورده است:                                                                                                   

هزاره

نام هزاره

لقب هزاره

1

بره       (حمل)

 

2

گاو       (ثور)

 

3

دوپيکر  (جوزا)

 

4

خرچنگ (سرطان)

 

5

شير     (اسد)

کيومرث

6

خوشه    (سنبله)

هوشنگ

7

ترازو     (ميزان)

جم

8

کژدم    (عقرب)

ضحاک

9

کمان    (قوس)

فريدون

10

بز        (جدي)

زردشت

11

دال      (دلو)

اخشيت اره

12

ماهي    (حوت)

اخشيت اره ماه

 

آخرين روز هزاره دوازدهم شنبه 30 اسفند سال 600 يزدگردي رحلت است .»

اکنون مي خواهيم بدانيم که سال 1381 هجری خورشيدي پذيرفته شده برابر چه سالي از هزاره بره مي باشد ؟

بهروز سال 1331 خورشيدي را برابر 1321 يزدگردي رحلت نموده است پس:

( 1381 - 1331 ) +1321 - 600 +12000 = 12771 

 بنابراين آغاز  سال  1381  با آغاز سال 12771  هزاره بره برابر ميشود .

سال نخست هزاره بره سال يکم گرفته شده است و زمان صفر اين گاهشماري سال تحويل نوروز و اول فروردين در زمان نيمروز و اذان نيمروزي درگنگدژ مي باشد که بر پايه نوشته بيروني خوارزمي خورشيد در ميان آسمان بوده است .

بهترين گاهشماري روزشمار ماه های سال در دنيا گاهشماري ايراني کنوني ميباشد که شش ماه نخست سال 31 روز و پنج ماه پسين آن 30 روز و ماه پاياني 29 يا 30 روز است اين گاهشماري که در سال 1304 خورشيدي پايه کار ايران شده است نتيجه سالها کار و کوشش دانشمندان ايراني است که باني گاهشماري بوده اند . و در اين روش آغاز موسمهاي  بهار - تابستان- پاييز و زمستان به روز نخست ماه ها مي افتد و چنانچه تعصب عمو زاده هاي سلمي  سياستمدار را بتوانيم به کنار بگذاريم بايد پايه گاهشماري جهاني شود پيش از آنکه همه مردم دنيا را به گاهشماري درهم و برهم ماه هاي ميلادي براي روز شمار ماه ها عادت دهند . چه اينکه هميشه پژوهش گران مي باشند که باور زورمندانه سياستمداران و فيلسوفان را جابجا نموده اند و هميشه بهترين ها را پيشنهاد نموده اند . اما بايد ببينم که شمشير و دشنه و چماق چوپاني سياستمداران و فيلسوفان چه ميگويد .

منوچهر آرين

 26 - 1- 12773

 26 - 1 - 1383

14- 4  - 2004 

 

   اين گاهشمار (تقويم) pdf ميباشد وپژوهشگران ميتوانند هم با چاپگر رنگي و هم با چاپگر سياه و سپيد از آن كپي بگيرند. همه 365 روز سالِ 12774 (1384) در يك برگ آمده است.

روزها بر پايه روزهاي آريايي آمده و بروش دانشمندان نجومي مانند خواجه نصير توسي و جمشيد كاشاني- سي روز براي هر ماه گرفته شده است. روز هاي تعطيل هم در آن آمده است. و چهار گاهشمار درآن پيدا ميباشد.

گاهشمار  12774 + (1384) +   2005-2006   + 1426-1427

   ›››گاهشمار رنگيpdf

   ›››گاهشمار سياه و سپيدpdf


[1]  بيروني خوارزمي – آثار الباقيه – چاپ1377 امير کبير برگ ج  

[2] بيروني خوارزمي – آثار الباقيه – چاپ1377 امير کبير برگ 71

[3]  ذ- بهروز تقويم و تاريخ در ايران چاپ  بانک ملي 3677 رصد برابر 2224 مهري برابر 1331 خورشيدي هجري برابر 1321 يزدگردي رحلت 

[4] ذ- بهروز برگ 84

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 13:37  توسط وزیری  | 

نامه ی جان و خرد

( بخش چهارم)

 

در جان و روان ایرانی، پهلوان اصلی شاهنامه، سیاوش است. منش و روش و کنش های ما با سیاوش ها، نزدیکی بسیار دارد. گونه ای شیفتگی و شیدایی به شخصیت وی در ماست. کیخسرو و سیاوش، که نماد مظلومیت هشستند در فرهنگ ما جایگاه ویژه ای دارند. ما از این حکایت شهادت و انتقام و مظلومیت، سرشار می شویم. از سوی دیگر، این دوتن، نماد تمام آرزوهای برآورده نشده ی ما هستند.آن ها آزادی را فریاد می زنند.

 

سیاوش و کیخسرو:

 

 

سیاوش، فرزند كاوس، كه در دامان رستم پرورش یافته، از پهلوانان عارفی است كه از اساتیر به داستان و تاریخ آمده و نماینده روح  آرامش طلب و صلح جو و وفادار ایرانی است.

سیاوش نیمه گمشده ایرانی است.

همسر جوان و زیبای پدر، به این شاهزاده جوان و دلاور دل می بازد( یوسف و زلیخا و ...) و چون او تمكین نمی كند، وی را  اتهام گناه می نهند و سیاوش برای اثبات بی گناهی، از كوه آتش به سلامت می گذرد( ابراهیم خلیل).

سیاوش برای نگه داشتن پیمان صلحی كه با دشمن دارد، تخت و تاج را رها كرده و نخستین پناهنده ایرانی به كشور دیگری می شود.

سیاوش می كوشد تا آن بهشت گمشده ایران را كه همه در آسمان ها در پی آن می گشتند، بر زمین بنا نهد. او باغ بهشت یا شهر عرفانی آرزوها را بنا می كند:

كزین بگذری شهر بینی فراخ

همه گلشن و باغ و ایوان و کاخ

همه شهر گرمابه و رود و جوی

به هر برزنی رامش و رنگ و بوی

همه کوه نخجیر و آهو به دشت

بهشت این چو بینی نخواهی گذشت

تذروان و تاوس و کبک دری

بیابی چو بر کوه ها بگذری

نه گرماش گرم و نه سرماش سرد

همه جای شادی و آرام و خورد

نبینی در آن شهر بیمار کس

یکی بوستان از بهشت است و بس

همه آب ها روشن و خوشگوار

همیشه بر و بوم او چون بهار...

بسازید جایی چنان چون بهشت

گل و سنبل و لاله کشت

 

این بهشت گمشده نه تنها در عرفان ایرانی، بلکه در ادبیات جهان نمونه های بسیار می یابد و در ایران نیز نمونه های دیگری در بیستون یا بغستان و تاق بستان یا تاق بغستان و جاهای دیگر بنیاد نهاده می شود.

                   سیاوش به نمونه انسان پاکباخته و ستم کشیده در فرهنگ ایران تبدیل می شود و افسانه کربلا و عاشورا بر اساس مرگ جانگداز این شاهزاده ی عارف برساخته می شود.

 

با کی خسرو همه ی نمادهای یزدانی و پهلوانی و خسروانی در هم می آمیزد و به یگانگی می رسد.

کی به معنی شاه است و خسرو نیز همین معنی را دارد، چنان که سپس به شکل های کسرا، کایزر، تزار، سزار، قیصر و خضر به زبان های دیگر راه می یابد. پس کی خسرو یعنی شاه شاهان یا شاهنشاه و او نخستین پهلوانی است که چنین لقبی دریافت داشته است و فراموش نکنیم که در آن هنگام و تا مدت ها بعد، شاه را برای درویشان و عارفان به کار می بردند و شاه و خدا نیز معنایی یگانه داشتند.

 

کی خسرو نخستین شاهی است که چون ابراهیم ادهم، شاهزاده ی افسانه ای و بنیان گذار عرفان ایرانی در بلخ، از سلطنت کناره می گیرد و مانند بودا به عارفی پاکباخته بدل می گردد.

 

کی خسرو در بستر مرگ نیز از دستگیری بینوایان و آبادانی شهرها باز نمی ایستد و حتا جامه های خود را به رستم می بخشد و برهنه به سوی آخر جهان به راه می افتد و نمی میرد، بلکه ناپدید می شود و به صف جاودانگان می پیوندد.

 

کی خسرو، فرزند سیاوش است. به رویایی زاده می شود و مانند کورش و موسا و فریدون، چوپانان و جانوران او را پرورش می دهند. او که اصل نیکی است در روز نوروز زاده می شود:

که روز نوآیین و جشن نوست

شب زادن شاه کی خسروست

 

در سرزمین بیگانه و در دامان شر پرورش می یابد و برای آغاز کار به شهر سیاوش می رود.

 

مانند بسیاری از ماجراهای عرفانی، در این داستان نیز رویا و سروش پیام آور یا همان هاتف غیبی نقش مهمی دارند. در رویای گودرز می آید که ابر پرآبی( نماد سیمرغ) که سروش خجسته بر آن می پرد از ایران بر می آید:

چنان دید گودرز یک شب به خواب

که ابری برآمد از ایران پرآب

بر ان ابر پران خجسته سروش

به گودرز گفتی که بگشای گوش

به توران یکی شهریاری نو ست

کجا نام او شاه کی خسروست

ز پشت سیاوش یکی شهریار

هنرمند و از گوهر نامدار

 

پس گیو به مدت هفت سال، زمین و زمان را در جستجوی این شهریار در می نوردد:

به توران همی تفت چون بیهشان

مگر یابد از شاه جایی نشان

چنین تا برآمد بر این هفت سال

میان سوده از تیغ و بند و دوال

 

کی خسرو برای به راه افتادن و رستاخیز خویش اسبی می خواهد راهوار و در اینجا نیز بر اسب سیاوش می نشیند که:

سیاوش چو گشت از جهان ناامید

برو تیره شد روی روز سپید

چنین گفت شبرنگ بهزاد را:

که فرمان مبر زین سپس باد را

همی باش در کوه و در مرغزار

چو کی خسرو آید ترا خواستار

ورا بارگی باش و گیتی بکوب

ز دشمن زمین را به نعلت بکوب

 

کی خسرو بنیاد آتشکده آذر گشسب یا کانون نور جاودان را می نهد و دیوان را از پای در می آورد.

چون برتخت می نشیند، آن می کند که از چنان جهان پهلوانی امید می رود:

بگسترد گرد جهان داد را

بکند از زمین بیخ بیداد را

به هرجای ویرانی آباد کرد

دل غمگنان از غم آزاد کرد

 

در نتیجه ی کارهای او:

زمین چون بهشتی شد آراسته

ز داد و ز بخشش پر از خواسته

جهان شد پر از خوبی و ایمنی

ز بد بسته شد دست اهریمنی

 

پس چون کارها به سامان می رسد:

 از قدرت و تاج و تخت چشم می پوشد.

 سرداران را پندهای ارجمندی می دهد.

 رباط های ویران را آباد می کند.

 به سرپرستی و حمایت از پیران و یتیمان و بیوگان و بیماران فرمان می دهد.

 هرچه را که دارد به دیگران می بخشد.

که داند به گیتی که او را چه بود

چه گویم که گوش آن نیارد شنود

کی خسرو صاحب جام جهان نماست. این جام سپس به سبب محبوبیت جمشید به او نسبت داده می شود و به جام جم شهرت می یابد. همان جام جم که نماد جان و روان آدمی است. نماد گوهر و نهاد پاک انسان و هستی:

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد

وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد              حافظ

 

آب حیوان چون به تاریکی در است

جام جم در دست جان خواهم نهاد                     عطار

 

اما در داستان بیژن و منیژه، فردوسی از جام گیتی نمای کی خسرو یاد می کند:

پس آن جام در کف نهاد و بدید

درو هفت کشور همی بنگرید

ز کار و نشان سپهر بلند

همه کرد پیدا چه و چون و چند

 

این جام در عرفان به آیینه دل عارفان و عاشقان بدل می شود. با جام جم است که می معرفت و عشق به عرفان سرریز شده و خرابات یا خورآباد را که مرکز سیمرغ و خورشید و جم است به جای ویران کردن و خراب کردن دیوارهای کینه و آز بدل می سازد. خرابات مغان، همان نیایشگاه و دبستان عرفان کهن ایرانی است که تا زمان صفویان پاسدار فرهنگ کهن ایرانی بوده است و پیر مغان همان استاد و راهنما و خرد تابناک ایرانی است:

در خرابات مغان نور خدا می بینم

وه چه نوری ز کجا می بینم

 

با کی خسرو ، زمانه ی حماسه نیز پایان می گیرد و تاریخ می آغازد.

کی خسرو آخرین نماینده ی دانش پهلوانی و نخستین نماینده ی دانش خسروانی است.

دانش پهلوانی، یزدانی و خسروانی کهن ترین اندوخته ی عرفان ایرانی است و همه ی بنیادهای زیبا و انسانی این آیین در آن زمان ها و در این سرزمین شکل گرفته است.

این دانش یک دستگاه کامل جهان بینی داشته است و فلسفه ژرف و جهانی را نمایندگی می کرده که سهروردی و دیگر فلاسفه از آن برداشت ها کرده و تلاش نمودند تا آن را از نو زنده سازند و از این کار خود نیز یاد کرده اند، اما به سبب شرایط روزگار، نام کتاب ها و نویسندگان آن را نیاورده اند.

در پایان داستان، کی خسرو به همراه بسیاری از پهلوانان ایرانی، چون توس و بیژن و فریبرز و گیو در میان امواج برف ناپدید می شوند و آنگاه لهراسب و گشتاسب و اسفندیار می آیند تا دین بگسترند و شاهی خویش بنا نهند و خاندان رستم را نابود کنند.

 

داستان پهلوانی در ایران با زایش شگفت زال می آغازد و با پیوستن گروهی از پهلوانان و کی خسرو به صف جاودانگان پایان می گیرد و تنها رستم می ماند تا این نبرد را به پایان رساند و در چاه نابرادر از پای درآید و تومار پهلوانی در هم پیچیده شود.

 

داستان کی خسرو، فرجام از پای درآمدن دستگاه پهلوانی( خرد. داد. عشق) در برابر توفان سهمناک دستگاه دین-شاهی است.

برابر نهاد تاریخی آن، نابودی شگفت دودمان پهلوانان اشکانی در برابر کودتای دین-شاهی ساسانی است.

 

پهلوانی، یک دانش، گونه ای منش و کنش و روش برای زندگانی است.

پهلوانی نه تنها در عرصه کارزار بلکه در زندگانی و عشق و حکومت، روشی برای سرفرازی و به زیستی است.

پهلوانی بر بنیاد خرد، داد، مهر، پیمان، آشتی، مدارا، همپرسی پی افکنده شده است.

منش ها و روش های پهلوانی را پاس داریم.

پهلوان میدان عشق و زندگی باشیم.

 

اسفندیار:

 

 

 

منم گفت یزدان پرستنده شاه

مرا ایزد پاك داد این كلاه

چو آیین شاهان بجای آوریم

بدان را به دین خدای آوریم

 

برآمدن گشتاسب به تخت شاهی، آغاز عصر جدیدی در تاریخ ایران است:

روزگار دین-شاهی

و این پایان روزگار پهلوانی است

دین و سیاست ، ترس و شمشیر، دست در دست هم می نهند تا بنیاد آزادی را بر كنند.

حكومت پرقدرت مركزی دیگر تحمل اتحادیه های دودمانی و آزاد را ندارد.

حكومت مركزی، یك دین مركزی و واحدی را می خواهد.

از آنروز، قدرت و ستم در كارشد ند تا دین و سیاست را استوار دارند:

دین قدرتمداران را شمشیرشا هان رواج می دهد:

 

كشیدند شمشیر و گفتند : اگر

كسی باشد اندر جهان سر به سر

كه نپسندد او را به پیغمبری

سر اندر نیارد به فرمانبری

به شمشیر جان از برش بر كنیم

سرش را به دار برین بر زنیم

 

چنین است راه و رسم دین گستری و كشورداری در روزگار گشتاسب و گشتاسبیان.

در این جاست كه جاماسب حكیم با شاه به مشورت بر می خیزد و او را می ترساند كه مبادا بخواهد دین را باشمشیر بگستراند و روزگار بر مردمان تنگ بگیرد و آزادی و آزادگی به بند كشد، كه اگر چنین كند:

 

جهان، بینی، آنگاه گشته كبود

زمین پر ز آتش، هوا پر ز دود

بسی بی پدر گشته بینی پسر

بسی بی پسر گشته بینی پدر

 

 و از این خیال شوم، كه گستردن دین با شمشیر باشد، آن چنان روزگار بر ایرانیان سیاه می شود كه:

 

درفش فروزنده ی كاویان

بیفكنده باشند ایرانیان

 

روزگار را بنگرید كه اكنون پس از گذشت هزاره ها هنوز جهان در كار تكرار آن فاجعه است.

باری، اژدهای قدرت سر برداشته بود. روزگار بازی دیگری داشت. زمان پهلوانی به سر آمده بود.

پس شاه فریبكار با دین و به بهانه رواج دین به میدان می آید و نخستین قربانی این شوم اندیشی، آزادی و مردم هستند و شاه ستم پیشه ، فرزند قدرت طلب خویش را نیز قربانی خواسته های خویش می كند.

به اسفندیار می گوید كه اگر تخت می خواهی به دیار رستم بشتاب و:

 

ره سیستان گیر خود با سپاه

اگر تخت خواهی همی با كلاه

 

و به این نوجوان خام وعده ها می دهد تا بلكه یا او از میان برود یا دستگاه پهلوانی ایران را كه با این بازی تازه همراه نبود، با دست این جوان، از میان بردارد.

 

چو اندر شوی دست رستم ببند

بیارش ببازو فكنده كمند

 

یعنی كه غرور و افتخار و سربلندی و شكوه ایرانی را بند بر دست بگذار! یعنی كه عرفان و اندیشه و آزادگی ایرانی را در برابر دین نو به زانو درآور! یعنی كه بنیاد شادی و آزادی و آشتی و مهر و داد را بركن و هر دستی كه از آستین برآمد به زنجیر كن!

در این میان، كتایون، مادر خردمند و دانا، پسر را پند می دهد تا از این خیال بازش دارد:

 

مده از پی تاج سر را به باد

كه با تاج شاهی ز مادر نزاد

كه نفرین بر این تخت و این تاج باد

بدین كشتن و شور و تاراج باد

 

واین نفرین نامه، پیام شور آفرین آن زن دانا در آن روزگار سیاه است كه آفرین و آفرین بر او باد!

اما جوان خام شده راهی این سفر شوم و بد فرجام می شود.

 هرچه رستم مهر نشان می دهد ، او كین می ورزد.

هرچه رستم از دوستی و مهر و داد می سراید اوباخشم و كین و بیداد می خروشد.

رستم از این بازی در شگفت است. پس سیمرغ می آید و راز باز می گوید:

هركس اسفندیار را بكشد ، خود و خاندانش نابود می شوند

و اگر رستم دست به بند دهد نیز آبرو و شرف و افتخاراتش بر باد می رود و نابود می گردد.

رستم اما قله ی افتخار و آبرو و شرف و نجابت ایرانی است.

مباد كه رستم تن به بند دهد! و نمی دهد و فریاد برمی دارد كه:

 

كه گفتت برو دست رستم ببند!

نبندد مرا دست، چرخ بلند!

 

و این گلبانگ آزادگی و سربلندی است كه از گلوی سردار عشق بر می آیدو مباد كه آن را از یاد ببریم!

پس رستم به نبرد و جستجو بر می خیزد و ... سرانجام...

بر راز مرگ اسفندیار آگاه می شود و :

 

بزد تیر بر چشم اسفندیار

سیه شد جهان پیش آن نامدار

 

گویند كه چون خواستند تا اسفندیار را رویین تن كنند ، او در چشمه ای فرو شد و از اثر آب آن چشمه، تیر و شمشیر بر او كارگر نبود. اما وی به هنگام فروشدن در آب، چشم خویش را بست و مرگ او در چشمانش تخم گذاشته بود. مانند آشیل كه مرگش در پاشنه پایش بود و عبارت پاشنه آشیل به معنای نقطه ضعف از آنجا آمده است.

با مرگ اسفندیار ما یكباره با دو پایان تلخ و شوم در شاهنامه روبرو هستیم:

× مرگ یك پهلوان رویین تن( اسفندیار) كه نشان دین و شاهی دارد.

× نابودی رستم و خاندان پهلوانان ایران

رستم را هیچ دشمنی یارای از پای درآوردن نیست. پس حكیم طوس تومار زندگی این جهان پهلوان را به دست نابرادرش، شغاد، در هم می پیچد.

رستم و رخش در چاه فریب و نیرنگ نابرادر از پای در می آیند. شغاد ، رستم را به شكار و مهمانی می خواند و برسر راه او چاهی ژرف از خیانت می كند:

 

بن چاه پر حربه و تیغ تیز

نبد جای مردی و جای گریز

بدرید پهلوی رخش سترگ

بر و پای آن پهلوان بزرگ

 

 و اما پهلوان پیر، رستم دلیر،  پیش از مرگ، دشمن زبون را نیز نابود می كند:

 

درختی بد اندر بر او، چنار

برو بر گذشته بسی روزگار

میانش تهی بود و برگش به جای

نهان بد پسش مرد ناپاك رای

چو رستم چنان دید، بفراخت دست

چنان خسته از تیر بگشاد دست

درخت و برادر به هم بر بدوخت

به هنگام رفتن دلش برفروخت

 

 و با مرگ رستم و برآمدن شاهان دینمدار بر اریكه قدرت:

 

زمانه شد از درد او پر خروش

تو گفتی كه هامون در آمد به جوش

 

گشتاسب و اسفندیار و رستم همه به یكباره  از پای در می آیند. آنگاه فرزندان شاه توران لشكر آورده ، سیستان و ایرانشهر را ویران و خاندان رستم را به خاك و خون می كشند. و بدین سان شاهنامه به پایان تلخ دیگری می رسد: پایان بخش پهلوانی!

بخش پهلوانی شاهنامه یكی از زیباترین و باشكوه ترین بخش های شاهنامه است.

این بخش نكات بسیاری را درباره فرهنگ، اخلاق و اندیشه ایرانی برای ما باز می گوید.

 

پهلوانی اما در این سرزمین باقی می ماند.

پهلوانان پس از تازش عربان نیز در زیرزمین ها و مخفی گاه ها  و زورخانه ها به تمرین نبرد می پردازند و جنبش های عیاران ادامه راه و مرام آن هاست.

جوانمردان و اهل فتوت نیز از راهیان همین راه و اندیشه بودند، كه تاریخ و داستان آنان را می توان در فتوت نامه ها و داستان های مردمی چون سمك عیار و امیر حمزه و حسین كرد و امیر ارسلان و پوریای ولی و دیگران یافت.

به هنگامه مغول، پهلوانان خراسان و كرمان ، جنبش بزرك و تاریخی سربداران را در ایران سامان می دهند.

پهلوانان ایرانی حتا به روزگار صفویان در تبریز شوریدند و حكومتی مستقل ایجاد كردند.

 

پهلوانی یك منش و روش زندگی  و سرشار از روح جوانمردی و وفاداری و سربلندی است.

مردمان نه به قهرمان ها و پهلوانان، بلكه در روزگار ما، به روح و منش پهلوانی نیاز دارند.

گوهر و مایه و خمیره ی پهلوانی در نهادو جان همه هست.

بر ماست كه ارزش های درون خویش را كشف كنیم. ارزش هایی كه سده ها ست از ما گم شده است، خوار و لگد مال شده است. برخیزیم و ارزش های والای خویش را از خاك بر گیریم و غبار از چهره ی مهربانش بزداییم و

 بر پیشانی تاریخ بگذاریم.

این ارزش ها ی فرهنگی و اخلاقی ، خرد، داد، مهر، مدارا، شادمانی و عشق است.

پایه و بنیان وارزش فرهنگ، گوهر و جان و جان جهان ایرانی در این واژه های تابناك خود را نشان می دهد.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 13:1  توسط وزیری  | 

کی کاووس (کیکاووس هم نوشته می‌شود) دومین شاه کیانی و نام دارترین پادشاه این سلسله و نوهٔ کی قباد است. بنا بر باورهای ایرانیان کهن، کی کاووس بر هفت کشور و بر دیوان و آدمیان فرمانروایی مطلق می‌یابد. او بر سر کوه البرز هفت کاخ می‌سازد: یکی از زر، دو از سیم، دو از پولاد و دو از آبگینه. او از این کاخها بر همه حتا بر دیوان مازندران فرمان می‌راند. این هفت کاخ چنانند که هر کسی بر اثر پیری نیرویش کم شود، به کاخ او در می‌آید و دیگر باره توان بدو باز می‌گردد و جوان می‌شود. می‌گویند کی کاووس همچون فریدون و جم بی مرگ آفریده شده بود و دیوان برای این که مرگ را بر او چیره گردانند، دیو خشم را به یاری می‌گیرند و او را می‌فریبند. کی کاووس فریب دیوان را می‌خورد و بر فرمانروایی هفت کشور مغرورش می‌کنند. آن گاه آرزوی رفتن به آسمان را در دل او زنده می‌کنند. می‌گویند کی کاووس گردونهٔ خود را بر پای عقاب‌هایی می‌بندد و آهنگ پرواز به آسمان را می‌کند، تا مرز نور و تاریکی پیش می‌رود و از همراهان جدا می‌ماند ولی دست از عناد بر نمی‌دارد. در این هنگام، فره از او جدا می‌شود و سپاهش از این جای بلند بر زمین پرتاب می‌شوند. نریوسنگ، پیک اهورا مزدا، می‌خواهد او را بکشد که ناگاه، فره وشی کی خسرو، که هنوز به دنیای مادی نیامده بود، در می‌رسد و به او می‌گوید: او را مکش که از او سیاوش و از سیاوش من در وجود خواهم آمد. پس کی کاووس از مرگ رهایی یافت، اگرچه پس از آن میرا شد.

کی کاووس پس از آنکه فریب دیوان را می‌خورد، با وجود مخالفت‌های پهلوانان و بزرگان به ویژه زال و رستم، آهنگ مازندران می‌کند تا آن جا را فتح کند و بر شاه مازندران پیروز شود. شاه مازندران از دیو سپید کمک می‌خواهد. دیو سپید جادو می‌کند و چشمان کی کاووس و همراهانش را تیره می‌سازد و لشکر ایران پریشان و پراکنده می‌شود. کی کاووس در این هنگام به یاد پند‌های زال و بزرگان ایران می‌افتد و به زال و رستم پیغام می‌فرستد که او را یاری دهند. زال هم رستم را به یاری وی می‌فرستد و او را روانهٔ مازندران می‌کند. رستم پس از آزمایش‌ها و نبردهای شگفت انگیز از هفت منزل - که به هفت خوان رستم نام کرده شده - می‌گذرد و بر دیو سپید پیروز می‌گردد.

کی کاووس و همراهان او به دست رستم از دیو سپید نجات می‌یابند و بینایی خود را از جگر دیو سپید که رستم آن را دریده‌است و درمان چشمانش است، باز می‌یابند.

غم نامهٔ رستم و سهراب و سیاوش نیز به دوران پادشاهی کی کاووس تعلق دارد. کی کاووس در داستان‌های اسطوره‌ای ایران بیشتر به عنوان مظهر و قدرتی یاد شده‌است که به همهٔ تسلط و شکوه، در برابر جهان، ناچیز و رفتنی است. وی یکصد و شصت سال سلطنت کرد و پس از او کی خسرو به پادشاهی رسید.

 
 شهریاری کیانیان ـ بهره ی پنجم : گشتاسب

                                  

                                                کیانیان  

         

       کـی قـبـاد | کی کاووس‌ | کـی خـسـرو | لـهـراسـپ | گـشـتـاسـپ | بـهـمـن | هـمـای  | داراب | دارا

 

 

 

گشتاسب شاه و زرتشت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                

 

 

 

 

 

                              ** مینیاتور.  زرتشت در دربار گشتاسب شاه.

 

 

** در این یادداشت می خوانیم :

 

  • چکیده

 

  • گشتاسب  در اوستا و نوشته های پهلوی

 

  • گشتاسب در نوشته های فارسی

 

  • گشتاسب در شاهنامه

 

چکیده :

 

گشتاسب از دیگر پادشاهان اساطیری ایرانیان و پنجمین شهریار از زنجیره ی شاهان کیانی است. گـشتاسب ( در اوستا ویشتاسب برابر با دارنده اسب آماده )، نام فرمانروای بلخ در زمان زرتشت، پیامبر ایرانی، است. زرتشت به گشتاسب پناه برد و او دین وی را پذیرفت و از وی پشتیبانی کرد.

 

گشتاسب یا کی گشتاسب ِ شاهنامه را ، نخست به گزارش دقیقی و سپس تر به گزارش فردوسی می شناسیم . او پسر لهراسپ، پسر کی پشین، پسر کی قباد است که دقیقی می گوید پس از آن که کی خسرو از کار دنیا خسته شد، پادشاهی را به لهراسپ سپرد که دو پسر به نامهای گشتاسپ و زریر داشت . گشتاسپ در جوانی تاج و تخت را از پدر در خواست کرد و چون آرزویش برآورده نشد به روم رفت و در آن جا پس از رنج و سختی فراوان با کتایون دختر قیصر که دلباخته ی او شده بود پیوند زناشویی بست. سپس تر، قیصر روم او را انگیزاند و به جنگ با ایرانیان کشاند ولی لهراسپ به جای جنگ، تاج خود را با زریر، برای گشتاسپ فرستاد و به این گونه،  خود از پادشاهی کناره گرفت و پسرش را بر تخت نشاند.

 

** از رویداد های در خور ِ نگر در زمان پادشاهی گشتاسب در شاهنامه می توان به داستان پیدایی زرتشت و آوردن دین بهی ، داستان هفت خوان اسفندیار ، داستان رستم و اسفندیار و  داستان رستم و شغاد اشاره کرد.

 

**  گـشتاسْپ ، نام دو کس ( شخصیت ) نامی ( معروف )  در سرگذشت ِ ایران ِ پیش از اسلام است:

۱

 - گـشتاسپ هخامنشی که پدر داریوش بزرگ است. بیشتر نامش به همان گونه ی باستانی ویشتاسپ آمده است.

 

۲ – گشتاسپ ‌شاه، که از دودمان  پادشاهان کیانی و فرزند لهراسپ است. زرتشت در زمان او دین را آشکار کرد.


دنباله ی یادداشت را در این جا بخوانید

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 11:59 بعد از ظهر  به خامه ی  میثم ارشدی  |  یک گفته
 

       شهریاری کیانیان ـ بهره ی چهارم : لهراسب

                                               

                                   کیانیان  

          

            کـی قـبـاد | کی کاووس‌ | کـی خـسـرو | لـهـراسـب | گـشـتـاسـب | بـهـمـن | هـمـای  | داراب | دارا

 

استوانه ی سفالین به دبیره ی فارسی باستان ( میخی )، که با نام منشور کوروش بزرگ شناخته می شود.

 

        ** استوانه ی سفالین ِ نوشته شده بـه دبیره ی فارسی باستان ( میخی ) ، کـه به نـام ِ 

                منشور کـوروش ِ بزرگ شناخته می شود. نخستین منشور حقوق بشر در جهان.

                      

       ** بر پایه گـزارش شاهنامه، لهراسب نخستین کس بود که دبیره ( خـط ) را پدید آورد

                                     و گروه دبیران را پایه گزاری کرد.

                                         ( تصویر بر گرفته از پایگاه پژوهشی آریا بوم. )

 

 

** در این یادداشت می خوانیم :

  • چکیده

 

  • لهراسب  در اوستا و نوشته های پهلوی

 

  • لهراسب در نوشته های فارسی

 

  • لهراسب در شاهنامه

 

چکیده:

 

 لهراسب از دیگر پادشاهان اساطیری ایرانیان و چهارمین شهریار کیانی است. بر پایه گزارش فردوسى ، چون كی خسرو از كار جهان خسته شد وآهنگ جهان ديگر كرد تخت شاهى را به لهراسب كه در درگاه كی خسرو مردى گم نام بود بخشيد . بزرگان وپهلوانان از پذیرفتن پادشاهی اش سر باز زدند وگفتند كه او از تخم شاهان نيست .اما كی خسرو نژاد او آشكار كرد وگفت كه لهراسب از پشت كى پشين و از تخمه ی قباد ودارای فـّر كيانى است . پس بزرگان به پادشاهى وى تن در دادند و او در روز مهر از ماه مهر تاج شاهى بر سر نهاد ودر بلخ، شارسانى برآورد (شهرى بنا كرد) وآتشكده اى به نام برزين مهر ساخت.

 

لهراسب دو پسر داشت يكى زرير و ديگر گشتاسب نام و بر درگاه خود دو تن از نبيرگان كاووس را داشت كه از ايشان به پسران نمى پرداخت ، وچون اين رفتار لهراسب بر پسرش، گشتاسب گران مى آمد از پدر آزرده شد ونخست رای هندوستان كرد وسپس به روم رفت ودر آن جا كتايون، دختر قيصر را به زنى گرفت وسر انجام به ايران نزد پدر بازگشت. لهراسب تاج و تخت را به خواهش وى، بدو بخشيد وخود به نوبهار ِ بلخ رفت و موى فروهشت وبه ستايش داور ِ دادگر پرداخت.

 

 وچون زردشت دين پدیدار کرد او نيز پذيراى آیين وى گشت . وهم چنان به نماز و نیایش روزها را مى گذاشت تا در يكى از یورش های ارجاسب ِ تورانى به دست او كشته شد . پادشاهى لهراسب صد وبيست سال بود.

 


دنباله ی یادداشت را در این جا بخوانید

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 12:23 بعد از ظهر  به خامه ی  میثم ارشدی  |  چیزی بگویم

      

       شهریاری کیانیان ـ بهره ی سوم : کی خسرو

                                               

                                   کیانیان  

          

            کـی قـبـاد | کی کاووس‌ | کـی خـسـرو | لـهـراسـپ | گـشـتـاسـپ | بـهـمـن | هـمـای  | داراب | دارا

 

 

آتشکده آذرگشسب. تخت سلیمان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 آتشکده آذر گشسب. تخت سلیمان. ساخت این آتشکده به کی خسرو کیانی نسبت داده می شود.

 

                  ( این تصویر بر گرفته از سایت رسمی خبرگزاری میراث فرهنگی CHN می باشد. )

                         ( عکاس : حسین کرم زاده.  مکان : تکاب.  زمان: ۱۶-۰۶-۲۰۰۶ )

 

 

** در این یادداشت می خوانیم :

  • چکیده

 

  • کی خسرو  در اوستا و نوشته های پهلوی

 

  • کی خسرو در نوشته های فارسی

 

  • کی خسرو در شاهنامه

 

چکیده :

 

کی خسرو از دیگر پادشاهان اساطیری ایرانیان و سومین شهریار کیانی است. بر پایه گزارش نوشته های فارسی ، کی خسرو پسر سیاوش و فرنگیس، نوه ی کی کاووس و افراسیاب تورانی و یکی از نامدارترین شهریاران و دلاوران ایران زمین است. در شاهنامه و هم چنین متون پهلوی، کی خسرو نمادی از یک شاه آرمانی است.


دنباله ی یادداشت را در این جا بخوانید

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 28 دی1385ساعت 3:24 بعد از ظهر  به خامه ی  میثم ارشدی  |  چیزی بگویم

 

        شهریاری کیانیان ـ بهره ی دوم : کی کاووس

                                                  کیانیان  

             کـی قـبـادکی کاووس‌ | کـی خـسـرو | لـهـراسـپ | گـشـتـاسـپ | بـهـمـن | هـمـای  | داراب | دارا

 نبرد رستم با دیو سپید

    سر در ارگ بزرگ کریم خانی. شیراز. تابلوی کاشی کاری از نبرد رستم با دیو سپید.

                      (تصویر بر گرفته از سایت دو هفته نامه ی فروغ. سال سوم. شماره ۷۲ )

 

** در این یادداشت می خوانیم :

  • چکیده

 

  • کی کاووس  در اوستا و نوشته های پهلوی

 

  • کی کاووس در نوشته های فارسی

 

  • کی کاووس در شاهنامه

 

چکیده :

کی کاووس از دیگر پادشاهان اساطیری ایرانیان و دومين شهریار کيانی است.

بر پایه گزارش شاهنامه ، داستان زندگی کی کاووس يکی از پرماجرا ترين و پر کنش ترین دورانها است. او در شاهنامه پسر کی قباد است که پس از او بر تخت شاهی می نشيند. در شاهنامه داستان لشکر کشی کاووس به مازندران و اسير شدن در بند ديو سپيد، داستان هفت خوان رستم و سپس آزادی کاووس به دست رستم از گیرا ترین بخشها به شمار می رود.

از ديگر ماجراهای او لشکر کشی به توران و چين و مکران و هاماوران و مصر و بربرها و خواستگاری از سودابه دختر شاه هاماوران، بنا کردن کاخ نامی اش در البرزکوه، پرواز در آسمان و سرنگون شدن در آمل و داستان پسرش کی سياووش است.

به گزارش شاهنامه کی کاووس ۱۵۰ سال پادشاهی می کند و تا زمانی که نوه اش کی خسرو، افراسياب تورانی را از پای در می آورد زنده است و سپس پادشاهی را به کی خسرو می سپارد و خود از جهان می رود. 

در پی خود رایی های او،از کاووس شاه در نوشته های فارسی با پاژنام ( صفت ) خیره سر، بسیار یاد رفته است.


دنباله ی یادداشت را در این جا بخوانید

 |+| نوشته شده در  جمعه 22 دی1385ساعت 1:52 بعد از ظهر  به خامه ی  میثم ارشدی  |  چیزی بگویم

     

        شهریاری کیانیان ـ بهره ی نخست : کی قباد

                                               

                                   کیانیان  

          

            کـی قـبـاد | کی کاووس‌ | کـی خـسـرو | لـهـراسـپ | گـشـتـاسـپ | بـهـمـن | هـمـای  | داراب | دارا

 

 رزم زستم و اسفندیار. پرده ی نقالی

 

                                  رزم رستم و اسفندیار. پرده ی نـقــّالی.

                                  ( بر گرفته از تارنمای عجایب المخلوقات )

 

 

 

** در این یادداشت می خوانیم :

  • چکیده

 

  • کی قباد  در اوستا و نوشته های پهلوی

 

  • کی قباد در نوشته های فارسی

 

  • کی قباد در شاهنامه

 

چکیده :

 

کیانیان یا کـَویان دومین دودمان پادشاهی در اسطوره‌های ایرانی ‌اند. لقب سران کیانی کـَوی بود و از این رو بدین نام خوانده می‌شدند. کویان در زمان پیش از تاریخ بر ایران خاوری فرمان می‌راندند.

 

کی قباد از دیگر پادشاهان اساطیری ایرانیان و نخستین شهریار کیانی است . کی قباد پادشاهی اش رابا یاری زال و رستم به دست آورد .

 

چکیده :

 

کیانیان یا کـَویان دومین دودمان پادشاهی در اسطوره‌های ایرانی ‌اند. لقب سران کیانی کـَوی بود و از این رو بدین نام خوانده می‌شدند. کویان در زمان پیش از تاریخ بر ایران خاوری فرمان می‌راندند.

 

کی قباد از دیگر پادشاهان اساطیری ایرانیان و نخستین شهریار کیانی است . کی قباد پادشاهی اش رابا یاری زال و رستم به دست آورد .

 

 

کی قباد در اوستا و نوشته های پهلوی :

 

از زنجیره ی کیانیان در اوستا با نام های  کـَوَیَ ، کـَوی ، کـَوَن  یاد رفته است. در پی نوشت این واژه ها در فرهنگ  واژه های اوستا می خوانیم :

 

« زنجیره یا رشته ی دوم ایرانیان باستان، زنجیره ی کیانیان، پادشاهی کیانی. که پس از پیشدادیان آمدند، کهن ترین پادشاهی.» ( فرهنگ واژه های اوستا. بهرامی، احسان. به یاری فریدون جنیدی. نشر بلخ. ص ۳۶۶)

 

واژه ای که در پیش ِ بیشتر نام های شهریاران کیانی، چون کی قباد و کی کاووس و کی خسرو و ...... آمده است؛ همین پاژنام ( صفت ) است که در بالا به آن اشاره رفت.

 

 

** زامیاد یشت، نوزدهمین یشت از اوستا با نام های : کیان یشت و خـُوَرنـَه یشت ، برابر با یشت ِ ویژه ی خـُوَرنـَه یا فـَرَ نیز نامیده شده است که در بزرگداشت و ستایش فـّر کیانی سروده شده است.

 

 در زامیاد یشت، کرده ی ۱۰ ، بند های ۷۰ تا ۷۲ چنین می خوانیم :

 

۷۰

می ‌ستاییم  فَــّر ِكیانـی ِ نیرومندِ مزدا آفریده ی بسیار درخشنده، زَبَردست، پرهیزگار، چابك و كارآمد را، كه سرآمد همه ی آفریدگان است.

 

۷۱

فرّی كــه بـه «كی قـبـاد» پیوسـت و بـه «كی ‌ا َپـیـوَه» و بـه «كی كاووس» و بـه «كی‌ آرش» و به «كی ‌پـَشین» و به «كی ‌بیارَش» و به «كی ‌سیاوش» پیوسته بود.

 

۷۲

آن گـونه كـه آن كـیانـیان، هــمـه چالاك، هــمـه پهلوان، هـمـه پـرهـیــزگـار، همه بزرگ ‌منش، همه چابك و همه بی‌باك شدند.

 

 

** از کی قباد در اوستا با نام  کــَواتَ  یاد رفته است. در پی نوشت واژه کـَواتَ در فرهنگ واژه های اوستا می خوانیم :

 

« کــَواتَ = قباد = کیغباد. کیغباد پایه گذار زنجیره ی پادشاهی کیانیان، او پسری داشت به نام  کـی اپـیـویـهـه که او نیز چهار پسر داشت به نـام های : کی آرش ، کی آرمین ، کی پـیـسـان و کی کـاووس. یشت ۱۳ - ۱۳۲.» ( فرهنگ واژه های اوستا. بهرامی، احسان. به یاری فریدون جنیدی. نشر بلخ. ص ۳۶۸)

 

 

** در فروردین یشت، کرده ی ۲۹ ، بند ۱۳۲ چنین می خوانیم :

 

۱۳۲

 

می ‌ستـایـیـم فروهر « كـی قبـادِ » پـیـرو راستی  را، می ‌ستـایـیـم فروهر « كی‌ اَپیوَه ِ» پیرو راستی را، می ‌ستـایـیـم  فروهر  « كی كـاووس ِ »  پیرو راستی را، می ‌ستـایـیـم فروهر « كی ‌آرش ِ » پیرو راستی را، می ‌ستـایـیـم  فروهر  « كی‌ پَشیـن  ِ»  پیرو  راستی  را، می‌ ستایـیـم  فروهر « كی ‌بیارَش ِ » پیرو راستی را، می‌ ستـایـیـم فروهر « كی ‌سیاوش ِ» پیرو راستی را، می ‌ستـایـیـم  فروهر « كیخسرو  ِ» پیرو راستی را.

 

 

** در نامه ها و نوشته های پهلوی نیز گزارش بایسته ای از کی قباد، این نخستین شاه کیانی به چشم نمی خورد تا بتوان از آن گزارشی در خور، در این یادداشت آورد. بر پایه ی گزارش های پراکنده در نوشته های پهلوی ، کوات، کودکی بود که وی را در گنجه ای ( صندوقچه ) چوبین نهاده و در آب رها کرده بودند . اوزو ( زاب - زو ) او را یافت ، به فرزند خواندگی پذیرفت و کواذ نام نهاد .

 

 

** به گزارش بخش سی و یکم از بندهش ، دودمان کیانیان چنین است :

 

کی کواذ پسری داشت به نام کی اپیوه . از کی اپیوه چهار فرزند به وجود آمد به ترتیب به نام های : کی اوس ( همان کیکاووس شاه نامه ) ، کی آرش ، کی پی سین و کی بیرش . از کی اوس سیاوش به وجود آمد و ازسیاوش کیخسرو ، اما دیگر شاهان نامور این سلسله از نسل کی پی سین هستند .

 

 

کی قباد در نوشته های فارسی :

 

 

از چگونگی پادشاهی کی قباد درنوشته های فارسی چندان گزارشی در دست نیست. تنها از تاریخ مسعودی ، ابوالفداء ابن اثیر ، حمزه اصفهانی ، صاحب مجمل تواریخ و تاریخ طبری گزارشات پراکنده ای در دست است. که اگر از ناهمسانی های بسیار اندکی که در میان آن ها است در گذریم، همه یکسان هستند . بر پایه گزارشات آمده در این نوشته ها : 

  پس از زاب ، در پارس ِ عجم پادشاهی بر تخت نشست که نام او کیقباد بود و از نوادگان منوچهر ، او پادشاهی با عدل و داد بود ، جهان را آباد کرد و شهر بلخ را پایتخت خود قرار داد . در زمان او جیحون حد میان ایرانیان و ترکان بود . سد سال سلطنت داشت و در زمان او یوشع ابن نوح و کالب بن یوفنا پیامبری کردند .

 

در دست ویرایش .................در دست ویرایش .................

 

کی قباد در شاهنامه :

 

بر پایه ی گزارش شاهنامه کیانیان پس از پیشدادیان به فرمان روایی می ‌رسند. نخستین پادشاه کیانی در شاهنامه ی فردوسی، کی قباد است. پایان کار کیانیان کشته ‌شدن دارا پسر داراب به دست اسکندر است.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 12:47  توسط وزیری  | 

تصوف چيست؟

تصوف چيست؟

ابوسعيد ابوالخير گفت: تصوف دو چيز است، يک سو نگريستن و يکسان زيستن.

تصوف چيست؟

ابوسعيد ابوالخير گفت: تصوف دو چيز است، يک سو نگريستن و يکسان زيستن.

و گفت اين تصوف عزتيست در دل، و توانگريست در درويشي، و خداونديست در بندگي، سيري است در گرسنگي، و پوشيدگي است در برهنگي، و آزاديست در بندگي، و زندگاني است در مرگ، و شيريني است در تلخي.

و در ميان مشايخ اين طايفه، اصلي بزرگ است که اين طايفه همگي يکي باشند و يکي همه - ميان جمله صوفيان عالم هيچ مضادت و مباينت و خود دوي در نباشد، هر که صوفي است، که صوفي نماي بي معني در اين داخل نباشد. و اگر چه در صور الفاظ مشايخ از راه عبارت تفاوتي نمايد، معاني همه يکي باشد. چون از راه معني در نگري، چون همه يکي اند، همه دست ها يکي بود و همه نظرها يکي بود. «اسرار التوحيد في مقامات الشيخ ابوسعيد»

 

هفت وادي (مرحله) عرفان ايراني

طلب، عشق، معرفت، استغناء، توحيد، حيرت، فنا.

گـفـت مــا را هـفـت وادي در ره اسـت                              چون گـذشـتـي هـفت وادي، درگه است

وا نـيـامـد در جـهـان زيــن راه کــــس                                 نـيـسـت از فـرسـنـگ آن آگــــاه کــــس

چون نـيـامــد بــاز کــس زيــن راه دور                                 چـون دهـنـدت آگـــهـــي اي نــــاصــبــور

چـون شدنـد آنـجـايـگـه گـم سـر بسر                                کــي خــبــر بــازت دهــد از بــي خــــبــر

هـسـت وادي طــلــب آغــــاز کــــــار                                  وادي عـشق اسـت از آن پـس، بي کنار

پـس سـيـم واديـسـت آن مـعــرفـت                                   پـس چـهـارم وادي اسـتـغـنـي صــفــت

هـسـت پـنـجـم وادي تـوحـيـد پــاک                                   پـس شـشـم وادي حـيــرت صـعـب نـاک

هـفـتـمـيـن، وادي فـقـرست و فـنـا                                    بــعــد از ايــن روي روش نــــبـــود تـــــرا

در کشش افـتـي، روش گـم گرددت                                   گـــر بــود يــک قــطــره قــلــزم گــــرددت

« شيخ فريدالدين محمد عطار نيشابوري

 

تصوف چيست؟

ابوسعيد ابوالخير گفت: تصوف دو چيز است، يک سو نگريستن و يکسان زيستن.

و گفت اين تصوف عزتيست در دل، و توانگريست در درويشي، و خداونديست در بندگي، سيري است در گرسنگي، و پوشيدگي است در برهنگي، و آزاديست در بندگي، و زندگاني است در مرگ، و شيريني است در تلخي.

و در ميان مشايخ اين طايفه، اصلي بزرگ است که اين طايفه همگي يکي باشند و يکي همه - ميان جمله صوفيان عالم هيچ مضادت و مباينت و خود دوي در نباشد، هر که صوفي است، که صوفي نماي بي معني در اين داخل نباشد. و اگر چه در صور الفاظ مشايخ از راه عبارت تفاوتي نمايد، معاني همه يکي باشد. چون از راه معني در نگري، چون همه يکي اند، همه دست ها يکي بود و همه نظرها يکي بود. «اسرار التوحيد في مقامات الشيخ ابوسعيد»

 

هفت وادي (مرحله) عرفان ايراني

طلب، عشق، معرفت، استغناء، توحيد، حيرت، فنا.

گـفـت مــا را هـفـت وادي در ره اسـت                              چون گـذشـتـي هـفت وادي، درگه است

وا نـيـامـد در جـهـان زيــن راه کــــس                                 نـيـسـت از فـرسـنـگ آن آگــــاه کــــس

چون نـيـامــد بــاز کــس زيــن راه دور                                 چـون دهـنـدت آگـــهـــي اي نــــاصــبــور

چـون شدنـد آنـجـايـگـه گـم سـر بسر                                کــي خــبــر بــازت دهــد از بــي خــــبــر

هـسـت وادي طــلــب آغــــاز کــــــار                                  وادي عـشق اسـت از آن پـس، بي کنار

پـس سـيـم واديـسـت آن مـعــرفـت                                   پـس چـهـارم وادي اسـتـغـنـي صــفـ

هـسـت پـنـجـم وادي تـوحـيـد پــاک                                   پـس شـشـم وادي حـيــرت صـعـب نـاک

هـفـتـمـيـن، وادي فـقـرست و فـنـا                                    بــعــد از ايــن روي روش نــــبـــود تـــــرا

در کشش افـتـي، روش گـم گرددت                                   گـــر بــود يــک قــطــره قــلــزم گــــرددت

« شيخ فريدالدين محمد عطار نيشابوري

و گفت اين تصوف عزتيست در دل، و توانگريست در درويشي، و خداونديست در بندگي، سيري است در گرسنگي، و پوشيدگي است در برهنگي، و آزاديست در بندگي، و زندگاني است در مرگ، و شيريني است در تلخي.

و در ميان مشايخ اين طايفه، اصلي بزرگ است که اين طايفه همگي يکي باشند و يکي همه - ميان جمله صوفيان عالم هيچ مضادت و مباينت و خود دوي در نباشد، هر که صوفي است، که صوفي نماي بي معني در اين داخل نباشد. و اگر چه در صور الفاظ مشايخ از راه عبارت تفاوتي نمايد، معاني همه يکي باشد. چون از راه معني در نگري، چون همه يکي اند، همه دست ها يکي بود و همه نظرها يکي بود. «اسرار التوحيد في مقامات الشيخ ابوسعيد»

 

هفت وادي (مرحله) عرفان ايراني

طلب، عشق، معرفت، استغناء، توحيد، حيرت، فنا.

گـفـت مــا را هـفـت وادي در ره اسـت                              چون گـذشـتـي هـفت وادي، درگه است

وا نـيـامـد در جـهـان زيــن راه کــــس                                 نـيـسـت از فـرسـنـگ آن آگــــاه کــــس

چون نـيـامــد بــاز کــس زيــن راه دور                                 چـون دهـنـدت آگـــهـــي اي نــــاصــبــور

چـون شدنـد آنـجـايـگـه گـم سـر بسر                                کــي خــبــر بــازت دهــد از بــي خــــبــر

هـسـت وادي طــلــب آغــــاز کــــــار                                  وادي عـشق اسـت از آن پـس، بي کنار

پـس سـيـم واديـسـت آن مـعــرفـت                                   پـس چـهـارم وادي اسـتـغـنـي صــفــت

هـسـت پـنـجـم وادي تـوحـيـد پــاک                                   پـس شـشـم وادي حـيــرت صـعـب نـاک

هـفـتـمـيـن، وادي فـقـرست و فـنـا                                    بــعــد از ايــن روي روش نــــبـــود تـــــرا

در کشش افـتـي، روش گـم گرددت                                   گـــر بــود يــک قــطــره قــلــزم گــــرددت

« شيخ فريدالدين محمد عطار نيشابوري

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 19:15  توسط وزیری  | 

منشأ قبیلهً مغان

Sunday, March 05, 2006 by Mofrad

اصل و منشأ سئورومتی قبیلهً مادی مغان

آرتورکریستن سن ایرانشناس معروف دانمارکی نشان داده است که سلسلهً پیشدادیان اوستا و شاهنامه با سلسلهً اساطیری پارالاتهای سکاهای پادشاهی شمال دریای سیاه مربوط می باشد. ولی ازسوی دیگر در روایات ملی ایران منقول در اوستا و شاهنامه درباب پیشدادیان(نخستین قانونگذاران) به طور مشخص ازسلسله ای صحبت می کنند که در شمال غرب فلات ایران و قفقاز حکومت نموده اند. روایات ملی ایرانی و خبر بسیار جالب خارس میتیلنی، رئیس تشریفات دربار اسکندر در ایران پرده از روی معمای سلسلهً پیشدادیان تاریخی اوستا و شاهنامه برمی دارند. دکتر احمد تفضلی در کتاب تاریخ ادبیات ایران در پیش از اسلام، اسطورهً تاریخی اساسی مربوطه در این باب را چنین نقل می کند:" از داستانهای عاشقانهً دیگر داستان زریادرس و اوداتیس است که آن را خارس میتیلنی بدین گونه نقل کرده است: آورده اند که هیستاسپس و برادر کوچکش زریادرس از ازدواج آفرودیت (منظور آمیتی دا، دختر آستیاگ) و آدونیس (منظور سپیتمه جمشید، داماد آستیاگ/ اژی دهاک) به دنیا آمده اند. هیستاسپس فرمانروای ماد و سرزمینهای سفلای آن بود و زریادرس بر نواحی علیای دروازه های خزر تا تنائیس (رود دون) حکمرانی داشت. در آن سوی تنائیس، مراثی ها (آدمکشان آماردی/ تپوری یا تائوری) می زیستند که فرمانروای آنان اُمارتس (آماردی نیک، منظور کورش سوم)بود.وی دختری داشت به نام اُداتیس (آتوسا) که زیباترین زن آسیا به شمار می رفت. اُداتیس زریادرس را به خواب دید و دل بدو بست و زریادرس نیز در خواب مفتون آن دختر شد.زریادرس کوشید تا اُداتیس را به دست آورد، امّا توفیق نیافت. زیرا پدر دختر نمی خواست اورا به مردی بیگانه شوهر دهد. دیری نگذشت که اُمارتس جشن ازدواجی بر گزار کرد که در آن خویشان و نزدیکان و اشراف دربار او حضور داشتند و از اُداتیس خواست که جامی شراب را به کسی بدهد که مایل به ازدواج با اوست. زریادرس، که اُداتیس اورا پیش از آن از ماجرا آگاه کرده بود، به شتاب همراه با گردونه ران خویش از تنائیس گذشت و با لباس سکایی، ناشناس وارد تالار جشن شد و اُداتیس جام اورا پر کرد. به گفتهً خارس میتیلنی این داستان در میان مردم آسیا شهرت بسیار داشته و آن را بر دیوارهای معابد، کاخها و حتی خانه های خصوصی نقاشی می کردند و اشراف غالباٌ نام دختران خویش را اُداتیس میگذاشتند.. به نظر بویس این اسطوره اصل مادی دارد و با آیین پرستش خدای عشق ارتباط داشته است، و بعدها به صورت داستان گشتاسب (ویشتاسپ، هیستاسپ) و کتایون وارد حلقهً داستانهای کیانی شده و در شاهنامه منعکس گشته است." در این باب افزودنی است این اسطوره در اران و روسیه به صورت اسطوره های عاشقانهً بامسی بئیرک (زرین تن= زرتشت) و ایوان ساده(درخشان فروتن) به خوبی حفظ شده است. چنانکه مشهود است این اسطوره به صورت حلقه واسطی اساسی ما را به عمق تاریخ اساطیری ایران می برد. موضوع فرمانروایی زریادرس (زرتشت) در نواحی شمال کوهستان قفقاز باید در اصل مربوط به پدر وی سپیتمه جمشید (پوروشسپ) باشد که لابد توسط مادیای اسکیتی (افراسیاب دوم)- در مدت 28 سال فرمانروایی اسکیتان درقفقاز و آذربایجان و آسیای صغیر- به عنوان ساتراپ سئوروماتی اسکیتان بدین سمت برگمارده شده بوده است. بی جهت نیست که در اوستا سرزمین پهناور جمشید از سویی شامل سرزمین زمستانی شمال قفقاز و از سوی دیگر آذربایجان با کوه هوکر (سبلان) و رود دائیتی (موردی چای شهرستان مراغه) می گردد. ابو منصور بغدادی در شرح عقاید و آرای خرمدینان همین سپیتمه جمشید را به عنوان پدر شروین (یعنی زرتشت شاهزاده) از دیار زنج (سرزمین مردم مادر سالار آمازون/ سئورومت یعنی اسلاف صربوکرواتها)معرفی می نماید وخبر شاهنامه و موسی خورنی نیز در باب ارتباط ایرج/زرتشت با قوم سلم/ سئورومت و ملکه سمورامت (سئورومت) گویای همین نکته می باشند. توضیحات بیشتری در این باب بدهیم: اصل سلسلهً پیشدادیان اوستا و شاهنامه از قوم سلم (سئیریمه، سئورومت، سرمت) بوده اند. همچنانکه می دانیم در اوستا و شاهنامه از نخستین سلسلهً پادشاهی ایرانیان با نام پیشدادیان یعنی نخستین قانونگذاران یاد شده است.ولی این نام اوستایی را از سوی دیگر به متابعت از پارالاتهای اسکیتان به معنی نخستین مخلوقات گرفته اند و ازهمینجاست که سلسلهً پیشدادیان از نظر زمانی بر کیانیان (پادشاهان ماد) تقدم گرفته است. در صورتی که سلطنت اینان در برحه ای همزمان و درزمانی دیگر با تقدم زمانی پادشاهان کیانی (مادی) همراه بوده است. کّلاٌ سلسله پیشدادیان شامل کیومرث (گرشاه، یعنی پادشاه میرای کوهستان قفقاز)،مشیک (میرا)، سامک (کناری)، فرواک (واعظ)، جمشید (پادشاه درخشان مغان) یا همان سپیتمه (سفید رخسار) پدر زرتشت، آذر هوشنگ (زرتشت، ابراهیم آزر، آگنار ژرمنها و ایوان روسها) و تهمورث (پادشاه نیرومند پبر و پلنگ مانند، همان تیگران، آرش، خورشید چهر پسرکوچک زرتشت) بوده اند. در اساطیر زرتشتی رواج سنت آتش پرستی ایرانیان بدین سلسله منتسب گردیده است: مطابق کتاب پهلوی زادسپرم مهاجرت ایرانیان از خونیزث (سرزمین راه مادهً زرین ابریشم) به کشورهای خارجی در زمان هوشنگ روی داد و این مهاجرت روی گردهً گاونری موسوم به سر سئوک (پیشانی سفید) صورت گرفت. سه آتش بر روی این گاو روشن بود و چون مهاجران می خواستند از دریا بگذرند این اتشها به دریا فروریخت و گو.هر آنها یکی بود و به سه بهره شد و دوباره درزسه جای فروزان گشت و به آذر فرنبغ (آتش موبدان در فارس) و آذرگشنسب، آتش پادشاهان و ارتشتاران (درآذربایجان) و آذربرزین مهر (آتش کشاورزان در خراسان) موسوم گشت. گفتنی است پادشاهان هخامنشی آتش پرست نبوده بلکه اهورامزدا پرست بوده اند چه بر خلاف پادشاهان پیشدادی و کیانی تصاویر آنان با عکس آتشدان همراه نشده است وبرای اهورامزدا به عنوان ایزد دانای خانواده پادشاهی معبدی به شکل مکعب می ساخته اند. که اینگونه ساختمان مکعبی ازآنان در نقش رستم (کعبهً زرتشت) و پاسارگاد و شوش باقی مانده است. سیاوش اوستا (حسن عباسی)به درستی کعبهً مکّه را نیز اثر هخامنشیان می داند چه لابد هخامنشیان در مقابل 600 تن کندر خراج اعراب، این معبد را برای خدای معادل اهورامزدای آنان یعنی هبل ایزد دانای مرگ ومیر که سمبل آنها ستارهً زحل (کیوان،یعنی ستارهً پادشاهان)بوده، ساخته بوده اند چنانکه معبد اورشلیم یهود نیز به امر کورش سوم (سلیمان) برای رعایای یهودی ایشان باز سازی شده بود. از اینجا معلوم میشود ستارهً بزرگ درفش کیانی نمایانگر همین ستارهً کیوان منسوب به اهورامزدا (نین کلدانیان،نین ایگی آزاک، ایزد دانش آشوریها) بوده است.کلمهً نین سومری به معانی سرور وملک و ملکه بوده است. خود پارس در این درفش در معنی سکایی آن با پوست پلنگ نشان داده شده است. می دانیم که خود اساطیر قرآنی نیز ساخت خانه کعبه را به ابراهیم (پدر وپادشاه جماعت بسیار، کورش، پرخواندهً زرتشت= ابراهیم خلیل سوزاننده بتان) و پسرش اسماعیل (خداشنو، زرتشت) نسبت می دهند. نام اهورا مزدا(برهما) در نزد کاسیها (اسلاف لران) به صورت ایمیریا (ایمرو کافرها) ایزد خاندان پادشاهی آمده که به معانی سرور دانا و دانای مرگ و میر بوده است. بعداٌ این نام با یمه (جمشید) یکی گرفته شده و پاسارگاد به نام وی تخت جمشید نامیده شده است. در اسطورهً زریادر (زرین) وی همان است که در شاهنامه با اسامی زریر (زرین مو) و بیژن (درخشان)، گیو (پهلوان) و اسفندیار روئین تن معرفی گردیده است .ولی کتب تاریخی یونانیان وکتیبه بیستون داریوش وی را با اسامی بردیه (تنومند)و تنائوکسار (بزرگ تن)، سمردیس (به اندازهً سه تن) ، پاتی زیت (نگهبان سرودهای دینی) و گئوماته (سرود دان) معرفی می نمایند. چنانکه اشاره شد. سپیتمه جمشید (یعنی مغ سفید رخسار) از سئوروماتها بوده، به طور مشخص از آن گروه از سئوروماتها که آنتایی یعنی کناری نامیده می شده اند و اعقاب آنها اکنون بوسنی نامیده میشوند که نامشان به همان معنی کناری است. اینان در آن روزگار در کنارمصب رود ولگا سکونت داشته اند.و از اینجاست که پسر و پسر خوانده های کورش (فریدون) یعنی کمبوجیه ، ویشتاسپ (مگابرن) و زریادر (بردیه) در شاهنامه با نامهای تور (بد خلق و خوی)، سلم (سروربزرگ) و ایرج (نجیب) ذکر شده و کتب پهلوی نیای دوردست زرتشت را دورا سرو یعنی صرب دوردست یعنی بوسنی نامیده اند. چنانکه از شواهد باستانشناسی و تاریخی بر می آید سئوروماتها (به معنی لفظی قوم مادر سالار) پرستندهً آپی (ناهید، الههً زمین و اب)، خویتوسورو (خورشید جنگاور، مهر) و الهه تابیتی (آذر) بوده اند.گفتنی است پارتها نیز که ریشهً سکایی (اسکیتی) داشته اند همین ایزدان را می پرستیده اند و برای پرچم خود نقش اژدها (سمبل الههً آب و زمین، پریتوی ودایی، پارتی عیلامی) را به کار می بردند. کّلاٌ مادها و سکاها و سرمتها در پرستش این ایزدان مشترک بوده اند و این نشانگر آن است که مادها از سوی قفقاز وارد فلات ایران شده اند. از نفشی سواران سئوروماتی بر تابوتی در آسیای صغیر و همچنین اساطیر یونانی مربوط به حملات آمازونها به کرانه های جنوبی دریای سیاه معلوم میشود که آنان در حملات غارتگرانه بر آسیای صغیر شرکت می جسته اند. مترادف بودن نامهای سانسکریتی و اوستایی سرو ( صرب) و کروات (هئوروات) با کلمات هندوایرانی مغ و جّم سامی به معنی انجمنی ما را رهنمون می گردد به اینکه تصور کنیم که زبان ایرانی سئوروماتها که هرودوت به اختلاف لهجهً آن با زبان ایرانی اسکیتان اشاره می کند همانا زبان اوستایی مغان بوده است . هرودوت می گوید که زبان مادری سئوروماتها، آمازونی (اسلاوی صربی) بوده است و این بیانگر آن است که زبان اوستایی به عنوان زبان دوم ایشان مورد استفاده بوده است. میلان هوستیچ محقق کروات با توجه به ذخایر لغوی ایرانی زبان کرواتها این موضوع را اثبات نموده است. از اینجا همچنین معلوم میشود که در مدت فرمانروایی 28 سالهً اسکیتان در قفقاز و اران و آذربایجان وآسیای صغیر سئوروماتهای مغ به نیابت از سوی مادیای اسکیتی (افراسیاب دوم، یوسف تورات) درفاصلهً ماد بزرگ تا مصب رودهای ولگا و دون حکومت نموده اند. می دانیم که حملات مادیا تا به مرزهای مصر رسید و در آن جا هدایای کلان پسامتیخ، فرعون مصر جلو اسب سواران وی را نگهداشت. این واقعه به همراه تراژدی دستگیری مادیا در قصر زیر زمینی اش، در تورات به صورت اسطوره یوسف کنعان باز گویی شده است. ساتراپ سئوروماتی مغ وی همان است که در اوستا و کتب پهلوی و شاهنامه با اسامی و القاب جمشید زیبا و دارندهً رمه های خوب ، سپیتمه، پوروشسپ، هوم عابد و گودرز دستگیر کنندهً افراسیاب معرفی گشته است. طبق اوستا و شاهنامه کیاخسارو (کیخسرو، هووخشتره) در شکست سکاها و دستگیری و اعدام مادیای اسکیتی از مساعدت همین سپیتمه جمشید یاری گرفته و وی را به مقام دامادی پسرش آستیاگ رسانده است؛ وی همین کار را نیز در موقع نابودی ابر قدرت جبار آشور با ولیعهد پادشاه همدست بابلی خویش انجام داد. کار سییتمه جمشید و موقعیت وی به قدری مهم و بر جسته بوده که وی به مقام ولیعهدی آستیاگ بر گزیده شده بود و بدین سبب کورش بلافاصله بعد از شکست مادها وی را به قتل رساند ، ولی به جهت ملاحظات سیاسی با همسر وی آمیتی دا دختر آستیاگ ازدواج کرد و پسران وی مگابرن (ویشتاسپ) و سپیتاک (گئوماته زرتشت) را به پسر خواندگی قبول نموده و دختر خود آتوسا را به همسری سپیتاک زرتشت (بردیه) در آورده و این دو برادر را به ترتیب به ساتراپی گرگان و دربیکان سمت بلخ منسوب نمود. جالب است که در اوستا و شاهنامه مکان فرمانروایی سپیتمه جمشید همان سمت آذربایجان و اران و شمال قفقاز ذکر شده است . در شاهنامه فردوسی به عنوان رعایای فقفقازی جمشید از کاتوزیان (سگپرستان= کاسپیان)، نیساریان (مردم کم ریش، ترک زبانان اران)، نسودیها (کنگرلوها)، اهنوخوشیها (گرگرها) نام برده شده است. بنابراین در فهرست قبایل تشکیل ماد (کشور میانی) که هرودوت آورده در شمار شش قوم تشکیل دهندهً ماد همان طور که بوسیان (یعنی مردم گردنده، کردوخیها) در اصل از سکائیان کیمری بوده اند، قبیلهً مغان نیز اصل سئوروماتی داشته اند، صفات جسمانی زرتشت و پدرش سپیتمه جمشید به عنوان رهبر قوم مغان گویای همین معنی می باشند و لابد از همینجاست که اسطورهً سلم (سئورومت) و تور (سکا) و ایرج (آریا) به جای نامهای اصلی پسر و پسر خواندگان فریدون (کورش سوم) یعنی کمبوجیه ، مگابرن (ویشتاسپ) و سپیتاک زرتشت (بردیه) قرار گرفته اند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 19:24  توسط وزیری  | 













کوههای اوستا

در اوستا ، خصوصاٌ در زامیاد یشت (پرستش فرشتهً زمین)، اسام کوههایی یاد گردیده که اغلب آنها در فلات ایران قرارگرفته اند، ولی در باب اینکه نام این کوهها به چه معنی و مطابق با کدام کوهستانها می باشند تحقیقات لازم صورت نگرفته و کار ابراهیم پورداود و ایرانشناسان غربی در همان مرحلهً مقدماتی متوقف مانده است چه متأسفانه مردم میهن ما با ایرانشناسی به مفهوم علمی آن تا حدود زیادی، بیگانه است و سرمایه و توجه لازم از طرف دولتمردان ما هم بدین امر مهم مبذول نمی گردد. در صورتیکه با کمک زبانشناسی تطبیقی در زبانهای اوستایی،پهلوی و فارسی و دیگر لهجه های زبانهای ایرانی می توان بسیاری از این کوهها را سناسایی نمود. در این راه تلاشی را مرحوم بهاءالدین خرّمشاهی در کتابی تحت نام کوههای ناشناخته اوستا شروع کرد ولی کار وی صرفاٌ براساس احساسات پاک میهن دوستانه بوده و فاقد شناخت علمی می باشد چه وی بدون ملاحظهً تطورات متوالی زبانهای کهن ایرانی زبان کردی کرمانشاهی را با زبان اوستایی یکی گرفته و تمامی این کوهستانها را در نواحی زادگاه خویش کرمانشاهان وحوالی آن جستجو نموده است. می دانیم زبان کردی خود بازماندهً تطور یافتهً مخلوطی از لهجه های ایرانی سکایی- مادی (ساگارتی) و پارسی است که لغات فراوانی هم از دیگر زبانهای منطقهً خاورمیانه وارد آن گردیده است، ولی زبان اوستایی زبان مغان ماد بوده است که خصوصاٌ در آذربایجان و منطقهً ری سکونت داشته اند. در اینجا ابتدا ترجمهً آن قسمت از زامیاد یشت را که مربوط بدین کوهستانها میشود از جلد دوم یشتها تألیف ابراهیم پورداود می آوریم و درادامه نام و مکان این کوهستانها و دیگز کوههای معروف اوستا را مورد بررسی قرار می دهیم،چنانکه گفته شد این تحقیقات درمرحله آغازین آن متوقف مانده و نگارنده تنها نتایج ملاحظات جواری خود را درطی سی سال تحقیق در تاریخ و اساطیر اوستایی بیان می نماید:
زامیاد یشت (پرستش فرشتهً زمین)

"به خوشنودی کوه مزدا آفریدهً، سهولت اشا (رفاه راستین) بخشندهً اوشیدَرِنَ و فرّ کیانی مزدا آفریده و فرّ مزدا آفریدهً به دست نیامدنی. 1 نخستین کوهی که از زمین برخاست ،ای سپیتمان زرتشت،هرائیتی بلند است که همهً ممالک غربی و شرقی را احاطه نموده است. دومین کوه زِرِذَزَ که از آن طرف مانوش نیز همهً ممالک غربی و شرقی را احاطه کرده است. 2 از این کوههای اوشیدم، اوشیدرن و سلسلهً اِرِزیفیّه سر زد، ششمین اِرِزوُرَ هفتمین بومیه هشتمین رئوذیت نهمین مزیشونت دهمین اتردنگهو یازدهمین آِرِزیشَ و دوازدهمین وائیتی گئس. 3 و آدَرَنَ و بَیَنَ و ایشکتَ اُپائیری سئنَ که پوشیده از برف است فقط مقدار کمی آب میشود دو سلسله کوه همنکونَ، هشت سلسله کوه وشن ، هشت قلّهً ائورونت، چهار کوه ویذوَنَ. 4 اَئزَخ، مَئنَخ ، واخذریک، اَسَیّه ، توذسکَ، ویشوَ، درئوشیشونت، سائیری ونت ،ننگهوشمنت، ککهیو، انترِکنگهه. 5 سیچی دَوَ ، اهورنَ، رئِمن، اشَ ستِمبنَ، اورونِیووائیذیمیذک ، اسنونت، اوشئوم، اوشت خوارنه، سیّامکَ، وفریه، واُرووشَ. 6 یَهمییه جَتَرَ ، اُذوتوه ، سپیت وَرِنه، سپنتوداته، کدرووَ اسپَ، کَئوایریسَ و قلهّ برو سرّین،برنَ، کوه فراپیه، اودریه، کوه رئونت و کوههای دیگر که پیش از این مردمان به آنها نام دادند، از آنها گذشته بیندیشیدند."
استاد پورداود از روی منابع دورهً مسلمین به اهمیت دینی فراوان کوه سبلان( به معنی جایگاه پر سود) در دورهً پیش از اسلام پی برده بوده ولی متوجه نامهای اوستایی این کوه یعنی هئوکئیریه (خوب کنش) و اوشیدرنَ یا همان اوشدیریکآی منابع آشوری( یعنی کوه فروغمند و درخشان) و قّلهً بروسرَین (دارندهً زیبایی) که در نام چشمهً آب معدنی معروف آن یعنی سرئین باقی مانده، نشده است. وی در جلد دوم یسنا در بارهً این مقّدسترین کوه ایرانیان باستان می آورد: "خاقانی شروانی در شعرخود راجع به سبلان می گوید: قبلهً اقبال سبلان دان کو زشرف کعبه وار قطب کمال است کعبه بودسبزپوش او زچه پوشد جامهً احرامیان که کعبهً حال است در خبری خوانده ام فضیلت آنرا خاست مرا آرزوش قرب سه سال است رفتم تا بر سرش نثار کنم جان کوست عروسی که امهات جبال است چادر بر سر کشید تا بن دامن یعنی بکرم این چه لاف محال است کوه سولان (سبلان) در آذربایجان نزد ایرانیان، به جای تور سینا است نزد بنی اسرائیل ...... میرخواند در روضةالصفا در ذکر سلطنت گشتاسب آورده :" در تاریخ بناکتی و معجم مسطور است که زرتشت حکیم در زمان او ظاهر شد.... و در همان دم که زرتشت متولد شد بخندید چنانکه تمام حضار مجلس آواز اورا بشنیدند و چون بزرگ شد به جبلی از جبال اردبیل بالا رفت و از آنجا فرود آمد کتابی در دست و می گفت که این کتاب از سقف خانه که بر این کوه واقع است نازل شد... و یکی دیگر از آن حکایات این است که آتشی در دست داشت و دست او نمی سوخت و چون گشتاسب به مجلس وی در آمد آن را بدو داده دست او نیز نسوخت و به دست دیگران نیز رسیده حرقتی ظاهر نگردید." چنانکه گفته شد استاد پورداود و ایرانشناسان اسامی اوستایی این کوه را در نیافته اند در صورتیکه اوستا محل فدیه آوردن جمشید(شاه میرای نخستین، سپیتمه پدر زرتشت) به الههً باکرهً آبها یعنی ناهید -که مکانش همین کوه هئوکئیریه (سبلان) به شمارمی رفته -همین کوهستان ذکرنموده ونیز مطابق کتب پهلوی آنجا همچنین محل یکی از همپرسگیهای زرتشت با اهورامزدا بوده است.پس بی جهت نیست که در احادث وروایات اسلامی کوه سبلان محل هبوط ارواح و آدم ابوالبشر به شمار رفته است. کوه اوستایی دیگر آذربایجان که بعد از سبلان در درجهً دوم قدوسیت قرار داشته و تا حدودی با آن پهلو به پهلو می زده همانا کوه سهند یا همان اسنونت اوستا (به معنی دارندهً ییلاق یا روشنایی روز) بوده که یکی دیگر از محلهای همپرسگی زرتشت با اهورا مزدا به شمار رفته است. سبب معروفیت این کوه در اهمیت آن به مثابهً مخزن آب منطقه و مراتعش ونزدیکی اش به شهر رغهً زرتشتی (مراغه) بوده است. معانی و نام و نشان دیگر کوههای مذکور در زامیاد یشت به تحقیق این جانب که بر پایه نظریات پورداود می باشد از این قرار است: هرائیتی بلند یا همان هرابرزئیتی (یعنی کوه بلند) همان کوهستان معروف البرز است. هرا(کوه) همچنین نام کوهی در نزدیکی مراغه بوده، آنجا که بنا بر شاهنامه هوم عابد افراسیاب را دستگیر می نماید و اکنون زیش نامیده میشود که باید همان ارزیش (یعنی کوه راست برافراشتهً مذکور در همین زامیاد یشت) باشد.زرذز (کوه دژ زرین) با زرد کوه بختیاری مطابقت دارد.مانوش (کوه فرد دانا) از لحاظ معنی به وضوح یادآور نام قلّهً دنای استان فارس است. اوشیدم (جای دمیدن نور) همان کوه معروف بابای افغانستان است که نامش از ریشهً اوستایی"با" یعنی درخشیدن مأخوذ است. خود زامیاد یشت در فقرهً 66 این کوه را با رود هیرمند و دریاچهً هامون پیوند داده است. ارزیفیه ( یعنی کوه عقاب یا کرکس) بی شک همان کوه کرکس کاشان است ،چون خشثریتی ( کیکاووس) در آبان یشت اوستا در این کوه که در نزدیکی پایتخت وی کاشان بوده، فدیه برای ناهید الههً آبها آورده است. کوههای ارزور (دارای باغهای خوب) و بومیه (خاکی) به سبب مربوط شدن آنها با مرزهای آسیای صغیر و گیلگامش پرستی باید همان کوههای علمدار و میشو در نزدیکی شهر مرند باشند. رئوذیت (کوه پر علف) رادارمستتر با کوه رویان مازندران (کوه نزدیک شهر رودبار) مطابقت داده است. مزیشونت ( کوه دارندهً بزرگی) همان کوه ماسیس یعنی آرارات می باشد. انتردنگهو (کوه واقع در میان مملکت) احتمالاٌ همان کوه آلاداغ شمال خراسان است چه نام ترکی این کوه علی القاعده به صورت آراداغ به معنی کوه میانی است. وائیتی گئس با نام بادغیس افغانستان مطابقت دارد. آدرن (کوه هوشمند) یادآور نام کوه همایی (کوه منسوب به دانای نیک) در جنوب شرقی سبزوار است. بیّنَ (درخشان) مطابق با کوه بین آلود خراسان و همچنین بوانات فارس میباشد. ایشکت اوپائیری سئن (کوه برتر از پرش عقاب) را با کوههای هندوکش افغانستان مطابق می دانند. دو سلسله کوه همنکون (پرکنج) با کوه هزار کرمان مطابقت دارد. هشت سلسله کوه وشن (جایگاه خوب) به نظر می آید همان اشترانکوه لرستان باشد چه لغت اشت به اوستایی به معنی هشت است. ائورونت (تند و تیز) را به اتفاق همان کوه الوند همدان می دانند که علی القاعده نامش از همان ریشهً اوستایی ائورونت (نوک تیز) اخذ شده است. چهار کوه ویذون (فراهم شده، گردآمده) با کوههای چهارگنبدان کرمان مطابقت می نماید. ائزخ (دارای فراوانی خوب) یادآور کوه ایذه و مئنخ (میهن خوب) نشانگر کوه زرین نزدیک شهر ایذه می باشد. واخذریک (دارای درخشندگی خوب) مطابق کوه دینار استان فارس است. اسیّه (آسمانی) یادآور کوه بحر آسمان کرمان و توذسک (کوه سگپرستان کوچ نشین) به ظاهر مطابق با کوه شاهنشین تویسرکان است. کوه ویشو (دارای خوبی فراوان) با کوههای هزار مسجد خراسان مطابقت دارد. درئوشیشونت (دارای درندگی و برندگی) با شیرکوه یزد قابل تطبیق می باشد. کوه سائیریونت (دارای سنگ ریزه) با نام سی سخت نزدیک قلّهً دنا مشابهت دارد. ننگهو شمنت (کوه معروف) با کوه نائین مشابهت دارد. ککهیو (کوه مردم میان کوهستانها) با کوهستان کهگیلویه مطابقت دارد. انترکنگهه (کوهی که میان سزرمین گنج یعنی فارس است) با کوه قارون فارس مطابقت می نماید. سیچی دو (سوزانندهً فریبکاران) یادآور کوه آتشفشان تفتان است. اهورن (کوه خدا) یا نام کوه الله اکبر شمال مشهد و بیستون(کوه خدا) کرمانشاهان نام مشترکی دارد.. رئمن (دولت خانه یا ثروت سرا) به وضوح یادآور کوه رامند خبر حمدالله مستوفی است در نزهة القلوب است که مکانش بین قزوین و خرقان ذکر شده است. طبق گفته حمدالله مستوفی ذکر این کوه در فهلویات بسیار آمده است: کُه الوند خوش بی با دماوند ابی رامند کوه چون مینمایند اش ستمبن (تکیه گاه اشا) با نام کوههای تخت سیمین و بیستون کرمانشاهان قابل تطبیق است. اورونیو وائذیمیذک (کوههای دارای سرسبزی گسترده) با کوههای اورامان کرمانشاهان مطابقت دارد. اوشئوم (کوه درخشان یا سوزاننده) می تواند همان قلّه دماوند یا تفتان باشد. اوشت خوارنه (دارای فّر آرزو شده) می تواند کوه دماوند (پاتیشخوار منابع آشوری) یا کوههای خرقان منظور باشد. سیامک (سیاه مویمند) و وفریه (برفمند) با چندین کوه فلات ایران که به نامهای سیاه کوه (سوادکوه، قره داغ) و سفید کوه نامیده میشوند قابل تطبیق هستند. وست احتمال داده منظور سیاه کوه و سفید کوه نزدیک هرات میباشند. واوروش (دور کشیده) به نظر میآید همان قافلانکوه (قافله کوهها) باشد. یهمیه جتر (یعنی کوهی که از آن صمغ کتیرا به دست می آید) با کوههای جغتای و جوین سبزوار مطابقت می نماید. اُذوتوه (کوهی که برآب مسلط است) یاد آور نام کوههای ارسباران آذربایجان است. کوه سپیت ورنه (کوه سفید رنگ) با نام کوه آقداغ نزدیک سهند مطابقت دارد. سپنتوداته (آفریدهً خرد مقّدس) به نظر می رسد همان کوه صلوات در شمال سبلان منظور شده باشد. کدرواسپ (کوه اسبهای کهر) در کتاب پهلوی بندهش به نزدیکی طوس گزارش شده است. باید همان کوه قره داغ آن حوالی منظور باشد چه به نظر می رسد جزء انتزاعی کدر در این نام به ترکی قره ترجمه شده است. کوئیریس (کوهی که به شکل رشته گردنبند یا دارای راه است) نام کوهستانی درنزدیکی جنوب شرقی شهر رغهً زرتشتی (مراغه) می باشد چه این کوه که اکنون علی القاعده کلگزی نامیده میشود بنا به کتاب پهلوی بندهش هم در ایرانویج (شهرستان مراغه) واقع شده است. کوه برن (برنده، نگهدارنده یا پوشیده) شاید کوه باران نزدیک نهبندان در جنوب شرقی خراسان یا کوههای طالش گیلان (ورنهً اوستا) منظور باشد. فراپیه (کوه پرآب) شاید کوههای چهل چشمهً جنوب آذربایجان غربی منظور باشد. اودریه (کوه درهً آب) شاید کوهستان رودبار منظور باشد. کوه رئونت بنابر کتاب پهلوی بندهش در نزدیکی گناباد است و آتشکدهً آذربرزین در نزدیکی آن بر پا بوده است. درپایان گفتنی است نام کوهستان زاگروس بدین صورت در اوست ذکر نشده است ، ولی در شاهنامه و کتاب پهلوی بندهش نام آنجا به صور اسپروز و اسپروچ (سپ رود) بیان شده که می توان آنها را دارای رودهای طغیانگر و سیلابی معنی نمود و این از سوی دیگر معنی کلمهً اوستایی ژغر روذ است که علی الاصول در یونانی و پهلوی و فارسی می توانست زاگروس تلفظ گردد. بنابراین نام کوهستان زاگروس نیز در اصل یونانی نبوده بلکه اوستایی است. فردوسی در باب نام این کوه چنین می سراید: همی رفت آن شاه گیتی فروز بزد گاه در پیش کوه اسپروز.






























زرتشت و کورش در اسطورهً گرجی امیران وکورشا

زرتشت(بردیه) و کورش در اساطیر آذربایجان شمال رود ارس (اران سابق) و همسایهً غربی آن یعنی ارمنستان بسیار معروف بوده و هستند. لذا این سؤال پیش می آید این امر در نزد گرجیها یعنی همسایگان شمال غربی همان آذریها - یعنی آنجا که رود کورا نام کورش را فرنها است با خود حمل می کند - صادق است یا نه؟ برای جواب ابتدا سری به اساطیر آذری و ارمنی میزنیم: در نزد ترکان اران (آذریها) که اساطیر کهن آنان در کتاب اسطوره ای ده ده قورقود آنان محفوظ مانده است این دو قهرمانان اصلی اساطیرآن هستند: زرتشت (یعنی دارندهً تن زرین) تحت نام بامسی بئیرک (دارندهً تن درخشان) پسر بای بوره (خان زرین عهد طوفان، جمشید) و کورش تحت نام بایندرخان (خان آبادگر) پسر گام خان (کمبوجیهً دوم). در نزد ارامنه که موسی خورنی مورخ عهد قباد و انوشیروان آنهارا جمع آوری کرده از کورش تحت سه نام کورش (فوچ)، آرا(نجیب) و آرتاشس (شاه نیک و عادل) و از زرتشت نیز تحت هفت نام زرتشت، آرای آرایان،کرناک (زرین) و آرتاباز ( دارای دانش نیک) پاوس ، هایکاک دوم و یرواند قصیرالعمر اسم برده شده و از کمبوجیه تنها زیر عنوان ارتا وازد (دانای دانش نیک یا عاری ازنیکی و عدالت) یاد گردیده است. درمورد نامهای آخری آنان باید افزود که موسی خورنی کورش را در مقام مقهور سازندهً کرسوس (کرزوس پادشاه لیدیه) تحت همین نام آرتاشس (آرتاخشیاس) معرفی می نماید و اسطوره ای را راجع به او و فرزندش/ یا فرزند خوانده اش آرتاوازد /آرتاباز ذکر مینماید که بسیار جالب است. وی می آورد:"پس از آرتاشس پسر او آرتاوازد به تخت شاهی نشست. آرتاوازد (همان کمبوجیهً سوم پسر کورش سوم) برادران خود را از آیرارات به ولایات آقیاویت و آربران کوچ داد تا در آیرارات در ملک پادشاه زندگی نکنند و چون پسر نداشت لذا فقط تیران را به عنوان جانشین نزد خود نگاهداشت.چند روز بعد از به پادشاهی رسیدنش هنگامیکه به قصد شکارگورخر و گراز در حوالی سرچشمه های رودخانهً گینا از روی پل آرتاشات می گذشت ناگهان ازرؤیایی اختلال حواس به او دست داد در نتیجه از اسب به یک گودال عمیق افتاده و در اعماق آن مفقودالاثر شد. ترانه سرایان گقتن (نخجوان) در بارهً او چنین افسانه گویی میکنند:« به مناسبت مرگ آرتاشس به عادات و رسوم مشرکین مرگ و میر بسیاربود». می گویند از این موضوع آرتاوازد دلتنگ شده به پدرش گفت:«وقتی که تو رفتی تمام عالم را با خود بردی اکنون در این ویرانه ها من بر کی سلطنت کنم». از برای این هم آرتاشس اورا نفرین کرده گفت: «گر تو به نخجیر روی بر اسب سوار به سوی ماسیس به کوه آزاد (آرارات) اجنه ترا گیرند و برند به سوی ماسیس به کوه آزاد نور نبینی و به مانی دربند». پیرزنها نیز در بارهً او نقل می کنند که او به زنجیرهای آهنین مغلول در یک مغاره محبوس است و دو سگ پیوسته زنجیرهای اورا می جوند و او تقلا نیکند تا بیرون بیاید وبه زندگی عالم خاتمه دهد. لیکن می گویند که از ضربتهای پتک آهنگران زنجیرها محکمتر میشوند لذا تا به حال هم بیشتر آهنگران به پیروی از افسانه روزهای یکشنبه سه چهار پتک به سندان می زنند تا زنجیرهای آرتاوازد محکمتر شوند. لیکن حقیقت واقعه همان است که ما در فوق گفتیم.لیکن برخی میگویند که همان هنگام به دنیا آمدنش واقعه ای به وقوع پیوست و عقیده دارند که زنان از نسل آژدهاک اورا افسون کردند و به همین سبب آرتاشس(کورش) آنها را زیاد شکنجه کرد. در این باره همان ترانه سرایان در افسانه می گویند" «اژدها نژادان ( کُردان شکاک) طفلک آرتاوازد را ربودند و دیو به جای او گذاشتند. به نظر من آن شایع که او دیوانهً مادر زاد بوده و در اثر همان مرض هم مرده درست است. بعد از او برادر وی تیران بر تخت شاهی نشست." پیداست که دراین اسطورهً روایات شفاهی کهن آذری و ارمنی اسطورهً مربوط به آستیاگ (اژی دهاک) پسر کیاخسار (آرتین) با از آن کمبوجیه پسر کورش درهم آمیخته است. از بررسی بیشتر معلوم میشود که آرتاوازد/ آرتاباز هم به جای زرتشت (بردیه) و هم به جای نا برادریش کمبوجیه (تور ، حام) می باشد که دارای اختلال روانی بوده است. این دو در شاهنامه یکجا تحت نام کتایون و برمایون برادران فریدون/ کورش و جای دیگر تحت نام تور و ایرج پسران وی به شمار رفته اند. جالب است که کتسیاس مورخ و طبیب یونانی دربار پادشاهان میانی هخامنشی جایی سپیتاک زرتشت (بردیه) و مگابرن (ویشتاسپ، سلم) را پسرخوانده های کورش و جای دیگر برادر و نابرادری وی ذکر کرده است. به هر حال معنی لفظی آرتاوازد (آرتاباز یعنی دارای دانش نیک) به وضوح نشانگر زرتشت (بردیه) پسرخواندهً کورش می باشد و این موضوع جای دیگر از گفته های موسی خورنی اثبات میشود:" صحت این روایت را به طوریکه به سمع من می رسد که اهالی ایالت انگورخیز گقتن (نخجوان آذربایجان) آنها را با رغبت و علاقه محفوظ داشته اند تصدیق می کنند. در این ترانه ها که به رشتهً نظم کشیده شده اند داستانهایی در بارهً آرتاشس و پسران او و نسل آژدهاک که به کنایه ویشپازوننر (اژدها زادگان) نامیده میشوند روایت میشوند. زیرا که اژدها به زبان ما یعنی ویشاپ یا اژدها. در این ترانه ها همچنین گفته میشود که: « به حرمت آرتاشس خوان ناهار چید آرگاوان چید همچنین توطئه بر ضد او در سرای اژدران». ایضاٌ گفته میشود: « آرتاباز پور دلیر آرتاشس دل فراخ نیافت مکان کوچکی بهر احداث کاخ به هنگام وضع بنیاد آرتاشات گذشت و کرد بنیاد ماراکرت را در دیار ماد». ماراکرت را که در دشت موسوم به شارور واقع شده است . ایضاٌ گفته میشود حسرت خورده سخت مشتاق بانو ساتنیک دارد اشتیاق به ارتاخور خاوارت و خاوارتسی از گیاهان از زیر بالین سر آرگاوان.» آیا اکنون تو از حقگویی ما از آنکه داستانهای تاریک و مبهم را در بارهً ویشاپهایی (اژدهایانی، کُردان شکاک) که بر بالای کوه آزاد ماسیس (آرارات) زیست میکنند و روایت و تفسیر کردیم در شگفتی نیستی." آرگاوان یعنی دارای ارج و حرمت بی شک منظور همان ایرج شاهنامه یعنی زرتشت پسرخواندهً کورش/ فریدون می باشد چه نام بانو ساتنیک مترادف با هووی (نیک نژاد) است که نام اوستایی و پهلوی آتوسا ( دارای اندام پر) دختر کورش و زن گئوماته زرتشت (بردیه) بوده است. نام ماراکرت (یعنی ساخته فرد دانا و مقدّس ماد) که بنای آن به ارتاباز (یعنی دارای دانش نیک ،زرتشت) نسبت داده شده به وضوح با رغه زرتشتی (مراغه) مطابقت دارد. دشت شارور (دشت شاهان) همان نواحی جلگه ای مجاورشرقی همین شهرمی باشد که گنج شیچیکان (مکان نگهداری اوستا در عهد ساسانیان، روستای چیکان حالیه) و آتشکدهً آذرگشنسب (ویرانهً قائین دگبهً حالیه) در آن قرار گرفته بوده اند. از اینجا معلوم میشود که نام ارتاباز (دارای دانش نیک) اختصاص به زرتشت و نام مشابهً آن یعنی ارتا وازد (بی بهره از دانش نیک) اختصاص به کمبوجیه پسر کورش داشته است به هر حال این دو در معنی دارای دانش نیک با هم مغشوش میشده اند. در همین رابطه در اسطورهً معروف گرجی امیران، کمبوجیهً بدنام و زرتشت نیکنام(بردیه) و ایزد خورشید ماساگتها یعنی اِمُری (بی مرگ) تحت نام امیران (شاهزادهً نورانی جاویدان) با هم اشتراک یافته اند. این اسطورهً گرجی در افسانه های مشرق زمین تألیف یوری کراسی ترجمهً گل آقا دانشیان چنین آورده شده است: " امیران نوزاد فرزند داردژلان و دالی (عقاب) - نظیرمنشاًهای خویش سپنداته (اسفندیار شاهنامه) و خورشید شکست ناپذیر سکاها و رومیان- توسط فرشته ای غلبه ناپذیر گردید .......... بعد ازآن امیران - فرزندخواندهً آی آمان ( آئیریامن،ایزدخورشید آریائیان به معنی لفظی دارای منش نجیبانه، در اینجا منظورآرای ارامنه ، کورش)- تنها بدون برادرخوانده هایش اوسیبی خورشید نشان و بدری ماه نشان به سیر و سفر می رفت. در جنگ رو در رو هیچکس در دنیا نبود که به تواند در برابر او مقاومت کند. تمام دشمنانش را نابود کرد. در سراسر جهان فقط سه دیو، سه گراز وحشی و سه درخت بلوط بود که او نتوانست بر آنها پیروز شود. امیران حتی سه بار سوگندش را شکست و خیلی کارهای دیگر هم کرد.امیران به خاطر همین سه مورد پیمان شکنی مجازات شد. با یک زنجیرآهنی به یک میخ آهنی که تا دل زمین رفته بود بسته شد. همراه امیران یک سگ شکاری به نام کورشا که بزهای کوهی زیادی را شکار کرده بود، به زنجیرکشیده شد. امیران و کورشا همیشه زنجیر را می کشیدند تا میخ آهنی را از زمین بیرون بکشند. درست هنگامیکه که میخ داشت از زمین بیرون می آمد، پرنده ای روی آن می نشست. امیران از کوره در می رفت و با زنجیرش ضربه ای به پرنده و میخ می زد، پرنده پرواز میکرد امّا میخ آهنی به سرجای اولش بر می گشت و این کار سالهای سال ادامه داشت. کورشا بچهً یک عقاب بود هر سال عقاب ماده ای به نام اوربی (دم دراز) در لانه اش سگی می زائید. وقتی آن را می دید به چنگالش می گرفت، به آسمان پرواز می کرد و سگ را از آن بالا رها می ساخت تا کسی نتواند آن را بیابد و تربیت کند. یک شکارچی این کورشا را که همراه امیران به زنجیر کشیده شده بود می یابد و تربیت می کند. در این حین بال عقاب هم روی دوش کورشا در آمد. و آنقدر سبک پا بود که می توانست در دو سه گام هر بز کوهی را شکار کند. این یک عیب شرم آور بود. برای مجازات کشتار بزهای کوهی، کورشا با امیران به زنجیر کشیده شد. سوانی شعری برای کورشا ساخت، مرثیهً یک شکارچی که سگش را گم کرد.
کورشا، کورشای من ، کورشا گم شد، کورشا
تورا نیمه شب گم کردم
درست در دل شب !
وای برمن،چه خاکی برسرم بریزم اگر تاجری تورا ببرد، یک تاجر؟
وای بر من، اگر کادژی(سگپرستی) تورا از من دزدیده باشد چه کنم؟
دهان و گوشهای کورشا مانند طلاست، مانند طلا.
و چشمهای کورشا،چشمهایش مانند مهتاب، مانند مهتاب.
پارس کورشا مانند رعد،
پنجه های کورشا به پهنای خرمن جا.
پرش کورشا- به اندازهً یک مزرعه.
خوراک کورشا، خوراک کورشا،
نان نرم و تازه!
وای برمن، چه کنم اگر اکنون به تو خرده نان مانده بدهند، خرده نان مانده!
نوشیدنی کورشا. نوشیدنی کورشا
شراب تازه و شیرین است.
وای برمن اگر به تو آب، آب مانداب را بدهند؟
رختخواب کورشا، رختخواب کورشا-
لحاف و پتویی نرم است.
وای برمن اگراکنون تورا روی تراشه ها به خوابانند، روی تراشه های خشن!
کورشا، کورشای من،
از بالا به سان شیرهستی؛
از پایین همانند یک قرفاول،
در خشکی مانند یک قهرمانی.
در دریا بسان کشتی شکست ناپذیر!
کورشا، کورشای من،
درسوگ تو گریه میکنم، گریه می کنم،
اندوه فراوان دارم، اندوه
اکنون یک سال است، یک سال تمام!

نام کورشا یا همان کورش در زبانهای ایرانی کهن[منسوب به] قوچ یا بز وحشی معنی می داده است که در این اسطوره گرجی و همچنین در تورات و قرآن(تحت نام ذوالقرنین یعنی قوچ دوشاخ) بدان اشاره شده است. امّا سگ بالدار و عقاب این اسطوره بی تردید اشاره به نام مادر کورش/فریدون یعنی فرانک (سگ دارای فرهً ایزدی) یا همان سپاکو (سگ) نزد هرودوت است که دایهً وی محسوب است و از همینجاست که کورشا به هیئت سگ بالدار(یوزپلنگ، یعنی پلنگ جنگی) تصویر گردیده است،چه اصلاٌ لغت پارس در قدیم به دو معنی کناری و پلنگ/یوزپلنگ بوده است که در معنی اخیر از زبان سکائیان آریائی در زبان ترکی به ودیعت گذاشته شده است. پس عقاب اوربی یعنی عقاب دم دراز(منظور عقاب و یوزپلنگ یا پلنگ) توتم و سمبل کهن پارسها بوده است و از همینجاست که درفش کاویانی (= شاهی) هخامنشیان پوست یوز پلنگ/ پلنگی بوده است که بر سر نیزه ای نسب میشده می شده و بر بالای آن تمثال عقابی (آله ای = اریی) پر میگشوده است .امّا در مورد خود نام امیران (شاهزادهً بی مرگ) که به جای ارتاوازد ارامنه و زرتشت و آژی دهاک ایرانیان و بامسی بئیرک آذریها می باشد باید گفت که کتسیاس از این نام در رابطه با کورش به صور امرائوس و امرگوس (هر دو به معنی بی مرگ) یاد نموده بوده است؛ لذا اسفندیار روئین تن شاهنامه نیز- که در اساطیر ایرانی متاًخر به دست رستم یعنی پهلوان کشته میشود، در اصل خود همان زرتشت سپیتمان مراد بوده است.نوشته های کتسیاس در این رابطه بسیارقابل توّجه است جه از گفته های وی معلوم میشود که سپیتاک زرتشت (بردیه) تحت اسامی امرائوس و آمرگوس که گفتیم هردو به معنی بی مرگ و جاودانه می باشند درآخرین نبرد کورش با ماساگتها (آلانها) حضور داشته که می دانیم کورش در این نبرد ها از جنگجویان ملکه تومیریس (سمیرامیس، بلقیس، فزنگیس دختر افراسیاب شاهنامه) زخمی بر می دارد و بر اثر آن میمیرد. وجود فیلان و سواران هندی در لشکر آمرائوس (زرتشت) بسیار قابل تّوجه است و این نشانگر آن است که زرتشت درحکومت طولانی خود بر باختر (بلخ بامیک یعنی بلخ شهر شخص منور= زرتشت، بودا) برقسمتهایی از شمالغربی هندوستان هم تسلّط داشته است. پس بی جهت نیست که گئوماته زرتشت (لفظاٌ یعنی سرود دان زرین تن) را هندوان تحت نام گوتمه بودا (سرود دان منّور) از خودشان به حساب می آورند و در حقیقت آن نیز تردیدی به خود راه نمیدهند.درحالیکه این پسرخواندهً کورش چنانکه ابومنصور بغدادی آورده تحت نام شروین- که مترادف با امیران به معنی شاهزاده است- از طرف مادر از خاندان کیانیان (پادشاهان ماد) و از طرف پدر از اهل زنج (یعنی سرزمین مردم مادرسالار= سرزمین سرمتها در قسمت سفلای رودهای ولگا و دن)بوده است. تحقیق بیشتر نشان می دهد که در اینجا شاخه ای از سئورومتها (سرمتها، یعنی مادرسالاران) مراد بوده است که سرمتهای آنتایی (یعنی سرمتهای کناری، دوراسروها، یعنی صربهای کناری) نامیده می شده اند یعنی همان مردمی که امروزه بوسنی (کناری) خوانده میشوند و مسلمان سنی مذهبند و اسمهای ایرانی بین ایشان فراوان است .لذا بی مناسبت نیست که شکلی ازنام سیدارته بودا ( همان گئوماته زرتشت) درنزد شاخهً ایرانی سرمتها یعنی آلانها (اعقاب ماساگتها) نام نیای اساطیریشان به شمار می آید. در مورد مطابقت سپنداته زرتشت (اسفندیار روئین تن) با شمشون (زاده خورشید= فرزند جمشید) تورات باید افزود که داستان مرگ این هردو که در زیر آوارهای کاخی مدفون میشوند که آن را به منظور کشتن دشمنان بر سر خود ودشمنانشان خراب میکنند، مشترک است.افزون بر اینکه پدر ایشان یعنی مانوح (بازمانده) و جمشید بازماندهً توفان نیزمطابق می باشند. ظاهراٌ ریشهً داستان شمشون و اسفندیار به روزگار پیش از زرتشت می رسد چون نام ایزد خور شید ایرانیان یعنی مهر(جمشید) در نزد خوارزمیان اِمُری(بی مرگ) بوده که به معنی بی مرگ و جاودانه می باشد و نزد آنان بزرگترین خدا به شمار می آمده است. و این اصل همان امرائوس خبر کتسیاس می باشد که با کورش مفابله می کند گرچه وی در این نقش و همچنین در نقش امرگوس که پادشاه سکائیان دربیکی (دریها، تاجیکان) به شمارآمده، از سوی دیگر به وضوح به جای زرتشت است. قابل تذکر است. کتسیاس در رابطه با ملکه سمیرامیس از کلمهً مرموزی به نام کتو یاد می کند و می گوید:" که ملکه سمیرامید بعد از توّلدش در کتو رها شده وبا کبوتران پرورش یافته بود". در اسطورهً گرجی امیران، کتو- که یادآور نام کاتیاریان یعنی همه کس و هرکس ها= صربو کرواتها در نزد سکاها است- به جای خود نام ملکه سمیرامیس (بلقیس) است که مطابق اسطوره ها تحت نام بلقیس(پرگیس، همان فرنگیس که دختر افراسیاب به شمار رفته) عاشق سلیمان (کورش، آرا) بوده است. ولی در واقع این سمیرامیس (بلقیس) همان تومیریس (سرورتوانا و پرگیس) ملکهً ماساگتها (آلانها) بوده که کورش از وی خواستگاری کرده بود، همانکه سر انجام فاتل وی گردید.موسی خورنی نیز از رابطهً عشق و عاشقی بین آرا (کورش) و شامیرام (سمیرامیس، تومیریس) سخن می راند ولی شخص عاشق را همان معشوق عاشقکش خبر هرودوت یعنی شامیرام (تومیریس) به حساب می آورد. چنانکه اشاره شد نام تومیریس از سویی به معنی پر زلف یعنی همان معانی لفظی ذولیخا و بلقیس است که در مورد خود اینان گفتنی است نامهای ذولیخا و بلقیس و فرنگیس (دختر افراسیاب) که به ترتیب در رابطه با یوسف (مادیای اسکیتی، افراسیاب دوم) و کیاخسار (خضر، کیخسرو) و سلیمان (کورش) می باشند جملگی متعلق به همان تومیریس ملکهً تاریخی و اساطیری ماساگتها (آلانها) می باشند. امّا نام تومیریس از سوی دیگر در واریانت "تو- امیر- ی-س" معنی سرور جنگجوی بیمرگ را می دهد که این از جانب دیگر نام ایزد خورشید ماساگتها (آلانها) و همسایگان خوارزمی ایشان یعنی اِمُری (بی مرگ) بوده است.. از اینجا معلوم میشود که هرودوت در خبر کشته شدن کورش به دست تومیریس در اصل به نام ملکهً ماساگتها اشاره داشته است و کتسیاس با آوردن نامهای آمرایوس و امرگوس (بی مرگ) سوای زرتشت، نام ایزد خورشید سکائیان آسیایی را مّد نظر قرار داده است.می دانیم هرودوت نام این ایزد را در نزد سکائیان اروپایی اوکراین و روسیه یعنی اسکیتان (اسکلوها) یا همان سکائیان پادشاهی (اسلاف اسلوونها) اویتوسوروس یعنی خورشید جنگاور آورده است. که مطابق با خورشید شکست ناپذیر رومیان است که روز میلاد مسیح از روز اختصاصی وی بر گرفته شده است.نام این ایزد خورشید سکایی نزد ایرانیان به صور تخموروپه و تهمورث (به معنی پهلوان" سرزمین ارابهً خوب"= اروپا یعنی داکیه، سرزمین چخرهً اوستا) آمده است که نظیر امیران گرجیها توسط دیوی بلعیده میشود. که این بلعیده شدن جای دیگر همان طور که در اسطورهً امیران باقی مانده به صورت به حالت جاودانه به قید زنجیرگرفتار آمدن آنان تصویر گردیده است.گفتنی است در اساطیر پهلوی تخموروپه (تهمورث) نیز نظیر جمشید (همزاد درخشان، خورشید) فرزند ویونگهان (دور درخشنده) به شمار رفته است. گفتنی است تخموروپه از سوی دیگر معنی سگ پهلوان دم دراز را می دهد که در اسطورهً گرجی امیران با همان کورشا (یعنی مربوط به شکارگر قوچهای وحشی) جایگزین گردیده است . خواهیم دید تخموروپه (تهمورث) از نظر تاریخی با تیگران ارامنه (لفظاٌ یعنی درندهً تیز) پسر جمشید/ زرتشت فابل تطبیق است. گرچه از سوی دیگردرکّل گرشاه (کیومرث) ،سیامک، فرواک ،هوشنگ، تهمورث و جمشید یعنی پیشدادیان اوستا چنانکه آرتورکریستن سن دانمارکی آن را دریافته است با پارالاتهای سکاها یعنی نخستین مخلوقات قانونگذار اساطیری آنان مطابق می باشند. به هرحال در اسطورهً گرجی امیران، کورش جاودانه،همان پشوتن اوستا(یعنی تن به سزا ارزانی،در اصل سازندهً سّد دربند داریال قفقاز)با این سمبل یوزپلنگ نشان داده شده است.درطرف دیگر زنجیر در وجود امیران،زرتشت، اِمُری (خدای خورشید) کمبوجیه و آستیاگ باهم اشتراک یافته اند. ولی در اساطیر ارامنه همسایهً جنوبی گرجیها که در تاریخ ارمنستان موسی خورنی ثبت شده به جای امیران ، اژی دهاک (آستیاگ) و آرتاوازد (کمبوجیهً سوم) و آرتاباز(زرتشت) است که درهم ادغام گشته اند.چنانکه قبلاٌ اشاره شد نقش ایزد خورشید و زرتشت این اسطوره یعنی امیران،در اسطوره توراتی شمشون (مربوط به خورشید= امیران،اسفندیار) بهتربرجای مانده است چون نام پدر وی یعنی مانوح یعنی بازمانده نیز مطابق با جمشید (هوم،گودرز، سپیتمه) یعنی پدر زرتشت می باشد. در اساطیرپهلوی نیز تهمورث (امیران گرجیها)همانند جمشید پسر ویونگهان یعنی خورشید دور دست به شمار رفته است. جالب است که موسی خورنی به صراحت شمشون تورات را ازقبیلهً یهودی آماتونی یعنی مادهای مهاجرذکر کرده است. در رابطه با یک پسر زرتشت در تاریخ ارمنستان موسی خورنی مطالب مهمی ذکرشده که از مقابلهً آنها با مندرجات کتاب تاریخ پارس کتسیاس نکات جالب توجهی در بارهً زرتشت و پسرانش معلوم می گردد: کتسیاس می گوید که در نبرد کورش با امرائوس (زرتشت/تومیریس) سرانجام امرائوس پادشاه دربیکان (زرتشت پادشاه دریها، تاجیکان) و دو پسرش کشته شدند.که در اینجا می توان خبر کشته شدن گئوماته زرتشت و دو پسرش را به دست داریوش و همدستان پارسی اش از وقایعی که منجر به کشته شدن کورش گردید متمایز نمود.به عبارتی روشن تر آمرائوس/آمرگوس پادشاه سکائیان پارسی دربیکی (زرتشت) و دو پسرش به در مقابله با کورش بلکه به دست داریوش کشته شده اند؛وجه اشتراک کورش، داریوش و تومیریس که در این رابطه موجب خلط مبحث شده اشتراک آنها درلقب شامیرام (به ظاهر یعنی شاهکش) بوده است. پس در ترور گئوماته زرتشت (بردیه) و پسرانش به دست داریوش وهمراهانش پسر سوم زرتشت که در آن هنگامه در ارمنستان و آذربایجان و اران حکومت می کرده از واقع جان سالم به دربرده است:گزنفون و خارس میتیلنی محل حکومت زرتشت (زریادر، بردیه، یرواند) و جانشین وی تیگران را ارمنستان و اران و آذربایجان گزارش می کنند.بنا براین همان طور که مندرجات کتیبهً بیستون و کتب پهلوی و تاریخ ارمنستان موسی خورنی برمی آید در وقایع بعد از مغ کشی داریوش (همان جاماسب شاهنامه و اوستا به معنی لفظی مغ کش)تیگران (به معنی لفظی موجود درنده)- که به وضوح به جای پسر کوچکتر زرتشت یعنی خورشید چهر کتب پهلوی ملّقب به سالارجنگجویان است- در ارمنستان نبرد موفقیت آمیزی را علیه نیروهای داریوش رهبری مینموده است. داریوش نتیجهً نبردهای نیروهایش با ارامنه به رهبری "تیگران پسر یرواندقصیرالعمر" (خورشیدچهر پسرکوچکتر زرتشت) را ناگفته گذاشته است؛ اصلاٌ نام وی را به عمد درکتیبه ذکر نمی نماید و این خود نشانگر آن است که بر وی دست نیافته و یا مجبور به مصالحه با او گردیده است.به هر حال بعد از این وقایع خاندان ویدارنه (یکی از سران پارس که فتل بردیه/زرتشت شریک بوده) و خاندان وی در آنجا حکمرانی نموده اند و این نشانگر کنار رفتن خاندان زرتشت/بردیه از حکومت ارمنستان و اران و آذربایجان می باشد.ناگفته نماند که در این حین داریوش به جهت ملاحظات سیاسی با دختر و زن بردیه وجیه المله (زرتشت) یعنی پرمیس (پر دانش، همان پوروچیستای اوستا) و آتوسا (هوتس، دختر معروف کورش زن سابق بردیه/زرتشت) ازدواج مینماید.موسی خورنی در رابطه با تیگران نام پادشاه مخاصم وی را اژیدهاک (سمبل ظلم و ستم) آورده است که بی شک در اینجا داریوش مراد بوده است.در کتاب پهلوی یادگار زریران نیز نبردهای پسر زریر/زرتشت یعنی بستور (جوشن بسته) موفقیت آمیز ذکر شده و وی توانسته است که انتقام خون پدر را ازدشمنانش بگیرد گرچه خبر یادگار زریران تحریف شده است از این نظر که داریوش و پدرش ویشتاپ را با سپنداته (زریر، زرتشت) و برادرش مگابرن (ویشتاسپ کیانی اصلی) جایگزین نموده اند. در نتیجه داریوش (جاماسب) قاتل زرتشت و خانواده اش که بعداً به مقام دامادی مقتولین رسیده، حامی آیین و خانواده گئوماته زرتشت (بردیه، زریر)معرفی شده است.نام بستور(یعنی جوشن بسته) ما را به وضوح به سوی نام اوستایی تخموروپه ( یعنی پهلوان پلنگ/یوزپلنگ مانند، تهمورث شاهنامه) رهنمون می گرددچه لقب اوستایی تخموروپه یعنی ازینونت (یعنی زیناوند، مسلّح) مترادف نام بستور است. از سوی دیگر خود نام ایرانی تیگران نیزچنانکه در زبانهای اروپایی باقی مانده در زبانهای ایرانی به معنی درندگانی چون ببر و پلنگ و پوزپلنگ و شیر و گرگ بوده است. ناگفته نماند داریوش در رابطه با تیگران و ارامنه اشاره ای به نام قلعه پلنگ در ارمنستان نموده است که باید همان تیگرانا کرت (ساختهً تیگران) خبر موسی خورنی باشد.در تأیید انطباق نامهای تیگران و بستور و تخموروپه نامهای متوالی شجره نامه توراتی آنان یعنی شالح (صالح، زرتشت) و آرپاکشاد (تخموروپه) را در دست داریم که پسر و پدر معرفی شده اند. در ثانی چنانکه گفته شد لقب اوستایی تخموروپه (= تیگران) ازینونت یعنی (=بستور) است. چنانکه پیداست که این القاب در رابطه با اسامی تیگران و بستور پدید آمده اند. در شجره نامهً تیگران تاریخ ارمنستان موسی خورنی می توان اسام/القاب مربوط به پدروی یرواند قصیرالعمر(زریادر، سپیتاک، بردیه، زرتشت) و جدّ وی هایکاک دوم (هوم عابد، جمشید برادر یا پدرهوشنگ، سپیتمه،مانوی هندوان) را از روی معانی لفظی آنها به سادگی تشخیص داد:گزنفون در خاندان پدری همین تیگران معاصر کورش (به احتمال زیاد جّد مادری تیگران) اشاره به فیلسوف تارک الّدنیای دانا و معروفی گی کند که این فرد بی تردید همان هوم عابد دستگیر کنندهً مادیای اسکیتی (افراسیاب) درجنوب شرقی دریاچهً اورمیه می باشد. چه در اوستا هوم عابد و سرور (لفظاٌ یعنی دانای نیک یا همان هوشیوثن یعنی خوب کردار) که در قرآن تحت نام ایرانیش هود (دانای خوب) و در تورات همداتای ( مؤبد با آیین) آمده همان است که درروایت اوستایی دیگر با نام فرواک پدرهئوشینگه (هوشیار، زرتشت)معرفی گردیده است. وی تحت نام جمشید (در اصل موًبد زرین) در گرشاسب نامهً اسدی طوسی فرمانروای تارک الّدنیایی به شمار آمده است. اما در همین نام جمشید (مؤبد زرین) زرتشت و پدرش سپیتمه (هوم، گودرز) مشترک بوده اند. از همینجاست که زرتشت شاهزاده (شروین خرمدینان) تحت نامهای بودا (منّور) وایوب (آنکه به آزمایشات سخت برگمارده شد) رهبر و فیلسوفی تارک الّدنیایی به شمار رفته است.و باز از همینجاست که اسدی طوسی فرزند جمشید (در اینجا زرتشت) را تور(یعنی گرگ) آورده است که مطابق با تیگران (درنده تیزدندان) است که همان تخموروپه (پهلوان ببر مانند) و بستور (جنگجوی جوشن پوش) مذکوردر اوستاست. در گرشاسب نامه اسدی طوسی جمشید تارک الدّنیا (سپیتمه/زرتشت) بعد از سیرزابلستان (افغانستان) و هندوستان، در کشورچین توّ سط مأموران اژی دهاک ( در اینجا منظور سپیتور اوستا= کورش) با اره به دو نیم میشود که این اسطوره درروایات اسلامی با اسم زکریا (دانای سرودهای دینی، سپیتمه/ زرتشت)آورده شده است.گفتنی است در مهابهاراتهً هندوان هم با اندکی تغییر زریترتشتره (شهریار زرین یعنی زرتشت)که تارک الدّنیا وکورزاد (در واقع پسرخواندهً کورو یعنی کورش) است در جنگل دور دستی به آتش دشمنانش ازبین میرود.می دانیم که یکی از اسامی پهلوی زرتشت یا همان نئیریوسنگ (پیامبر) رشن چین یعنی عادل سرزمین چین است که شاید مربوط به عهدی است که هنوز بودا ازاصلش زرتشت باز شناخته میشده و شاید هم به سبب نزدیکی محل حکومت زرتشت دربلخ و نواحی شرقی آن بدین نام خوانده شده است. در این رابطه گفتنی است القاب شهر بلخ پعنی بلخ منّور و بلخ الحسنه لابد به جهت حکومت زرتشت زرین مو و درشت اندام (بودای بامیان) در این ناحیه بدان داده شده است. چه منوّر و خوب و زیبا ودرشت اندام معنی القاب زرتشت یعنی بودا ، هامان ، سریر و بردیه (تنائوکسار) می باشند. در اوستای موجود هم نام بستور (تیگران) به درستی بعد از پدرش سپنداته (سپیتاک زرتشت) ذکر گردیده است. موسی خورنی نام خواهر تیگران را تیگرانوهی آورده است که منظور همان پرمیس (پوروچیستا) دختر کوچک زرتشت است. وی می گوید که به سبب مصالح سیاسی با اژی دهاک (در اینجا منظور داریوش/ جاماسب) ازدواج نمود. موسی خورنی شجره نامهً تیگران را چنین آورده است: "پاروئیر" (بسیار دانا) پسر سکایوردی (پسرسکا یعنی همان پارتاتوا) که در شاهنامه تحت نام افراسیاب (در واقع افراسیاب دوم) معرفی گردیده است. "هراچیا" (روشن) که همان خنوخ دوم تورات به همان معنی لفظی روشن و کیاخسار تاریخ هرودوت یعنی کیخسرو شاهنامه است. "پارنواز" (پرثروت و پرنیرو) که همان آستیاگ (ثروتمند) پسرکیاخسار (هووخشتره، کیخسرو ، خضر) است. "پاچویح" (پاک نطفه) که همان سپیتمه (پاک نژاد) پدر زرتشت و داماد آستیاگ است. از اسامی "کرناک" (زرین)، "پاوس" (نگهبان دعا)، "هایکاک" (شاعرو مرد سرودهای دینی) و "یرواند قصیرالعمر" (یاوری کنندهً دارای عمرحکومت کوتاه) در واقع خود زرتشت (سپیتاک، گئوماته، بودا، ایّوب) مراد می باشند. گفتنی است موسی خورنی جای دیگر از دو برادر فرمانروای منطقه به اسامی یرواند (کمک رسان) و یرواز (یاور دانا) نام می برد که به ترتیب مطابق با آستیاگ (آخروره یعنی فرد عادل اوستا) و داماد وی سپیتمه (پاک نژاد) می باشند که هردو به دست آرتاشس (فرمانروای عادل، منظور کورش) کشته میشوند. موسی خورنی سرانجام در پایان این شجره نامه از تیگران ( یعنی درنده ببر و پلنگ و گرگسان) به عنوان پسر یرواند قصیرالسلطنه (گئوماته زرتشت، بردیه)نام می برد که گفتیم همان پسر کوچک زرتشت یعنی خورشید چهر (= راهوله پسر بودا) می باشد. درگرشاسب نامهً اسدی طوسی نام زن جمشید تارک الدّنیا (منظور زرتشت، بودا) سمن ناز (فربه ناز) به عنوان دختر کورنگ شاه زابلستان (افغانستان) قید شده که بی تردید منظور همان آتوسا (توپل) دختر معروف کورش، زن گئوماته زرتشت است که بعد از قتل وی زن داریوش (همان جاماسب = مغ کش) گردید و از وی خشایارشا را متولد شد. در پایان گفتنی است که تیگران نیز نظیر پدرش یرواند (گئوماته زرتشت) مشخصات بارز قبیلهً اجداد پدری خویش یعنی اسلاوهای سئوروماتی دوراسروها ( صربهای دوردست، بوسنی ها) را با خود به همراه داشته است؛ چه موسی خورنی مورخ ارمنی عهد قباد ساسانی در مورد صفات جسمانی و خصال وی می آورد: " تیگران یرواندیان موبور در انتهای موها مجعد این گونه کارهای شایسته برای مملکت ما بسیار انجام داد. تیگران مردی گلگون رخسار با چشمان زیبا و گیرنده ، چهار شانه و خوش اندام با عضلاتی پیچیده ، پاهایی خوش برش، در خوردن نوشیدن معتدل در بزم و ضیافت خوددار و با نزاکت بود به طوری که متقدمین با نوای طنبور ترانه هایی در بارهً او به مضمون ذیل می سرودند:" بسیار خردمند و سخن آرا و در امیال جسمانی نیز معتدل و اصولاٌ عاقل و مروج تمام خصلتهای مفید انسانی بوده است." در پایان گفتنی است در شجره نامهً پیشدادیان اوستا و شاهنامه کیومرث/ مشیه، سیامک (سامک، یعنی کناری)،فرواک (واعظ)، هوشنگ (هوشیار،همان ایرج)،تخموروپه (پهلوان یوزپلنگ مانند) به ترتیب مطابق با ایمرو (یمه)، ویوسوت وداها (دور درخشنده، دوراسرو، ویونگهان) و هوم عابد (سپیتمه،مانو، جمشید پدر)، زرتشت (سپیتاک، مانو ویوسوت، جمشید پسر، ابراهیم ادهم) و تیگران (خورشید چهر پسر زرتشت) می باشند. در پایان گفتنی است لقب اوستایی پشوتن (یعنی تن به سزا ارزانی، مجرم و گناهکار) علاوه بر کورش/ فریدون ( کشندهً "جمشید یا همان سپیتمه پدر زرتشت") به داریوش یعنی همان جاماسپ (یعنی مغ کش، کشندهً سپیتاک زرتشت) نیز اطلاق گردیده است.؛ چه در اوستا فقرهً 103 فروردین یشت از زرتشت ، داریوش ، تیگران و کورش در کنار هم به ترتیب تحت عناوین هئوشیوثن (نیک کردار)، پیشی شیوثن ( سرکوبگر)، بستور (زره بسته) و کوارسمن (کرزم، فرمانده رزم کیانی) نام برده شده است که لابد خویشاوند تنی یا سببی یکدیگر تصور گردیده اند. پیداست لقب مشترک پشوتن کورش و داریوش که به معانی سرکوبگر، مجرم، تن به سزا ارزانی است به سبب مقتول شدن سپیتمه جمشید و پسرش گئوماته زرتشت به دست آنان بدیشان داده شده است. در این رابطه ناگفته نماند که نام کورش و داریوش در رابطه با زرتشت بیشتر به صورت فرشوشتر (شهریار جوان) و جاماسپ (یعنی سرکوبگر مغان) ذکر شده و به درستی به ترتیب پدر زن گئوماته زرتشت و داماد وی به شمار رفته اند. به هر حال پشوتن به معنی لفظی سازندهً پل (سد دربند داریال قفقاز) که مکانش در سمت شهر اساطیری کنگ دژ سیاوش (یعنی شهرگنجهً اران) تعیین شده است در اصل همان کورش است؛ چون لقب وی یعنی چیثرومیهن (پادشاه چهار کشور جهان) نیز بنا به کتیبهً بابلی کورش متعلق به کورش بوده است. در شاهنامه این معنی در لقب دیگر وی یعنی فریدون یعنی جهانگیر بهتر برجای مانده است. می دانیم که درکتب پهلوی در سمت کنگ دژ سیاوش یعنی گنجه نام رود کورا (کورش) نیز به مناسبت انتساب مملکت چهار گوشهً ورنه (گیلان) به کورش وهمچنین لقب چیثرومیان کورش/ پشوتن به نام چیثرومیان (چیثرومیهن) خوانده شده است. اصلاٌ خود نام اران تعلق به آرا (یرج) داشته که نام مشترک کورش و پسر خوانده اش بردیه زرتشت بوده است. به نظر می رسد در رابطه با همین صفت چهارگوش گیلان قدیم بوده است که در نقشه های بطلمیوسی، دلتای بزرگ محل تلاقی رودهای کورا و ارس به صورت مستطیلی بزرگ رسم شده است. در مجموع پشوتن در معنی تن به سزا ارزانی بعداٌ عنوان داریوش (اسفندیار مجعول) پسر ویشتاسپ گردیده است چون در اساطیر اسلامی نیز اسم جاودانی معروف زرتشتی سفیانی آمده که پیداست نشانگر آثفیانی یعنی لقب فریدون/ کورش می باشد. در اسطورهً ترکی آذری بامسی بئیرک یعنی درخشان اندام و زرین تن(همان زرتشت، زریادر) که در کتاب اساطیری ده ده قورقود به یادگار مانده است، نام دوشاخهً خاندان هخامنشی در تقابل با هم ایچ اوغوز (تیرهً مرکزی) و دیش اوغوز (تیرهً کناری) آمده اند که به وضوح قابل مقایسه با خاندان کورو ( هخامنشیان شاخهً کورش) و خاندان پاندو (زرین کمرنگ، یعنی هخامنشیان شاخهً داریوش) در حماسهً معروف هندی مهابهاراته می باشند.














تحقیقی در باب
ملاقات فیثاغورث ریاضی دان با زرتشت (لقمان حکیم)

ابتدا در باب ارتباط نام لقمان و زرتشت که در عنوان مقاله یکی گرفته شدند باید بگویم. در منابع یونانی و رومی صحبت از دیدار فیثاغورث در حدود اواسط قرن ششم پیش از میلاد با مغ معروفی در امپراطوری کورش هخامنشی است که با نامهای زابراتاس، زاراتاس ، زاراس، زاریت و زرواستر معرفی گردیده است. برخی از محققین معاصر به سبب تردیدی که در زمان زندگی زرتشت در قرن ششم قبل از میلاد کرده اند؛ منکر صحت این ملاقات تاریخی گردیده اند. در صورتیکه نامهای زابراتاس (دارای پیکر تنومند)، زراتاس (زرین پیکر)، زاریت (زرین) یا زرواستر( بر خوردار از پیکر زرین یا شهریار زرین) به وضوح هم نشانگر نام زرتشت (دارای تن زرین) و هم لقمان ( دانای زمخت اندام) می باشند. پس بی جهت نیست که زرتشت در تاریخ همچنین با نامهای بردیه ( بزرگ تن)، زریادر (دارندهً تن زرین) و تنائو کسار (بزرگ تن)، ابراهیم ادهم (ابراهیم بور)، بیژن ( دور درخشنده)، بودا (مّنور)، مهاویرا (بزرگ دانا) و لقمان (به معنی دانای دارندهً تن زمخت در زبانهای ایرانی و افغانی) معروف گردیده است. وی همان کسی است که در قرآن تحت اسامی ایّوب، صالح، هامان و لقمان به کرات یاد شده است. و در هند تحت نامهای بودا و مهاویرا مشهور گردیده و از آنجا و همچنین از طریق نامهای توراتی و قرآنی اش شهرهً آفاق گردیده است. موضوع برده بودن لقمان در عهد جوانی، از جزء مان (مانیه) در نام خود وی بر گرفته شده است که در زبانهای کهن ایرانی به معنی بردهً خانگی بوده است و چون اصل زرتشت (شروین خرمدینان، لقمان مسلمین) به دیار زنج (یعنی قبایل مادر سالار آمازون/ سرمت یعنی اسلاف صربوکرواتها) می رسیده، لذا به اشتباه لقمان را از دیار زنج آفریقا یعنی حبشه به شمار آورده اند. موضوع سیاه پوست بودن وی باید از اینجا و همچنین لقب ادهم وی که معنی دوپهلوی بور و سیاه را می داده، بیرون تراویده باشد. جالب است که در اساطیر اسلامی او را پسر خواهر درشت اندام ایّوب به شمار آورده و عمر هزار ساله بر وی قائل شده اند و انباذ قلیس ( امپدو کلس فیلسوف یونانی قرن پنجم پیش از میلاد) را از شاگردان وی شمرده اند. سعدی اشعاری را در باب وی آورده که دانستن آن خالی از لطف نمی نماید: شنیدم که لقمان سیه فام بود نه تن پرور نازک اندام بود یکی بندهً خویش پنداشتن زبون دید در کار گل داشتن جفا دید و با جور و قهرش به ساخت به سالی سرایی ز بهرش به ساخت چو پیش آمدش بندهً رفته باز ز لقمانش آمد نهیبی فراز به پایش در افتاد و پوزش نمود به خندید لقمان که پوزش چه سود به سالی ز جورت جگر خون کنم به یک ساعت از دل بدر چون کنم ولی هم ببخشایم ای نیکمرد که سود تو مارا زیانی نکرد تو آباد کردی شبستان خویش مرا حکمت و معرفت گشت بیش غلامیست در رختم ای نیکبخت که فرمایشم وقتها کار سخت دگر ره نیازارمش سخت دل چو باد آیدم سختی کار گل هر آنکس که جور بزرگان نبرد نسوزد دلش بر ضعیفان خورد گر از حاکمان سخت آید سخن تو بر زیر دستان درشتی مکن نکو گفت بهرام شه با وزیر که دشوار بر زیردستان مگیر مولوی نیز اشعاری در این باب دارد که جالب است: نه که لقمان را که بندهً پاک بود روز و شب در بندگی چالاک بود خواجه اش می داشتی در کار پیش بهترش دیدی زفرزندان خویش ژانک لقمان گرچه بنده زاد بود خواجه بود و از هوی آزاد بود گفت شاهی شیخ را اندر سخن چیزی از بخشش ز من در خواست کن گفت ای شه شرم ناید مر ترا که چنین گویی مرا زین برترآ من دو بنده دارم و ایشان حقیر وآن دو برتو حاکمانند و امیر گفت شه آن دو چه اند آن ذلت است گفت آن یک خشم و دیگر شهوت است شاه ان دان کو زشاهی فارغست بی مه و خورشید نورش باز غست مخزن آن دارد که مخزن عار اوست هستی او دارد که با هستی عدو است خواجهً لقمان به ظاهر خواجه وش در حقیقت بنده لقمان خواجه اش در جهان باژگونه زین بسی است در نظرشان گوهری کم ز خسی است از اشعار مولانا چنین برمی آید که منظور از شاه وخواجهً لقمان همان کورش بوده که پدر زرتشت (لقمان) یعنی سپیتمه ولیعهد و داماد آستیاگ را به قتل رسانده و با زن وی آمیتیدا ازدواج صوری نموده و پسران وی یعنی سپیتاک زرتشت (زریادر، گئوماته بردیه) ومگابرن ویشتاسپ را به پسر خواندگی و برادری خود قبول کرده و به حکومت نواحی بلخ و گرگان منسوب کرده بود. افزون براین دختر معروف خود آتوسا (هووی) را به همسری سپیتاک زرتشت در آورده بود. نگارنده قبل از درک موضوع یکی بودن لقمان با زرتشت، لقمان را با فیلسوف بزرگ یونانی/ رومی یعنی آلکمایون برابر می نهاد وبه عبث برای آن پی توجیه لغوی میبود. به هر حال فیثاغورث تشنهً علوم که پایش به مراکز امپراطوری کورش هخامنشی رسیده بود، فرصت دیدار فرزانهً بی نظیر تاریخ ایران باستان یعنی زرتشت را- که تحت نام لقمان با افلاطون در یک رده قرار داده میشود- از دست نداده است؛ چه همانطوریکه دیوخری کوستوم، از مورخین کهن آسیای صغیر میگوید معروف است که زرتشت فردی به شمار می رفته که خود عاشق دانش و عدالت اجتماعی بوده است.نویسندگان کهن یونانی و رومی محل دیدار فیثاغورث و زرتشت را بابل یا پارس یا سمت بلخ و هندوستان آورده اند که با توجه به نارسایی و عدم صراحت بیاناتی که در این باب آمده تعیین محل ملاقات آنان دشوار می نماید، ولی از آنجاییکه گفته شده فیثاغورث در سفر تحقیقاتی خویش تا حدود هندوستان پیش رفت باید محل ملاقات آنان بلخ یعنی محل حکومت زرتشت در عهد کورش بوده باشد. و الّا سفر به سوی هندوستان وی چندان هدفمند نمی نماید. برای بررسی سفر فیثاغورث به بین النهرین و فلات ایران مطالب کتاب زرتشت در گاثاها را، تر جمه و تحقیق استاد هاشم رضی را در دست داریم. از آنجاییکه نگارنده در اغلب موارد با نتیجه گیریهای وی موافق نبوده و نظر دیگری دارم، لذا مطالب وی و منبع او را به عنوان دادهً خام استفاده می نمایم. بهتر است که توضیحی در باب دلیل این امر بدهم که ابهامی در مورد برجای نماند:اگر چه مطالب کتاب زرتشت در گاثاها، ترجمه و تحقیق استاد هاشم رضی در مورد نظرات ایرانشناسان در باب ایرانشناسان در باب ملاقات فیثاغورث و زرتشت بسیار جالب است. اما همانطوریکه از متن ترجمه و تحقیق وی آشکار است وی و مرجعش یعنی فردریک ویندیشمن در موضوع انکار تاریخی و حقیقی بودن خبر ملاقات فیثاغورث و زرتشت به خطا میروند. اصولاٌ کار اینان ترجمه و تألیف منابع تاریخ اساطیری ایران است تا تحقیق در این باب . اما نزد نگارنده موضوع عکس آن است : سالها پیگیرانه اما بدون تعجیل روی موضوعات خاصی در باب تاریخ اساطیری ایران کار کرده و سر انجام بعد از متقاعد شدن آن را برای انتشار آماده می سازم و مخارج امرارو معاشم هم از این راه نیست. چنانکه تألیف کتاب368 صفحه ای گزارش زادگاه زرتشت و تاریخ اساطیری ایران قریب 12 سال طول کشید. استاد هاشم رضی و منبع وی در همان گام اول به بیراهه می روند وفتی که نظرات برخی از ایرانشناسان بزرگ غربی در مورد زندگی زرتشت در قرن ششم قبل از میلاد را قبول نمی کنند و همین را دلیل نفی خبر ملاقات فیثاغورث و زرتشت خود می آورند و به سوی نظریهً ناکجا آباد دولت کیانیان در سمت خوارزم کشیده میشوند. تفاوت نظرات اساساٌ از اینجا شروع میشود که نگارنده با کشف اتفاقی محل نگهداری اوستای عهد ساسانی در جنب خانهً خود در روستای چیکان مراغه (شیچیکان کتاب پهلوی دینکرد) که با دیدن دو مُهر بزرگ اوستایی همراه بود سر نخ رشتهً سرخ تاریخ اساطیری ایران را به دست آورده بود و افزون براین کشف مکان آتشکدهً آذرگشنسب در آن حوالی بود که در حدود 10 کیلومتری جنوب شرقی شهر مراغه (رغه زرتشتی) واقع شده است یعنی همانجاییکه استاد پورداود حدس آن را زده بود و ..... نگارنده بر اساس این اکتشافات از آستانهً در عرض سی سال تحقیق دوایری از اطلاعات تاریخ باستانی ایران را ترسیم نموده، نه با مرکزی فرضی و خیالی، چنانکه ایانشناسان تا به حال کرده اند، بلکه با جغرافیای تاریخی مشخص که حل معمای تاریخ اساطیری ایران را ممکن می ساختند. پیداست پی این کار را بایستی گروه ایرانشناسان و باستانشناسان داخلی و خارجی به عهده می گرفتند که این طور نشد. بدین سبب که نگارنده در آن سال که دانشجوی دانشگاه تبریز بودم، وجود این اماکن باستانی را در همان سال اول دانشجویی به وزارت فرهنگ و هنر گزارش کردم و جواب رسید نامه را با تشکری از معاونت ادارهً فرهنگ و هنر، دراردوی عمران ملی بندر عباس دریافت نمودم، درهمان سال هم به طور اتفاقی ملاقات اتفاقی کوتاهی باهاشم رضی در محل کتابفروشی فروهر پیش آمد که با غلبهً احساسات من همراه بود و فرصت طرح آن گزارش باستانشناسی پیش نیامد. چند ماه بعد آتش انقلاب بر افروخته شد و بساط ایرانشناسی دولتی تقریبا برچیده شد و راه اینجانب از آن وقت که 27 سال از آن می گذرد به خارج کشور کشیده شد و زنجیرهً تحقیقات در این راه ادامه گردید. حال برگردیم برسر موضوع ملاقات فیثاغورث و زرتشت در کتاب زرتشت در گاثاها که استاد هاشم رضی آن را از روی نوشته های ایرانشناس آلمانی فردریک ویندیشمن ترجمه و تدوین نموده است. چنانکه قبلاٌ اشاره شد نگارنده اطلاعات مزبور را به عنوان مصالح خام استفاده کرده و تنها نظرات درست را دستچین خواهد نمود: تا آنجا که ما آگاهی داریم نخستین برخورد بین آراء یونانیان و اندیشه های مغان برخوردی است که میان فیثاغورث و مغی به نام های زابراتاس ، زاراتاس ، زاریت و زرواستر روی داده و سالها ادامه داشته است. تاریخ نگاران باستانی و شرح حال نویسان کنونی در مورد سال تولد این خردمند و فیلسوف بزرگ اتفاق نظر ندارند. عده ای سال تولد او را 608 و 605 و عده ای دیگر به سال 570 پیش از میلاد می دانند. ولی ما اطمینان داریم که سالهای پر ارزش زندگی او در زمان کورش (598- 529) گذشته و زمانی که وی اقامتگاه خود را جهت یک مسافرت طولانی علمی ترک نموده، قبل از مرگ بنیانگذار سلسله هخامنشی یعنی کورش سوم بوده است.... دقت مختصری در روحیهً کنجکاو فیثاغورث نسبت به درک و شناخت مذاهب مختلف، خود موجب تثبیت این نظریه می گردد که وی به بابل، مرکز آسیایی دانش بشری، مسافرت نموده و به طور قطع با کلدانیها و مغان نیز آشنایی یافته است. در ضمن با مطالعهً روحیهً تاریخ نگاران و دانشمندان ادوار کهن در می یابیم که اصولاٌ در آن زمان مردمی یافت میشده اند که برای دریافت چگونگی وقایع تاریخی و مطالعه و تحقیق مذاهب ملل مختلف، سالهای متمادی عمر خود را دور از وطن و در میان اقوام و ملل بیگانه و با سختی و رنج بسیار به سر می کرده اند. یامبلیخوس گوید:" در این زمان فیثاغورث علاقهً فراوانی به مکالمه با مغ داشته و به همین علت با علایق آنان آشنا شده و به طریقهً پرستش خدایانشان آگاهی یافته و در شمارش اعداد، حساب، موسیقی و سایر علوم زمان آنان به کمال فضل رسیده است. وی مدت دوازده سال در آنجا اقامت نموده و در سن 56 سالگی بابل را به قصد ساموس ترک گفته است." پلینی بزرگ در تاریخ طبیعی خود آورده: " ازآنجا (بابل) به سرزمینهای پارسیان رفته و دانستنیهای بسیار از مجوس (مغان) فراگرفته است." آپولیوس فلوریدوس گوید:" سر انجام فیثاغورث، امپدوکلس، دموکریتوس و افلاطون برای آموزش ساحری مجوسیان به پیش رانده و رنج سفر را تقبل کردند." کلمنس اسکندرانی می آورد:"نویسندگانی یافت میشوند که می گویند فیثاغورث توسط مجوسی پارسی تعلیم یافته است."دیوژنوس لائرتوس می گوید :" او در فرصتی نیکو به بهترین وجه با مجوس گفتگو کرده است." پورفیریوس در کتاب زندگی فیثاغورث گوید و از قول وی در بارهً مغ (زابراتاس) چنین می گوید:" او راستی را قبل از هر چیز جایگزین ساخته است، دور نمایی از خدانمایی را نشان می دهد که بدنش از نور و روشنایی خالص پر شده است، روح وی به سوی راستی گرایش داشته و از زشتی و دروغ بری و گریزان است. و سپس ادامه می دهد او از مجوس، پرستش خدایان برحق و سایر فرایز زندگی را شنیده و آموخته است.زمانی که او موطن خویش را جهت آموزش و سنن و رسوم یونانیان و بربریان ترک گفت. هنوز جوان بوده و از یک روح کنجکاو سرشار بود. او زمانیکه پولیکرات او را با نامه هایی به آمازیس توصیه نمود، در مصر اقامت داشت، و زبان آنان را آموخت. چنانچه به وسیله آنتیفون در کتابش دربارهً مردانی که در فضیلت براو برتری داشته اند، نقل شده است سپس وی به سوی بابل و مجوس روبرده است. اما در بابل به همان ترتیب که با کلدانیان گفت و گو کرد با زابراتاس نیز مکالمه نمود. با کسی که سر پیچی و گناه را از همان ابتدا از زندگی خود زدوده بود و طریق پاکی و راستی را به مردم شریف آموزاند. او همچنین دکترین زابراتاس را در بارهً طبیعت آموخته و نخستین مبانی و اصول جهانشناسی را نیز یاد گرفت". به نظر می رسد آن چه را که پورفیریوس در اینجا ذکر کرده از آریستوکسنیوس اخذ کرده، از نوشته های کسی که قسمتهای قابل توجه نگاشته هایش توسط هیپولیتوس نگهداری شده بوده است. آریستوکسنیوس روایت کرده که زاریت (زابراتاس)، دکترین خویش را برای فیثاغورث چنین شرح داده است:" از آغاز دوسبب و یا دو اصل برای اشیاء عالم وجود موجود بوده است، یکی پدر و دیگری مادر، روشنایی به جای پدر و تاریکی به جای مادر بوده است: از روشنایی، گرما، خشکی، سبکی و سرعت به وجود آمده و از تاریکی، سرما، رطوبت، سنگینی و تنبلی پدید آمده است؛ و از تمامی اینها دنیای نرینه و مادینه به وجود آمده است. دنیا هم چون موسیقی از یک هماهنگی برخوردار است و گردش منظم خورشید و پدید آمدن روز و شب دلیل این هماهنگی است." پلوتارک نیز در این باب گوید: "زابراتاس استاد فیثاغورث دو را مادر نمرات و یک را پدر نامیده است." اگر ما طالب درک بیشتری در رابطه با زابراتاس یا زرواستر باشیم کافی است بگوییم که به عقیده سویداس که زارس (زرین) مجوسی یاد کرده و وی را معلم فیثاغورث می نامد، یا به نظر پلینی که زاتاس (دادگرو قانونگذار) مدی صحبت می کند و همچنین آگاثیاس و فوتیوس که زورواستر (زراتوشترا، زرتشت) را زارادس (فرد زرین) یا زاراسدس (فرد زرین شکل) نامیده اند معلوم میشود اینها همه نشانگر یک فرد بوده اند. ناگفته نماند آپیولیوس ستایشگر تنها کسی است که نام معلم مغ فیثاغورث را به شکل زورواستر (یعنی زرتشت) آورده است. چنانکه اشاره کردیم آپولیوس فلوریدوس معتفد است که فیثاغورث داوطلبانه در صدد آموزش رموز و اسرار مصریان بر آمده و در مصر از کاهنان، فنون و نیروهای باور نکردنی جشن های قربانی دار، علم شگفت انگیز اعداد و دانشهای استادانهً هندسه را فرا گرفته است؛ اما به آموزش این هنرها قانع و راضی نشده و برای پی بردن به دانستنیهای بیشتراز مصر روی به کلده و بابل نهاده و سپس به سوی هندوستان رهسپار گشته است و در آن سامان با برهمنان که طبقهً مذهبی بوده و علما و مردان خردمندی داشته اند آشنایی یافته و سپس با گیمنوسوفیستها " حکیمانی که برهنه و عریان زندگی میکرده اند" طرح دوستی ریخته اند. نگارنده در پایان باید بیفزاید که لابد همین گیمنوسوفیستها بوده اند که دین زرتشتی را در شرق به هیئت بودائیگری عرضه نموده اند که به نظر نگارنده از نظر عمده کردن مسائل اخلاقی بر دیگر ادیان موجود مزیت دارد. ناگفته نماند در رابطه با نقش اخروی زرتشت/ لقمان گفتنی است در اساطیر مربوط به امام مهدی موعود که خبر آن به کتاب تفسیر طبری نیز رسیده است یأجوج و مأجوج از نسل یافث ( زرتشت تنومند، لقمان) به شمارآمده است. نام مأجوج علاوه بر نام یوئه چی های بزرگ یعنی تخارها (گروه اکثریت) یادآور خود نامهای هندوایرانی صرب و کروات (اعقاب آمازونها وسرمتها) به معنی مردم انجمنی (= مغ) می باشد. طبری در اسطورهً مهدی موعود همزمان با وی از دّجال (بسیار مکار یا انجمنی= مغ) اسم برده که این هم از خود نام مهدی موعود یعنی نقش اخروی زرتشت و لقمان درشت اندام بر خاسته است، چه نام مهدی سوای معانی بزرگ دانا و بزرگ درخشان معنی متضاد آنها یعنی بزرگ فریبکار را نیز می داده است . پس بی جهت نیست که دجّال نیز خاستگاهش نظیر مهدی موعود و سوشیانت دریاچهً کانس اویه یعنی کان آب (چاه آب) یا هامون (یعنی دریاچهً محل تجمع آب فراوان) قید گردیده است. نام خردجّال در اصل باید به معنی بزرگ مغان یعنی بزرگ قوم انجمنی گرفته شود.نامهای دیگر غول اسطوره ای دجّال یعنی صاید (گردن کج) عوج عنق (گردن کج) که در اصل اوج بن خنوک (مرد بلند قامت پسر مرد درخشان) بوده ، متعلق به همان زرتشت/ لقمان پسر سپیتمه/ جمشید یعنی مغ درخشان بوده است. سر انجام در این باب گفتنی است بهترین مصداق درستی اصلاحات اجتماعی/ اقتصادی عمیق زرتشت/ لقمان همانا عنوان اخروی وی یعنی سوشیانت یعنی سود رسان می باشد.




















































درفش کاویانی مأخذ و اساس ستارهً داود ، سمبل یهودیان جهان است


کلمهً پارس (پارسی، به لفظ اوستایی به معنی دارای پرش طولانی) در لغت سکایی/ ترکی به معنی پلنگ (پررنگ) است؛ بنابراین درفش کاویانی (یعنی درفش شاهی) از پوست پلنگ/ یوز پلنگ (پلنگ جنگی و شکاری) بوده است و امّا در اینکه ستارهً زیبای آن مّد نظر رعایای یهودی هخامنشیان قرار گرفته بوده، شک و تردیدی نیست؛ چه خود داودی که این ستاره به وی منسوب است همان کورش دوم (توس) سردار محبوب کیاخسار (کیخسرو، هووخشتره) نابود کنندهً امپراطوری برده داران جابر آشور بوده است. چنانکه می دانیم گزنفون کورشنامهً خود را در باره همین کورش دوم یعنی نیای کورش معروف (کورش سوم، ثراتئونه، فریدون) نوشته است. ولی یهود وی را علاوه بر کورش دوم در مقام پسرش کمبوجیه دوم نیز قرار داده اند، چه سلیمان (مرد صلح) شخصیت معروف و بزرگ تورات در عرصهً تاریخ کسی جز کورش سوم نبوده است؛ بی جهت نیست که قبر همین کورش در مشهد مرغاب، مادر سلیمان (در اصل مزار سلیمان) نامیده شده است. سوای این در اساطیر ترکی کهن اران یعنی اسطوره ده ده قورقود حلقه واسط اسطورهً نبرد داود با فلسطینیان با کورش دوم (توسه) با مهاجرین سکایی شمال بین النهرین یعنی کیمریان کردوخی، تحت نام کاراجیک چوپان (چوپانی که جنگجوی بزرگی است) ذکر شده است. می دانیم که خود نام کورش در لغت پهلوی به معنی قوچ است. برای آشنایی با مطابقت اصل داود و سلیمان با کورش دوم و سوم بخشی از مقالهً کورش و زرتشت خود را که در این رابطه است، در اینجا می آوریم: با تّوجه به زمینهً مطالعات قبلی خواستم از مندرجات تورات کمک بگیرم که این مستوجب آن میگردید که خاندان سلیمان تورات را با هخامنشیان شاخهً انشان (خانوادهً کورش) به طور اساسی مقابل هم گذاشته و مقایسه کنم این علاوه برکشف اینهمانی آنان سند اضافی درباب هخامنشیان گردید.برای مثال تورات میگوید که برخلاف گفته کتسیاس ،سپیتمه(یهویاداع تورات) پدر سپیتاک (زرتشت، زکریا) به دست کورش کشته نشده بلکه به مرگ طبیعی درگذشته است. در پیگیری نام زکریاهای تورات و انجیل و قرآن به نام چهار زکریا رسیدم که هر چهارتای آنان را بلا استثناء با پدر زرتشت وخود وی مطابق یافتم. با این مقّدمه مقالهً قبلی را که تحت نام پشوتن اوستا (کورش سازندهً سدّ ذوالقرنین دربند داریال قفقاز، سفیانی شیعیان) و خانواده و کنگ دزهای او تنظیم شده بود در اینجا آورده و مطالب تازه را نیز ضمیمهً آن مینماییم: در تورات از کورش تحت چهارنام نوح (جاشین لمک= آستیاگ)، توبل قائن (جهاندار) ، سلیمان (مرد صلح) وخود کورش اسم برده شده است که ازاین میان در نام سلیمان با نام بانی افسانه ای اورشلیم (شهرصلح و سلامتی) یکی گرفته شده چه کورش فرمان تعمیر و ساخت شهر اورشلیم ومعبد آن راصادر کرده بود. و درمقام نوح (آن که زنده ماند، یا تسلّی دهنده= فارقلیط مسیحیان) وی با اوتناپیشتیم (آن که حیات جاودانه یاقت ودر دریای مازندران زیست میکند) در هم آمیخته است. شاید از همینجاست که در اوستا زادگاه فریدون (کورش) مملکت چهارگوشهً ورنه (گیلان) گرفته شده است. به هرحال اوستا آنجاییکه می گوید" ثراتئونه (کورش سوم، فریدون) قایقران پائوروه (پایندهً راه قایق یا پاروزن) را به صورت مرغی در آورده و به آسمان فرستاد" که این همان کبوتر-زاغچهً اوتناپیشتیم (نوح اساطیری) می باشد که برای پیدا کردن خشکی از کشتی به هوا فرستاده شده بود. درفرهنگ نامهای اوستا تاًلیف هاشم رضی اسطورهً پائوروهً برفنواز به نقل از یشت پنجم چنین آمده است:" از برای من ای زرتشت اسپنتمان این اردویسورناهید را بستای،کسی که اورا پائوروه ویفره نواز ستایش نمود،وقتی که یل پیروزمند فریدون وی را در هوا به صورت یک مرغ به پرواز نمودن واداشت. ازاین جهت او سه روز و سه شب در پرواز بود. نمی توانست در آن فرود آید- دردر انجام سومین شب او به سپیده دم رسید، در گاه بامداد روشن و توانا به اردویسورناهید (الههً آبها) ندا در داد- ای اردویسورناهید، الههً رودها، به یاری من بشتاب، مرا اینک پناه ده اگر من زنده به زمین اهورا آفریده وبه خانهً خویش رسم هر آینه من از برای تو در کنار آب رنگها (رود سیلابی دجله) هزار زَور از روی آیین تهیه شده و تصفیه گردیده، آمیخته به شیرنیاز خواهم آورد. آنگاه اردویسورناهید به صورت دختر زیبایی بسیار نیرومند خوش اندام، کمربند در میان بستهً راست بالا، آزاده نژاد و شریف از قوزک پا به پایین کفشهای درخشان پوشیده، با بندهای زرین آنها را محکم بسته، روان شد. او بازوانش را محکم بگرفت چست و چالاک، طولی نکشید که اورا در یک تاخت تند،سالم بدون ناخوشی و بی صدمه،همان طوری که در پیش بود به زمین اهورا آفریده، به خان و مانش رساند. اورا کامیاب ساخت اردویسورناهید، کسی که همیشه خواستاری را که زَور نثار کند و از ره راستین فدیه آورد، کامروا می سازد." حادثهً توفان بزرگ علاوه بر کورش برپادشاه معروف ماد یعنی هووخشتره (کیاخسار ویران کننده آشور)هم -که همان خضر جاودانهً روایات اسلامی است- نسبت داده شده است. به هر حال هردوی اینها سرزمین متمدن بین النهرین زیر سم ستوران خود قرارداده بودند. حادثهً سیل بزرگ (یا همان توقان نوح تورات) به صراحت در داستان کودکی کورش که هرودوت به عنوان روًیا نقل نموده ذکر گردیده است: هرودوت در کتاب اول تاریخ خود بند107 -132 می آورد: "آستیاگ آخرین پادشاه ماد شبی در خواب دید، که از دخترش موسوم به ماندانا (در واقع مادر زرتشت ،پسرخوانده کورش) چندان آب رفت که همدان و تمام آسیا غرق شد. شاه از مغها تعبیر این خواب را خواست وآنها به قدری شاه را از آتیه ترسانیدند که او جرئت نکرد دخترخود را به یکی از بزرگان ماد بدهد. زیرا می ترسید که به یکی ازبزرگان ماد بدهد. زیرا می ترسید که دامادش مدّعی خطرناکی برای تاج وتخت او گردد. بالاخره دختر خود را به کامبیز (کمبوجیهً دوم) که از نجبای ماد و مطیع بود، داد چه او را شاه ماد از یک نفر مادی حدّ وسط پست تر و بی ضررترمیدانست.به خصوص که کمبوجیهً دوم (آثویهً اوستا،لفظاٌ یعنی قانع) شخصی بود ملایم و آرام. پس از آن درسال اوّل این ازدواج، شاه ماد در خواب دید، از شکم دخترش تاکی روئید، که شاخ و برگهای آن تمام آسیا را پوشاند، تعبیری که مغها از این خواب کردند، به مراتب بیشتر ازخواب اوّلی بر وحشت او افزود... " بی تردید قسمت اوّل این اسطورهً توّلد کورش سوم که میگوید از ماندانا چندان آب برفت که همدان و تمام آسیا غرق شد و با تعابیر دیگری که از آن میشده، مثلاٌ ارتباط داده شدن آن با توفان و بارش برف عظیم زمان جمشید (مانوح تورات، هودقرآن) مورد توجه نویسندگان تورات قرار گرفته است و ایشان اسطورهً کورش را در دو قسمت ذکر کرده اند: یکی طبق خبر هرودوت به عنوان نوادهً دختری لمک (آستیاگ) یعنی توبل قائن (جهاندار) و دیگری چنانکه ذکرش رفت درنقش اوتناپیشتیم (یعنی آنکه به حیات جاودانه دست یافت ، همان اوتراهیس یعنی بسیاردانا) یا همان نوح (آنکه زنده ماند یا تسّلی بخش) جایگزین نموده اند. پس بی جهت نیست که کورش سوم تحت نام پشوتن ( سازندهً سدّ آهنین دربند داریال قفقاز، همان ذوالقرنین قرآن، یا همانکه در روایات شیعیان به نام بدرش آثویه، سفیان و سفیانی نام گرفته است) در اساطیر زرتشتی جزء معروفترین جاویدانیهااست. سندی که جای تردیدی در این جایگزینی و دو قسمتی کردن اسطورهً فرزند و خلف توراتی لمک ( آستیاگ،لفظاٌ یعنی ثروتمند) یعنی نوح (کورش سوم،فریدون) باقی نمیگذارد همانا اسامی پسران وی یعنی سام و حام و یافث می باشد که نسخه بدل اصل ایرانی آن یعنی برادران سلم و تور و ایرج است: با اندکی دقّت وتفّحص در معانی عبری و کلاٌ سامی وهمچنین ایرانی آنها معلوم میشود که روایت توراتی مطابق اصل ایرانی آن سلم وتور و ایرج به ترتیب آمده است: چه کلمهً سام (شام) در عبری و عربی معانی معروف،بزرگ را می داده است که این مطابق معنی سلم اساطیر ایرانی می باشد.که به جای مگابرن برادربزرگ زرتشت است:معنی لفظی سلم به زبانهای ایرانی سرور بزرگ میباشد که این لقب برادربزرگتر سپیتاک زرتشت (ایرج) یعنی مگابرن (وهیشتاسپ) پسرخواندهً بزرگ کورش سوم بوده است. خصال برجستهً تاریخی کمبوجیهً سوم فرزند کورش سوم یا همان تور شاهنامهً فردوسی (لفظاٌ یعنی وحشی و دلیر و نیرومند) وی را با حام (سیاه) مطابق میگرداند. و سر انجام یافث (یعنی وسیع وتنومند) که پدر اساطیری ملل هندواروپایی به شمار رفته کسی به چز سپیتاک زرتشت (زریادر، زریر) یعنی همان تنائوکسار (یعنی بزرگ تن،بردیه،ایرج) پسرخواندهً معروف کورش و داماد وی نبوده است.نام زرتشت به زبان ساده به معنی دارندهً تن زرین میباشد و این با توّجه به اینکه وی وبرادرش که ملّقب به سلم است از نسل دوراسرو (یعنی صربهای دوردست، بوسنیها) یا همان قوم سلم شاهنامه (سئیریمهً اوستا، کرواتها، کّلاٌٌ صربوکرواتها) به شمار رفته، اسم و لقب کاملاٌ با مسمایی برای وی بوده است. گفتنی است که طبق گفتهً کتسیاس طبیب و موّرخ دربار پادشاهان میانی هخامنشی کورش بعد ازپیروزی بر آستیاگ، سپیتمه داماد و ولیعهد وی را نیز مقتول ساخت و با آمیتیدا (ماندانا) دختر آستیاگ و همسر سپیتمه و مادر سپیتاک (زرتشت) و مگابرن (وهیشتاسپ) پسران سپیتمه ازدواج کرد و این دو برادر را به ساتراپی ولایات بلخ و گرگان انتخاب نمود. این سپیتمه(هوم) که کتسیاس میگوید به عنوان جانشین آستیاگ در نظر گرفته شده بود در اساطیر زرتشتی بسیار معروف است ولی اسطورهً وی با جمشید، خدای میرای خورشید هندوایرانیان در هم آمیخته است. دلیل یکی شدن این اسامی شاید این بوده که سپیتمه(پوروشاسپ) و برادرش آراستی دوقلو بوده اند چه یمه (جم) به اوستایی به معنی دوقلو است.شاید هم آن ازتلخیص تلفظ القاب وی یعنی هوم وهئورمه(دارای گله خوب) حادث میگردیده است فی المثل مردم شهرستان مراغه (ایرانویج باستان) اغلب حرف "ر" را -چنانکه در نام هئورمه وجود دارد- "ی" تلفظ میکنند. به هر حال جمشیدی که در ایرانویج (شهرستان مراغه) با اهورامزدا به گفتگو مینشیند همان سپیتمه- هومه (پوروشاسپ، پُر اسب) پدر سپیتاک زرتشت است که حاکم این منطقه بوده و افراسیاب (مادیای اسکیتی) را در اینجا گرفتار کرده است. بنابراین چنانکه از مندرجات بخش وندیداد اوستا برمی آید حادثهً توفان برف و سیلاب (توفان نوح) به وی نیز منتسب بوده است.ازمندرجات زامیاد یشت اوستا به وضوح معلوم میشود که وی واقعاٌ بدست کورش (لفظاٌ یعنی قوچ) کشته شده است چه در آنجا قاتلان وی را سپیتوره (برهً سفید و مقدّس) واژی دهاک (ضحاک، آستیاگ) ذکر کرده اند.و اسطوره وی به قدری معروف بوده که تحت نام زکریا و هود به نویسندگان روایات تورات و انجیل و قرآن رسیده است چه نام زکریا (دارای حافظهً خدایی) با لقب معروف سپیتمه یعنی هوم (هئومه، در معنی دارای دانش خوب و درخشان) مترادف و همسان میگردد. پس بی جهت نیست که در اساطیر اسلامی ذکریا نیز همانند جمشید با درختی که درتنهً آن پناه گرقته (لابد منظور هوم) ، اره میشود.گفتنی است که دراساطیر هندوان نیز یکجا بودا (زرتشت) پسر سومه (هوم) و نیای سلالهً ماه به شماررفته است و جای دیگرمانو ویوسوت (دانای دور درخشنده=اوتراهیس بابلیها، نوح تورات) به عنوان هفتمین مانو پدر دوقلوهای ماه و خورشید یعنی یمه و یمی ذکر شده است و جایی دیگر بودا(زرتشت) خود به عنوان جاودانه آیین بودایی به بودای پنجم ملّقب شده است. دراساطیر کاسیان (اسلاف لران) و همچنین اساطیرکافرهای پاکستان و افغانستان ایمیریا (سروردانا وایزد خاندان پادشاهی) هم به جای اهورامزدا-برهما وهم به جای یمه(جمشید،ایزد میرای خورشید) میباشد. درگرشاسبنامهً اسدی طوسی ، زرتشت (هومان) تحت نام تور (پهلوان=تنائوکسار)، پسر جمشید (هوم) شمرده شده است. براین اساس در انجیلها یحیی (در معنی زنده می ماند) که پسر زکریا به شمار آمده مطابق خود همان سپیتمه زرتشت از جاودانان معروف زرتشتی، جدّ و معرّف و یاورمنجی موعود (سئوشیانت) است. در کتب پهلوی هوم عابد(جمشیدتاریخی) تحت نامهای هوم و ون جوت بیش (درخت رنجزدای) جاودانی ایرانویج (شهرستان مراغه) به شمار آمده است. چون یحیی انجیلها نیزمبشر خبر آمدن منجی مسیحیان یعنی عیسی مسیح می باشد، بنابراین هوم (هود،دانای نیک) و هومان (پسرهوم ، یعنی زرتشت) اصل زکریا و یحیی اساطیری انجیلها بوده اند........ چنانکه درآغاز اشاره شد خانواده داود و سلیمان همان پادشاهان هخامنشی شاخهً انشان می باشند ما در اینجا به معرفی اعضاء آن وپادشاهان مادی مقدم بر آن میپردازیم: قیس (نیرومند) وپسرش شائول(مقتول،مطلوب) یا همان طالوت قرآن یعنی جوان زیبا ویوناتان ( بخشیدهً خدا) پسر شائول به ترتیب مطابق با پادشاهان مادی خشتریتی (نیرومند، کاوس)، فرائورت (فرود، مقتول) وکیاخسار ( متوشائیل تورات ، مرد خدا) می باشند.سلسلهً بعدی(خاندان داود) تورات مطابق اصل آنها پادشاهان هخامنشی شاخهً انشان است که تنها فرق اندکی با مندرجات تاریخ هرودوت دارد: آرام (عالی) به جای ایرج ( نجیب) ایزد قبیله ای ایرانیان است. عمیناداب(آزاد منش) همان هخامنش (دارای منش دوستانه) است.پسر وی نحشون (پیشگو) همان چیش پیش اوّل (قضاوت پیشه) است. شلمون ( مرد صلح) به جای کورش اوّل است. بوعز (باشنده در عزت و نیرومندی) همان کمبوجیهً اوّل (کامروا) می باشد.عوبید (خدمتکار) همان چیش پیش دوم است. یسّا (بخشیده و کامگار) همان کمبوجیهً دوم (کامیاب درجهان،ناتان تورات، آثویهً اوستا به معنی قانع) است. داود (عزیز) همان کورش دوم (قوچ) سردار معروف کیاخسار (کیخسرو)بوده است؛ حتّی نام حریف وی یعنی جلعاد (تنومند=توس شاهنامه) در اصل متعلق به خود وی بوده است. در اینجا به عمد یا به سهو خطایی هم رخ داده جه کورش دوم (داود) پدریسّا(کمبوجیهً دوم) بوده نه پسر او. سلیمان (مردصلح) همان کورش سوم است. رحبعام (وسیع و تنومند) همان تنائوکسار (بزرگ تن،بردیه،سپیتاک زرتشت) است.پسروجانشین وی ابیا (آقا سرورمن است)مطابق اُرتدنر (فرمانروای مردان) پسر زرتشت است.یربعام (ضد مردمی) همان کمبوجیهً سوم است که به بدرفتاربودن متصف بوده است و از پسر( در واقع جانشین و برادرخواندهً وی) یعنی زکریا (دارای حافظهً خدایی) نیز همان گئوماته زرتشت مراد می باشد.






در پایان، مقالهً بسیار جالب درفش کاویانی دکتر کورش آريامنش را که در سایت فرهنگ ایران ثبت گردیده است در این جا ضمیمه می نمائیم:








درفش شکوهمند و سرفراز کاویانی چیست؟

درفش کاویانی بیگمان یکی از پرارزشترین پرچمهای جهان است که از روز آفرینش آدمی و خوی شهریگری (تمدن) گرفتن، بر افراشته شده است. زیرا این پرچم چندین برتری به همه پرچمهای جهان دارد و فرادادهایی (امتیازاتی) که در آن است درهیچیک از دیگر پرچمها در سراسر جهان یافت نمیشود.۱- این پرچم از دل توده های مردم بیرون آمده و از یک پیشبند چرمی آهنگری دلاور که برای درهم کوبیدن ستم و شکنجه بیدادگران تازی به پا خواست، فراهم آمده است.۲- این پرچم مردمی است و بدست مردم ساده ولی دلیر کوچه و خیابان درست شده و پرچم رسمی کشور بشمار آمده و پذیرفته گشته است. ولی همه پرچمهای دیگر جهان پیمانی (قراردادی) میباشند که از سوی گردانندگان کشور ساخته و پرداخته و به مردم پذیرانده شده اند. تا جایی که من بیاد می آورم هیچ پرچمی در جهان با رأی مردم و همه پرسی برپا نشده است. ازین رو کمتر خواسته مردم در آنها نمایان است. ولی درفش کاویانی بدست مردم ساخته شده و از میان آنها بیرون آمده است.۳- هر کشوری پس از گزینش پرچم برای رنگها و نشانه های آن درونمایه هایی برگزیده است. ولی درفش کاویانی هنگام برافراشته شدن همه درونمایه (معنا و محتوا) خود را بهمراه داشت؛ زیرا در پیکار با دشمن خونخوار و برای سرنگونی او پیشاپیش مردم به پا خواسته به جنبش و چرخش درآمد.۴- این پرچم برای آزادی ایران زمین از دست بیگانگان چیره برآن از دل توده های به خروش آمده برپا گردید.۵- این پرچم زنده کننده ابرتنی، والایی و گران منشی (غرور) درهم کوبیده و نابود شده ایران وایرانی است.۶- این پرچم کهن ترین پرچم جهانی میباشد که به دست ایرانی برافراشته شده است.پس در جهان هیچ پرچمی را نمیتوان یافت که اینهمه فراداد، بویژه فراداد نبرد با اهریمن و سرکوبی بیدادگری و رهایی کشور ازدست دشمن... همه را با هم داشته باشد.پس به جا و شایسته است که ما آنرا پرچم سرافراز خویش بدانیم و بر آن سر ستایش فرود آوریم.تاریخ نویسان در باره درفش کاویانی چه مینویسند؟" تاریخ تبری" مینویسد که درفش کاویانی از پوست شیر بود و پادشاهان آنرا به زیب و زیور بیاراستند و زر و سیم و گوهر بر آن پوشاندند، آنرا " اختر کاویان" نیز مینامند که جز در کارهای بزرگ نمی آورند و جز برای شاهزاده ای که به کارهای بزرگ فرستاده میشد، بر نمی افراشتند. مسعودی در " مروج الذهب " آنرا از پوست پلنگ میداند که بر چوبهای بلند می آویختند. او درازیش را دوازده و پهنایش را هشت ارش نوشته است (هر ارش از نوک انگشت تا آرنج دست) .در " برهان قاطع " و " فرهنگ جهانگیری" آمده است که درفش کاویانی چرمی از پوست پلنگ یا ببر بوده که آهنگران هنگام کار بر میان میبستند و کاوه آهنگر آنرا بر سر نیزه کرد و به نبرد با ضحاک پرداخت.استاد " اسکارمن" مینویسد که از سنجش سه بن مایه به دست آمده، تخته سنگ کنده کاری شده پمپیی، سکه های دودمان " فرته کاره " و شاهنامه فردوسی چنین برمی آید که درفش کاویانی تکه چرمی پاره چهارگوشی بوده که بر بالای یک نیزه آویخته شده و نوک نیزه از پشت آن بسوی بالا نمودار بوده ست. بر روی این چرم آراسته به پرنیان و ابریشم وگوهرهای ناب، ستاره ای میدرخشیده است. این درفش چهار پره داشته است که در هسته آن دایره کوچکی دیده میشود و دربالای آن همین دایره به چشم میخورد. در بخش پایینی چرم، چهار رشته نوار به رنگهای گوناگون سرخ و زرد و بنفش آویخته شده است که در نوک آنها گوهرهای ناب آویزان میباشند.در نمایشگاه باستانی لوور پاریس در بخش ایران کاسه هایی یافت میشوند که در ته آن درفش کاویانی کشیده شده و بر روی آنها نوشته شده است: 4600 سال یش از زادروز مسیح؛ بدینگونه دست کم کهن بودن درفش کاویانی تا 6600 سال پیش میرود.
درفش کاویانی چگونه برپا گردید؟فردوسی توسی استاد سخن و قهرمان سترگ پیکارجوی تاریخ ایران که با قلم ،منش زخم خورده ایرانیان را مرهم نهاد و درمان کرد و آنها را به منش از دست رفته شان آگاه نمود و به خویشتن خویش برگرداند، از درفش کاویانی بارها از " اختر کاویانی" یاد کرده است و در برپا خیزی " کاوه آهنگر" چگونگی درست شدن آنرا بازگو میکند که چنین است:پس از آنکه کاوه آهنگر در بارگاه ضحاک ماردوش، به بزرگان بیخرد پیرامون ضحاک میتازد و نامه ای را که آنها برای این خونخوار بیدادگر دستینه (امضا) کرده و او را مردی نیکوکار، نیک سرشت، برجسته و مردمدار شناسانده بودند، از هم میدرد، همراه فرزندش از بارگاه بیرون میرود و به میان توده های به خشم آمده میدود و با پاره کردن پیشبند چرمین خود و بر نیزه کردن آن، پیکاری سهمگین و دشمن کوب را پی میریزد که در این باره فردوسی بزرگ چنین میسراید:

بر او انجمن گشت بازارگاه
چو کاوه برون شد ز درگاه شاه
جهان را سراسر سوی داد خواند
همی بر خروشید و فریاد خواند
بپوشند هنگام زخم درای
از آن چرم کاهنگران پشت پای
همانگه ز بازاز برخواست گرد
همان کاوه آن بر سر نیزه کرد
همانطور که در گفتار پیش گفته شد، کاوه بسوی فریدون میشتابد و او را می یابد و به یاری مردم او را پادشاه ایران زمین میخوانند. از اینرو فریدون با رایزنی مردم بر درفش کاویانی برسر نیزه که به جنبش درآورنده مردم پر خروش بود ارج مینهد و آنرا غوته ور در زر وسیم گوهری تابناک میکند:
سراندر کشید و همی رفت راست
بدانست خود کافریدون کجاست
به دیدنش آنجا و برخاست غو
بیامد به درگاه سالارنو
به نیکی یکی اختر افکند پی
چو آن پوست بر نیزه بردید کی
ز گوهر بر و پیکر و زرش بوم
بیاراست آنرا به دیبای روم
همی خواندش کاویانی درفش
فروهشت زو سرخ و زرد و بنفش
این چرم بی ارزش پیشبند آهنگری، بدینگونه برجسته ترین و بزرگترین پدیده فروزانی میگیرد که بر تارک مینشیند و پرتو می افشاند.از آن پس هر پادشاهی که به تخت مینشیند و تاج شاهی بر سر مینهد به آن سوگند یاد میکند و بر پهنه آن زر و گوهر می افشاند و بر آن ارج بیکران مینهد و آنرا میستاید و بر فراز سر ی افرازد و آنرا نماد شکوهمند آزادی و یکپارجگی و نیرومندی کشور بشمار می آورد:

به شاهی به سر بر نهادی کلاه
از آن پس هرآنکس که بگرفت گاه
برآویختی نو به نو گوهران
برآن بی بها چرم آهنگران
بر آنگونه گشت اختر کاویان
ز دیبای پرمایه و پرنیان
جهان را ازو دل پر امید بود
که اندر شب تیره، خورشید بود
همی بودنی داشت اندر نهان
بگشت اندرین نیز چندی جهان

رنگهای درفش کاویانی بررسیها و پژوهشگرهای گسترده نشان میدهد که درفش کاویانی چرم پاره چهارگوشی بوده که بر بالای یک نیزه که نوک آن از پشت نمایان بود، آویزان میشده است. در میان پرچم یک ستاره بزرگ یا چهار پره به چشم میخورد که به چهارگوشه آن پایان میافته است. در بالای آن اختر دیگری یافت میشد که چنبره کوچکی بود. بدینگونه در درفش کاویانی دو ستاره در میان و بخش بالایی یافت میشده است. در زیر آن در همه گوشه و کنارهایش، رشته نوارهایی که گویی تا پنج تا میرسید، آویزان بوده است که به زر و سیم و گوهرهای تابناک و ناب زیوربندی شده بودند. رشته های آویزان شده بخش زیرین چرم چهارگوش به سه رنگ سرخ و زرد و بنفش آراسته بودند.فردوسی برگزیدن این سه رنگ را از آن فریدون میداند که خود درفش کاویانی را نیز به زیور و دیبای رومی و ابریشم و پرنیان نیز آذین بندی نمود که در همین باره سراییده است:

همی خواندش کاویانی درفش
فروهشت ازو سرخ و زرد و بنفش
فردوسی در جایی دیگر نیز به همین سه رنگ انگشت میگذارد و میسراید:

ز تابیدن سرخ و زرد و بنفش
هوا شد بسان پرند درفش
درونمایه رنگهای درفش سرفراز کاویانی چیست؟رنگ سرخرنگ سرخ رنگ روز " تیر" سومین روز هفته ایرانیان باستان است که امروز به آن "چهارشنبه" میگویند. " تیر" نام فرشته باران نیز میباشد و به یاری و کوششهای اوست که زمین ازریزش باران بهره مند و کشتزارها و مرغزارها سیراب و سبز و خرم میشوند. این رنگ نماد شکوه و توانایی، خروش و جوشش، پایداری برای پاسداری و نگهبانی از مرز و بوم است.این رنگ بر روی پرچم کنونی که در زمان قاجاریه با دو رنگ دیگر سپید و سبز که نشانه خانواده بنی امیه و بنی هاشم میباشد، دیده میشود. رنگ زردرنگ زرد رنگ روز " مهر" پایان هفته است که امروز به آن " یکشنبه" میگویند. این روز نام فروغ و روشنایی را با خود دارد، زیرا زادروز " مهر تابناک" میباشد. این رنگ نشان پاکی و نیکخواهی، نمایانگر فر و بزرگی، روشنگر گران منشی و سروری و بازگو گر درخشندگی، فروزش و روشنایی است.رنگ بنفش
رنگ بنفش رنگ " اورمزد" چهارمین روز هفته است که امروز به آن " پنجشنبه" میگویند. این رنگ نشانه جنگاوری و دلیری و نبرد سرسختانه با دشمن و پیکار در راه آزادی کشور و نگهبانی از یکپارچگی و شکوه آن است . سرنگونی درفش کاویانی به دست تازیاندرفش کاویانی که نماد فر و شکوه آزادی سربلندی و بزرگی ایران زمین بود بدبختانه در هزار و چهارسد سال پیش در تازش تازیان به ایران از دست رستم فرخزاد سپهسالار ارتش ایران بر زمین افتاد و دیگر برافاشته نشد و این اندوه بر دل افسرده ایران پرستان همچنان برجا ماند.امروز بسیاری آنرا به دست فراموشی سپرده اند گروهی از آن یاد نمی آورند، دسته ای آنرا نمیشناسند، برخی بی انگار مانده اند... که همه اینها سخت دردآور و تلخ و رنج دهنده اند. درباره سرنگونی درفش کاویانی و ارزش آن بلعمی (ترجمه تاریخ تبری رویه 30) مینویسد:"چون مسلمانان خزینه ملوک عجم غارت کردند، آن درفش پیش عمرابن الخطاب بماند. پس فرمود تا آن گوهرها بگشادند و آن پوست بسوختند."تبری در " تاریخ تبری" رویه 1600 تا 1603پوشینه چهارم، مینویسد که در جنگ قادسیه ضررین الخطاب، درفش کاویانی را از ایرانیان به تاراج گرفت و دیگر تازیان آنرا به سی هزار درهم خریدند تا پاره پاره کنند و به فروش برسانند. بهای درفش کاویانی هزار هزار و دویست هزار درهم بود.مسعودی (مروج والذهب و معادل الجوهر رویه 82 و 83) مینویسد:" تا زمان یزدگرد سوم آنرا با رستم فرخزاد به سال ۱۶ هجری برای جنگ به قادسیه فرستاد و رستم کشته شد، درفش بدست ضررین الخطاب فهری افتاد و به در هزار هزار دینار تقویم شد. بقولی تصرف درفش بروز فتح مدائن و بقولی به روز فتح نهاوند در سال 16یا 19 یا 20 هجری بود." ثعالبی (غرر اخبار ملوک الفرس، رویه32 تا ۳۹) مینویسد:درفش کاوه پس از پیروزی فریدون به زر و گوهر آراسته شد، علم مقدس ایران بود تا در جگ قادسیه بدست عربی از قبیله نخع افتاد. سعدابن وقاص آنرا جزو ذخایر و جواهر یزدگرد نزد عمرابن الخطاب فرستاد. عمر امر کرد که آنرا از چوبه برگرفتند و خود درفش را پاره پاره کرد و در میان مسلمانان تقسیم کردند.نیازی به گفتن نیست که تازیان چه کشتاری از ایرانیان کردند و با آوردن دین بیابانی خود به سرزمین مهر و مردمی و نیکی و نیکخواهی، چه زشتی و بدبختی و تبهکاریهایی که نیافریدند و چگونه روزگار ایران و ایرانی را سیاه کردند، به گونه ای که پس از هزارو چهارسد سال هنوز نتوانسته ایم از چنگ این آیین سیاه و از چنگ تازیان و تازی زادگان رهایی یابیم. با فرو افتادن درفش کاویانی و سوزانده شدن آن، گذشته شکوهمند ایران نیز به زیر زبانه های آتش فرو رفت و به خاکستر نشست. امروز روزی است که این درفش سرفرازی که هزار و چهارسد سال است سرنکون شده و با فرو افتادن خود، بدبختی و سیه روزی برای مرم و کشور ما آفریده شده است، دوباره برپا گردد تا فرخندگی و بزرگی و گران منشی از دست رفته دوباره به چنگ آید.امیدواریم همه ایران پرستان به یاری برخیزند و برای دوباره زنده کردن دلاوریها و جانباختگان راه ایران زمین نیرو و توانایی مردمی و نیکوخواهانه نیاکان سربلندمان، گذشتها و رادمردیها و مهربانیها و مهرورزیهای بزرگان و بهمنشان نیک نژاد و تباران والاگوهرمان و سرانجام برای سرداران دلیر و سپهسالاران جانباز آریایی که از مرز و بوم مهر و اهورا پاسداری نموده و در این راه گاه جان باخته اند، نماد شکوهمندشان را که به آن سرفراز و خوشبخت بودند و بدست تازیان بدکیش واژگون شده است، از نو برافرازند.در این راه جوانان باید پیشگام شوند و درفش کاویانی باید بر دوش دختران و پسران جوان برافراشته گردد. به امید این روز بزرگ که چندان هم دور نیست.
دکتر کورش آريامنش
تاريخ ترور 27 مه 1996




































اصل و منشأ سئوروماتی قبیلهً مادی مغان

آرتورکریستن سن ایرانشناس معروف دانمارکی نشان داده است که سلسلهً پیشدادیان اوستا و شاهنامه با سلسلهً اساطیری پارالاتهای سکاهای پادشاهی شمال دریای سیاه مربوط می باشد. ولی ازسوی دیگر در روایات ملی ایران منقول در اوستا و شاهنامه درباب پیشدادیان(نخستین قانونگذاران) به طور مشخص ازسلسله ای صحبت می کنند که در شمال غرب فلات ایران و قفقاز حکومت نموده اند. روایات ملی ایرانی و خبر بسیار جالب خارس میتیلنی، رئیس تشریفات دربار اسکندر در ایران پرده از روی معمای سلسلهً پیشدادیان تاریخی اوستا و شاهنامه برمی دارند. دکتر احمد تفضلی در کتاب تاریخ ادبیات ایران در پیش از اسلام، اسطورهً تاریخی اساسی مربوطه در این باب را چنین نقل می کند:" از داستانهای عاشقانهً دیگر داستان زریادرس و اوداتیس است که آن را خارس میتیلنی بدین گونه نقل کرده است: آورده اند که هیستاسپس و برادر کوچکش زریادرس از ازدواج آفرودیت (منظور آمیتی دا، دختر آستیاگ) و آدونیس (منظور سپیتمه جمشید، داماد آستیاگ/ اژی دهاک) به دنیا آمده اند. هیستاسپس فرمانروای ماد و سرزمینهای سفلای آن بود و زریادرس بر نواحی علیای دروازه های خزر تا تنائیس (رود دون) حکمرانی داشت. در آن سوی تنائیس، مراثی ها (آدمکشان آماردی/ تپوری یا تائوری) می زیستند که فرمانروای آنان اُمارتس (آماردی نیک، منظور کورش سوم)بود.وی دختری داشت به نام اُداتیس (آتوسا) که زیباترین زن آسیا به شمار می رفت. اُداتیس زریادرس را به خواب دید و دل بدو بست و زریادرس نیز در خواب مفتون آن دختر شد.زریادرس کوشید تا اُداتیس را به دست آورد، امّا توفیق نیافت. زیرا پدر دختر نمی خواست اورا به مردی بیگانه شوهر دهد. دیری نگذشت که اُمارتس جشن ازدواجی بر گزار کرد که در آن خویشان و نزدیکان و اشراف دربار او حضور داشتند و از اُداتیس خواست که جامی شراب را به کسی بدهد که مایل به ازدواج با اوست. زریادرس، که اُداتیس اورا پیش از آن از ماجرا آگاه کرده بود، به شتاب همراه با گردونه ران خویش از تنائیس گذشت و با لباس سکایی، ناشناس وارد تالار جشن شد و اُداتیس جام اورا پر کرد. به گفتهً خارس میتیلنی این داستان در میان مردم آسیا شهرت بسیار داشته و آن را بر دیوارهای معابد، کاخها و حتی خانه های خصوصی نقاشی می کردند و اشراف غالباٌ نام دختران خویش را اُداتیس میگذاشتند.. به نظر بویس این اسطوره اصل مادی دارد و با آیین پرستش خدای عشق ارتباط داشته است، و بعدها به صورت داستان گشتاسب (ویشتاسپ، هیستاسپ) و کتایون وارد حلقهً داستانهای کیانی شده و در شاهنامه منعکس گشته است." در این باب افزودنی است این اسطوره در اران و روسیه به صورت اسطوره های عاشقانهً بامسی بئیرک (زرین تن= زرتشت) و ایوان ساده(درخشان فروتن) به خوبی حفظ شده است. چنانکه مشهود است این اسطوره به صورت حلقه واسطی اساسی ما را به عمق تاریخ اساطیری ایران می برد. موضوع فرمانروایی زریادرس (زرتشت) در نواحی شمال کوهستان قفقاز باید در اصل مربوط به پدر وی سپیتمه جمشید (پوروشسپ) باشد که لابد توسط مادیای اسکیتی (افراسیاب دوم)- در مدت 28 سال فرمانروایی اسکیتان درقفقاز و آذربایجان و آسیای صغیر- به عنوان ساتراپ سئوروماتی اسکیتان بدین سمت برگمارده شده بوده است. بی جهت نیست که در اوستا سرزمین پهناور جمشید از سویی شامل سرزمین زمستانی شمال قفقاز و از سوی دیگر آذربایجان با کوه هوکر (سبلان) و رود دائیتی (موردی چای شهرستان مراغه) می گردد. ابو منصور بغدادی در شرح عقاید و آرای خرمدینان همین سپیتمه جمشید را به عنوان پدر شروین (یعنی زرتشت شاهزاده) از دیار زنج (سرزمین مردم مادر سالار آمازون/ سئورومات یعنی اسلاف صربوکرواتها)معرفی می نماید وخبر شاهنامه و موسی خورنی نیز در باب ارتباط ایرج/زرتشت با قوم سلم/ سئورومات و ملکه سمورامت (سئورومات) گویای همین نکته می باشند. توضیحات بیشتری در این باب بدهیم: اصل سلسلهً پیشدادیان اوستا و شاهنامه از قوم سلم (سئیریمه، سئورومات، سرمت) بوده اند. همچنانکه می دانیم در اوستا و شاهنامه از نخستین سلسلهً پادشاهی ایرانیان با نام پیشدادیان یعنی نخستین قانونگذاران یاد شده است.ولی این نام اوستایی را از سوی دیگر به متابعت از پارالاتهای اسکیتان به معنی نخستین مخلوقات گرفته اند و ازهمینجاست که سلسلهً پیشدادیان از نظر زمانی بر کیانیان (پادشاهان ماد) تقدم گرفته است. در صورتی که سلطنت اینان در برحه ای همزمان و درزمانی دیگر با تقدم زمانی پادشاهان کیانی (مادی) همراه بوده است. کّلاٌ سلسله پیشدادیان شامل کیومرث (گرشاه، یعنی پادشاه میرای کوهستان قفقاز)،مشیک (میرا)، سامک (کناری)، فرواک (واعظ)، جمشید (پادشاه درخشان مغان) یا همان سپیتمه (سفید رخسار) پدر زرتشت، آذر هوشنگ (زرتشت، ابراهیم آزر، آگنار ژرمنها و ایوان روسها) و تهمورث (پادشاه نیرومند پبر و پلنگ مانند، همان تیگران، آرش، خورشید چهر پسرکوچک زرتشت) بوده اند. در اساطیر زرتشتی رواج سنت آتش پرستی ایرانیان بدین سلسله منتسب گردیده است: مطابق کتاب پهلوی زادسپرم مهاجرت ایرانیان از خونیزث (سرزمین راه مادهً زرین ابریشم) به کشورهای خارجی در زمان هوشنگ روی داد و این مهاجرت روی گردهً گاونری موسوم به سر سئوک (پیشانی سفید) صورت گرفت. سه آتش بر روی این گاو روشن بود و چون مهاجران می خواستند از دریا بگذرند این اتشها به دریا فروریخت و گو.هر آنها یکی بود و به سه بهره شد و دوباره درزسه جای فروزان گشت و به آذر فرنبغ (آتش موبدان در فارس) و آذرگشنسب، آتش پادشاهان و ارتشتاران (درآذربایجان) و آذربرزین مهر (آتش کشاورزان در خراسان) موسوم گشت. گفتنی است پادشاهان هخامنشی آتش پرست نبوده بلکه اهورامزدا پرست بوده اند چه بر خلاف پادشاهان پیشدادی و کیانی تصاویر آنان با عکس آتشدان همراه نشده است وبرای اهورامزدا به عنوان ایزد دانای خانواده پادشاهی معبدی به شکل مکعب می ساخته اند. که اینگونه ساختمان مکعبی ازآنان در نقش رستم (کعبهً زرتشت) و پاسارگاد و شوش باقی مانده است. سیاوش اوستا (حسن عباسی)به درستی کعبهً مکّه را نیز اثر هخامنشیان می داند چه لابد هخامنشیان در مقابل 600 تن کندر خراج اعراب، این معبد را برای خدای معادل اهورامزدای آنان یعنی هبل ایزد دانای مرگ ومیر که سمبل آنها ستارهً زحل (کیوان،یعنی ستارهً پادشاهان)بوده، ساخته بوده اند چنانکه معبد اورشلیم یهود نیز به امر کورش سوم (سلیمان) برای رعایای یهودی ایشان باز سازی شده بود. از اینجا معلوم میشود ستارهً بزرگ درفش کیانی نمایانگر همین ستارهً کیوان منسوب به اهورامزدا (نین کلدانیان،نین ایگی آزاک ایزد دانش آشوریها) بوده است.کلمهً نین سومری به معانی سرور وملک و ملکه بوده است. خود پارس در این درفش در معنی سکایی آن با پوست پلنگ نشان داده شده است. می دانیم که خود اساطیر قرآنی نیز ساخت خانه کعبه را به ابراهیم (پدر وپادشاه جماعت بسیار، کورش، پرخواندهً زرتشت= ابراهیم خلیل سوزاننده بتان) و پسرش اسماعیل (خداشنو، زرتشت) نسبت می دهند. نام اهورا مزدا(برهما) در نزد کاسیها (اسلاف لران) به صورت ایمیریا (ایمرو کافرها) ایزد خاندان پادشاهی آمده که به معانی سرور دانا و دانای مرگ و میر بوده است. بعداٌ این نام با یمه (جمشید) یکی گرفته شده و پاسارگاد به نام وی تخت جمشید نامیده شده است. در اسطورهً زریادر (زرین) وی همان است که در شاهنامه با اسامی زریر (زرین مو) و بیژن (درخشان)، گیو (پهلوان) و اسفندیار روئین تن معرفی گردیده است .ولی کتب تاریخی یونانیان وکتیبه بیستون داریوش وی را با اسامی بردیه (تنومند)و تنائوکسار (بزرگ تن)، سمردیس (به اندازهً سه تن) ، پاتی زیت (نگهبان سرودهای دینی) و گئوماته (سرود دان) معرفی می نمایند. چنانکه اشاره شد. سپیتمه جمشید (یعنی مغ سفید رخسار) از سئوروماتها بوده، به طور مشخص از آن گروه از سئوروماتها که آنتایی یعنی کناری نامیده می شده اند و اعقاب آنها اکنون بوسنی نامیده میشوند که نامشان به همان معنی کناری است. اینان در آن روزگار در کنارمصب رود ولگا سکونت داشته اند.و از اینجاست که پسر و پسر خوانده های کورش (فریدون) یعنی کمبوجیه ، ویشتاسپ (مگابرن) و زریادر (بردیه) در شاهنامه با نامهای تور (بد خلق و خوی)، سلم (سروربزرگ) و ایرج (نجیب) ذکر شده و کتب پهلوی نیای دوردست زرتشت را دورا سرو یعنی صرب دوردست یعنی بوسنی نامیده اند. چنانکه از شواهد باستانشناسی و تاریخی بر می آید سئوروماتها (به معنی لفظی قوم مادر سالار) پرستندهً آپی (ناهید، الههً زمین و اب)، خویتوسورو (خورشید جنگاور، مهر) و الهه تابیتی (آذر) بوده اند.گفتنی است پارتها نیز که ریشهً سکایی (اسکیتی) داشته اند همین ایزدان را می پرستیده اند و برای پرچم خود نقش اژدها (سمبل الههً آب و زمین، پریتوی ودایی، پارتی عیلامی) را به کار می بردند. کّلاٌ مادها و سکاها و سرمتها در پرستش این ایزدان مشترک بوده اند و این نشانگر آن است که مادها از سوی قفقاز وارد فلات ایران شده اند. از نفشی سواران سئوروماتی بر تابوتی در آسیای صغیر و همچنین اساطیر یونانی مربوط به حملات آمازونها به کرانه های جنوبی دریای سیاه معلوم میشود که آنان در حملات غارتگرانه بر آسیای صغیر شرکت می جسته اند. مترادف بودن نامهای سانسکریتی و اوستایی سرو ( صرب) و کروات (هئوروات) با کلمات هندوایرانی مغ و جّم سامی به معنی انجمنی ما را رهنمون می گردد به اینکه تصور کنیم که زبان ایرانی سئوروماتها که هرودوت به اختلاف لهجهً آن با زبان ایرانی اسکیتان اشاره می کند همانا زبان اوستایی مغان بوده است . هرودوت می گوید که زبان مادری سئوروماتها، آمازونی (اسلاوی صربی) بوده است و این بیانگر آن است که زبان اوستایی به عنوان زبان دوم ایشان مورد استفاده بوده است. میلان هوستیچ محقق کروات با توجه به ذخایر لغوی ایرانی زبان کرواتها این موضوع را اثبات نموده است. از اینجا همچنین معلوم میشود که در مدت فرمانروایی 28 سالهً اسکیتان در قفقاز و اران و آذربایجان وآسیای صغیر سئوروماتهای مغ به نیابت از سوی مادیای اسکیتی (افراسیاب دوم، یوسف تورات) درفاصلهً ماد بزرگ تا مصب رودهای ولگا و دون حکومت نموده اند. می دانیم که حملات مادیا تا به مرزهای مصر رسید و در آن جا هدایای کلان پسامتیخ، فرعون مصر جلو اسب سواران وی را نگهداشت. این واقعه به همراه تراژدی دستگیری مادیا در قصر زیر زمینی اش، در تورات به صورت اسطوره یوسف کنعان باز گویی شده است. ساتراپ سئوروماتی مغ وی همان است که در اوستا و کتب پهلوی و شاهنامه با اسامی و القاب جمشید زیبا و دارندهً رمه های خوب ، سپیتمه، پوروشسپ، هوم عابد و گودرز دستگیر کنندهً افراسیاب معرفی گشته است. طبق اوستا و شاهنامه کیاخسارو (کیخسرو، هووخشتره) در شکست سکاها و دستگیری و اعدام مادیای اسکیتی از مساعدت همین سپیتمه جمشید یاری گرفته و وی را به مقام دامادی پسرش آستیاگ رسانده است؛ وی همین کار را نیز در موقع نابودی ابر قدرت جبار آشور با ولیعهد پادشاه همدست بابلی خویش انجام داد. کار سییتمه جمشید و موقعیت وی به قدری مهم و بر جسته بوده که وی به مقام ولیعهدی آستیاگ بر گزیده شده بود و بدین سبب کورش بلافاصله بعد از شکست مادها وی را به قتل رساند ، ولی به جهت ملاحظات سیاسی با همسر وی آمیتی دا دختر آستیاگ ازدواج کرد و پسران وی مگابرن (ویشتاسپ) و سپیتاک (گئوماته زرتشت) را به پسر خواندگی قبول نموده و دختر خود آتوسا را به همسری سپیتاک زرتشت (بردیه) در آورده و این دو برادر را به ترتیب به ساتراپی گرگان و دربیکان سمت بلخ منسوب نمود. جالب است که در اوستا و شاهنامه مکان فرمانروایی سپیتمه جمشید همان سمت آذربایجان و اران و شمال قفقاز ذکر شده است . در شاهنامه فردوسی به عنوان رعایای فقفقازی جمشید از کاتوزیان (سگپرستان= کاسپیان)، نیساریان (مردم کم ریش، ترک زبانان اران)، نسودیها (کنگرلوها)، اهنوخوشیها (گرگرها) نام برده شده است. بنابراین در فهرست قبایل تشکیل ماد (کشور میانی) که هرودوت آورده در شمار شش قوم تشکیل دهندهً ماد همان طور که بوسیان (یعنی مردم گردنده، کردوخیها) در اصل از سکائیان کیمری بوده اند، قبیلهً مغان نیز اصل سئوروماتی داشته اند، صفات جسمانی زرتشت و پدرش سپیتمه جمشید به عنوان رهبر قوم مغان گویای همین معنی می باشند و لابد از همینجاست که اسطورهً سلم (سئورومات) و تور (سکا) و ایرج (آریا) به جای نامهای اصلی پسر و پسر خواندگان فریدون (کورش سوم) یعنی کمبوجیه ، مگابرن (ویشتاسپ) و سپیتاک زرتشت (بردیه) قرار گرفته اند. در تأیید درستی خبر خارس میتیلنی مبنی بر حکومت زریادر (زرتشت) و برادرش ویشتاسپ (مگابرن) در ماد کوچک (آذربایجان)- اران - ارمنستان و ماد سفلی (نواحی کردنشین) مندرجات کتاب پهلوی زادسپرم را در دست داریم که می گوید دوغدو (مادر زرتشت) می گوید: "بعد از این تا زنده هستم اگر رک (رغهً زرتشتی، مراغه پایتخت ماد کوچک) و نوتر(نوتاترج، پایتخت ماد سفلی در نزدیکی کرکوک) به هم بپیوندد کودک (زرتشت) را به دست کسی نخواهم داد." در باب این شهر ها هم چنین توضیح داده شده است که " این دو شهر در آتروپاتکان (آذربایجان) شصت فرسنگ از چیست (چیچست، دریاچهً اورمیه) مسافت دارد."
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 19:23  توسط وزیری  | 



تأثیر قاطع و ریشه ای اساطیر ایرانی بر بنیادهای مسیحیت

کلاٌ تأثیر اساسی آیینهای ایران باستان بر اساطیر و آیینهای مسیحیت را به شش صورت مهم می توان بازیابی نمود: 1- مطابقت نام و نشان ماریا (مریم، راهبهً قدیسه) با نام مادر گئوماته زرتشت یعنی آمیتیدا دوغدو (شاهدخت دانامنش): در زبان اوستایی نام ماریا در شکل مریا به معنی دارای هنر سخنگویی می باشد بر این اساس وی مطابق با همان سنگهواک اوستا به معنی پند دان و سخن دان است که خود مطابق با ماندانا (دانای خانه) یا همان آمیتیدا (دانای خانه و آشیانه یا دانامنش) دختر آستیاگ و زن سپیتمه جمشید / کورش و مادر زرتشت است. ناگفته نماند نام ماریا (مریم) علاوه بر معنی اوستایی آن یعنی دارای هنر سخنگویی در زبانهای هندواروپایی و سامی معانی ملکه، الههً تسهیم و تقسیم کننده، مادرقدیسه و فراری را نیز می داده است. نام دختر دیگر آستیاگ را -که ملکه بابل و زن بخت النصر شده و باغهای معلق معروف بابل به نام وی بنا شده بود- بروس مورخ بابلی آموخا (نیرومند در آواز) آورده است. از اینجا معلوم میشود که آموخا نام اصلی ارنواک اوستا (دارای آواز نیرومند، همان ارنواز شاهنامه) خواهر آمیتیدا / سنگهواک یعنی مادر گئوماته زرتشت بوده است. می دانیم در تورات به جای آمیتیدا (سنگهواک، شهرنواز شاهنامه ) و آموخا ( ارنواک، ارنواز) نامهای عاده (انجمنی) و ظله ( دلخوشی) ذکر گردیده که معانی اینها مناسبت تامی با مقام شوهران منسوب به آنان سپیتمه جمشید مغ و بخت النصر یا کمبوجیه (کامیاب در زندگی) داشته اند. می دانیم که اینان مادران یوبال (یعنی گئوماته زرتشت) و توبل قائن (کورش) به شمار آمده اند که از این میان مورد اول درست وتاریخی و مورد دوم بر اساس شایعه و شباهت معانی ظاهری بخت النصر و کمبوجیه در زبانهای سامی و ایرانی بوده است. بسیار جالب است که در اساطیر اسلامی نام پدر و مادر ماریا (مریم، مادر عیسی مسیح) عمران (یعنی آبادگر، کورش) و حّنه (دارای بانگ شادی آور ومطبوع) آمده که به اصل و ریشهً اوستایی و توراتی خود نزدیک بوده و به وضوح نشانگر تطابق نمودن عیسی مسیح اسطوره ای و مادر اسطوره ایش با زرتشت و مادرش آمیتیدا دوغدو می باشند. می دانیم که در شاهنامه و اوستا ارنواز(ارنواک) و شهر نواز(سنگهواک) همسران فریدون (کورش) به شمار رفته اند. در این باب باید گفته شود در انجیلها و تورات از کمبوجیهً سوم پسر تندخوی و دمدمی مزاج کورش سوم تحت نام یکنیا یا یکنیاهو (یعنی باعث زحمت و غصه خدا) یاد گردیده است و ارمیای نبی از وی به عنوان پادشاه بی اولاد وناکام خاندان داود (کورش دوم ، توس) نام برده و می افزاید که کسی از نسل وی نخواهد توانست بر یهودیه حکومت کند (که باید گفت از کرامات شیخ ما چه عجب). اما خود نام یوسف انجیلها (افزایش و برکت داده شده) به وضوح نشانگر لقب آذری کهن کورش یعنی بایندر خان اسطوره ده ده قورقود می باشد که به معنی پادشاه آبادگر است. دلیل مکمل این است که یوسف پدر خواندهً عیسی مسیح نیزکورش ازدواج صوری با مریم/ آمیتیدا (ماندانا) نموده بود چه به واسطه کهولت زیاد این ملکه ازدواج کورش با وی صورت ظاهری داشته است و از این جاست که هرودوت وی را مادر حقیقی کورش دانسته و در منابع یونانی و روایات اساطیری شاهنامه پسران آمیتیدا از سپیتمه جمشید یعنی مگابرن ویشتاسپ(کتایه) و گئومات سپیتاک (زریادر، ایرج، زرتشت، بردیه، برمایه) جایی پسران کورش (فریدون) و جای دیگر برادران وی آمده است. افزون بر این ها بردیه زرتشت با دختر معروف کورش یعنی آتوسا (الیصابات انجیلها)ازدواج نموده بود. ناگفته نماند خود مریم اسطوره ای نیز از نسل ناتان (کمبوجیه) به شمار رفته است. در حالی که بهتر بود از اصل مادی خود یعنی آستیاگ (لمک تورات) گرفته می شد. جالب است خود صورت عبری نام مریم یعنی میریم را- که به عبری معنی نامناسب تلخ را میدهد- به لغات کهن ایرانی می توان سرور روحانی معنی نمود. ناگفته نماند نام آمیتیدا(دانا منش) مادر گئوماته زرتشت یا همان گوتم بودا در منابع بودایی ملکهً باکره ما یا (دانا) آمده که در صورت و معنی به نام سریانی ماریا (قدیسه) نزدیک است.
2- به صورت حضور زکریا (که همان جمشید، سپیتمه، گودرز،هوم، پوروشسپ پدرزرتشت وحتی به جای خود زرتشت است) و یحیی (که به جای همان زرتشت وهمچنین به جای متاثیاس، معلم انقلابی یهود در عهد هیرود کبیر و همکاریهودای جلیلی فرزند زیپورایی = عیسی مسیح تاریخی است) در کنار مریم و عیسی مسیح: در انجیل لوقا مژدهً تولد یحیی پیغمبر با چنین کلماتی بازگویی شده است: "داستان رااز یک کاهن یهودی شروع می کنم به نام زکریا که در زمانی زندگی میکرد که هیرودیس، پادشاه یهودیه بود. زکریا از افراد گروه ابیا بود که در خانه خدا خدمت می کردند. همسرش الیزابت هم مثل خودش از قبیلهً کاهنان یهود و از نسل هارون برادر موسی بود. زکریا و الیزابت هردو در نظر خدا بسیار درستکار بودند و با جان و دل از کّلیهً دستورات و قوانین خدا اطاعت می کردند. وطی آنها فرزندی نداشتند، چون الیزابت بچه دار نمی شد و از این گذشته هر دوی ایشان خیلی پیر شده بودند. یک روز که زکریا در خانهً خدا مشغول خدمت بود(چون گروه ابیا در آن هفته سر خدمت بودند)، این افتخار نصیب او هم شد که به جایگاه مقدس خانهً خدا وارد شود و در حضور خداوند بخور بسوزاند. در همین وقت مردم دسته دسته در صحن خانه خدا ایستاده بودند و مثل همیشه در وقت سوزانیدن بخور دعا می کردند. زکریا در جایگاه مقدس بود که ناگهان فرشته ای بر او ظاهر شد و در طرف راست ظرفی که در روی آن بخور می سوزاندند، ایستاد. زکریا از دیدن فرشته تکانی خورد و ترسید! اما فرشته به او گفت: "زکریا، نه ترس، چون من آمده ام به تو بگویم که خدا دعای تو را شنیده است و همسرش الیزابت برای تو پسری می زاید و تو اسمش را یحیی می گذاری. هر دو شما از تولدش غرق شادی میشوید و در شادی شما هم خیلی ها شریک میشوند. زیرا او یکی از مردان بزرگ خدا میشود. او هرگز نباید لب به شراب یا مشروبات مستی آور دیگر بزند، چون حتّی پیش از تولدش از روح خدا پُرخواهد بود. او خیلی از یهودی ها را به سوی خداوند، خدای خود بر می گرداند. مثل الیاس (کی آخسار، هووخشتره) یک مرد خشن و با قدرت میشود. پیشاپیش مسیح می آید تا مردم را برای آمدن او آماده کند و به آنها یاد بدهد که مثل اجداد خود، خداوند را دوست داشته و مردم خداترسی باشند." دراینجا زکریا به معانی دانای سرودهای دینی و با حافظه هم به جای سپیتمه (جمشید، گودرز، پوروشسپ) و هم به جای زرتشت پسر همین سپیتمه می باشد؛ چه وی در مقام شوهر الیزابت (توپل) خود همان گئوماته زرتشت شوهر آتوسا (توپل) دختر معروف کورش است. از سوی دیگر خود یحیی (لفظاٌ یعنی زنده می ماند، جاودانی، یا بخشیدهً خدا) ملقب به معمدان (غسل تعمید دهنده) همان زرتشت/ بیژن است که در اساطیر ایرانی اسفندیار و کیخسرو را غسل تعمید جاودانگی می دهد. این نام در معنی بخشیدهً خدا همچنین حاوی مفهوم لفظی نام متاثیاس است که فرزند فردی به نام مارقالوث بوده است و چنانکه قبلاٌ اشاره شد همکار انقلابی یهودای جلیلی فرزند زیپورایی بوده که به فرمان هیرودیس به قتل رسیده است و خود همین یهودای جلیلی که از واقعه سرنگون کردن تمثال عقاب طلایی (سمبل امپراطوری روم) از بالای درب بیت المقدس جان سالم به در برده بود خود نیز معلم و روحانی انقلابی بوده و در عهد هیرودیس و جانشینانش زندگی کرده و سرانجام توسط پونتوس پلاطس والی رومی یهودیه دستگیر و اعدام گردیده است. درخود انجیلها به معنی لفظی نام پدر همین یهودای جلیلی اشاره شده است چه در انجیل مرقس میخوانیم: "یکی از همان روزها، عیسی از شهر ناصره استان جلیل نزد یحیی - که لباسی از پشم شترو کمر بندی از چرم داشت و خوراکش هم ملخ و عسل صحرایی بود- رفت و یحیی هم او را در رود اردن تعمید داد. هنگامی عیسی از آب بیرون آمد، دید که آسمان باز شد و روح پاک خدا به شکل کبوتری فرود آمد و روی او قرار گرفت وصدایی از آسمان گفت: "تو فرزند عزیز منی که از تو بسیارخشنودم" و ما می دانیم که کلمهً عبری زیپورای یعنی نام پدر یهودای جلیلی (عیسی مسیح تاریخی)به معنی پرنده است. در مورد مطابقت نام زکریا با سپیتمه (پوروشسپ، جمشید، گودرز، یعنی پدر زرتشت) گفتنی است، غیاث الدین خواندمیر در حبیب السیر اسطورهً دیرینه ای را در مورد زکریا نقل می نماید که به وضوح یادآور اسطوره های اوستایی وپارسی و شاهنامه ای پناه بردن جمشید به درون درخت و اره گردیدن وی توسط مأموران اژیدهاک (ضحاک) و سپیتوره (دارندهً بره سفید یعنی کورش) می باشد.در این جا ابتدا باید اضافه کنیم چنانکه کتسیاس مورخ و طبیب یونانی دربار پادشاهان میانی هخامنشی می گوید در اصل سپیتمه (جمشید، فرواک، یا همان زکریا) به فرمان کورش(فریدون) به قتل رسیده بود تا این داماد و ولیعهد رسمی آستیاگ (اژیدهاک، بیوراسب) را از سر راه خود بر داشته باشد و قتل وی توسط اژی دهاک افسانهً جا افتاده ای بیش نبوده است. خواند میر می آورد چون مریم عذرا به عیسی مسیح حامله گشت یهود که کارشان برافترا بود جناب نبوی (زکریا) را که دوست خانوادهً مریم (الههً تقدیر) و یوسف (در اصل اسطوره الهه اریسفون) بود به زنا متهم داشته و قاصد قتل اوشدند و زکریا این معنی را فهم کرده به طریق فراراز میان آن اشرار بیرون رفت و در اثناء راه از درختی آوازی شنید که یا نبی الله، به جانب من بیا. زکریا به نزدیک آن درخت رفت و درخت شقه شده و زکریا را در جوف خود جای داد و بعد با اجزایش به هم متصل گشت. ولی شیطان گوشهً جامهً او را بگرفت تا از درخت بیرون ماند و جمعی که از عقب زکریا متوجه بودند، شیطان را به طورت انسانی دیده، پرسیدند که پیری با این صفات در این راه به نظر تو آمد؟ ابلیس جواب داد که من شخصی ساحرتر از آن پیر ندیدم که به سحر این شجره را شکافت و در جوف آن پنهان شد و اینک گوشهً جامهً او بیرون مانده و قوم به تعلیم آن لعین زکریا علیه السلام را با اره دوپاره کردند." دراساطیرپارسیان زرتشتی اساس این اسطوره به جمشید (سپیتمه) منسوب شده و شاعری پارسی به نام نوشیروان آن را چنین به نظم کشیده است : چو شه جمشید دانست حال آن روز شبان و روز او می بود پر سوز از آن پس سال صد در بیشهً چین بگشتندش شبان و روز غمگین همان شیطان و بیور هردو باهم بدیدنش همانجا بود پر غم چو شه جمشید دید ایشان بدانجا بنالید آن زمان در پیش یکتا به غورم رس خداوندا در این دم رهم از هردو تن من خود پر از غم درختی بود آنجا ای نکوکار ببین تو قدرت آن پاک دادار دهن باز کرد از لطف یزدان که شه جمشید گشت آنجای پنهان همان ضحاک و شیطان ستمگر ندیدنش بدانجایش تو بنگر درون آن درخت او گشت پنهان از او بودند پس هردو پریشان همان ابلیس ناپاک ستمکار بدانسته ازآن احوال و کردار به بیورگفت آن شیطان بد رگ درون آن درخت او هست بی شک از پس آمدند آن هردو بد فعل که تا او را کند آن هردو نااهل به فرمود آنگهی آن هر دو ایشان گنای مینوی با ضحاک ماران به فرق آن درخت اره نهادند بریدند و پس آنها هر دو شادند.... بریدند پس درخت شاه جمشید که او از جان شیرین گشت نومید.... فردوسی اره شدن جمشید توسط ضحاک (در واقع سپیتورهً اوستا، کورش) را چنین تصویر نموده است: چو جمشید را بخت شد کندرو به تنگ آوریدش جهاندار نو برفت و بدو داد تخت و کلاه بزرگی و دیهیم و گنج و سپاه نهان گشت و گیتی برو شد سیاه سپرده به ضحاک تخت و کلاه چو صد سالش اندر جهان کس ندید ز چشم همه مردمان ناپدید صدم سال روزی به دریای چین پدید آمد آن شاه ناپاک دین چو ضحاکش آورد ناکه به چنگ یکایک ندادش زمانی درنگ به اره مراورا به دونیم کرد جهان را از او پاک و بی بیم کرد گذشته برو سالیان هفت سد پدید آوریدش بسی نیک و بد با توجه به نام دریای چین و حکومت سپیتمه/جمشید در سمت آذربایجان محتملاٌ محل اختفای سپیتمه (جمشید) جزیرهً شاهی دریاچهً چیچست (اورمیه) یا یکی دیگر از جزایر این دریاچه بوده است و لابد در آنجا وی توسط مأموران کورش (سپیتورهً اوستا) دستگیر شده وبه قتل رسیده است. گفتنی است که زکریا در اساطیرعهد اسلامی فرزند برخیا (مرد دوردست) یاد شده و با یک نسل تأخیر معاصر داریوش به حساب آمده است. ما معنی نام برخیا را در نامهای اوستایی ویونگهان (درخشندهً دوردست) و دوراسرو (صرب دوردستها) سراغ داریم که نامهای پدر سپیتمه/ جمشید ذکرشده اند. در کتب پهلوی نام این فرد اسطوره ای همچنین سامک (کناری) و سیامک (سیاه مویمند=سرمت) ذکر شده که منظور سرمتهای آنتایی یعنی صربهای دوردست (= بوسنی ها) می باشند که روزگاری درکنار مصب رود ولگا سکنی داشته اند. نامهای توراتی و قرآنی شالح و زکریا یعنی واعظ و با حافظه به جای فرواک کتب پهلوی می باشند که به همان معنی واعظ بوده و نام پدر هوشنگ (زرتشت) به شمار آمده است. قابل توجه است چنانکه اشاره شد یحیی در انجیل متی دارای لباسی از پشم شتر(اشاره به شتر اسطوره ای صالح، زرتوشترا= زرتشت) و کمربند چرمی (به جای زنار زرتشتیان) است و مانند بهوبالی فرقهً جین هندوان (بهلول،در اصل زرتشت/ بودا) در بیابان با حشرات و پرندگان معاشرت می کند. بدیهی است این بدان معنی نیست که زرتشت تحت اسامی زکریا یا یحیی بن زکریا در بالین مریم اسطوره ای (الهه تقدیروجهان زیرین) حضور یافته باشد و از قدیسه ای به نام مریم ،عیسی مسیح (در اصل یهودای جلیلی فرزند زیپورایی) زاده شده باشد. به طور ساده مسیحیان با ربط دادن عیسی مسیح به زرتشت (زکریا و یحیی) و ماریا (قدیسه ای که الههً تقدیر و جهان زیرین و مادر آدونیس خدای محبوب فنیقی به شمار می رفته) خواسته اند که مقام الوهیت به یهودای جلیلی فرزند زیپورایی داده و وی را محشور با خانواده معروف و محبوب زرتشت و معادل خدای معروف فینیقی آدونیس (سرور من) نشان دهند. 3- به صورت اسطورهً حضور سه مغ شرقی بر بالین مریم و عیسی نوزاد: در انجیل متی موضوع آمدن ستاره شناسان شرقی در جستجوی عیسی نوزاد با چنین عباراتی بیان گردیده است: "عیسی در زمان سلطنت هیرودیس، در شهر بیت لحم یهودیه به دنیا آمد. در آن موقع چند ستاره شناس از مشرق زمین به اورشلیم آنده پرسیدند:« کجاست آن کودکی که باید پادشاه یهود بشود؟ ما ستارهً اورا در سرزمینهای دوردست شرق دیده ایم و آمده ایم او را بپرستیم.» وقتی این مطلب به گوش هیرودیس پادشاه رسید، سخت پریشان حال شد و بین تمام مردم اورشلیم سرو صدای آن پیچید. او تمام علمای مذهبی قوم یهود را فرا خواند و از آنها پرسید:«آیا پیغمبران خبر داده اند که مسیح کجا باید به دنیا بیاید؟» آنها جواب دادند: « بلی، در بیت لحم چون میکای پیغمبر اینطور نوشته است: ای شهر کوچک بیت لحم،تو در یهودیه یک دهکده بی ارزش نیستی،چون از تو پیشوائی ظهور می کند تا قوم بنی اسرائیل را رهبری کند.» آنگاه هیرودیس پیغام محرمانه ای برای ستاره شناسان فرستاد و خواهش کرد بیایند او را ببینند.در این دیدار برای او دقیقاٌ معلوم شد که اولین بار ستاره را کی ستاره را دیدند. بعد هم به آنها گفت:« به بیت لحم بروید و دنبال آن بچه بگردید، و بعد پیش من برگردید وبه من هم بروم او را بپرستم.» پس از این گفت و گو، ستاره شناسان به راه خود ادامه دادند. ناگهان دوباره ستاره دیدند که در پیشاپیش آنها حرکت تا به بیت لحم رسیده بالای جایی که کودک در آنجا بود ایستاد. ستاره شناسان از شادی در پوست نمی گنجیدند. وارد خانه ای شدند که کودک و مادرش مریم در آن بودند. پیشانی در خاک گذاشتند کودک را پرستش کردند. سپس هدیه های خویش را باز کردند و طلا و عطر و مواد خوشبو به او تقدیم کردند. اما در راه باز گشت به وطن، از راه اورشلیم نرفتند تا به هیرودیس گزارش بدهند، چون خداوند در خواب به آنها فرموده بود کهاز راه دیگری به وطن بر گردند." در مورد سه مغ ستاره شناس مذکور گفتنی است که در روایات کهن برای آنان اسامی کاسپار، ملخیور و بالتاسار را آورده اند که به ترتیب نشانگر کاسپیریان،حبشیان ماهیخوار سواحل بلوچستان (علی الاصول مسی خورها، ملیخورها) سورنی پرتوسورها، طبق قاعده تبدیل حروف زبانهای ایرانی همان بالتیسورها) می باشند. می دانیم این مردمان تحت حاکمیت پادشاه قدرتمند خاندان سورنی یعنی گندوفار بوده اند. مطابق روایات مسیحیان گویا گندوفار(گندآور) توسط سنت توماس آیین عیسوی پذیرفت؛ معهذا این روایت درست نیست چه گندوفار بین سالهای 48 تا19 قبل از میلاد حکومت کرده است. نام مغان (مردم انجمنی) در اینجا سوای نام روحانیون کهن ایران همچنین یادآور نام کهن سرزمین بلوچستان یعنی ماگان ( یعنی سرزمین پر تمساح) بوده است. 4- به شکل مراسم دینی میترایی که مسیحیان آنها را به خود اختصاص داده اند و بعد هم برای ایز گم کردن به میتراپرستان اتهام تقلید شیطانی از مسیحیت را زده اند. از آن جمله اند اسطورهً زایش میترا و روز تولد وی در 25 دسامبر و مراسم تطهیر و غسل تعمید و استفادهً آیینی از کلاه شبه میترایی و مراسم عشاء ربانی (شام مقدس آخر) که با صرف نان و شراب مقدس همراه بوده است. استاد هاشم رضی در مقالهً میترا (مهر) در این باره می آورد:" انجمن های میترایی سری بود و در سردابها تشکیل میشد و مهرابه های مهری دینان نیز به شکل غار بنا میشد و در آن دخمه ها، مراسم اسرارآمیز آیین انجام میشد. مراسم تطهیر و غسل تعمید در هر دو مذهب مشترک بود. عید فصح عیسویان اقتباسی است از جشن اردیبهشتی مهرپرستان، در این جشن میترا به آسمان صعود می کند چنانکه عیسی نیز به آسمان بالا می رود. افروختن شمع در کلیساها، حوضچهً آب مقدس در مدخل کلیساها،نواختن ناقوس، سرود دسته جمعی با موسیقی همه اقتباسهایی از آیین میترایی است. مراسم شام واپسین اکاریست و صرف نان و شراب مترک در دو آیین است. دوازده مقام میترایی و دوازده فلک یاور میترا، بدل به حواریون دوازده گانهً عیسی شدند. روز یکشنبه چنانچه ارنامش پیداست، روز ویژهً مهرپرستان بود که به وسیلهً مسیحیان اقتباس شده و روز مقدس شمرده شد. عید کریسمس، روز تولد مهر بود که در سدهً چهارم میلادی روز تولد مسیح معین شد. رهبانیت و ریاضت در آیین میترا وجود داشت و در عیسویت نیز داخل شد. مسیح و مهر هردو در رستاخیز ظهور می کنند و اعمال مردمان را داوری می نمایند. اعتقاد به روح و خلود و قیامت از موارد مشترک است . تولد هردو از مادری باکره و دوشیزه است. هنگام زایش هر دو شبانان حضور می یابند.همانگونه که مهر میانجی میان خداوند و بشر است، مسیح نیز واسطهً خدا و انسان می باشد. در آیین میترا هفت درجه و مقام وجود داشت و شمعدان هفت شاخه که در مراسم کلیسا از آن استفاده میشود، نشان هفت مقام در آیین میترا است. نشان هلال ماه بالای هفت شاخهً شمعدان مؤید این نظر است. مقام هفتم از آیین میترا، مقام پدر پدران است که وارد آیین مسیح شد و کشیشان پدران مقدس و پاپ پدرپدران شد. مهر در برج بره،بره به دوش دارد وعیسی نیز بره به آغوش گرفته است." 5- اعتقاد به ظهور اژدها (اژی دهاک، اِئا/ مردوک) در روز رستاخیز: درانجیل مکاشفه یوحنا درباب حبس هزار سالهً شیطان (اژی دهاک، به عنوان خدای زمین) میخوانیم: "بعد فرشته ای را دیدم که از آسمان پایین آمد و در دستش کلید چاه بی ته و زنجیر محکمی بود. فرشته اژدها را گرفت و به مدت هزارسال او را زنجیر کرد و در چاه بی ته انداخت. بعد در آن را بست و قفل کرد، به طوریکه نه تواند هیچ ملتی را قول بزند، تا آن هزار سال به پایان رسد. پس ازآن برای چند لحظه باز آزاد گذاشته میشود. اژدها، همان مار قدیم است که به او اهریمن و شیطان هم میگویند." در اساطیر پهلوی اژی دهاک (مارشکل) سلطنت هزارساله داشته و به طور دائمی در عرض یک هزاره در بند است تا اینکه بعد طی این مدت درآغاز هزارهً هوشیدر آزاد می گردد ولی بدست گرشاسب/ رستم از جاودانهای زرتشتیان کشته میشود. 6- به شکل ظهور غول ظالم که مطابق با ظهور سوشیانت زرتشتیها هم امام زمان و هم دّجال(در ظاهر به معنی بسیار مّکار و در اصل به معنی مغ= انجمنی) نزد شیعیان است: در انجیل مکاشفهً یوحنا در این باب می خوانیم: "وقتی دورهً سه سال و نیمهً شهادت خود را تمام کردند، آن غول ظالم از ته چاه بیرون می آید، به ایشان (دوشاهد بلا آور خدا) اعلان جنگ می دهد. بعد آنها را شکست داده می کشد و اجساد آنها را سه روز و نیم در خیابانهای شهر بزرگ به نمایش می گذارند. این شهر ازنظر ظلم و فساد شبیه سدوم و مصر است و جایی است که خداوند ایشان روی صلیب کشته شد. به کسی اجازه داده نمیشود جنازهً آنها را تماشا خواهند کرد. در سراسر دنیا، همه برای این دوسخنگوی خدا که این قدر مردم را به تنگ آورده بودند به جشن و پایکوبی خواهند پرداخت و برای همدیگر هدیه خواهند فرستاد." این اعتقاد لابد از آنجا برخاسته که مکان سوشیانت یعنی ناجی موعود زرتشتیان دریای کانس اویه (یعنی لفظاٌ کان و چاه آب) یا همان دریاچهً هامون (جای تجمع آب فراوان) به شمارمی آمده است و این در نزد مسیحیان و شیعیان به مفهوم چاه غول ظالم و دّجال و امام زمان گرفته شده است. نا گفته نماند غول ناجی که از نطفهً حفاظت شدهً زرتشت تنومند در دریای کانس اویه محسوب می شده است انعکاسی از شکل خیالی و اخروی خود وی بوده است.














جستاری در بارهً حروف مقطعهً قرآن

به نظر این جانب جواد مفرد کهلان محقق تاریخ ادیان، چون محمد و خدایش اهل سحرو جادو نبوده اند، لذا کاتبین قرآن یا خود محمد یا خدای وی آنها را به عمد یا به سهو معماگونه مطرح ساخته اند. به عبارتی دیگر پشت این کلمات معنی و مفهومی در رابطه با شکل ظاهری این الفاظ وهمچنین القاب محمد و پیامهایش مستتر میباشند. پس روش درست تحقیق در این باب پیداکردن کلماتی مناسب شکل ظاهری آنها و همچنین مناسب با متن قرآنی مربوط بدانهاست.چون این کلمات جملگی درآغاز عبارات قرار گرفته اند پس می توان حدس زد که در حالت خطابی هستند. فی المثل یاسین که من آنرا به معنی ای دانا میگیرم. برای من تعجب آور است که فقهای لغت شیعه و سنی و حتی علمای شرقشناس غرب با چنین بینشی علمی و واقعگرایانه بدین کلمات نگاه نکرده اند: رمز این کلمات وقتی آشکار میشود که به حدیث نبوی معروف "علم را به جویید حتی اگر در سین باشد" توجه کافی مبذول گردد: در اینجا علمای فقه اللغت سین را اصیل ندانسته و آنرا صورت عربی نام سرزنین چین تصور کرده اند.گرچه چین سرزمین دوردستی است و ازاین لحاظ در این جمله مصداق پیدا میکند، ولی چین در خاورمیانه به عنوان سرزمین علم شناخته شده نبود و خود چینیان هم مراکز علم را در هند و روم ( یا به قول خود چینیها تاتسین یعنی چین بزرگ دوردست) می جسته اند.بنابراین باید سین را در حدیث نبوی فوق اصیل دانست به عبارتی روشنتر این خود کلمه سین است که با علم مربوط است. می دانیم که درعربی از این ریشه کلمات سنّ (روشنگری) و سّنت (آیین) را در دست داریم یعنی سین به معنی دانایی بوده که ظاهراٌ لغتی مهجور و ناماًلوف بوده و کمتر کاربرد داشته است.اصلاٌ مسلّم می نماید این کلمه بدین معنی از ریشه کلمهً اوستایی سینگهه (سین ، به معنی معلم ودانا ) باشد واز همینجاست که در فرهنگ ایرانی سین هم به معنی دانای علوم وهم به معنی دیگر آن یعنی عقاب(سئنه اوستایی) گرفته شده و سین مُرو (سیمرغ) پرنده ای اسطوره ای بسیار دانا به شمار رفته است. از اینجا رمز نام سورهً یاسین که خود نام یکی ازحروف مقطعهً قرآن است معلوم میشود. پس یاسین به معنی ای دانای دین و آیین است. دو حرف مقطعهً قرآنی در این رابطه کلمات طاسین و طاها می باشند که به ترتیب معانی ای استاد فرزانه و ای استاد را می دهند. در حلقهً متصل بدینها حرف مقطعهً طاسم (طسم) قراردارد که آن را می توان ای استاد محض و صمیمی معنی نمود. چون به نظر میرسد در این جا "س" به جای "ص" قرار گرفته است. حرف مقطعهً صاد را می توان از ریشهً الصدّ گرفت و آن را ای پیشگیری کننده و دوری نماینده معنی نمود.حرف مقطعهً قاف را باید از ریشهً قفا گرفت و آن را در مجموع ای از پس پیغمبران دیگر فرستاده شده معنی کرد. حامیم (از ریشهً حمیم) معنی ای مهربان، خونگرم و دوست را می دهد. الم را باید به معنی ای ریاضت کش گرفت. الرا یعنی ای جهانبین. المص (المس ) به معنی ای پیامرسان (ای پیامبر) می باشد. المر به معنی ای انسان است. کهیعص (کایَسهُ) به معنی ای دانا و با کیاست است. سر انجام حرف مقطعهً عین سق (عسق) به زبان عربی / سریانی/ عبری به معنی ای بسیار بینا است.





















هفت اقلیم ایرانیان باستان

هفت اقلیم اوستا و کتب پهلوی نباید به مثابه هفت اقلیم نیمه افسانه ای هندوان پنداشته شود چنانکه اساتید باستان شناس ایرانی و ایران شناسان بزرگ شرقی و غربی چنین نموده اند چه هفت اقلیم اوستا به طور محض نمودار موقعیت جغرافیایی فلات ایران در منطقهً خاورمیانه می باشد که مانند پلی سه قارهً کهن را به هم وصل می نماید. از آنجاییکه امپراطوریهای بزرگ چین و روم تحت نامهای سوهی و ارزهی در دوسوی آن قرار گرفته اند لذا معلوم میشود که نام اوستایی فلات ایران یعنی خونیرث در اصل به معنی سرزمین راه نخ زرین و درخشان (ابریشم) بوده است. استاد پورداود در گفتار مفّصلی که در بارهً هفت اقلیم ایرانیان و هندوان در کتاب گزارش ویسپرد خود آورده وی نیز مانند دیگران هفت اقلیم اوستا را نیمه افسانه ای پنداشته است. این بدان سبب بوده که وی نیز نظیرایرانشناسان خارجی اعم از شرقی و غربی به دنبال لغت آنان نرفته بهتر بگویم که وقت سرمایه گذاری بیشتری روی حّل معضل آنها را نداشته است. چنانکه شنیده ایم یک برداشت عامیانه از معنی لغات به هنگام مباحثات می گوید عاقلان در پی لغت نروند؛ امّا در این مورد دنبال لغت رفتن از واجبات بود:نگارنده طی سه دهه چندین بار تلاشهایی از روی معانی اوستایی محتمل آنها و مکان محتمل آنها انجام داده و نتایج تحقیقات خود را از طریق هفته نامهً ایران تایمز و کتابهای تحقیقاتی خود منتشر نموده ام. امّا گرچه هر بار فرجی در کار بود، ولی حلّ معما به پایان نمی رسید چه بعد از مدتی سؤالاتی در جوانب پیش می آمد و جواب سؤالها منتهی به بررسیای تحقیقی دیگری می شد. ولی حالا فکر می کنم دوران معمایی این هفت اقلیم به پایان رسیده و به مصداق آن عبارت که می گوید معما چون حلّ شد آسان گردد، درک این موضوع برای خوانندهً متفنن این مقاله نیز مشکل نخواهد بود. نگارنده باید اعتراف کند سر انجام بعد از این همه گشت و گذار فراوان به همان سمت نقشه های جالب مهرداد بهار در مورد هفت اقلیم اوستا و کتب پهلوی سوق داده شدم که نصف این کار را از روی مندرجات اوستا و کتاب پهلوی بندهش خوب پیاده کرده ولی در آن نیمه که نیاز به پیدایی معانی لفظی هفت اقلیم داشته از ادامهً تحقیق باز مانده است. استاد پورداود در گزارش ویسپرد در بارهً هفت اقلیم چنین می آورد:"... ابوریحان بیرونی در کتاب التفهیم از هفت اقلیم یاد می کند. واژهً اقلیم عربی که در زبان ما نیز راه یافته و به جای کشور به کار میرود در اصل بر گرفته از کلمهً یونانی کلیمه است . اما کشور از واژه های بسیار کهنسال ایرانی است: زبانگ بوق و هول کوس هزمان در افتد زلزله در هفت کشور (عنصری) اگر شاه هر هفت کشور بود چو آمیزه مو شد مکدر بود (دقیقی) در اوستا هفت کشور و نامهای هریک از آن هفت پارهً زمین بسیار یاد گردیده است. در گاتها سرودهای زرتشت که کهنترین بخش اوستاست به جای هفت کشور هفت بوم آمده است. در همین ویسپرد، در کردهً 10 پارهً 1 نامهای هفت کشور چنین آمده است: ارزهی، سوهی،فردذفشو،ویدذفشو، وئوروبرشتی، وئوروجرشتی و خونیرث. این کشورها را بارتولومه ایران شناس بزرگ آلمانی به ترتیب کشور غربی، کشور شرقی ، کشورجنوب شرقی، کشور جنوب غربی، کشور شمال غربی، کشور شمال شرقی و کشور مرکزی دانسته است. در اوستا این کشورها با هم هپتوکرشور یا کرشون خوانده شده است. در سنگ نوشته های پارسی باستان که از روزگار هخامنشیان به ما رسیده این واژه به جای نمانده، بی شک اگر به جای مانده بود، بابستی همانند واژهً اوستایی کرشور باشد..... از واژه های کرشو که در یسنا 11 پارهً 2 آمده و کریشونت که در فرگرد 3 وندیداد پارهً 24 و کرشا که در فرگرد 9 وندیداد پارهً 12 آمده، در همهً این پاره ها جایی اراده شده که در آن کشت کنند، چنین جایی است که در پهلوی کیش ویچار و در پارسی کشتزار گوییم. یئو کرش که در فرگرد 3 وندیداد پارهً 3 آمده یعنی کشت غلات. در سانسکریت نیز کرش به معنی شیار کردن است. نظر به این ریشه و بنیاد «کشور» پاره ایست از کرهً زمین که گرداگرد آن شیار کشیده یا به عبارت دیگر خاکی است که دور آن خطی کشیده و آن را مرز شناخته و از پارهً دیگر زمین جدا ساخته اند. این چنین، کشور پاره ایست از زمین پهناور، فراخناکتر از مفهومی که در فارسی به این واژه می دهیم و به معنی مملکت می گیریم: اگر سربسر تن به کشتن دهیم از آن به که کشور به دشمن دهیم (فردوسی) همانند واژهً کشور چندین واژهً دیگر هست که در فارسی مفهوم آنها تنگتر از مفهومی است که در روزگاران گذشته در زبانهای باستانی ایران داشتند. از آنهاست خشثره که در پارسی باستان و اوستا به معنی پادشاهی و شهریاری یا مملکت است و در فارسی شهر شده و به جای بلدة عربی به کار می رود چون شهر تهران. در پارینه سراسر مرز و بوم ایران زمین بزرگ را ایرانشهر می گفتند.در واژهً شهریار که به معنی پادشاه است، مفهوم دیرینهً آن به جای مانده است. دخیو،دنگهو،دئینگهو، در پارسی باستان دهیو به معنی مملکت و کشور به معنی امروزی آن است.دهیو سرزمینی بوده که برآن یک خشتر پاون، ساتراپ، شهربان گماشته بود. چون دهیوی مصر، دهیوی بابل و جز اینها. روستاک معرب آن رستاق و رزداق در پارینه نام سرزمین بزرگی بوده و دارای چندین ده و آبادانی و کشتزار، امروزه از آن دیه (ده) اراده کنند: روستایی گاو در آخور ببست شیر گاوش خورد بر جایش نشست (مولوی درمثنوی) در پارسی باستان وردنه، در اوستا ورزنه، در سانسکریت ورجنه به مفهوم شهر کنونی است، در فارسی برزن شده به معنی کوی و محله گرفته میشود. آمد این نوبهار و توبه شکن پرنیان گشت باغ و برزن و کوی (رودکی) در نامهً پهلوی« دین آکاسیه» (آگاهی دینی) که بندهش (اساس آفرینش) خوانده میشود در فرگرد هشتم در بارهً هفت کشور چنین آمده: "در چگونگی زمین: 1- اندر دین گوید که زمین سی و سه سرتک (گونه) است. 2- آنگاه که تیشتر (فرشتهً باران) فروبارید، از آن دریا پدید آمد، زمین در همه جا نم بگرفت و هفت پاره گردید؛ آن پاره گه در میان جای داده شده، در بزرگی به اندازهً شش پاره دیگر است که گرداگرد آن را فرا گرفته، آن شش پاره با هم به اندازهً کشور میانکی است که خونیرث است. به آن پاره ها کشور نام نهادند زیرا هر یکی را کشی (مرزی)است. 3- پاره ای که به کست (سوی) خراسان است، کشور ارزه است. پاره ای که به کست خوروران است، کشور سوه است.دراینجا عبارتی به عنوان جملهً معترضه باید اضافه کنم که بر اساس نسخه های دیگر بندهش یعنی آنها که به نام یوستی و وست نامگذاری شده اند در فصل 11 آنها که پور داود هم در جلد اول یشتها صفحهً 433 بدان اشاره کرده، جای این دو مملکت بر عکس است که بارتولومه هم در استنتاجات خود همین متن را اساس قرار داده است. دلیل این به ظاهر تناقض گویی هم روشن است چه ممالک ثروتمند روم و چین هردو می توانستند مسمی به سوهی یعنی کشور پر سود گردند. اما کشور ارزهی یعنی سرزمین غربی نمی توانست کشور دوردست آسیای شرقی ،چین منظور گردد.جالب است در اساطیر اسلامی بلقیس (همان تومیریس ملکهً مساگتها به معنی لفظی پر گیس) که به در بار سلیمان ( پادشاه صلح دوست ،کورش) می آید [در اصل دعوت می شود] ملکهً فرمانروای کشور سبا (سوه، چین) محسوب است. میدانیم که ماساگتها (آلانها) بین ایران و چین به صورت قوم خانه به دوش کثیرالعده و نیرومندی می زیستند و فرمانروایان چین تلاش داشتند از وجود آنها علیه هونها استفاده کنند. و آن دو پاره که به کست نیمروز است کشور فردتپش و کشور ویدتپش است و آن دو پاره که به کست اپاختر (شمال) است کشور وئوروبشت و کشور وئوروجرشت است و آن که در میان آنهاست، خونیرس خوانند. 4- از کشوری به کشور دیگر نتوان شدن جز به رهنمایی و یاری یزدان. 5-گفته شده در میان ارزه و سوه و خونیرس دریایی است، بهری از دریای فراخکرت (اقیانوس پیرامون) پیرامون آن است و در میان فردتپش بیشه ای (جنگلی) است و در میان وروبرشت و وروجرشت کوه بلندی برخاسته آن چنانکه کشور را به کشور دیگر پیوسته (اما) ازاین جای به جای دیگر نتوان شدن. 6- خونیرث از همهً نیکوییهای شش کشور دیکر بهره ور است و اهریمن چون این برتری که خونیرث راست، به ستیزه در آنجا آسیب بسیار پدید آورد.، چه او دید که خونیرس از کیانیان و مردان برخوردار است و دین نیک مزدیسنا (اهورامزداپرستی) به خونیرس داده شده و از اینجاست که دین به کشورهای دیگر برند (به عنوان جملهً معترضه،توجه شود به نامهای مختلف زرتشت یعنی بودا، ایوب،عزرا، زکریا و لقمان که درتمامی ادیان بزرگ دنیا پرستش میشوند) و سوشیانت در خونیرس زاییده خواهد شد، کسی که اهریمن را بر اندازد و تن پسین بر انگیزد و رستاخیز برپاکند. 7- گفته شده، بسا مردان نیرومند از خونیرث بدر آیند، سر انجام دیو دروغ زشت از کشور خونیرس و از کشورهای دیگر رانده شود." همچنین در فرگرد 29 بندهش از هفت کشوریاد گردیده و گفته شده، هریک از این کشورها را ردی (سروری) است و نامهای این ردان نیز یاد شده، زرتشت رد خونیرس و همهً کشورهای دیگرخوانده شده، اوست رد سراسر جهان پاکان، از اوست که همه دین پذیرفتند..... در نوشته های دیگر پهلوی نیز به نامهای هر هفت کشور برمیخوریم، ار آنهاست نامهً " زند وهومن یشت" . در "داتستان دینیک" آمده: در هنگام پدید آمدن سوشیانت از هریک از این کشورها، از هریک از این کشورها، یکی از پاکان (از آنان نیز نام برده شده) به یاری برخواهند خاست و از یاوران جاودانی سوشیانت خواهند بود. در "مینوخرد" گفته شده که خورش مردم ارزهی و سوهی و فردذفش و ویدذفش و ووروبرشت و ووروجرشت شیر است؛ چیز دیگر نخورند، هر آنکه شیر خورد تندرست و نیرومندتر است و زنانی که شیر خورند آسانتر بچّه آورند. در اوستا و نوشته های پهلوی از خونیرس بیش از شش کشور دیگر یاد گردیده، زیرا این کشور که در میان کشورهای دیگر است، جایگاه ایرانیان شناخته شده است. در اوستا این کشور میانکی،خونیرث خوانده شده، شاید معنی لفظی آن "از گردونه های خوب برخوردار" باشد. به عنوان جملهً معترضه باید اضافه کنم که این معنی لفظی نام اروپا (در اصل معنی نام کشور باستانی داکیهً آنجا= چخرهً اوستا)است، نه خونیرس که به معنی سرزمین راه نخ درخشان یعنی ابریشم می باشد. بسا در اوستا خونیرث بامیه آورده شده است یعنی بامی یا درخشان و فروزان و روشن و تابناک (ج.م بنابراین خونیرث بامیه یعنی کشور راه رشتهً زرین درخشان یعنی کشور جادهً ابریشم). چنانکه در مهر یشت پارهً 15، رشن یشت پارهً 5، یسنا هات 57، پارهً 31، وندیداد فرگرد 19 و جز اینها، آن چنانکه به زودی خواهیم دید در دیباچهً شاهنامه خنرس بامی آمده است. در تاریخ طبری و تاریحخ حمزهً اصفهانی و کتاب التنبیه مسعودی و معجم البلدان یاقوت خنرس، خنیرث، خنیارث و هنیره یاد گردیده است. در نوشته های فارسی در جایی که نامهای هر هفت کشور یاد شده، درمقدمهً قدیم شاهنامه است و این مقدمه کهنترین متن فارسی است که از نیمهً سومین سدهً هجری به جای مانده است. آنچنانکه می دانیم ابن المقفع در حدود سال142 تاریخ پادشاهان ایران را که خدای نامه نام داشت از پهلوی به عربی گردانید و این ترجمهً ابن المقفع که بدبختانه از میان رفته است نزد قدماءِ مؤلفین عرب نیز همچنان معروف بوده است به خدای نامه یا سیرالملوک. چند تن دیگر بعد از ابن المقفع سیرالملوکهایی به عربی ترتیب دادده اند، از آنهاست شاهنامهً ابومنصوری به فارسی. فردوسی شاهنامهً خود را از روی شاهنامهً ابومنصوری به نظم کشیده نه شاهنامهً دیگری. پس از شاهنامهً منظوم فردوسی و توجه مردم بدان شاهنامهً ابومنصوری از میان رفت .این ابومنصور، کسی که شاهنامهً فردوسی ازروی شاهنامهً منثور اوست،ابومنصور محمد بن عبدالرزاق طوسی است. او از اعیان دولت سامانیان و چندی حاکم طوس و نیشابور بوده و سپس در سال 349و 350 دو مرتبه به سپهسالاری کل ولایات خراسان که از اعظم مناصب دولت سامانیه بوده نایل گردیده و بالاخره در سال 351 مسموم و مقتول شده است. شاهنامهً معروف ابومنصوری به فرمان همین ابومنصور گرد آوری شده است. تاریخ اتمام تألیف مقدمه و اصل شاهنامهً ابومنصوری به طور تحقیق چنانکه در خود مقدمه مذکور است در ماه محرم سال سیصد چهل و شش هجری بوده است. این مقدمه شاهنامهً ابومنضوری کو در دیباچهً برخی از شاهنامه ها برجای مانده قدیمیترین یادگار نثری است که از زبان پارسی بعد از اسلام تا کنون بدست ما رسیده و مقدمه ایست که پیش از سلطان مسعود غزنوی و فردوسی وجود داشت. اینک چند سطری از آن مقدمه نه در آن نامهای هفت کشور برجای مانده: " اکنون یاذ کنیم از کار شاهان و داستان ایشان از آغازکار، آغاز داستان، هر کجا آرامگاه مردمان بوذ به چهار سوی جهان از کران تا کران این زمین را ببخشیدند و به هفت بهر کردند وهر بهری را یکی کشور خواندند.نخستین را ارزه خواندند، دوم را شبه خواندند، سوم را فرددفش خواندند، چهارم را ویددفش خواندند، پنجم راووربست خواندند، ششم را وورجرست خواندند، هفتم را که میان جهان است خنرس بامی خواندند. و خنرس بامی این است که ما بذو اندریم و شاهان او را ایرانشهر خوانندی..." هپتو کرشور در اوستا و سپن دویپ در سانسکریت به خوبی گویاست که پخش شدن زمین به هفت بهر نزد ایرانیان و هندوان هر دو از یک آبشخور است. آنچه در بارهً هفت کشور از فرگرد یازدهم و دوازدهم (بنا به نسخه بندهش ایرانی فرگرد هشتم) یاد کردیم بخوبی یادآور سپت دویپ هندوان است. آنچنانکه در مهابهاراتا و ویشنو پورانا آمده است نزد هندوان به جای کشور دویپ آمده و این واژه مرکب است از دوی و آپ، لفظاٌ یعنی میان دو آب یا سرزمینی که میان آب جای گرفته یا آبخست (جزیره). به جای خونیرث (خونیرس) ایرانیان، مزد هندوان جمبو دویپ آمده و آن در میان شش دویپ (کشور) دیگر جای گرفته، این است نریوسنگ دستور پارسیان در سدهً دوازدهم میلادی در ترجمهً اوستای خود (یسنا) واژهً خونیرث را به جمبو دویپ (جزیرهً غالب و فرمانروا) گردانیده است. گفته شده کهو افسانه ای هندوان مرو که به جای المپ یونانیان است در دل یا مرکز جمبو نهاده شده و همهً ستارگان رونده گرداگرد آن در گردش اند. این کوه مانند پیالهً گل نیلوفر دانسته شده که برگهای آن، شش دویپ (کشور) دیگر راساخته است، رود گنگ از آسمان به سرهً آن کوه فرو ریزد و از آنجا چهار رود شده، به جهانی که در پیرامون آن است روان گردد. سراسر کوه مرو از زر و گوهر است، زبر آن پایگاه بیرهما دانسته شده؛ در آنجاست که پروردگاران و ریشیها یا سرایندگان ودا و گندروها یا ایزدان و باشندگان جهان مینوی و آسمانی انجمن کنند و بهدیدار هم آیند. شش دویپ دیگر در سانسکریت چنین خوانده شده. پلکش، شلمالی، کوش، کرونچ، شکَ،پوشکر. گرداگرد هفت دویپ (کشور) را هفت دریا (سمودر) بزرگ گرفته است: دریای نمک یا آب شور (لاون)، دریای شکر آب (ایشکو)، دریای باده یا می (سورا)، دریای کرهً آب شده (سرپی)، دریای ماست یا دوغ (ددهی) دریای شیر (دوگدهه)، دریای آب (جلَ)." چنانکه در آغاز اشاره شد برخلاف نظر استاد ابراهیم پورداود هفت اقلیم افسانه ای هندوان ربط چندانی با هفت اقلیم جغرافیایی مشخص ایرانیان ندارد. این جانب نگارنده به جرئت باید بگوید در طی سالهای متمادی که این اسامی را تحت نظر گرفته و آنها را به سان معادلات ریاضی مورد تحقیق و تفحص قرارداده به طور قطع به معانی لفظی آنها پی برده است و این کاری بوده که ظاهراٌ از حوصلهً کاری ایرانشناسان معروف و نامعروف خارجی به دور بوده است و حتی خودیهایی همچون ابراهیم پورداود، هاشم رضی، مهرداد بهار ، احمد تفضلی و ژاله آموزگار هم بدین کار ظاهراٌ طاقت فرسا دست نیازیده اند. معانی نامهای هفت اقلیم اوستا از این قرارند: ارزهی یعنی کشور غربی، سوهی یعنی کشور پر سود یا شرقی، فردذفشو یعنی کشور چهارپاپرور، ویدذفشو یعنی کشوری که چهارپاپرورنیست، وئوروبرشتی یعنی کشور بیشه ها و جنگلهای گسترده، وئوروجرشتی یعنی سرزمین مراتع گسترده و سرانجام خونیرث بامی یعنی سرزمین راه درخشان یا راه رشته درخشان یعنی کشور جادهً ابریشم است. در کتاب پهلوی داتستان دینیک این کشورها به ترتیب با افراد اسطوره ای روشن چشم، ریز چشم ،خورشیدتابان، دارای گرمای خورشید،دارای نم گسترده، دارای سود گسترده و سوشیانت یعنی سود رسان مّنور (زرتشت، بودا) ربط داده شده اند. با توجه به معانی لفظی این اقالیم پیداکردن محل آنها، خصوصاٌ به گفتار بندهش و تفحصات بارتولومه و مهردادبهار کار راحتی است: ارزهی یعنی کشور غربی همان امپراطوری روم بوده و سوهی یعنی کشور پرسود شرقی در اصل چین بوده ، اما گاهاٌ به روم نیز اطلاق شده چه خود چنینیها نیز کشور روم را تاتسین یعنی چین بزرگ دوردستها می نامیده اند.فردذفشو یعنی سرزمین گاوپرور( و جنگلی) همان سرزمین جنگلی گاوپرور و گاوپرست هند منظور است. ویدذفشو یعنی سرزمینی که چهارپاپرورنیست همان شبه جزیرهً عربستان است. وئوروجرشتی یعنی چمنزارهای وسیع همان غلفزارهای واقع در جنوب فدراتیو روسیه خصوصاٌ قسمت آسیایی آن است. وئورو برشتی یعنی بیشه زارها و جنگلهای وسیع همان سرزمین روسیه است که درخود زبان روسی به معنی سرزمین بیشه ها است.نام این سرزمین در قرآن به صورت ایکه (بیشه) ذکر شده است. و کشور میانی یعنی خونیرث (خونیرس) بامی یعنی سرزمین راه نخ زرین و درخشان خود فلات ایران است.در بارهً ارتباط نام خونیرث با ابریشم گفتنی است که در اسطورهً آرگناودهای یونانیان از پشم زرین درختی سمت گرجستان همان ابریشم چین منظور است و این خود نشانگر آن است که در سمت ایران ابریشم (=رشتهً عالی) را پشم زرین یا نخ زرین می نامیده اند. اصلاٌ در سانسکریت رث به جای ریس و ریسمان است. از اینجا معلوم میشود خونیرث بومی در اصل به صورت خونیریس بومی (نخ زرین درخشان) بوده وچون فلات ایران سرزمین جادهً ابریشم بوده پس ریس را که در کلمات فارسی ریس و ریسمان و ریسیدن به جای مانده، به رث (راه اوستایی، ریسمان سانسکریت) تبدیل نموده واین نام را ساخته اند و این خود مناسبت تامّی با موقعیت جغرافیایی فلات ایران داشته است که مثل پلی هفت اقلیم و سه قارهً کهن را به هم وصل می کند. سر انجام باید گفت کشور ما ایران هنوز هم می تواند موقیت ممتازی به عنوان سرزمین راه درخشان داشته باشد و آن در صورتی مّیسر است که ایدآلهای خود را نه در ناکجا آبادهای آسمانی بلکه در روی زمین جستجو کنیم. اگر درست فکر کنیم ما و خورشید و زمین مان هر سه آسمانی هستیم.
سوهی
(امپراطوری چین)
ارزهی
(امپراطوری روم)هفت اقلیم ایرانیان دورهً اشکانیان و ساسانیان
ویدذفشو
(عربستان)
خونیرث
(امپراطوری ایران)
ارنگ
(دجله)
وهرود
(جیحون)
دریای فراخکرد (شمالی)
دریای سیاه بن (پوئیتیک)
دریای کمرود
کوه
(اورال)
وئوروجرشتی
(علفزارهای جنوب سیبری)
وئوروبرشتی
(جنگلهای فدراتیو روسیه)براساس اوستا و کتب پهلوی
فردذفشو
(هندوستان)

دریای فراخکرد
(جنوبی)

جنگل





























معمای خرسه پا و خر دّجال در فرهنگ اساطیری ایران

دکتر احمدتفّضلی در تعلیقاتی که برای کتاب پهلوی مینوخرد آورده در مورد خر سه پای اساطیر کهن ایرانی می نویسد: "وصف این خر اساطیری در کتاب پهلوی بندهش با تفضیل بیشتری آمده است: بنا بر این روایت این خر که در میان دریای فراخکرد (اقیانوس) قرار دارد دارای سه پا وشش چشم ونه خایه (=گُند) ودو گوش ویک شاخ است. سرش کبود وتنش سپید است، خوراکش مینویی و خود او مقّدس است. از شش چشم او دو تا در جای پشم و دوتا بر نوک سر ودو تا بر کوههً اوست. با آن شش تا چشم "سیژ" (= خطر) بد را مغلوب میکند و می زند و از آن نه خایه، سه تا بر سر و سه تا بر کوهه و سه تا در داخل طرف پهلوی اوست و هریک از خایه ها به اندازهً یک خانه است و خود او به اندازهً کوه خونونت (کوه درخشان) است. هریک از آن سه پا هرگاه که برزمین نهاده باشد با اندازهً هزارمیشی که گردهم آمده و نشسته باشند، جای میگیرد.خرده پای او (بالای ُسّم) به اندازه ای است که هزارمرد بااسب و هزار گردونه از آن می گذرند. آن ده گوش او کشور مازندرها رابگرداند وآن یک شاخ او زرین گونه و دارای سوراخ است و هزارشاخ دیگر از آن روییده است که بعضی به بلندی شتر وبعضی به بلندی اسب و بعضی به بلندی گاو و بعضی به بلندی خر، بزرگ و کوچکند. با آن شاخ همه" سیژ" (= خطر) بد جدال کننده را بزند و درهم شکند. هرگاه آن خر گرد دریا بیاید و گوشش را بجنباند تمام آب فراخکرد به لرزه می افتد و ناحیهً میانی دریا به حرکت در می آید.وقتی این خر بانگ کند همهً مخلوقات آبی اورمزدی آبستن شوند و همه جانوران موذی آبی آبستن وقتی آن بانگ را بشنوند، ازفرزند عاری شوند. وقتی در دریا ادرار کند،همه آب دریا پاک شود. به این دلیل است که همهً خران وقتی آب را میبینند در آن ادرار میکنند. در دین گوید که اگر خر سه پا پاکی به آب نداده بود، همه آبها تباه شده بود و تباهیی که گنامینو (=اهریمن) بر آب برده بود،سبب نابودی مخلوقات اورمزد میشد. تیشتر آب دریا را از دریا به یاری خر سه پا میستاند. و پیداست که عنبر سرگین خرسه پا است. گرچه بیشتر خوراک او مینویی است، با اینهمه آن نم و غذای آب از سوراخها وارد تن او میشود و وی آن را با بول و سرگین به بیرون می افکند." اُسطوره خرسه پای مقدّس ونورانی بی شک درعهد ساسانیان شکل کنونی آنرا به خودگرفته است، چرا که پیش ازعهد آنان خبری از چنین موجود اسطوره ای به میان نیامده است. ولی بی شک این موجود اسطوره ای جرثومه های تاریخی خود را درقرهنگ اساطیری و دینی کهن ایرانیان داشته است. و این موجود اساطیری از جنبه تاریخی و قدوسی اش در اصل جز نماد و سمبل خود همان گئوماته زرتشت (گوتمه بودای) زرین مو و پاک کردارنبوده است. چراکه به وضوح پیداست این نام مرکب است از خر (بزرگ)،سه، پا یعنی مرد بزرگی که سه پا قد دارد، یا تحریفی از ترکیب کرپ (اندام) و سه میباشد که در هردو حال آن دارندهً تن سه برابر میباشد که آن با آلقاب رسمی گئوماته زرتشت یا همان بودای بلخ وبامیان یعنی سمردیس خبر هرودوت و تنائوکسار خبر کتسیاس که به ترتیب بهمعنی دارندهً کالبد سه برابر آدن معمولی و بزرگ تن میباشند کاملاٌ مطابقت دارد. پس این خر سه پای اسطوره ای نظیر همزاد خویش یعنی سرو اساطیری کاشمر (یعنی سرو بسیار درخشان) در اصل موجودی به جز چهارپای اساطیری نماد زرتشت (دارندهً تن زرین) یا همان بودا (مُّنور) نبوده است: چنانکه خواهیم دید نام زرتشت با کلمه شترزرین و نام بودا با فیل سفید همراه میشده است.در اسطیر یهود و مسلمین این خر اساطیری (در واقع بزرگ مرد تاریخی) با جاویدانیهای زرتشتی، مسیحی، اسلامی پیوند دارد چه خود زرتشت تحت سه نام درخت ون جوت بیش (سرو دارندهً سرودهای فراوان) و زرتشت و بودای پنجم بوداییان جزو جاودانیهای زرتشتین و بوداییان میباشد و تنها در افواه عوام و اساطیر عامیانه نماد آن به صورت ستوری عظیم تصّور گردیده است. در مورد رابطهً سرو کاشمر(سرو بسیاردرخشان) و زرتشت گفتنی است که طبق تواریخ و اساطیر یونانی و ایرانی و ارمنی زرتشت از سئورومتهایی بوده که به نام دوراسرو یعنی صربهای دوردست نامیده می شده اند و آنان همانا سرمتهای آنتایی یعنی صربهای دوردست ، اسلاف بوسنیهای کنونی بوده اند؛ گفتنی است که خود نام بوسنی درزبان صربو کرواتها (اعقاب سئوروماتها) معنی کناری و دور دست را میدهد. سئوروماتها (سرمتها) یعنی اسلاف صربوکرواتای باستان که در کنارمصب رود ولگا سکونت داشته اند همان قوم سئیریمهً اوستا و قوم سلم شاهنامه هستند که قوم برادر و خویشاوند ایرانیان به شمار میرفته اند. طبق گفته هرودوت ایشان به جهت زبان دوم خویش یعنی زبان آریائیان اسکیتی، ایرانی محسوب میشدند. در اساطیر مربوط به جاودانان ونجات دهندگان زرتشتی که در تورات، کتاب عزرا (امدادگر)خصوصاٌ روایات اسلامی از ایشان یادشده صراحتاٌ از خر (بزرگ) همراه "عزرا" (ائثره یعنی زرتشت سپیتمان یا سئوشیات نسل وی به معنی سودرسان و امدادگر) صحبت به میان آمده است ؛ همانکه در روایات عامیانهً عهد اسلامی خر دجّال (یعنی بزرگ فریبنده و مکّار) معرفی شده است: طبق تاریخ طبری عزرا و خرش میمیرند ولی بعد از گذشت یک قرن به زندگی عادی برمیگردند بدون اینکه زمانی بر عمرایشان بگذشته باشد. درکتاب عزرای تورات به صراحت از پیوستگی عزرا با دربار هخامنشیان و فرهنگ ایرانی سخن رفته است. طبق این کتاب عزرا روحانی مقدّس و مورد اعتماد کامل درباراردشیر درازدست بوده است که این تفسیر یهود از مقام روحانی زرتشت و سئوشیانت ایرانیها بوده است.این موضوع وقتی کاملاٌ برملا میشود که شجره نامهً عزرای تورات ذکر میگردد چه معانی نام نیاکان وی به ترتیب با معانی نام سه سئوشیانت موعود زرتشتیان که هر سه از نطفهً وی به شمار می آیند، مطابقت دارند: سرایا (سرور خدایی) همان اوخشیت ارته (پرورندهً قانون مقدّس خدایی)است. عزاریا (خداشنو) همان اوخشیت نمنگهه (پرورانندهً نماز)است و سرانجام هیلکایا (دارای سهم خدایی) مطابق است با استوت ارته (یعنی مظهر و پیکر قانون مقدّس خدایی) که سومین سئوشیانت(سودرسان جهانیان) میباشد.بی تردید این مطابقتها تصادفی نبوده وبر اثر تاًثیرعامدانهً فرهنگ یهود ازفرهنگ قرادستان ایرانی ایشان پدید آمده اند. در روایتی که طبری در تاریخ معتبر خویش در باب مردن و دوباره زنده شدن عزرا (مددرسان، سودرسان، دراصل ائثره زرتشت و یا همان سئوشیانت سوم زرتشتیان) و خر اساطیریش پس از صد سال آورده شده ، بی تردید اشاره به جاودانگی سئوشیانت سوم زرتشتیان یعنی استوت ارته (مظهر و پیکر قانون مقدّس خدایی) ویا خود زرتشت و خر اسطوره ای بزرگ همراه وی می باشد.گواه صادق این امر همراه بودن عیسی مسیح (منجی تدهین شدهً مسیحیان) با خری معمولی است که به تاًًّثر ازفرهنگ سئوشیانتهای ایرانی پدید آمده است. پیداست که خر سه پا از سوی دیگر با نهنگ دریایی(وال) مطابقت داده می شده که ایرانیها شناخت مبهمی از آن داشته اند. و خود کلمهً نهنگ نیز در پیش ایرانیان هم شامل انواع بزرگ مارمولکها و تمساحها یعنی کرپاسه ها و هم شامل والهای بزرگ دریایی میشده است و از همینجاست که خر سه پا (کرپاسه) موجود بزرگ دریاها به شمار آمده است. پس نام خر سه پا در پیش عوام میتوانست حتّی کرپسه (خرپسه) به تعبیری خری که از پس خود خرما می اندازد مفهوم گردد و از روی همین تداعی معانیها بوده که خر سه پا یا خرپاسه (در اصل یعنی دارندهً تن سه برابر) از سویی نماد زرتشت و از سوی دیگر موجود بزرگ دریایی (یعنی وال) و از سوی دیگر به شکل ستوری که خر نامیده میشود، تصوّر گردیده است. درمجموع معلوم میشود که خر بزرگ دجّال در ایران دورهً اسلام همان خر سه پای زرتشتیان دوره ساسانی بوده و مفهوم عامیانهً از تداعی معانی خرپاسه (خرپسه) به خری که از پس خود خرما می اندازد حلقه واسط تبدیل اسطورهً خر سه پا به اسطورهً خردّجال بوده است. در پایان روایات اساطیری مربوط به خر دجّال را از فرهنگ عامیانهً مردم ایران تاًلیف صادق هدایت می آوریم:" خردجّال در روایات اسلامی چنین معرفی شده است: دجّال (بسیارمکّار) پالانی دارد که هرشب می دوزد و صبح پاره میشود، روزی که دنیا آخر میشود خردجّال ازچاهی که در اصفهان ( به معنی جایگاه اسبان و سواران) است،بیرون می آید هر مویش یک جور ساز میزند. از گوشش نان یوخه میریزد و به جای پشکل، خرما می اندازد. هرکس که به دنبال وی برود به دوزخ خواهد رفت.در مجمع النورین آمده: ازهمه الاغها بدتر خردجّال است که ملعون روز خروجش بر آن سوارمیشود. رنگ آن سرخ است، چهاردست و پایش آبی است. سرو کلّه آن بهقدر کوه بزرگی میباشد.پشت او موافق سر اوست. گامی که برمیدارد نزدیک شش فزسخ را طی میکند. این روایت زبدة المعارف بود. ازموی مکّار صدای ساز به گوشهای مردم میرسد. سرگین که می اندازد انجیر و خرما به نظرمی آید. قّد خود دجّال بیست ذرع است. در فرق سر دو چشم دارد و شکاف چشمها به طول و درازی اتّفاق افتاده، یک چشم او کور است. صورت دراز و آبله بر صورت دارد." پس در مجموع معلوم میشود که قامت سه گام زرتشت که در مجسمه بودای پنجاه و دو متری بامیان بلخ به طور بسیار اغراق آمیز نشان داده شده بود به همراه موضوع جاودنی به شمار آمدن وی و همراه شدن او با سئوشیانت آخر (امام زمان)- که از نسل و نطفهً خود زرتشت به شمار می آید- زیربنای اسطوره شیعی خردجّال را تشکیل می داده است. و بقیّه روایات مربوط به وی ازوجه اشتقاقهای عامیانهً عناوین زرتشت- بودا بدان اضافه گردیده و از این طریق با بزرگترین موجود کرهً زمین یعنی وال (نهنگ دریایی، خرای اوستا) مربوط شده است. در این رابطه از ماهی جنگندهً اوستایی دیگری به نام کَره ماهی یعنی ماهی بُرنده نیز سخن به میان آنده که باید کوسه ماهی منظور باشد. سر انجام باید گقت که نام عزرای تورات اساساٌ نه به جای سوشیانت بلکه به جای خود زرتشت بوده است چه این نام که به اوستایی به صورت ائثره آمده و به معنی آموزگار وتعلیم دهنده است ، لقبی برخود زرتشت بوده است و فیل سفید و خر درخشان و بور منسوب به وی در واقع از ترجمهً نام زرتشت به دارنده شتر زرین حادث شده است. یعنی همین شتر نهفته در نام زرتوشترا (زرتشت) که تبدیل به خر دجّال و فیل سفید بودا شده است. پس در مجموع عزرای تورات بیشتر نه به عنوان نجات دهنده یهود وزرتشتیان (سئوشیانت)، بلکه به جای یاور بزرگ همراه وی یعنی زرتشت آمده است که روایات شیعی این نقش اورا در اسطورهً دجّال و خر وی مسخ نموده و او را پیش در آمد دروغین مهدی موعود (سئوشیانت سوم زرتشتیان) وانمود کرده اند.نام سپیتوره کتب پهلوی که در اساطیر زرتشتی به جای کورش (قوچ) یا همان زرتشت نیمه شرقی فلات ایران یعنی بودا می باشد، لفظاٌ به معنی دارندهً فیل سفید یا برهً سفید است. همین فیل بودا و آن شتر زرتشت و نماد خر سه پای یعنی بزرگی که سه پا قدّ دارد، جمعاٌ اسطورهً خر دجّال را تشکیل می دهند. بسیار قابل توجه است که نام دجّال در اساطیر اسلامی صاعد (بالارو، بلند) فرزند صید ذکر شده که مطابق با یکی از القاب مهّم زرتشت فرزند سپیتمه در منابع یونان باستان یعنی اوستانس یعنی بلند شده و دانای بلند قامت میباشد.







نابودی ابرقدرت جبّار آشور توسط کیاخسارو (کیخسرو)

هرودوت پدر تاریخ از لشکرکشی دو مرحله ای کیاخسارو به آشور خبر می دهد که می دانیم این نبرد در آن زمان صورت گرفته است که آشوریان در جبههً جنوب در جنگ خانمان سوزی با اکدیان (بابلیان) بوده اند؛ بنابراین احتمال دارد که کیاخسارو از سوی بابلیها ترغیب به این حمله شده باشد. در خبر هرودوت از نحوهً حملهً اول کیاخسارو به آشور اطلاع چندانی به دست نمی آید؛ ولی از مقابلهً متون روایات ملی شاهنامه و اوستا و دیگر منابع یونانی و کتیبه های آشوری و بابلی تصویر نسبتاً روشنی را از حملات کیاخسارو به آشور را می توان ارائه نمود. هرودوت در این باب روایت شایع ایرانی را مبنی بر کشته شدن فرائورت (فرود، سیاوش، پدر کیاخسارو) در جنگ با آشور ذکر می نماید که اساس درستی نداشته است، ولی چنانکه اشاره شد این روایت شایع جا افتاده ای بوده است؛ چه شاهنامه نیز از کشته شدن فرود (فرائورت) در جنگ با آشور، به صورت کشته شدنش درپای دژ بهمن (نینوا)، در حوالی شهر اردبیل (در اصل آن سوی اربیل) خبر می دهد. اما به هر حال روایت هرودوت و خبر شاهنامه در باب کشته شدن فرائورت (فرود، سیاوش) در نبرد با دیوان دژ بهمن (آشوریان سنگر گرفته در حصار شهر نینوا) درست نبوده است؛ چه شاهنامه وکتب پهلوی و اوستا جای دیگر که فرائورت (فرود) را تحت نام سیاوش (سودرسان) ذکر می کنند به صراحت کشته شدن وی را در سمت کنگ دژ سیاوش یعنی شهر گنجهً اران ذکر نموده و قاتل وی را افراسیاب دوم (مادیای اسکیتی) معرفی می کنند که متحد آشور و داماد پادشاه سفاک آشوری آشوربانیپال (631- 668 پیش از میلاد)بوده است. در واقع هرودوت نیز در جای دیگر ابراز می دارد که در این عهد نبرد سختی بین مادها و سکائیان تحت فرماندهی مادیای اسکیتی (افراسیاب دوم) در حوالی شهر گنجهً اران در گرفت و مادها شکست سختی خورده و مقام فرماندهی بر آسیا را از دست دادند. بنابراین باید حملهً دو مرحله ای کیاخسارو (کیخسرو) را از نبرد مادها با اسکیتان (سکائیان پادشاهی شمال دریای سیاه) متحد آشور در جنوب کوهستان قفقاز که در عهد فرائورت (فرود) اتفاق افتاده، جدا نمود؛ گرچه مطابق اوستا نبرد اول کیاخسارو با آشوریان نیز در مقابل متحدان سکایی آنها بوده است؛ ولی این بار در مقابل دیگر سکائیان متحد آنها یعنی کیمریان کردوخی (ساخوها) که در شمال آشور توطن داشته و تحت نسلط آشوریان بوده اند. چون اوستا صریحاٌ می گوید که "توس دلیر در گذرگاه خشتروسئوک (کشور سکاها، منظور کردستان) با پسران دلیر ویسه (یعنی مردم گردنده، کردوخیان) نبرد نمود و تورانیان کردوخی شکست یافتند" و از لحن دوستانه اوستا نیز برمی آید آنان بعد از آن در شمار قبایل و سپاهیان ماد در آمده و در ویرانی آشور دست بالا داشته اند. بنابراین چگونگی حملهً دو مرحله ای کیاخسارو به آشور و متحدان سکایی آنان روشن است گرچه شاهنامه حمله اول کیاخسارو را به آشور را در آن اوانی قرار می دهد که هنوز کیاخسارو به طور رسمی به سلطنت برگزیده نشده بوده و چنانکه اشاره شد آن از سوی دیگر با نبرد فرائورت (فرود) با سکائیان پادشاهی (اسکیتان شمال دریای سیاه) در هم آمیخته شده است. به هر حال داستان حمله به پایتخت آشور (دژ بهمن، نینوا) در شاهنامه به طور مفصل ذکر گردیده، که ما آن را از گزارش اوستایی جلد دوم یشتهای پور داود در اینجا می آوریم: "تکیه بر اختر شب دزد مکن کاین عیّار تاج کاووس ببرد و کمر کیخسرو (حافظ) پس از چندی خبر کشته شدن سیاوش (فرائورت) در توران به ایران رسید سراسر کشور در ماتم و سوگواری نشست. آتش کین در دلها زبانه کشید. رستم که سیاوش را پروریده بود از پی کینخواهی برخاست سودابه زن کیکاوس را که سبب مهاجرت سیاوش شده بود، کشت. پس از آن با پسرش فرامرز به توران زمین روی نهاد. سرخه پسر افراسیاب و پیلسم برادر پیران در این جنگ کشته شدند. افراسیاب شکست دیده از میدان روی برتافت. از بیم اینکه مبادا کیخسرو (پسر سیاوش) به دست ایرانیان افتد به پیران گفت که اورا بکشد. اما پیران اورا نکشت و به آن طرف دریای چین آرام داد. رستم متدرجاٌ ممالک توران را فراگرفت. ولی چون پادشاه بی فر و گناهکاری مثل کاوس شهریار ایران بود. در نیکبختی و خوشی بروی ایرانیان بسته شد.خشکسالی و قحطی همه را به ستوه آورده بود. شبی سروش، گودرز (سپیتمه جم پدر زرتشت) را به خواب امده بدو گفت که چارهً درد ایران در این است که کیخسرو پسر سیاوش را به ایران آورند و جز گیو (پهلوان، منظور بردیه زرتشت) پسر تو کسی این کار را نتواند ساخت. گیو به امر پدرش گودرز رهسپار دیار توران شد. پس از چندی تفحص به تفصیلی که در شاهنامه مندرج است کیخسرو را پیدا کردهذ و با مادرش فرنگیس (دختر افراسیاب) به ایران آورد. اما کیخسرو پس از ورود به شاهی برگزیده نشد. زیرا توس با سران دیگر همداستان نبود و می خواست که فریبرز (نگونبخت، در اصل همان فرود ، فرائورت) پسر کیکاوس جانشین پدر گردد، نه کیخسرو نوهً کیکاوس که از طرف مادر به افراسیاب تورانی منسوب بود. گیو در این مناقشه به توس گفت که تاج و تخت ایران به کسی می رسد که دارای فر ایزدی باشد وگر نه با بودن تو چرا کیقباد را از البرز آورده و پادشاهی بدو برگذار کردیم: ترا گر بدی فّر و رأی درست ز البرز شاهی نبایست جست.... کسی را دهد تخت شاهی خدای که با فر و برز است و به هوش و رأی پس از گفتگوها و پرخاشها قرار شد که فریبرز و کیخسرو به اردبیل (در اصل اربیل) رفته دژ بهمن (نینوا) را که مقر اهریمن بوده ، تسخیر کنند و هرکدام که به گرفتن آن قلعه کامیاب گشت، پادشاه شود. نخست فریبرز با توس (کورش دوم، ذوالقرنین دوم) لشکر کشیده، به تسخیر دژ بهمن رفتند. چون به نزدیک قلعه رسیدند، زمین همچو آتش بردمید و بدن در میان زره بسوخت . در مقابل گرما تاب نیاورده برگشتند و یقین کردند که کسی در مقابل جادوی اهریمنی تاب چنین گرمای سوزان را نخواهد داشت. پس از آن کیخسرو با گودرز و سپاهیان به سوی دژ بهمن شتافتند. چون کیخسرو به نزدیک دژ بهمن رسید در نامه ای ستایش و درود خداوند نوشته، آن را به نیزهً بلندی بست و به گیو گفت یزدان را یاد نموده، این نامه را به دیوار دژ نه، وفتی که نامه به دیوار دژ نهاده شد خروش از دشت و کوهسار برخاست. جهان تیره و تار شد. پهلوانان جایی را نمیدیدند. کیخسرو اسب سیاه خود را بر انگیخته، به یاران خود گفت که دژ را تیر باران کنند. گروهی از دیوهای قلعه (آشوریان) هلاک شدند. وزان پس یکی روشنی بردمید شد آن تیرگی سربه سر نا پدید در دژ نمودار گشته کیخسرو داخل دژ شد. یکی شهر دید اندر آن دژ فراخ پر ازباغ و میدان و ایوان و کاخ در آنجا که آن روشنی بر دمید شد آن تیرگی سر به سر نا پدید به فرمود خسرو بدانجایگاه یکی گنبدی تا به ابر سیاه درازا و پهنای او ده کمند به گرد اندرش طاقهای بلند زبیرون چو نیم از تگ و تازی اسب بر آورد به نهاد آذرگشسب نشستند گرد اندرش موبدان ستاره شناسان هم بخردان کیخسرو پس از یک سال به نزد پدر بزرگش کاوس بر گشت و همه دانستند که فر ایزدی یار ویاور اوست . وی را به شاهی بر گزیدند." پیداست که ایجاد آتشکدهً آذرگشسب که در کوهپایهً سهند و کنار شهر رغهً آذربایجان قرار داشته است ربطی با ویرانی دژ بهمن (نینوا، یعنی شهر ثروت و برکت) ناشته است و بتکده ای هم که در جوار دریاچهً اورمیه توسط کیخسرو ویران شده همان شهر رؤسا (خرابه های بسطام نزدیک خوی) بوده است که توسط رؤسای دوم پادشاه اورارتویی برای اسکان اوراتوییان در خاک مادها ساخته شده بود. در مورد نام های اردبیل و اربیل که در اینجا با هم مشتبه شده اند باید تذکر داد. اربیل (شهر چهارخدا) یکی از قدیمیترین شهرهای بین النهرین است که همواره بدین نام و نشان برجای مانده است. اما قدیمیترین نامهای اردبیل که توسط کتیبه های اورارتویی و منابع کهن ارمنی به ما رسیده است روتومنی ( شهر دارای رودخانهً مینوی) و ارت وت (قلعهً مقدس) آمده است. می دانیم که در عهد باستان شهر اردبیل به واسطهً رودخانهً مقدس آن که از کوه مقدس سبلان (هوکر اوستا) و چشمهً آن سرئین که مکان الههً آبها اردویسور ناهید به شمار می رفته اند، بسیار معروف بوده و مکان مقدسی برای مغان ماد به شمار می آمده است. این شهر یکبار به تصرف اوراتوییها در آمد؛ ولی آشوریها هرگز پایشان بدانجا نرسیده است. حملهً ویرانگرانه کیخسرو به آشور به حدی در خاورمیانه تأثیر بر انگیز بوده که برایش داستان توفان خانمان برانداز ساخته اند که توسط شاهنامه و منابع یونانی ،بابلی و ارمنی به ما رسیده است. مطابق خبر موسی خورنی و بروس مورخ کلدانی و یونانی خشتروس یا خشیه خشتروس (پادشاه نیرومند) که نامهایش در نزد مسلمین خضر و ادریس شده است پیروزمند جاودانی میدان توفان خانمان برانداز جنگ بزرگ بین النهرین بود که ابر قدرت امپراطوری آشور برای ابد فرو بلعید. ولی چون امپراطوری برده داری نیرومند دیگری در سمت جنوب جایگزین آشور شده بود؛ لذا برای قوم یهود هنوز عصر اسارت پایان نیافته بود که این نقیصه نیز حدود نیم قرن بعد توسط کورش سوم با ساقط کردن دائمی دولت بابل تکمیل شد و افسانه ً توفان توح (تسلی دهنده) در تورات به کورش، جانشین لمک (آستیاگ) منتسب گردید. معهذا کیاخسارو (کیخسرو) تحت نامهای یوشع (منجی) ،خنوخ (درخشان) ، متوشائیل (مرد خدا) و ایلیا (مردخداگونه) تنها منجی جاودانی قوم یهود شد. حتی مراد از آن موسی (برگرفته ازآب) که در اساطیر اسلامی به همراه خضر / یوشع در محل تلاقی دریاها به دریانوردی مشغول است همانا خود کیاخسارو (خضر) مراد می باشد. مولوی در مثنوی در باب وی می آورد: از کلیم حق بیاموز ای کریم بین چه می کوید ز مشتاقی کلیم با چنین جاه و چنین پیغمبری طالب خضرم ز خود بینی بری موسیا تو قوم خود را هشتهً در پی نیکو پیی سر گشتهً کیقبادی رسته از خوف و رجا چند گردی چند جویی تا کجا آن تو باتست و تو واقف براین آسمانا چند پیمایی زمین گفت موسی این ملامت کم کنید آفتاب و ماه را کم ره زنید می روم تا مجمع بحرین من تا شوم مصحوب سلطان زمن اجعل الخضر لامری سببا ذاک او امضی و اسری حقبا سالها پّرم به پّر و بالها سالها چه بود هزاران سالها می روم یعنی نمی ارزد بدان عشق جانان کم ندان از عشق نان چنانکه اشاره شد روایات اسلامی ذوالقرنینی ( به معنی لفظی قوچ دو شاخی) را دوست و همنشین و خویشاوند خضر (خشتروس، هووخشتر، کیاخسارو) از جاودانیهای معروف ایرانیان و پهود ومسلمین دانسته اند که همان کورش دوم (قوچ، داود تورات، توس) سردار معروف کیاخسارو(خضر، ادریس، هرمس) است که در واقع گزنفون، کورش نامه خویش را درباب وی نوشته است. من از دوروزه عمر آمدم به جان ای خضر چه می کنی تو که این عمر جاودان داری؟




































+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 19:22  توسط وزیری  | 

 

سیمای زرتشت

by Mofrad

سیمای واقعی زرتشت

در آئینهً تاریخ










سی مقاله در مورد زرتشت و اوستا
و
تاریخ اساطیری ایران




تألیف جواد مفرد کهلان


2005
شهر لینشوپینگ، سوئد


جهانخواران اورانیوم غنی نشدهً ما را بهانه میکنند؛
غافل از اینکه بمب اتم فرهنگی ما در شرف انفجار است!
لُبّ مطلب پیام عیسی مسیح تاریخی یعنی یهودای جلیلی فرزند زیپورایی هم همین بود که از جهانخواران اطاعت نکرده و بدیشان باج ندهید.


اگر همکنون در نزد ما:


خانه ازپای بست ویران است
و
خواجه در بند نقش ایوان است


لاکن بنیانگذار آداب و سنن کهن آسیا یعنی زرتشت/بودا/ابراهیم بزرگمرد بی نظیر و بی مثال تاریخ عهد باستان بوده است.










در آینهً تاریخ
(2)







جواد مفرد کهلان
سوئد
2005










معنی لفظی نام عجم و پیوند ارگانیک تاریخی آن با جمشید و جم

می دانیم کلمهً عجم در زبان عرب به معنی کسی که دارای زبان غیر فصیح و لکنت داراست می باشد و از همینجاست که محمد بن جریر طبری به پیروی از افواه عامه بابک خرمدین را تحت این لقب یعنی دارای زبان لکنت دار آورده است، در صورتیکه بابک خرمدین تنبورزن که خودش را با اعتقاد تناسخ فرزندکورش "کوراوغلو" تخّلص می نموده ترانه های غّرایی برای تشجیع لشکریان خود می خوانده است که آن ترانه ها تا به روزگار ما درزبان عاشیقهای آذری یعنی ترانه سُرایان خواهان سلامتی باقی مانده است.به هر حال کلمهً عجم خیلی قدیمیتر از دورهً سیادت اعراب مسلمان میباشد یعنی مربوط بدان دوره ای است که قبائل پراکندهً عرب در آن شرایطی نبوده اند که بتوانند لقب تحقیرآمیزی به سروران ایرانی خود بدهند.پس باید دید شکل و معنی اصلی نام عجم درزبانهای عربی وایرانی چه بوده است:نگارنده اکنون تردیدی ندارد که اصل این کلمه درزبان عرب الجمّ با اف و لام حرف تعریف شمسی بوده که در آن حرف "ل" صرف نمیشود و آن در زبان عرب به معنی مردم انجمنی بوده چونکه میدانیم این همان معنی لفظی نام قبیله و طبقهً روحانیون قدیم ایران یعنی مغان (مجوسان، همانعاد تورات و قرآن) بوده است.برای تاًیید درستی این نظرهمچنین نام دیگر زرتشتیان یعنی گبر (گور) را نیز دردست داریم که باز به همین معنی جمع مردم و انجمن گرد آتش می باشد که می دانیم این کلمه درنام فرقهً بزرگ گورانهای ایران (علی الهی ها) باقی مانده است.کلمهً عجم از سوی دیگربه طور اساسی با نام جم (جمشید اساطیرایرانی) پیوند دارد چه جمی که با اژیدهاک ثانی (ضحّاک، آستیاگ) مربوط میشده شخصی ازقوم مغان آذربایجان بوده که به قول کتسیاس و منابع اوستایی سپیتمه (یعنی دانای سفید و مقّدس)نامیده میشده است. کتسیاس نام سپیتمه را درفهرست نام حکمرانان ماد اسپنداس (ارمغان کنندهً خوشبختی) آورده (در اوستا نیز بدین معنی لفظی اشاره شده است) و به وی به عنوان آخرین فرمانروای ماد حکومت سی وپنج سال قائل شده و نام دیگر او را آستی گاس (صاحب و وارث تخت) آورده است. می دانیم که وی زیردست آستیاگ پدر زن خویش بوده و همزمان با آستیاگ در آذربایجان واران و ارمنستان حکومت نموده است. از جانب دیگر میدانیم که این فرد در واقع همان پدر زرتشت سپیتمان میباشد که در شهر رغهً آذربایجان یعنی مراغه حکومت میکرده است و در تواریخ اساطیری ایران تحت نام های ایرانی جم (همزاد) و هوم(دانای نیک) و گودرز(دارای سرودهای با ارزش) معرفی گردیده است. و دلیل این وجه تسمیه ها جزمغ بودن شخص وی نبوده است چه همانطوریکه گفتیم نام جم در اینجا همچنین مطابق با همان جمّ عربی و عاد عبری ومغ و گور ایرانی به معنی انجمنی میباشد.در اوستا، فرگرد دوم وندیداد در مورد این جم گفته شده که وی ورجمکرت (یعنی قلعهً جمشید) را ساخت و جای آن در کنار رود دائیتی (موردی چای شهرستان مراغه)ذکر شده است که اکنون ویرانه های این دژکوهستانی در آنجا قلعه قیزلار(یعنی دژجنگجویان) نامیده میشود و در حدود 14کیلومتری جنوب مراغه در کنار روستای لیلی داغی واقع شده است. در همین فرگرد دوم وندیداد در مورد آن آمده که زمان توفان بزرگ کولاک (در واقع تهاجم قبایل سکایی و سئوروماتی شمال دریای سیاه و قفقاز) جمشید ( یعنی جم درخشان) با کسان خود در آن پناه گرفته بودند و این همان توفانی است که در قرآن تحت عنوان توفان قهرخدا برای قوم عاد (مغان، انجمنی ها) یاد شده است.می دانیم که رهبر ملکوتی قوم عاد در قرآن هود (هودا، یعنی دانای نیک)معرفی شده است که بی تردید منظوراز وی همان سپیتمه (دانای سفید و مقدّس) پدر سپیتاک (زرتشت) است. که کتسیاس در موردش میگوید وی که داماد آستیاگ بود به دست کورش به قتل رسید چون او وارث تاج و تخت به شمار می رفت و رسماٌ به عنوان جانشین وی برگزیده شده بود.این خبر درست به نظر می رسد چون در یشتهای اوستا نیر به تصریح گفته شده که سپیتوره (برهً سفید) به همدستی اژی دهاک (ضحّاک) جم (جمشید) را کشت؛ چه نام سپیتوره (برهً سفید) به وضوح نشانگر همان کوروش (لفظاٌ یعنی قوچ) می باشد.به هر حال بنا به روایت کتسیاس، کورش دو پسراین سپیتمه با اسامی سپیتاک (که هرتسفلد ایران شناس معروف آلمانی به درستی وی را مطابق با همان زرتشت سپیتمان دانسته) ومگابرن را به حکومت نواحی بلخ و گرگان انتخاب نمود و با مادر ایشان یعنی آمیتیدا (دانای خانه، دختر آستیاگ) ازدواج کرد.یعنی این دو برادر(سپیتاک و برادر بزرگش مگابرن) در عمل تبدیل به پسر خوانده های کورش گردیدند و از همینجاست که از ترکیب ایندو با کمبوجیه سوم پسر تنی کورش سوم داستان اساطیری سه پسر فریدون (کورش) در شاهنامه پدید آمده است. که درآن سلم (مگابرن) و تور (کمبوجیه) قاتل ایرج(گئوماته زرتشت، سپیتاک بردیه) به شمار آمده اند. که این براساس شایعه ای دروغین بوده چه قاتل اصلی گئوماته زرتشت (بردیه) همان داریوش (دقیانوس یعنی کشندهً شاه جوان و جاودانه) وشش تن همراهان وی بوده اند که در قرآن از آنها به عنوان اصحاب کهف نام برده شده است.چنانکه از نوشته های هرودوت و کتسیاس بر می آید بعد از مرگ کورش، سپیتاک (زرتشت، زریادر) یا همان تنائوکسار(بردیه،یعنی بزرگ تن) از بلخ به پارس خوانده شد و در آنجا تحت القاب گئوماتای مغ ( مغ دانای سرودهای دینی) و پاتی زیت ( حافظ سرودهای دینی) به هنگام لشکرکشی کمبوجیه به مصر به نیابت سلطنت وی بر گزیده شد و چون بعد از گذشت سه سال و اندی شایعهً مرگ کمبوجیه در مصر به وی رسید حکومت خود را همراه با برنامه اصلاحات عمیق اجتماعی خویش رسمی اعلام نمود تا اینکه توسط داریوش (دقیانوس روایات اسلامی) و شش تن همدستانش، وی به همراه موبدان نزدیکش ترور گردیدند که این واقعه در تورات و قرآن به عنوان قهرخدا برقوم هامان (زرتشت) وقوم ثمود (معدومین) بازگویی شده است. به گفتهً هرودوت این مغ اصلاحات اجتماعی بی نظیری نموده بود چنانکه در قتل وی مردم آسیا به جز پارسیان به سوگ و ماتم نشستند.چنانکه می دانیم در قرآن قوم عاد و ثمود غالباٌ به توالی هم ذکر میگردند قهر آسمانی بر ایشان حوادث تاریخی بسیار مهمی به شمار می آیند.که متواتر بودن حدیث این وقایع بی مناسبت نبوده است چه به طوریکه گفته شد قهر خدا بر قوم عاد (مغان) مربوط به سپیتمه (هوم، هود) و قهر بر قوم ثمود (معدوم شدگان) مربوط به سپیتاک (هوم سپید، هامان،زرتشت اوستا، صالح قرآن) پسر همان سپیتمه (هوم، هود) می باشد:صالح (نیکوکار) مطابق باهمان نام توراتی / اوستائی هامان (هئومان یعنی نیکو منش یا پسر هوم= تاک) که منظور همان گئوماته زرتشت (سپیتاک بردیه) بوده است. احتمال دارد آن گفتهً انجیلی منسوب به عیسی مسیح که می گوید "من درخت تاک واقعی هستم و پدرمن باغبان است" از همین معنی لفظی نامهای سپیتاک(سپیت- تاک) و هوم متعلق به زرتشت و پدرش بیرون تراویده باشد چه در کتب پهلوی از تقدیس فراوان گیاهی اسطوره ای به نامهای هوم سپید و گئو کرن(گیاه حرس شونده) صحبت میشود که نشانگرنامهای هوم (تاک) و هامان/سپیتاک میباشند.جالب است که در قرآن گفته شده که بلای آسمانی نازل شده بر قوم ثمود به خاطر بی حرمتی و پی کردن شتر صالح (در واقع شهریاری فرد نیکومنش) نازل شد و این بلا به شکل صیحهً آسمانی بود که بی تردید این واقعه همان ماگافونی (به یونانی یعنی مغ کشی بوده) که به قول هرودوت و کتسیاس و خودگفتهً داریوش در کتیبهً بیستون که داریوش و شش تن همدستان وی آن را به راه انداختند. پس در روایت قرآنی اصطلاح یونانی ماگافونی (مغ کشی) به مٍگافونی (به یونانی یعنی صیحهً بلند) تعبیر و تفسیر شده است. شتر صالح سوای مطابقتش با کلمهً پهلوی شتره (شهریار) با کلمهً شتر در ظاهرنام زرتوشترا (زرتشت) نیز مناسبتی داشته چه به روزگارما نیز اغلب ایرانشناسان به سهو همین جزء شترا (شتره) درنام زرتوشترا (زرتشت) را به معنی شُتر گرفته اند. در صورتیکه نتیجهً سه دهه تحقیق اختصاصی این جانب در این باب آن است که نام زرتشت (زرتشترا)در اصل مرکب است از زر یا زرد و تشت یا ائشتره (یعنی ساخته و پیکر)، درمجموع یعنی دارندهً پیکر زرین چه از مجموع روایات تاریخی و اساطیری منابع ایرانی،هندی، ارمنی، عربی و یونانی چنین برمی آید که زرتشت نژادش به دوراسروها یعنی صربهای دوردست (بوسنیها) ازقبایل ایسدون (آمازون، یعنی زنان نیرومند) و سئورومات (سرمت، یعنی مادرسالار) درشمال قفقازمی رسیده است که چندان از دشت مغان دورنبوده اند.موسی خورنی مورخ قدیم ارمنی و کتسیاس طبیب و مورخ دربارپادشاهان میانی هخامنشی به صراحت زرتشت را با ملکه سمورامت (سئورومات) مربوط دانسته اند که این بی شک وابستگی قبیله ای زرتشت به سئوروماتها (قوم سلم) را می رساند.لذا درمجموع جم (سپیتمه، یعنی دانای سفید مقّدس ) ونامهای افراد اساطیری خانواده اش یعنی کورنگ (بور) و شیداسب (دارنده اسب بور/زرد) وشم (شراب، هوم) که نشانگر همان زرتشت/ سپیتاک یعنی فردسفید و مقّدس می باشند منظور نظر قرآن از قوم عاد (انجمنی) وثمود (فناشدگان) بوده اند. پس در اصل ازقوم ثمود یعنی فناشدگان خود همان قوم عاد یعنی مغان منظور بوده است. معلوم میشود که منشاً تاریخی قوم عاد/ثمود به روزگار محّمد در محیط عربستان باز شناخته نمی شده است.همانطوریکه چنین موردی در بارهً گئوتمه بودا (سروددان مّنور) و ایّوب (برگماشته بر آزمایشهای جانگداز) درشرق و غرب امپراطوریهای ایران کهن در رابطه با زرتشت اتّفاق افتاده است چه بنا به اسناد تاریخی و لغوی از ایشان نیز بی تردید در اصل همان گئوماته زرتشت (سپیتاک)مراد می بوده اند؛که از عهد قدیم تا به روزگار ما از اصل خود یعنی زرتشت دور افتاده اند و از آن متمایزگردیده اند. نگارنده در باب یکی بودن این سه تن درمقالهً اشوزرتشت سپیتمان پیغمبر عدالت اجتماعی جهانشمول مفصلاٌ صحبت نموده است. در مورد ریشهً ایرانی نام جم (یمه) گفتنی است که آن در پیش آریائیان هندوایرانی از عهد سپیتمه (داماد آستیاگ و ولیعهد وی) قدیمیتر بوده و درزبان ایشان آن به معانی همزاد و جام (سمبل خورشید) بوده است و آن بدین معانی نام ایزدمیرای خورشید وایزد خاندان شاهی و ایزدجهان زیرین به شمار می رفته است. وی درپیش آریائیان کاسی (اسلاف لران) ایمیریا (سروردانا یا دانای مرگ و میر) نامیده میشد و نام مزدوجش که الههً سرسبزی بوده میریزیر ( الههً جهان زیرین)قید شده است. پیداست که این جم با جمّ سامیها که لقبی بر سپیتمه و قوم وی یعنی مغان بوده درهم آمیخته است: چون در امپراطوری ایرانیان پیش از اسلام سامی زبانان در صد بالایی را تشکیل می داده اند و فرهنگ و اساطیرکهن ایرانی را می شناخته ودر مورد آنها بحث و فحص میکرده اند لذا چنانکه اشاره شد برای نامهای مغ (مجوس) و گور (گبر) مترادف سامی عربی آن یعنی جمّ را با اضافه کردن حرف تعریف الف و لام شمسی خود به صورت الجّم ساخته و از تلخیص آن در افواه عامه نام عجم را برای ایرانیان (در اصل برای روحانیون مغ ایشان) پدید آورده اند.چنانکه گفته شد این جمّ از سوی دیگربا هوم عابد(سپیتمهً مغ) پدرهامان (سپیتاک/زرتشت/بردیه) مطابق میشده است : در تورات کتاب استر نام زرتشت و پدرش به ترتیب هامان (نیکومنش) و همداتای (همزاد، جم) ذکر شده اند و نام قبیلهً ایشان اجاجی (دوردست و بالایی) قید شده که بی تردید منظور سرمتهای آنتایی( اسلاف بوسنیها) می باشند چه نامهای آنتا و بوسنی نیز به معنی کناری و دوردست میباشند. پس خود ایرانیان نیز این نام تاریخی را تنها از سامی زبانان بین النهرین نیاموخته و سپیتمه /جم واقعاٌ همزادی داشته است که مطابق وداها و اوستا همزاد وی دختری بوده که جمی نامیده می شده است. به هر حال ایرانیان نام جم را در رابطه با اژیدهاک (آستیاگ) به جای سپیتمه (هوم) بکار برده اند.لذا این جمّ در اوستا به سبب همشکلی آن با جم کهن اساطیری آریائیان یعنی خدای میرای خورشید و ایزد خاندان شاهی- که علی القاعده تحت اشکال یمه، ایمرو و ییمیر از هند تا اسکاندیناوی شناخته شده بوده- یکی گرفته شده است. چنانکه گفته شد کتسیاس میگوید سپیتمه (جم، هوم) به طور رسمی به عنوان جانشین آستیاگ (اژیدهاک مادی، ضحاک) درنظر گرفته شده بود چون وی داماد آستیاگ و شوهر دختر وی، آمیتیدا (ماندانا، دانای خانه وآشیانه)بود؛ ولی در اساطیر شاهنامه به اشتباهی که ظاهراٌ منشاً آن تقارن حکومت ایشان بعلاوه تقیه و سازشگری و دروغ مصلحت آمیزگویی مغان درباری بوده،اژی دهاک جانشین جمشید وانمود شده نه برعکس. پس جمشید یعنی همان یمه خشئتهً اوستا (لفظاٌ یعنی جم درخشان و زیبا) نه همان جمشید جم اساطیری است که به عنوان خدای خاندان شاهی و خدای میرایخورشید وخدای جهان زیرین شناخته میشده، بلکه همان سپیتمه/ اسپنداس/ هوم تاریخی است که در اوستا ملقب به هوم سرور و دارندهً چشمان زرین است. می دانیم که نام اوستایی قبیله اصلی وی یعنی سئیریمه (سلم، سئورومات، یعنی اسلاف صربوکرواتها) نیز به معنی سرور بزرگ است.ظاهراٌ تناقضی بین مغ بودن و انتساب زرتشت به دوراسروها یعنی صربهای دوردست (بوسنیها) موجود است ولی این مغهای شهر رغهً آذربایجان (مراغه) می توانستند از اختلاط با قوم سئورومات پدید آمده باشند چه بنا به شواهد تاریخی و باستانشناسی مغان حتی در میان قبایل سئورومات(قوم سلم) واسکیتان (سکاها) نیز مقام روحانیت را به خود اختصاص داده بودند.افزون براین کلمه مغ در زبان آریائیها با نامهای صرب (سرب یا سرو به لغت ودایی یعنی همه کس و انجمنی) و کروات (هئوروات، به اوستایی به همان معنی همه کس و انجمنی) مترادف می باشد. به طوری که اشاره شد این تنها منابع یونانی و ارمنی نیستند که نام ملکه سمورامت (در اصل سئورومات، یعنی مادر سالار) را با زرتشت به عنوان فرمانروای آذربایجان و اران یا بلخ پیوند می دهند بلکه همانطوریکه اشاره شد در کتب پهلوی نیز نام نیای دیرین زرتشت، دوراسرو یعنی صرب دوردست (=بوسنی) به شمار آمده است.در این باب خصوصیات نژادی زرتشت و پدرش سپیتمه یعنی بور و روشن و اندام درشت ایشان نیز مزید بر علت است.درخصوص مکان فرمانروایی اولیهً زرتشت گفتنی است مطابق خود اوستا و نوشتهً گزنفون و همچنین خارس میتیلنی رئیس تشریفات دربار اسکندر در ایران تنائوکسار/بردیه یا همان زریادر/زرتشت ابتدا در همان حوالی رود ارس یعنی در آذربایجان و اران و ارمنستان حکمرانی داشته است: درتاریخ ارمنستان موسی خورنی نام سپیتمه و زرتشت در مقام جانشینان پارنواز (لفظاٌ یعنی شخص بسیار مهربان، منظور آستیاگ آخرین فرمانروای ماد) پاجویج (پاک اصل) وکُرناک (زرین) آمده وازفرمانروایان ارمنستان به شمار رفته اند. می دانیم در شاهنامه و روایات مورخان دوره مسلمین نیز زرتشت هم با آذربایجان و هم با بلخ پیوستگی دارد. در رابطه با مکان اول گفتنی است در شاهنامه پسران فریدون (کورش سوم) یعنی سلم وتور و ایرج که در اصل به ترتیب به جای مگابرن برادر بزرگ سپیتاک/زرتشت، کمبوجیهً سوم پسر واقعی کورش سوم و زرتشت/ سپیتاک/بردیه می باشند با سروشاه (شاه صربها) در سرزمین همیران(یعنی سرزمین سرما در شمال قفقاز) مربوط دانسته شده ودامادان وی به شمار آمده اند که این اسطوره بی شک از سوی دیگر براساس معروفیت زنان قبایل سئورومات (مادرسالار،کروات) و آمازون (زنان نیرومند،صرب) پدید آمده است.سند بسیار معتبری که در این باب یعنی تعلق زرتشت و پدرش به قوم سلم (سئوروماتها/آمازونها) موجود است همانا از ابومنصورعبدالقاهربن طاهر بغدادی، نویسندهً کتاب الفرق بین الفرق (متوفی به سال429) است که آورده:"بابکیان (خرمدینان) اصل دین خود را به امیری که در جاهلیت داشته اند منسوب میدارند که نام او شروین (شاهزاده) بود و می پندارند که پدر او از زنج و مادرش از دختران پادشاهان ایران بود و می گویند که شروین فاضلتر از محمد و سایر پیغمبران بود؛ ودر کوههای خود مساجد ساخته اند که مسلمانان در آن اذان می گویند و به فرزندان خود قرآن می آموزند." بی شک زنج (جایگاه زنان)همان سرزمین سئوروماتها (مادرسالاران) و آمازونها (زنان نیرومند) در شمال قفقازبوده و از شروین (شاهزاده، اسدالله اولیهً گورانها) خود همان زرتشت سپیتمان (بردیه، فرزندخوانده کورش) مراد می باشد. به هر حال نام اوستایی رود ارس یعنی اردویسور ناهید که به نام الههً آبها نامیده شده و همچنین خود نام دشت مغان و سنت قدیمی به غار رها کردن مردگان در قفقاز به وضوح حاکی ازارتباط نزدیک قوم مغان با سئوروماتها یعنی مردم مادر سالار درشمال کوهستان قفقاز بوده است. بر این اساس کلمهً مغ چنانکه در زبانهای اروپایی از جمله زبان صربوکرواتها برجای مانده به معنی جادوگر و معلم و راهنما بوده است. این کلمه در سانسکریت به ضورت مایایوگ به معنی دارندهً نیروی دانش سحرانگیز است و درزبان اوستایی آن به معنی انجمن دانشوران میباشد. پس وجه تسمیهً دشت مغان بی مناسبت با نام قبیله مادی مغها نبوده است و بی جهت نیست در اوستا کوه مقّدس هوکر (سبلان) مکان اردویسورناهید الههً آبهای مغان شمرده شده و رود ارس از سرچشمهً قره سو که از سبلان سرچشمه گرفته وبه ارس می پیوندد به نام الههً آبها اردویسور ناهید نامیده شده است. بی تردید چشمهً آبگرم معدنی سرئین (زیبا) همان چشمه اردویسور ناهید بوده است. گفتنی است دراوستا جمشید (هوم،سپیتمه) در بالای همین کوه هوکر (سبلان) به اردویسور ناهید الههً آبها فدیه می آورد. مازندرانیها (تبریها، آماردان) به خصوص پرستندهً این الههً آبهای ایرانیها بوده اند ووی را بانوی آبها می نامیده اند و ازنام همین الهه است که نام مازن (مز=بزرگ وزن) و مازندران (سرزمین زن سالاران تپوری) بیرون تراویده است. در اساطیر اوستایی نام این الهه در رابطه با گرشاسب/ رستم (آترادات پیشوای آماردان) ودرمقام الههً بیگانه خنه ثئیتی پری(یعنی الههً گردندهً آبهای کناری) آمده است. در مجموع از این مطالب به وضوح معلوم میشود که مغان در اصل پرستندهً بانوی آبها یعنس اردویسور ناهید (بانوی باکره و نیرومند آبها) همچنین آذر(الهه/ایزد آتش) بوده اند چه در نزد تورانیان کیمری کپادوکیه نیز ایشان تحت همین نام مغ معروف بوده وآذر را نیزالهه ای بزرگ می پنداشته اند. پس بی جهت نیست که هرودوت می گوید روحانیون سکایی (تورانی) اناریان (یعنی نه مردان) نامیده میشده اند و این بی تردید از اعتقاد پایه ای مغان ایشان به الهه های آبها و آتشها ناشی میشده است. پس در آیین پرستش الههً آبها سکاها ( اسکیتان، تورانیان)، سئوروماتها/ آمازونها،تاورها/تپوریان (تبریها) به طور اساسی باهم اشتراک داشته اند.سکاها این الهه را آرتیم پسه (یعنی توجه کننده به پاکی) می نامیده اند که با آرتمیس یونانیها هم شکل و هم تراز و هم معنی مینماید.در پایان گفتنی است که در اوستا هوم (سپیتمه) همچنین دربالای کوه هرا (ارزیش، زّیش کنونی در شهرستان مراغه) فدیه نثار درواسپ (ایزد سالم نگهدارندهً چهارپایان) می کند و جای دیگر وی تحت نام جمشید (موبد درخشان، جام شاه درخشان) متصّف به هئورمه (یغنی دارای رمه های خوب) است که از اینها چنین معلوم می گردد که زوج خدایان اوستایی و ودایی درواسپ (لرواسپ ها، اشوینها وناستیاهای وداها) نیز در اصل ایزدان خورشید، چمنزارها، گله ها وچشمه ساران بوده اند و همان ایزدانی هستند که در کتیبه های میتانیها تحت نام زوج خدایان میثره (مهر دارای چراگاههای فراخ) و ناشتیا (الههً آبهای جاری، ناهید) معرفی گشته اند پس بی جهت نیست این دو ایزد و الههً همزاد (=جم وجمی) درمقام داشتن اسبهای تیزرو با هم مشترک بوده اند. درنفش برجستهً کورانگون فارس که مربوط به 2000 سال پیش ازمیلاد است رب النوعی روی تخت عجیبی از مار چنبره زده نشسته است و از تاج او وهمچنین تاج الههً پشت سرش دو شاخ بیرون آمده ودر دستش جامی است که پنداری آب زندگی در آن است و به سوی پرستندگان جاری است. این نقوش بر جسته از جهات بسیاری یادآور اسطوره جم و خواهرش جمی و جام شراب درخشان منسوب بدیشان می باشد. در نوروز نامهً خیام کشف شراب به جمشید /شاه شمیران (یعنی فرمانروای سرزمین سردسیر) نسبت داده شده است و آن از تخم انگوری به دست آمده بوده که توسط همایی که توسط فرزند وی بادان (دانا، منظور زرتشت) از چنگ مار آویزان ازگردن وی نجات داده شده بود به آنان هدیه شده بود. می دانیم که منظور از جمشید، سپیتمه داماد و ولیعهد آستیاگ و پدر زرتشت (سپیتاک) می باشد. اصل این اسطوره در کتاب پهلوی دینکرد به نحو دیگری بیان شده و با ولادت زرتشت ربط داده شده است که خلاصهً آن از این قرار است:" برای انتقال فروهر زرتشت از عالم مینو به این جهان، ساقه ای از گیاه مقدس هوم ساختند به بالای مردی و فروهر زرتشت را به درون آن بردند. سپس آن را از آن روشنی بی پایان برداشتند و به کوه اسنوند (سهند، واقع در نزدیکی باغهای انگور سمت شرق دریاچهً اورمیه) نهادند. سیصد و سی سال مانده به پایان سه هزارهً سوم جهان، دو تن از امشاسپندان، بهمن و اردیبهشت، به شکل موجودات این جهانی در آمدند و به جایی که دو مرغ برای جفت گیری نشسته بودند و هفت سال پیش از آن، مارها بچه های آنان را خورده بودند، رسیدند. به دل مرغان انداختند که به دنبال هوم (تاک) روانه شوند. مرغان دوسر آن هوم را گرفتند و آن را در آشیانهً خویش نهادند. تقدس هوم و بودن فروهر زرتشت در میان آن سبب شد که مارها نتوانند از درخت بالا روند و به بچه مرغان دست یابند. ساقهً هوم با آن درخت پیوند خورد و همیشه تازه و سر سبز در بالای آن درغت در حال رویش بود دوغدو (آمیتی دا یعنی دانای آشیانه) با پوروشسپ (سپیتمه جمشید) پسرپتیریترسپ ( دارندهً اسب بالدار ) پیوند زناشویی بست. این دو به یک خاندان که همان خاندان سپیتمان باشد تعلق داشتند. در واقع این ازدواج، پیوندی میان خاندانهای اشرافی بود. آنگاه بهمن و اردیبهشت با هم نزد پوروشسپ آمدند و در دل او انداختند که آن ساقهً هوم را با خود ببرد. پوروشسپ به سوی رود مقدس دائیتی (موردی چای شهرستان مراغه) که شاخهً هوم کنار آن رسته بود، رفت. درخت چنان بلند بود که گمان برد، برای دستیابی به هوم، باید آن را ببرد. اما معجزه به یاری او شتافت. هوم (تاک) از بالای درخت تا به میان آن فرود آمد. پوروشسپ که آیین پرستش را به جای آورده بود، هوم را برید و آن را به نزد زن خود دوغدو برد و بدو سپرد تا هنگام کاربرد آن فرا رسد. بعد از گذشت یک مدت پوروشسپ آن ساقهً هومی را که فروهر زرتشت در آن بود و آن را بریده و به دوغدو داده بود، باز گرفت. آن را کوبید و با آن شیر گاو که ج.هر بدن زرتشت در آن بود، آمیخت و بدین گونه فروهر و جوهر تن زرتشت با هم یکی شدند. پوروشسپ و دوغدو این شیر آمیخته به هوم را نوشیدند. در اینجا بود که فره که در تن دوغدو بود، با فروهر و گوهر تن زرتشت یکجا به هم پیوستند و از هم آغوشی آنان که علی رغم مخالفت دیوان انجام گرفت، نطفهً زرتشت در زهدان مادر بسته شد.خبر تولد زرتشت از پیش اعلام شده بود. گاو یکتا آفریده در برابر حملهً اهریمن فریاد بر آورده بود که زرتشت سپیتمان خواهد آمد و انتقام او را خواهد گرفت. جم (سپیتمه، پدر زرتشت) و فریدون (کورش، پدر خواندهً زرتشت) و برخی مردم فرزانه نیز آمدن زرتشت را پیشگویی کرده بودند و حتی گاو معجزه گر دوران کاووس (منظور گاو آپیس عهد کمبوجیه) نیز از آمدن زرتشت خبر داده بود. حال هنگام آن فرا رسیده بود"







اساس ایرانی وبابلی اسطورهً آدم و حّوا

اگرمعلومات تاریخی - دینی مغان ایران باستان را که به طور شفاهی حفظ می شده است همان اوستا یعنی دانش دینی بنامیم ، این اوستا ماً خذ اصلی و اساسی عمدهً اساطیر توراتی و قرآنی می باشد، به طوریکه از آدم تا یوشع و زکریا و ملاکی نبی تنها استثنائاتی مثل یونس (اوآنس بابلیها، همان اِئای سومریها، خدای مار شکل زمین و نیمه ماهی و نیمه انسان خردمند دریاها) خارج از تاریخ و اساطیر کهن ایرانی می باشند.پس بی جهت نیست که معنی لفظی تورات و وداها نظیر اوستا شریعت و سنت و دانش دینی می باشد. بی تردید این همنامی ها تصادفی نبوده و اوستای امپراطوریهای بزرگ ایران از لحاظ جغرافیایی نیز نسبت به سرزمین وداها و مهابهاراته هندوان و عرض موعود تورات یهود و مسیحیان در مرکزیت قرار داشته است. نگارنده در کتاب در آینهً تاریخ 1و2 مفصلاٌ در این باب صحبت کرده است. مطلبی که جزئیات آن در این باب تازگی دارد همانا انطباق آدم و حّوای تورات با کیقباد (دایائوکو) و همسرش فرانک می باشد که ما در اینجا آن را به طور اخّص مورد بررسی قرارمی دهیم: در اساطیر بابلی آداپا (پدر سرنوشت) توسط خالق خویش اِئا (خدای مارشکل و خردمند زمین) فریب خورده و از کسب نعمت جاودانگی که آنو (خدای آسمان) حاظر به اهدای آن به آداپا گردیده بود، صرف نظر می کند. بی تردید نویسندگان تورات داستان فریب خوردن آدم و حّوا از مار (اِئا، خدای مارشکل زمین و خرد) را از روی همین اسطورهً بابلی ساخته اند ولی شجره نامهً فرزندان آنها نشان می دهد که حتّی خود نامهای آدم و حّوا به قرینه از تاریخ اساطیری ایران باستان اخذ شده اند: نویسندگان تورات با کنار هم چیدن و ترکیب اسطورهً بابلی آداپا و اِئا با اسطورهً ایرانی کیقباد (دایائوکو، اولین پادشاه ماد) و زنش فرانک (صاحب فر کیانی)، داستان آدم و حّوا رابه وجود آورده اند؛ چه بی شّک کلمات آدم (به شکل ائودام) و حّوا (به شکل هووا) به معانی مخلوق نیک و نیک نژاد درپیش ایرانیان باستان به کیقباد (دایائوکو) و زنش فرانک اطلاق می شده اند.می دانیم هرودوت پدر علم تاریخ در این باب به صراحت دایائوکو (کیقباد) را بدین لقب متّصف نموده است. نگارنده قبل از پی بردن بدین امر آدم را کاملاٌ با آداپای بابلیها (یعنی پدر سرنوشت) مطابق می دانست ولی بعداٌ متوجه شدم که برای آداپا اخلافی ذکر نشده و فرزندان و اخلاف آدم به استثنای هابیل ("دریغ از فرزند اصلی و اولی" که اصل بابلی دارد) بقیه تا اخلاف نوح یعنی حام و سام و یافث جملگی منسوب به خانواده کیقباد (دایائوکو) یا منسوبین به خانواده او بوده اند.در اینجا به طور ساده و خلاصه اسامی اخلاف وی را با نامهای عبری و ایرانی آنها که مترادف یا در رابطه با همدیگر هستند،معرفی می نمائیم: قائن (شاهزاده) و شیث (جانشین) به جای همان اپیوه (اوپیته، دارای پدر نیک) پسر کیقباد (دایائوکو، قاضی) می باشند.خنوخ (پادشاه چشمه ساران) همان خشثریتی (فرمانروا) است که در اوستا و شاهنامه تحت همان نام کاووس (پادشاه چشمه ساران، یعنی فرمانروای ناحیهً کاشان) معرفی گردیده است. پسر وی که تحت اسامی عیراد ، یارد و محویائیل (سرنگون شده از جانب خدا) آمده- که همان ریسان روایات اسلامی یعنی مغموم است- به وضوح به جای همان فرائورت (بسیار دیندار، سیاوش و فرود) پادشاه مقتول ماد بدست مادیای اسکیتی (افراسیاب دوم) است.پسر او متوشائیل (مردخدا، همان خضر و ادریس و اورتالیای روایات اسلامی یعنی دارای پدر دیندار) است که همان کیاخسار (هووخشتره، کیخسرو) پادشاه معروف ماد و ویرانگر امپراطوری جابر آشور می باشد. پسر او لمک (توانا، یا صاحب نیزه) همان آستیاگ آخرین پادشاه ماد است که نامش دقیقاٌ به همین معانی ثروتمند (توانا از نظر مالی) و نیزه انداز می باشد. جانشین وی یعنی نوح (جاودانه یا تسّلی دهنده) از نظر داستانی و اسطوره ای همان اوتناپیشتیم بابلیها بوده که نامش لفظاٌ به معنی آنکه به حیات جاودانه دست یافت می باشد. ولی وی از سوی دیگر همان کورش هخامنشی است که نوهً دختری آستیاگ و غاصب حکومت وی به شمار می رفته است؛ چه پسران نوح یعنی سام (عالیمقام) و حام (تند مزاج) و یافث (تنومند) به جای مگابرن (سلم یعنی سروربزرگ) پسربزرگ سپیتمه و کمبوجیهً سوم پسر کورش سوم و سپیتاک پسر کوچک سپیتمه یعنی همان زرتشت (ایرج شاهنامه) می باشند که پسر و پسر خوانده های کورش بودند. مگابرن و سپیتاک همچنین نواده های دختری آستیاگ،پادشاه ماد بوده اند. در توضیح بیشتراین مطلب در باب نوح (آدم ثانی) باید افزود چنانکه گفتیم وی از سویی به جای اوتناپیشتیم (جاودانی بابلیها) است و از سوی دیگر به جای کورش هخامنشی است که ازعهد باستان به سبب ازدواج حقیقی یا صوری با آمیتیدا (ماندانا، دختر آستیاگ)- به هر حال به دربار آوردن ماندانا/ آمیتیدا- جزء خانواده وجیه المله کیانی (مادی) به شمار می آمده است:در واقع ماندانا (آمیتیدا، لفظاٌ یعنی دانای خانه و آشیانه) دختر آستیاگ و زن سپیتمه (جمشید) پس از قتل شوهرش توّسط کورش به دربار کورش آورده شده بود. مطابق شواهد تاریخی موجود پسران سییتمه یعنی مگابرن و سپیتاک (زرتشت) از پدر خوانده خویش، کورش کمی مسّن تر بوده اند و لابد به همین سبب بوده که وی گاهی پسر ماندانا و گاهی شوهر آمیتیدا (همان ماندانا) به شمارآورده اند. در رابطه با خود سپیتمه باید گفت وی همان جمشید تاریخی اساطیر ایرانی است که معاصر و معاند ضحّاک (آستیاگ) به شمار رقته است معهذا اسطورهً وی با اساطیر خدای میرای خورشید همنام وی در آمیخته و با آن یکی شده است: از مقابلهً اساطیر ودایی آریائیان هند با مندرجات اوستای آریائیان ایران معلوم میگردد که ایشان معتقد بوده اند نخستین زوج خدا- بشری میرا یمه و خواهرش یمی (جمی) بوده اند که نامشان به معنی همزاد می باشد.از آنجائیکه سپیتمه پدر سپیتاک (زرتشت) نیز- که کتسیاس به صراحت وی را ولیعهد و داماد آستیاگ معرفی کرده - دارای القاب اوستایی و توراتی جم و همداتای- که هر دو به معنی همزاد می باشند- بوده است، لذا یک خدای کهن آریایی با یک فرمانروای سرمتی- مغ مادکوچک (آذربایجان) در نام مشترک جم (جمشید، یعنی زوج درخشان) درهم آمیخته و یکی شده اند.از مقابلهً اساطیر ودایی و اِداهای اسکاندیناویائیها و اوستا معلوم می گردد که کیومرث و جمشید القاب و نامهای اساطیری مشترک همان زوج خدای میرای آریائیها و سپیتمه فرمانروای بوسنی الاصل ماد کوچک (آذربایجان)هستند.پس بی جهت نیست که اوستا و کتب پهلوی و روایات اسلامی مکانهای مشترک کیومرث و جمشید را آذربایجان، کنار رود دائیتی (موردی چای شهرستان مراغه) و کوه هُکر (سبلان) نشان می دهند: در آبان یشت اوستا آمده که "جمشید دارندهً رمهً خوب (همان لهراسب، یعنی دارندهً اسبان سالم و تیزرو) دربالای کوه هُکر (سبلان، مکان مخصوص الههً آبها "ناهید") برای ناهید قربانی نثار کرد و از او تّمنا کرد که وی را در همهً ممالک بزرگترین شهریارگرداند که وی به دیوها و مردمان و جادوان و پریان و کاویها و کرپنهای ستمکار چیره سازد و ایزد ناهید وی را کامروا ساخت." از سوی دیگر می دانیم مکان هبوط آدم ابوالبشر روایات اسلامی سیلان ذکر شده و نام سبلان را مورخین و جغرافی نویسان قدیم اسلامی به شکل سیلان نیزذکر کرده اند. افزون بر این مطابق حدیث نبوی مذکور در عجایب المخلوقات "روح بعد ازخروج از تن مرده به اندازهً دانهً برفی بر کوه سبلان و ما سبلان فرود می آید" که خود بی تردید بیانگر باور کهن هبوط روحانی دراین کوه معروف آذربایجان است. اوستا و کتب پهلوی همچنین جایگاه مخصوص جمشید یعنی ورجمکرد را کنار رود دائیتی (موردی چای شهرستان مراغه) نشان می دهند. ار توضیحات فرگرد دوم وندیداد اوستا به وضوح معلوم میشود که از آن قلعهً کوهستانی قیزلار (دژجنگجویان) در کنار روستای لیلی داغی جنوب شهرمراغه مراد می باشد. در همان بخش فرگرد دوم وندیداد اوستا، پارهً 43 گفته شده که زرتشت سپیتمان و پسرش خورشید چهر (سرورجنگجویان) در ور جمشید بزرگ و سرورند: این جمشید تاریخی در واقع همان سپیتمه پدر زرتشت بوده است که می دانیم بعدها به واسطهً معروفیت دینی اش حتّی پاسارگاد را به اسم وی تخت جمشید خوانده اند.خود روستای زادگاهی زرتشت در همین شهرستان مراغه در حدود 15 کیلومتری شمال شرقی همین قلعه ویرانهً ورجمکرد باستانی واقع است و مغانجیک (یعنی جایگاه مغان) نام دارد. در کتب پهلوی و اوستا نام این روستا دارجه زبره یعنی جایگاه واقع در پیچ دارجه (شاخهً رود دائیتی) آمده که با روستای مغانجیک شهرستان مراغه کاملاٌ همخوانی دارد. از سوی دیگر کتب پهلوی دینکرد و بندهش کنار همین رود دائیتی (موردی چای شهرستان مراغه) را مکان آفرینش کیومرث (انسان میرا) و گاو اوگدات (گاو نخستین) معرفی می نمایند. کتاب پهلوی بندهش در این باب می گوید: "گیومرد گرشاه (کیومرث پادشاه کوهستانهای سبلان و سهند) نخستین بشری است که اهورامزدا بیافرید. پیش از آفرینش گیومرد در گاه پنجم در گاو اوگدات (گاو نخستین) در ایرانویج (شهرستان مراغه)، میانهً جهان و در کنار رود وه دائیتی (دائیتی نیک، رود موردی شهرستان مراغه) آفریده شد. این گاو چون ماه سپید و درخشنده و به مقدار سی نی بلند بود. در ششمین گاه در هفتاد روز از روز رام (روز بیست و یکم) ماه دی تا روز انیران (روز سی ام) ماه سپندارمذ گیومرد را آفرید که چون خورشید درخشان و به بلندی چهار نی و در پهنا با درازا همانند بود. او نیز در کنار رود وه دائیتی خلق شد که میانهً جهان (=ماد) است.گیومرد بر ساحل چپ و گاو اوگدات بر ساحل راست، و دوری ایشان از رود با بلندی شان مساوی بود. گیومرد برای یاری اهورامزدا خلق شد و از این جهت است که اهورامزدا او را به شکل آدمیان و با قامتی بلند چوک جوانی 15 ساله بیافرید. گیومرد و گاو اوگدات هردو از خاک پدید آمدند. گیومرد را چشمانی درخشنده بود، چنانکه از مسافاتی بعید یارای دیدن داشت. گیومرد و گاو اوگدات تا سه هزار سال در آرامش و آسایش می زیستند. در این سه هزار سال گیومرد از جای نجنبید و هیچ نخورد و نگفت و تکالیف دینی به جای نیاورد و به ستایش خالق نپرداخت، اما فکر آن را در سر داشت. تا این هنگام فنا و زوال و پیری در او راه نداشت ولی از این پس اهریمن (شیطان، اِآ ی بابلیها وست مصریان) او را فناپذیرو درگذشتنی ساخت و از این روی نام گیومرد (انسان فانی) بدین مخلوق داده شد..." در اینجا دلایل یکی بودن اصل کیومرث و جم اساطیری ایرانیان به اختصار ذکر میشود:1- مطابق اساطیر اوستایی و پهلوی ایشان هردو سه هزار سال زندگی چون جوان 15 ساله داشتند. 2- هردو به صراحت متصّف به دارندهً چشمان درخشان می باشند. 3- همزاد و مزدوج بودن آنان با گاواوگدات/ هووی (نجیب زادهً نیک، با سمبل شاخهای گاو چنانکه در کتیبهً مصور عیلامی کورانگون فارس دیده میشود). 4- مکان زیست هردو ساحل رود دائیتی ایرانویج یعنی رود موردی شهرستان مراغه ذکر می گردد. 5- هردو با کوه سبلان (هوکر اوستا) مربوط میباشند: چنانکه گفته شد روایات اسلامی مکان هبوط آدم (به لغت ایرانی یعنی مخلوق نیک) را همان کوه سبلان نشان می دهند و جمشید اوستا در بالای این کوه به الههً آبها اردویسورناهید فدیه می آورد. پس بی جهت نیست که یکی از نامهای کیومرث، گرشاه یعنی شاه کوهستان است.6- مشی و مشیانه (یعنی زن و مرد میرا) که فرزندان کیومرث به شمار رفته اند در اصل خود همان کیومرث و همزادهمسرش می باشند که در روایات آریائیان هندی و ایرانی کهن تحت اسامی یمه (جم) و یمی (جمی) ذکر گردیده اند. به نظر می رسد که این دو در اساس با مهرو ناهید ایرانیان باستان و یا همان آپولون و آرتمیس یونانیان منشاً واحدی داشته اند.7- در مقام وارث و نگهبان نطفهً کیومرث از نئیروسنگ (پیامبر) و سپنت آرمئیتی (فروتن مقّدس) نام برده میشود که اینان خود در اصل با شخصیت خود زرتشت پسر سپیتمه (جم تاریخی) یکی می باشند.8- سر انجام دلیل و برهان قاطع در یکی بودن کیومرث و جمشید (یمه، ییمه) را از مقابلهً اساطیر اسکاندیناوی و روسی و هندو ایرانی پیدا میکنیم: در اساطیر اسکاندیناوی نخستین خدا- انسان عظیم الجثه که همزاد گاو نخستین (ائوزومبلا، یعنی گرانمایه) به شمار آمده به جای کیومرث ، ییمیر (یعنی همزاد) است که همان ییمهً اوستا و یمهً وداها و ایمروی کافرهای پاکستان یعنی جم (همزاد) می باشد. نام این خدا- بشر در اساطیر آریائیان کاسی (اسلاف لُران) ایمیریا آمده که به معانی سروردانا (=اهورامزدا) و خدای میرا و ایزد میرندگان می باشد. می دانیم این ایزد کاسی خدای حامی خاندان پادشاهی به شمار می رفته است. پس ییمیر اسکاندیناویائیها از سوی دیگر خود همان اهورامزدا است که همزادی به نام اهریمن داشته است. در اساطیر روسی نام این دو ایزدهمزاد به صورت بِیِلوبوگ (خدای سفید) و چرنو بوگ (خدای سیاه) حفظ شده است. پس معلوم میشود در اساطیر ایرانی بعد از عهد مادها به سبب همنامی همین ییمه (یعنی جم خدا) با ییمه تاریخی (جم ،سپیتمه،همداتای یعنی پدرزرتشت سپیتمان/هامان) این دو با هم یکی گرفته شده اند؛ لذا بی جهت نیست که نویسندگان تورات- که زودتر از مغان به کتابت دست یافته بودند- آدم (ائودام،یعنی مخلوق نیک) را نه جمشید (سپیتمه، پدرزرتشت) آخرین ولیعهد ماد بلکه خود همان دایائوکو (کیقباد، اوّلین پادشاه ماد) انتخاب کرده اند و آدم ثانی تورات یعنی نوح (تسلّی دهنده) نیز در همین رابطه است که با کورش مطابقت دادده شده است. پس به طور خلاصه باید گفت هرودوت پدر تاریخ دایائوکو (دیوک، یعنی داور و قاضی) را فردی نیک سیرت (ائودام، آدم) معرفی نموده است و نام هووی اوستایی (حوّای تورات) یعنی نیک نژاد- که در اوستا به صراحت به جای آتوسا زن گئوماته زرتشت آمده است- به طوریکه پیداست هم به جای فرانک (یعنی صاحب و حامل فّر ایزدی) زن کیقباد(دایائوکو) و هم به جای آمیتیدا (ماندانا، دانای خانه) دختر آستیاگ آخرین پادشاه ماد (لمک تورات) و همسر سپیتمه (جم) پدر زرتشت بوده است که در اساطیر اوستایی و پهلوی به سبب همنامی اش با لقب همسران فرمانروایان ماد ازجمله همسر جم (سپیتمه) به عنوان نام همسر شاه / مرد نخستین یعنی آدم (ائودام ، دایائوکو، کیقباد) انتخاب شده است. می دانیم خود سپیتمه (جم ، آستی گاس) دوران ولیعهدی طولانی خود را در آذربایجان گذرانده و سر انجام به دست رقیبش کورش کشته شده است. به طور خلاصه آدم . حوّای تورات، با صرف نظر از اساس بابلی اسطورهً تقدیر فناپذیری انسانها در نقش آداپا (پدر تقدیر) همان دایائوکو (کیقباد) و همسرش فرانک بوده اند که در سال 715 پیش از میلاد تّوسط سارگون دوم آشوری از قلعهً کوهستانی و پر آب خویش در سمت شهر میانه به هامات سوریه تبعید گشته اند که این امر در تورات به منزلهً رانده شدن آدم و حوّا از بهشت گرفته شده است. ظاهراٌ نام اوستایی پدرجمشید(سپیتمه ولیعهد آستیاگ = اژی دهاک) یعنی ویونگهان (همان ویوسوت وداها) که به معنی درخشندهً دوردست می باشد، اشاره به نام قبیلهً اولیهً زرتشت سپیتمان یعنی بوسنیها (یا همان صربهای دوردست شمال قفقاز) دارد. در اسطورهً زریادر منقول از خارس میتیلنی پسران سپیتمه (جمشید) یعنی زریادر (زرتشت) و برادرش ویشتاسپ (مگابرن) پسران آفرودیت (یعنی زادهً امواج، ناهید) و آدونیس (سرورمن) یا همان دیونیسوس باکوس (خدای جوان شراب و شادی)به شمار رفته اند که این یکی بی تردید اشاره و یادآوری جوانی طولانی جمشید اساطیری (کیومرث) یا همان دوران ولیعهدی طولانی جمشید تاریخی سپیتمه، پدر زرتشت وولیعهد آستیاگ می باشد. نام سپیتمه را میتوان به معنی شهریار سپید و درخشان گرفت و این مناسبت تامّی با نام دیگر وی یعنی جمشید یعنی همزاد درخشان دارد. در اساطیر یونانی دنونیسوس باکوس نیز همانند نظیر ایرانی خویش جمشید با شراب/هوم وجشن و شادی و سرزمین هند مربوط شده است.













اهورا مزدا و اهریمن در اساطیر ادیان کهن ملل هندواروپایی و سامی - سومری

جواد مفرد

اكتبر ٢٠٠٥

برای شناخت اهورا مزدا و اهریمن باید اساطیر مربوط به خدایان هندواروپایی و بابلیان سومری و اکدی را به طور دقیق و اساسی مورد بررسی قرار داد و این کاری است که تا به حال به طور اصولی انجام نشده است. در این راه ایرانشناسان تنها مقایسه ای بین نام اهورامزدا با اسرمزش ("آشوربزرگ"، خدای قبیله ای آشوریان) و یهوه ("ای آن که او" یعنی خدای قبیله ای یهود) انجام داده اند که هردو مورد به بیراهه رفتن بوده است گرچه تمثال اهورامزدای داریوش با اسرمزش آشوریان شباهت پیدا کرده است. در مورد دوم باید توضیح داد که مسلم به نظر می رسد که نام یهوه (ای آنکه او) و همچنین نام الله اکبر مسلمین از ترجمهً ظاهری عبری و عربی نام ایزد بزرگ سومری اِنلیل (خدای آسمان و باد بابلیها) پدید آمده است چه این نام که در اصل به معنی خدای باد است می توانست در زبانهای سامی به شکل ظاهرسومری آن ترکیبی از" ان" (به درستی که)، "لا" (نه) و" ایل" (خدا) به شمار آید یعنی همان مفهومی که شکل تکمیلی آن در اسلام کلمهً تشهد شده است و لابد قبل از محمد نیز وجود داشته است یعنی همان اشهد ان لا اله الا الله یعنی شهادت می دهم که خدایی به جز الله وجود ندارد که این معنی در مورد یهوهً یهودیان و یاهوی درویشان نیز صدق می کند. گفتنی است انلیل بابلیها خدای مّوفق جنگ نیز به شمار می رفته است در سرودی درمورد وی چنین آمده است.

بدون انلیل، کوه بزرگ
هیچ شهری احداث و هیچ آبادی برپا نمیشود
هیچ آخوری ساخته و هیچ آغلی بنا نمیشود
هیچ شاهی برتخت تکیه نمی زند و هیچ کاهنی زاده نمیشود
رودخانه ها سیلابشان را جاری نمیسازند
ماهیان دریا درنیزارها تخم نمی گذارند
مرغان هوا در زمین وحشی آشیانه نمی سازند
ابرهای انبوه در آسمان باران نمی بارند
گیاهان و علفها، افتخار دشتها نمی رویند
غلات در کشتزارها و مرغزارها جوانه نمیزند
و درختانی که در جنگلهای کوهستانی
کاشته شده اند میوه نمی دهند

بعداٌ قدرت انلیل به مردوک ،خدای مار و گوساله شکل رب النوع آفتاب تفویض میشود که در این حال وی را مردوک انلیل نامیده اند که در سرودی وی را چنین معرفی نموده اند:

اعضای به نحوی باور نکردنی بی نقص بود.
نا مناسب برای فهم و دشوار برای درک
عدد چشمانش چهار و عدد گوشهایش نیز چهار بود
وقتی لبانش را تکان ما داد لهیب آتش از آن میجست
هر چهار عضو شنوایی اش بزرگ بود
و هر چهار عضو بینائی اش همه چیز را نظاره می کرد
او مغرورترین خدایان و قامتش از همه بلندتر بود
اعضای بدنش بسیار درشت و هیکلش بی نهایت عظیم بود.

این بینش بابلی که خدایان چشم و گوشهای متعددی دارند به ادیان کهن ایرانی و هندی راه یافته برای مثال برهما صاحب چهار ، پنج سر و اژی دهاک ماردوش ایرانیها یعنی همان مردوک صاحب سه پوزه، سه کله و شش چشم به شمار آمده است. در مورد مطابقت یهوه با انلیل مردوک باید گفت که وی در تورات ملقب به صبایوت یعنی خداوند لشکرهاست که این ویژگی مختص انلیل مردوک (انلیل مارشکل) یا همان آشورمردوک ( ضحاک ماردوش) بوده است. پس بی جهت نیست که ایرانیان ضحاک ماردوش (آشورمردوک) را فرمانروای اساطیری تازیان (یعنی صحراگردان سامی عرب و یهود) به شمار آورده اند. گفتنی است که معنی لفظی نام آشور خدای قبیله ای وجنگ آشوریان شاد و خندان(ضّحاک) و گردنده و بیننده است. پس محبوبیت و معروفیت طولانی انلیل مردوک خدای بابلی به نواحی یهودی و عرب نشین مجاور بین النهرین رسیده و ایشان این خدای را تحت نام یهوه صبایوت و الله اکبر قاسم الجّبارین مجّزا از هم پرستش نموده اند.حال برگردیم برسر موضوع جستجوی نظایر هندواروپایی اهورامزدا و اهریمن که در این باب خصوصاٌ در نزد هندوان منابع غنی ای به یادگار مانده است. در نزد آریائیان هندی تثلیث وارونه (فراگیرنده، خدای دانای آسمان)، میثره (خدای خورشید و عهد پیمان) و آریامن (خدای نجیب آتش و روحانیون آتش) یا همان تثلیث وایو(خدای باد و آسمان)، سوریه (خورشید) و آگنی (آتش) نشان می دهد که اسطورهً ایرانی پسران فریدون (جهانگیر) یعنی سلم (سرور بزرگ)، تور (ایزد رعد) یا سور(ایزد خورشید) و ایرج (ایزد آتش) در اصل اساطیری خود نشاندهندهً همین تثلیث بوده است. در نزد هندوان تثلیث معروفتری برهمین اساس وجود دارد که آن همانا تثلیث برهما (خالق دانا= اهورا مزدا)، ویشنو (ایزد پرشکل رعدو برق) و شیوا(یعنی مقدس ونجیب، ایزد آتش اهریمنی) می باشد. از مقابلهً این سه تثلیث آریائیان هندی به وضوح در می یابیم که اهورامزدای ایرانیان (به معنی لفظی سرور دانا) همان وارونه/ برهما است که خود طبق منابع ودایی و کتیبه های میتانی خدایی مزدوج به شمار می آمده است، از سویی ایزد دانای آسمان روشن و از سوی دیگر تحت نام وارونی الههً آسمان شب و ماه بوده است. شاید نامهای وارونه و وارونی مفهوم کلمهً فارسی وارونه را نیز تداعی می کرده است. چنین تصوری می توانست سبب گردد که ایرانیان معتقد به وجود خدای نور و روشنایی (اهورامزدا/ وارونه) و خدای تاریکی و تباهی در وجود زُروان اکران(زمانهً بیکران آسمان) گردند.از سوی دیگرنام کهن شیوا (فرخنده، مبارک) خدای ویرانگری هندوان یعنی ائیریامن (یعنی نجیب منش) با اندکی تغییر لحن می توانست هم در شکل و هم در معنی تبدیل به اهریمن (دارای منش ظالمانه) گردد. خصوصاٌ ویشنو (پر شکل، معادل مردوک ) در اساطیر هند که بر مار چنبرزده آنانتا (بی انتها) نشسته و ویرانگری می کند مظهر اهریمن ایرانیان است. تثلیث خدایان آریائیان هندی در نزد اسلاوها شکل دیگری به خود گرفته است بدین ترتیب که سواروگ (ایزد آسمان روشن) پدر داژبوگ (ایزد خورشید تابنده) و سواروگیج (ایزد آتش) در آمده است و اهورا مزدا و اهریمن خود در نزد اسلاوها در وجود خدایان دیگری بانامهای بیلوبوگ (خدای سفید و روشن) و چرنوبوگ (خدای سیاه و تاریک) تجلی یافته اند. در اساطیر ژرمنهای اسکاندیناوی نظایر اینها تحت نام بالدر (ایزد درخشان و سفید) و لوکه (ایزد آتش اهریمنی) وجود دارند. درنزد این ژرمنها تثلیث خدایان آریائیها به صورت تثلیث برادران اودن (خدای دانای و خشمناک با یک چشم خورشیدی)، تور (ایزد رعد و برق) و فری (ایزد مقدس خورشید و رستنیها) دیده میشود که تأثیر فرهنگی این تثلیث به کلتهای غرب اروپا نیز رسیده بوده است. در مورد فری گفتنی است که وی تحت نام نیورد، ایزد آسمان و دریا وآتش و تحت نام تیر، ایزدآسمان خورشید وجنگ به شمار آمده است همانکه پیش کلتهای بریتانیا تحت نام کینگ آرتور(خدا-شاه محترم) پرستش و تقدیس میشده است. سرانجام در رابطه با منشأ اصلی نام اهریمن گفتنی است در اساطیر هندی گرچه شیوا و ویشنو سیاه ویرانگر توصیف شده اند ولی اینان هیچوقت همزاد برهما (اهورا مزدا) به حساب نیامده اند لذا موضوع منشأ وجودی اهریمن ایرانیان در رابطه با برهما قابل توجیه نیست. از سوی دیگر منشأ خدایان اسلاوی بیلو بوگ و چرنوبوگ را فرهنگهای شرقی ایرانی و چینی دانسته اند..حتی خاستگاه نام اهریمن از منشأ ائیریامن و وارون نیز با اشکال مواجه است، چه ائیریامن تحت همین نام در اوستا و وداها تقدیس شده و خدایی بیگانه و شریر به حساب نیامده است. لذا مسلم به نظر می رسد اهریمن در ایران باستان تبلورمعیشتی و اجتماعی و مادی داشته و اصل آن راباید در همان نام خدای قبیله ای آشوریان یعنی آشور (ضّحاک تازی) جستجو کرد که آشوریان تحت نام وی قرون و اعصار متمادی ملتهای همجوار خویش از جمله ایرانیان مادی را بیرحمانه مشتار وغارت کرده و به اسارت و بردگی می گرفته اند و ایرانیان چون این خدا تحت نام اسرمزش (آشور بزرگ) همسان خدای دانای خویش اهورا مزدا دیده، لذا وی را همزاد شرور اهورا مزدای خویش به شمار آورده اند. مفهوم کلمات ایرانی و عربی آزار و شّر نیز که از شکل ظاهر و ماهیت این خدای جنگ آشور- که گفتیم در اصل به معنی خندان و گردنده یعنی همان ضحّاک تازی است- می باریده، خود می توانست خصلتی برای خدای ویرانگر اوستایی انگره مینو (یعنی بدذات، اهریمن) به شمار آید. در واقع پشت سر این خدای جنگ برده داران بیرحم آشوری به صلابه کشیده شدن ملل همجوار دور و نزدیک آشوریان (دیوان مازندران) نهفته بوده است. که سر انجام مادها پیروزی شیرین خود بر آنان را در سرزمین دوردست مازندران در زیر حصار شهر آمل تجربه کردند. قهرمانان این پیروزی آترادات پیشوای آماردان (گرشاسب/رستم) و خشثریتی (کیکاوس) بادشاه مادها بوده اند. اما در مورد اصل اهورامزدا و برهما باید گفت که در ایران پیش از عهد مادها، کاسیان (اسلاف لران) اهرا مزدا یا همان برهما را تحت اسامی ایمیریا (یعنی سرور دانا) و کاشو(درخشان) می پرستیده و وی را خدای حامی خاندان پادشاهی می دانسته اند. در اساطیر آریایی بعدی این خدای کاسی و خواهر همزادش میریزیر (کاشیتو) تحت نامهای یمه و یمی یعنی همزادان خورشید و ماه نخستین خدا - فرمانروایان میرا به شمار آمده اند. نام ایمیریا (یمه، جم) به صورت ییمیر (همزاد) به مردم اسکاندیناوی رسیده است و ایشان وی را نخستین خدا- غول میرا به شمار آورده اند که جهان از کالبد وی ساخته شده است. از اینجاست که در اساطیر زرتشتی و ودایی جم یا همان جمشید (جام همزاد درخشان) ایزد خورشید جهان زیرین و سمت جنوب به شمار رفته است. جالب است که نام این خدای خورشید جهان زیرین در نزد کافرهای پاکستان به شکل کاسی و اسکاندیناوی آن یعنی ایمرو بر جای مانده است. گفتنی است اهورا مزدای زرتشتیان نیز با جهان آخرت سروکاری دارد. در پایان برای حسن ختام گفتنی است که انگار فردوسی به هنگام سرایش آغاز شاهنامه آگاهانه همین اهورا مزدا (یعنی سرور دانای ایرانیان باستان) را به عنوان خدای جهان میستاید:

آغاز کتاب :

به نام خداوند جان و خرد کزین برتر بر اندیشه برنگذرد
خداوند نام و خداوند جای خداوند روزی ده رهنمای
خداوند کیوان گردان سپهر فروزندهً ماه و ناهید و مهر
ز نام و نشان و گمان برتر است نگارندهً برشده پیکر است
به بینندگان آفریننده را نبینی مرنجان دو بیننده را
نیابد بدو نیز اندیشه راه که او برتر از نام و از جایگاه
سخن هرچه زین گوهران بگذرد نیابد بدو راه جان و خرد
خرد گرسخن برگزیند همی همان را گزیند که بیند همی
ستودن نداند کس او را چوهست میان بندگی را ببایدت بست
خرد را و جان را همی سنجد اوی در اندیشهً سخته کی گنجد اوی
بدین آلت رای جان و زبان ستود آفریننده را کی توان
به هستیش باید که خستو شوی ز گفتار بی کار یک سو شوی
پرستنده باشی و جوینده راه به ژرفی به فرمانش کردن نگاه
توانا بود هر که دانا بود زدانش دل پیر برنا بود
از این پرده برتر سخن گاه نیست زهستی مر اندیشه را راه نیست.
PUBLISHED FROM SEDAYE-MA WEBSITEwww.sedaye-ma.org




















موضوع اصحاب الاُخدود قرآن به سادگی قابل انکشاف میباشد

اصحاب الاُخدود که در قرآن، سورهً البروج از ایشان به صراحت سخن رفته، بی تردید همان اعرابی بوده اند که شاپور دوم ساسانی در قصاص تجاوزایشان به سرزمینهای آباد بین النهرین، آنان را کشتارنموده و برای عبرت سایرین کتف یا سینهً جملگی ایشان را سوراخ کرده بود. دلیل درستی این نظر اینجانب جواد مفردکهلان به عنوان یک اسطوره شناس آن است که مورخین قدیم اسلامی از جمله محمد بن جریرطبری پادشاه عامل کشتار اصحاب الاُخدود (صاحبان شکاف) را ذوالنواس (صاحب شکافها) ذکرکرده اند. و ما می دانیم که در تاریخ دنیا فرد شاخص این امر همان شاپور دوم ساسانی، ملقب به شاپور ذوالاکتاف (به پهلوی هوبه سُنبا یعنی سوراخ کنندهً شانه ها) است که در قرن چهارم میلادی میزیسته است، ولی برخی تواریخ اسلامی تاریخ وقوع کشتار فجیعانهً اصحاب الاُخدود را حدود دو قرن بعد یعنی آغاز قرن ششم میلادی ذکر نموده اند. همچنین در تفاسیر قرآنی شکافهای ایجاد شده برشانه های اعراب صحرانشین مهاجم را کانال بزرگی دانسته اند که بروی زمین ایجادشده وبه جهت در آتش افکندن این متمردین از دین و آیین مرسوم و کهنه محلی بود.در حالی که به حکم منطق برای سوزاندن یک عده کافر دین و آیین کهن دیگر نیازی برای ایجاد یک خندق عظیم و پر خرج در پیش ایل و عائلهً این ناکرده گناهان نبود.لذا بسیار منطقی است که در اینجا موضوع ایجاد حفرهً سوزناک را نه دردل زمین بلکه همانطور که تواریخ گواهی میدهند برکتفهای یک عده کثیر اعراب صحرانشین بدانیم که رفاه خود را در غارت سرزمینهای آباد همسایه میدیده اند. به نظر میرسد در این راه تفسیر عامیانه ایرانیان حاکم بین النهرین از کلمهً اّخدود به صورت آوخ- دود بی تاًثیرنبوده است.به عبارتی بهتر موضوع آتش را در این سوره می توان به سنت آتش پرستی ساسانیان منجمله شاپور دوم منسوب نمود. خصوصاٌ آن که قرآن با کلماتی از آتش اصحاب الاُخدود یاد میکند که یادآور کنار آتش قرارگرفتن زرتشتیان میباشد:"سوگند به آسمانی که دارای برجهاست و سوگند به روز موعود و سوگند به گواه و مورد گواهی، مرگ بر آتش افروزان گودال پرآتش، آتشی دارای هیزم و آنگاه که آنان بر کنارهً آن نشسته بودند. و آنان بر آنچه در حقّ موًمنان می کردند، گواه بودند." به هر حال در تفاسیر، گناه این متمردین رابر خلاف اصل آن نه سنت غارت و چپاول و آدمکشی صحرانشینان چنان که بعدها زیر لوای اسلام صورت گرفت بلکه تجاوز از حریم دین و آیین گرفته اند. پیداست که در اصل روایت قرآنی از حادثهً بزرگ سرکوب تعداد کثیری ازجنگجویان مهاجم عرب شبه جزیرهً عربستان سخن می رفته است، نه فی المثل گناه بی گناهی مسیحی شدن یک عده قلیلی از یهود چنانکه بعدها تصّور گردیده و موضوع چندان با اهمیّتی نبوده و آبی را از آب تکان نمیداده است. تعّجب آور است که نه از مورخین و محققین جدید و نه از مورخین قدیم کسی بدین موضوع اهمیت خاصی نداده و بدان پی نبرده است گرچه همین موضوع ظاهراٌ ساده برای نگارنده نیز به مدت سه دهه لاینحل مینمود. مولوی در مثنوی معنوی بدون نام بردن از اصحاب الاُخدود روایت جعلی سوزانده شدن یهودیان مسیحی شده را چنین به نظم کشیده است: بعد ازین خونریز درمان ناپذیر کاندر افتاد از بلای آن وزیر یک شه دیگر ز نسل آن یهود در هلاک قوم عیسی رو نمود گر خبر خواهی ازین دیگر خروج سوره برخوان و السما ذات البروج سنت بد کز شه اول بزاد این شه دیگر قدم در وی نهاد هرک او بنهاد ناخوش سنتی سوی اونفرین رود هر ساعتی نیکوان رفتند و سنتها بماند و ز لئیمان ظلم و لعنتها بماند آن جهود سگ ببین چه رأی کرد پهلوی آتش بتی برپای کرد کآنک این بت را سجود آرد برست ورنه آرد در دل آتش نشست چون سزای این بت نفس او نداد از بت نفسش بتی دیگر بزاد مادر بتها بت نفس شماست زانک این مار و این بت اژدهاست آهن و سنگست نفس و بت شرار آن شرار از آب میگیرد قرار سنگ و آهن زآب کی ساکن شود آدم با این دو کی ایمن بود ناصحان گفتند از حد مگذران مرکب استیزه را چندین مران ناصحان را دست بست و بند کرد ظلم را پیوند در پیوند کرد بانگ آمد کار چون اینجا رسید پای دار ای سگ که قهر ما رسید بعد از آتش چهل گز بر فروخت حلقه گشت و آن جهودان را بسوخت اصل ایشان بود زآتش ابتدا سوی اصل خویش رفتند انتها هم ز آتش زاده بودند آن فریق جزوها را سوی کل آمد طریق آتشی بودند مؤمن سوز و بس سوخت خود را آتش ایشان چو خس

شهرستان آذربایجان

نام باستانی منطقهً باکو (باگوان)


عّده ای از محققین ایرانی نظیر پورداود و عنایت الله رضا اطلاق نام آذربایجان بر منطقهً آذزبایجان شمالی عملی نادرست پنداشته و نام باستانی آنجا را آران یا آلبانی معرفی کرده اند. ظاهر قضیه درست است ولی اگر تحقیقات از معلومات ایشان فراتر رود معلوم میشود که شهرستان آتور پاتکان (محل نگهداری آتش مقدس) اصلاٌ نام خاص منطقهً باکو (شهر منسوب به خدای آتش) یا باگوان (شهر دارای آتشکده) بوده است و همنامی این منطقه با آذربایجان ایران که نام خود را از آتروپات ( نگهبان آتش) -والی آذربایجان در عهد داریوش سوم و اسکندر- دارد، تصادفی بوده است؛ گرچه در این رابطه گفته میشود که آتروپات بر آران نیز نظارت داشته است. سند بسیار معتبر در این باب همانا مندرجات کتاب پهلوی شهرستانهای ایران می باشد چه در این کتاب پهلوی می خوانیم : " در جانب آتورپاتکان (آذربایجان) شهرستان آتورپاتکان (محل نگهداری آتش مقدس) را اِران گشنسب (آرا، ایرج، زرتشت) سپهبد آتورپاتکان (آذربایجان) ساخت." اِران گشنسب اسطوره ای را موسی خورنی مورخ ارمنی معروف قرن پنجم میلادی نیز تحت نام آران به خوبی می شناسد و وی را شخص اسطوره ای- تاریخی مهم و معروفی معرفی می نماید. پیداست این نام با نامهای اساطیری معروف ارامنه یعنی آرا (کورش) و فرزند خوانده اش آرای آرایان (ایرج، زرتشت) ارتباط پیدا می کند. چون اگر در نام اران، "ان" را علامت نسبت بدانیم در این صورت این اسم شکلی از همان نام آرای آرایان یعنی بردیه زرتشت می گردد. می دانیم این نام در نزد خود ایرانیان به صورت ایرج یعنی منسوب به آرا ( فرد نجیب، منظور کورش) ثبت گردیده است. بنابر این در اسطوره یونانی عقاب کوهستان قفقاز (هایک، نیای اساطیری ارامنه) از پرومته ای (یعنی شخص دور اندیشی) که در رابطهً خصمانه با این عقاب، یاد شده باید خود همان زرتشت (ایرج ایرانیها، آرای آرایان ارامنه و امیران گرجیها و عمران ارانیها) اراده شده باشد.نامهای هایک و ارمن به معانی عقاب و سرزمین عقاب می باشند. مسلم به نظر می رسد نام اران چه در معنی منسوب به آرا (کورش) و چه در مفهوم منسوب به آرای آرایان (یعنی بردیه زرتشت، پسر خواندهً کورش) مربوط به نواحی وحوالی بین النهرین رودهای کورا (کورش) و ارس در سمت مصب این رودها بوده است. در مقابل این ناحیه در سمت ایالت آذربایجان منطقهً کوهستانی پایتاکاران (یعنی کوههای پیش دشت) که همان کوههای قارا داغ (ارسباران) هستند. پیداست که نامهای قاراداغ (کوهستان بزرگ) و قاراباغ (باغ بزرگ) در رابطه باهم بوده و وجه تسمیه متقابل و متضادی دارند ولی پایتاکاران در معنی پایتخت اران، نامی بر خود شهر بیلقان یعنی شهر شاهی، پایتخت اران در کنار رود کورا بوده است. اما نامهای فراگیر قدیمی این منطقه یعنی اران ( به کردی یعنی سرزمین آتش) و آلبانی یا آلوانی ( مرکب از آلوو و پسوند نسبت " ان" یا پسوند ملکی "وان") و آقوان (آگوان، مرکب از کلمهً آگ و پسوند ملکی "وان" ) در زبانهای کهن این منطقه یعنی میتانی و مادی به معنی سرزمین آتش بوده اند. این اسامی بی شک با توجه به چشمه های نفتی شعله ور منطقهً باکو (باگوان یعنی سرزمین ایزد آتش) پدید آمده اند. اتحادیه قبایل ترکان و سکائیانی که درعهد مادها بدین سرزمین آمده بودند در کتب تاریخ با نام سکا (قوم جام زرین و آتشین)، اناریان (بی ریشان)، اوتیان (به ترکی یعنی آتش پرستان)، ایلنتورک یا آیغندورک (یعنی ترکان دانا)، گرگر (قبیلهً سلطنتی) وبیات (اسب سروران) و بون ترکان (یعنی ترکان دیوانه سر) نامیده شده اند و در این اتحادیه ترکان اکثریت و دست بالا را داشته اند. طبق مندرجات تعلیقات کتاب اساطیری کهن این مردم یعنی ده ده قورقود این ترکان شاخه ای از قوم بیات یعنی اسب سروران= هونها بوده اند. در کنار این ها بومیان کاسپی یعنی سگپرست می زیسته اند که در کتب تاریخ و اساطیر نامشان همچنین به صور کادوسی و کاتوزی نیز ذکرگردیده که باز به همان معنی سگ پرستان می باشند. میدانیم که در شاهنامه از این دو قوم کاسپی و ترک اران با نامهای سگساران (سگ سروران) و گرگساران (گرگ سروران) نام برده شده است. گفتنی است شاخه ای از این ترکان اران، دورتر در ارمنستان کوچک زندگی می نموده اند که در تواریخ یونانی و گرجی به ترتیب کالدانیان یا خالدائیان یعنی مردم جنگجو و بون ترکان یعنی ترکان دیوانه سر نامیده شده اند. در مورد بومیان سگپرست این منطقه گفتنی است سگپرستی در قفقاز سنت بسیار دیرینه ای بوده است چه نام کوتیان (نیای کاسپیان) نیز به همین معنی سگ پرست می باشد، چنانکه می دانیم این مفهوم در نام مردم ترک نوقای در شمال قفقاز- که در زبان مغول به معنی سگ می باشد- و همچنین طایفهً سگوند کوهستان زاگروس بر جای مانده است. بی شک حماسهً کوراوغلو و اسطورهً ده ده قورقود (شاهنامهً ارانیها) یادگار همان مردم ترک زبان اران/ آلوانی یعنی سرزمین آتش می باشند. چنانکه مندرجات کتاب پهلوی شهرستانهای ایران معلوم می دارد، این مفاهیم در نام اران گشنسب سپهبد آذربایجان به بهترین وجهی فرموله شده بوده است؛ چون کلمهً آر علاوه برمعنی نجیب- که بدین معنی لقبی بر کورش و پسر خوانده اش بردیه زرتشت (ایرج) بوده است- در زبان در زبان سکایی و مادی کردی معنی آتش را می داده است و از اینجاست که القاب آگرادات (مخلوق آتش) و آذر هوشنگ به ترتیب برای کورش و زرتشت پیدا شده است. از واژهً گشنسب هم، چنانکه مندرجات کتب پهلوی نشان می دهند معنی آتش جهندهً مربوط به توتم اسب (یا سگ بالدار اسطوره ای) این مردم اراده گردیده است. گفتنی است در اران یعنی جمهوری آذربایجان فعلی چهار توتم آتش، گرگ، سگ و عقاب/ شاهین به قدرت پرستش می شده است. پس نزد قبایل مختلف آنجا نام اساطیری ده ده قورقود در رابطه با توتمهای این مردم بوده است ، چه این نام علاوه بر معنی پدر مجّرب آتش مقّدس معانی پدر توتم سگ(سپه)و گرگ و اسب(اسپ) و شاهین را نیز می داده است. اگر اران خردمند خبر موسی خورنی را مطابق با اصل ده ده قورقود بدانیم در این صورت این نام در اساس خود به همان معنی پدردانای آتش مقّدس (زرتشت/ هوشنگ) بوده است. معهذا در کنار آن توتم گرگ نیز نزد این مردم بسیار مقدس به شمار می رفته است؛ چه منابع گرجی/ ارمنی کهن نام نیای اساطیری شاخهً غربی ایلنتورک ها (یعنی ترکان دانا و زرتشتی) را که در سمت ارمنستان صغیر سکنی داشته اند و بون ترکان (ترکان دیوانه سر و غیر زرتشتی) نامیده میشده اند، تورک (ترک) آورده اند که به معنی پهلوان گرگ سیما می باشد. در رابطه با اسطورهً حماسی کوراوغلوی آذریها باید گفت که اصل این حماسه مربوط به کورش هخامنشی سازندهٌ سد آهنین دربند داریال قفقاز در نزدیکی سرچشمهً شاخهً شمالی رود کورا (کورش) است چه کتسیاس طبیب و مورخ یونانی عهد پادشاهان میان هخامنشی به صراحت از این اسطورهً منسوب به کورش یاد کرده است. اما از بررسی دقیقتر این اسطورهً آذری به وضوح معلوم می گردد که این حماسه وقتی به طور اساسی شکل کنونی آن را به خود گرفت که بابک خرمدین (حسن) مبارز آذربایجان و اران خود را در کنار اعتقاد به تناسخ، کوراوغلو (یعنی در اصل فرزند کورو، کوروش، لفظاٌ یعنی قوچ) ملقب نموده و با تنبور ترانه های حماسی در باب وی خوانده است. چه چاملی بل (یعنی دژ مه آلود) کوراوغلو همان قلعه مه آلود بذ بابک خرمدین می باشد چون کلمات بذ و بل علی القاعده هردو در رابطه با هم از ریشهً پاذ و پاد یعنی قلعه و محل نگهبانی مباشند. سر انجام در رابطه با ارتباط نام بیاتهای گرگر که در عهد روادیان برتمامی آذربایجان تسلّط داشته اند، گفتنی است که نامی به شکل بیائوت نیز در شرق با آنان ربط داده شده است که آن را می توان به معنی اندرزگوی خان یا مترادف با [ده ده] قورقود به معنی ترک آتش پرست گرفت. نام اقوام آریایی و ترکی سکا (ساخو)را هم - چنانکه در اساطیر آنان نیز یاد شده- در این رابطه باید به معنی دارندگان جام زرین آتشین خورشیدی گرفت. مصداق این نام ایزد آتش سکایی/ اسلاوی سواروگیج است که به همین معنی منسوب آتش مقدس خورشیدی است. در پایان گفتنی است از آنجاییکه نامهای اران و آگوان را می توان به معنی سرزمین آتش گرفت لذا معلوم می گردد ده ده قورقود (زرتشت ترک زبانان جنوب قفقاز) نیای اساطیری مردم اران به شمار می رفته است. نظر به این که نامهای اران، آگوان و آلبانی (آلوانی) به معنی سرزمین آتش بوده، لذا این سوال پیش می آید که آیا منظور از زبان آذری که گفته شده در دورهً اعراب زبان مسلط مردم آذربایجان بوده، همان زبان ترکی مردم اران نبوده است؟ چه نامهای ترکی ترکان اران یعنی بیاتها (بیائوتها) و اوتیان (اودینان) را نیز می توان آتش پرستان معنی نمود؛ چه ناصر خسرو و یاقوت حموی به صراحت به بیگانگی زبان آذری با زبانهای ایرانی اشاره کرده اند؛ معهذا طبق نوشته های دیگر مورخان و جغرافی نویسان دوره مسلمین به همراه این زبان که ارانی نیز نامیده شده،زبان در حال احتضار پهلوی معّرب نیز رواج وسیعی داشته که به تدریج با زبان آذری جایگزین شده است. در شاهنامه تقسیم طبقاتی/ قومی مردم اران در شمار رعایای جمشید (سپیتمه، پدر سپیتاک زرتشت) چنین ذکر شده است: ز هر پیشه ور انجمن گرد کرد بدین اندرون سال پنجاه خورد گروهی که کاتوزیان خوانیش برسم پرستندگان دانیش جدا کردشان از میان گروه پرستنده را جایگه کرد کوه صفی بر دیگر دست بنشاندند همی نام نیساریان خواندند کجا شیر مردان جنگ آورند فروزندهً لشکر و کشورند نسودی سه دیگر گره را شناس کجا نیست بر کس از ایشان سپاس بکارند و ورزند و خود بدروند به گاه خورش سر زنش نشنوند چهارم که خوانند اهنو خوشی همان دست ورزان با سر کشی کجا کارشان همگنان پیشه بود روانشان همیشه پر اندیشه بود از این میان کاتوزیان (کادوسیان، کاسپیان) به معنی دامداران بومی سگپرست، نیساریان (یعنی نیزه وران) همان جنگجویان ترک اران بوده اند که یونانیها نام ایشان را اناریان یعنی غیر ایرانیان یا بی ریشان آورده اند، نسودیها که طبقهً کشاورز اران را تشکیل می داده اند ظاهراٌ با قبیله ارانی کنگرلوها مطابقت دارند و سر انجام اهنو خوشی یا هوتخشان (نیک کوشندگان) باید همان قبیلهً بزرگ ارانی گرگرها (سازندگان) بوده باشند که هرودوت نامشان را در ارتباط با آمازونها یعنی اسلاف صربها ذکر نموده است. گفتنی است خود نام تورک را با توجه به معادل آسی آن یعنی توتیر می توان خدای نیرومند گرگها (توتم گرگ) معنی نمود. قابل توجه است که در اساطیر ژرمنهای شمالی تور، ایزد رعد متصف بدین صفت بوده و ارابه اش توسط دو بز(در اصل دو گرگ) که نامهایشان به معنی دارای دندانهای محکم و خردکننده است، حمل میشود. پیداست که در اینجا کلمهًً ژرمنی قوت (بز) با کلمهً ترکی "قو[ر]ت" (گرگ) مشتبه شده است. نا گفته نماند نام گرگرها (سازندگان) یادآور صنعت آهنگری ترکان می باشد: می دانیم هونها، ترکان را به خاطر استفاده از هنر آهنگری ایشان از سمت شمال دریای خزر به ناحیهً اورخون در شمال شرقی مغولستان کوچ داده بودند.
ابراهیم خلیل همان زرتشت و صحائف ابراهیم همان اوستاست

نگارندهً در طی سالها تحقیق بدین نتیجه رسیده است که ابراهیم تورات و قرآن نه یک فرد بلکه پنج تن از پادشاهان آریائیان سکایی ، مادی، هخامنشی و پیشدادی بوده اند که در حدود فاصلهً زمانی بین 705 تا 522 پیش از میلاد حکومت کرده اند و به سبب اینکه فرمانروای ملل بسیاری بوده اند ملقب به ابراهیم یعنی پدرامتهای بسیار شده اند و تورات نویسان آنان را یک فرد واحد به شمار آورده و به واسطهً نام ابرام یعنی پدر عبریها آن را نیای اساطیری یهود و اعراب شمرده اند. ما در این جا به طور خلاصه این پنج را معرفی کرده و دلایل یکی بودن آنان را با ابراهیم تورات و قرآن به تخلیص بیان می نمائیم و خواهیم دید از این میان ایراهیم خلیل (یعنی ابراهیم دوست صمیمی خدا) صاحب صحائف همان زرتشت/ بودااست که در نزد صوفیان با اسامی شاهزاده ابراهیم ادهم (ابراهیم بور) و سلطان بایزید بسطامی (مرد تنومند دوست خالص خدا= خلیل) و شاهزاده بهلول عاقل دیوانه نما یاد گردیده است: 1- پادشاهی اسکیتی به نام فراسپ ( یعنی دارندهً اسبان فراوان همان افراسیاب اول) که از شمال کوهستان قفقاز به سوی آذربایجان لشکر کشی نموده بود در سال 705 پیش از میلاد پادشاه ستمگر آشوری به نام سارگون دوم را در حوالی دژ کولومیان (تخت سلیمان در جنوب آذربایجان) مقتول ساخته است. کتیبه های آشوری نام قاتل سارگون دوم را ذکر نمی نمایند ولی منابع ملی ایرانی می گویند زئینی گو ( یعنی زنندهً و نابودکننده گاو)- که معنی لفظی ظاهری نام سارگون در زبان اوستایی است- از سرزمین تازیان به ایران لشکرکشی نمود ودر این جا به دست افراسیاب (فراسپَ) به قتل رسید و این افراسیاب صاحب فر ایزدی به شمار می رفت. دلیل این که همین فراسپَ یکی از ابراهیم های تورات و قرآن است، نام پدراساطیری ابراهیم تورات تارح (تارخ) می باشد که به جای همان تارگیتای اساطیری اسکیتان لفظاٌ یعنی پدر مردمان گیتی و همچنین نام پسر وی اسحاق (شادمان) است که به جای ایشپاکای اسکیت پسر و جانشین فراسپَ می باشد چه نام ایشپاکای را که دراصل به معنی شهسوار و پادشاه سوارگان می باشد میتوان در زبانهای کهن ایرانی فدیهً و نیاز خدا و شادمان (از ریشهً کلمهً پهلوی سپَخر یا سپََخ) گرفت.می دانیم که تورات صراحتاٌ بدین معانی نام وی اشاره کرده است. 2- ابراهیم دوم مطابق با خشثریتی (کیکاوس) سومین پادشاه ماد است که با ایشپاکای اسکیت متحداٌ علیه آشور می جنگیده اند. و سرانجام هم لشکریان متعاقب و مذاکره کنندهً آشوری را درسرزمین دوردست مازندران در پای حصار شهر آمل توسط سردار خویش آترادات پیشوای مردان (گرشاسب، رستم) شکست داده و قتل عام نموده است. کتسیاس نام خشتریتی (شهریار) را آرباک آورده که می توان آن را به معنی پادشاه عربهای شرقی گرفت یعنی همان اعراب و یهودی که در عهد باستان بین بلخ و گرگان زندگی می کرده اند. از آن جا معلوم میشود این فرمانروای که ملقب به زرتوشترا ( شهریار زرین) بوده ابراهیم نامیده میشده که پسر وی فرائورت ( لفظاٌ یعنی دیندار همان فرود، سیاوش) مطابق با همان اسماعیل تورات و قرآن (به معنی لفظی خداشنو) می باشد. در اساطیر اسلامی نیز کیکاوس (خشتریتی) با ابراهیم و نمرود (نمرو، مردوک خدای بابلیها) مربوط گردیده است. 3- ابراهیم سوم مطابق با کورش یعنی سازنده ویا تجدید عمارت کننده معابد اعراب و یهود است. در تورات وی تحت اسامی سلیمان (مرد صلح) و کورش(قوچ) معرفی گردیده و صراحتآٌ آنان را سازنده و تعمیر کننده معبد اورشلیم دانسته است. اما همین کورش در نزد اعراب یکی از ابراهیم های معروف است و آن همان ابراهیمی است که بنای خانه کعبه بدو منسوب گردیده است: در رابطه با بنای خانهً کعبه توسط کورش شواهد زیر در دست است. این معبد به شکل ساختمان باستانی موسوم به کعبهً زرتشت است که در مقابل مقابر پادشاهان هخامنشی بنا شده است و اختصاص به خدای خاندان شاهی یعنی اهورمزدا (سزور دانا) داشته است که کاسیان (اسلاف لران) وی را ایمیریا می نامیده اند که این نام کاسی هم به معنی سرور دانا و هم به معنی دانای مرگ و میر بوده است. افزون بر این کتاب پهلوی زند وهومن یسن بتکدهً معروفی را با پشوتن (کورش) مربوط ساخته است که باید همان خانهً کعبه منظور باشد که به شکل همان کعبهً زرتشت است. چه بتخانهً کعبه نیز معبد بت هبل بوده که خداوند تفأل ومردگان به شمار می آمده است. از محققان کسی که نخستین بار به طرح موضوع بنای خانهً به امر کورش پرداخته حسن عباسی (سیاوش اوستا) است. از آن جایی که استرابون نام اصلی کورش را آگرادات (یعنی مخلوق آتش) آورده لذا از ابراهیم فرزند آذر روایات اسلامی همان کورش هخامنشی منظور گردیده است. کورش ( لفظاٌ یعنی قوچ ،فریدون شاهنامه) در محیط عربستان همچنین با نام ذوالقرنین یعنی قوچ دارای دوشاخ معروف بوده و از وی به عنوان جهانگشایی بزرگ (= فریدون)- کسی که به مشارق و مغارب عالم رسید- یاد می شده است. 4- ابراهیم چهارم همان کمبوجیه پسر کورش و فاتح مصر است؛ چه مطابق اساطیر توراتی، ابراهیم زن خویش سارا (ملکه، شاهدخت) را در مصر خواهر خود خوانده بود. و این با اخبار و شایعات کهن در مورد ازدواج کمبوجیه با خواهرش آتوسا مطابقت دارد چه در مقام فرعون مصر، چه در مقام ابراهیم شوهرو برادر خوانده آتوسا در مصر؛ گرچه ابراهیم در مقام اخیر بیشتر به جای همان بردیه زرتشت می باشد که برادر خوانده و شوهر آتوسا بوده است. به هرحال از آن ابراهیمی که مرگش در شام اتفاق می افتد همان کمبوجیه پسر و جانشین کورش منظور می باشد. نا گفته نماند عنوان پدر امتهای فراوان بیش ازهرکس نشانگرجهانگشایان باستانی بزرگی همچون کموجیه پسر کورش بوده تا یک یهودی فرضی سرگردانی که تورات از وی به تصویر کشیده است. 5- ابراهیم پنجم همان گئوماته زرتشت (زریادر، ایرج،بردیه)است که شوهر اصلی آتوسا دختر کورش و برادر خواندهً وی بوده است؛ چه دلایل زیادی در باب یکی بودن ابراهیم صاحب صحائف یا همان ابراهیم خلیل با زرتشت / بودای صاحب اوستا (کتاب دانش)/ تری پیتاکا (سه سبد قانون و دانش) است که به هیچ وجه اتفاقی و تصادفی نمی باشند. از مورخین کهن اسلامی کسی که به طوری بدین مطلب پی برده شهرستانی است گرچه این نظر را با صراحت ذکر ننموده است. استاد هاشم رضی این مطلب را چنین بیان مینماید: "عبدالکریم شهرستانی در کتاب الملل والنحل تحت عنوان مجوس و اصحاب اثنین از همان ابتدا کار را یکسره کرده و پس از شرحی در بارهً دین حنیف و ابراهیم می گوید تمام رعایا و ملوک عجم بر دین ابراهیم بودند، و این بر اساس یکی دانستن زرتشت و ابراهیم صورت گرفته است." به هر حال دلایل یکی بودن ابراهیم خلیل و زرتشت/ بودا از این قرار می باشند: الف- ویران کردن بتخانه ها و معابد بت پرستی: داریوش قاتل گئوماته زرتشت می گوید که گئوماته (یعنی دانای سرودهای دینی) معابد را ویران و زمینهای اشراف را بین رعایا تقسیم مینمود. متقابلاٌ در اساطیر اسلامی می خوانیم ابراهیم خلیل (یعنی ابراهیمی که دوست صمیمی خداست) چون بتها را شکست به امر نمرود (نامرو، مردوک خدای بابل) به آتش افکنده شد ولی آتش به امر خدا زیر پای او گلستان شد. اصل قسمت اخیر این اسطورهً منسوب به دوران کودکی زرتشت بوده و از این قرار می باشد: " در بیابان آتش افروختند و زرتشت را از پدر ربوده و در آتش افکندند ولی آتش پیش پای او سرد گردیده وگلستان شد." ب- ازدواج آنها با خواهر خوانده شان سارا (آتوسا): خارس میتیلنی رئیس تشریفات دربار اسکندر در ایران از داستان عاشقانهً معروف در عهد هخامنشیان و اسکندر سخن رانده که قهرمانلن آن زریادر(مرد زرین تن= زرتشت) و آتوسا (دختر کورش) بوده اند که بزرگان ایرانی دیوارهای اتاقهای خویش را به تصویر آنان مزین می نموده اند. می دانیم که زرتشت سوای مقام دامادی، مقام پسرخواندگی کورش را نیز دارا بود. ج- شایعهً نسبت همسری همسر و خواهر خواندهً آنها سارا (یعنی ملکه آتوسا) با فرعون مصر (منظور کمبوجیه فاتح مصر) که خبر آن حتی به گوش هرودوت پدر تاریخ نیز رسیده بود. د- مطابقت نامهای زرتشت/ بودا در نزد صوفیان یعنی ابراهیم ادهم (یعنی ابراهیم زرین مو) و بایزید بسطامی ( یعنی مرد تنومندی که دوست خالص خدا است) و بهلول (تارک الدنیا) با زرتشت (یعنی فرد زین پیکر)- که تصور میشده در خلوت با اهورا مزدا به همپرسگی پرداخته است- و همچنین مطابقت زندگی شاهزاده بودا با ابراهیم ادهم همانند قطعه های مکمل نقش قالی واحدی می باشند. ه- مطابقت مطالب کتاب صحائف گم شده منسوب به ابراهیم خلیل با مطالب اوستای زرتشت و تری پیتاکای بودا: اوستای موجود مرکب از پنج کتاب زیر است: یَسنا که به معنی سروهای نیایش است. یَشتها که به معنی سرودهای ستایش و قربانی دادن می باشد.ویسپرد که به معنی همهً ردان و بزرگان دین است. وندیداد که به معنی قانون ضد دیو است. خرده اوستا که به معنی اوستای کوچک است. کتب مقدس بودایی عبارتند از تری پیتاکا (سه سبد قانون و دانش) که مشتمل از سه قسمت است: سوت تا (حکایات)، وینایا (انضباط) و آبیداما (شریعت). کتاب های دیگر دهاما پادا (کلمات قصار منسوب به بودا) و یاتاکا ( داستان تولد و سر گذشت بودا) می باشند. متقابلاٌ در کتاب قصص الانبیاء تألیف حسین عماد زاده در مورد صحائف ابراهیم خلیل می خوآنیم: "شب اول ماه رمضان بود که بیست صحیفه بر ابراهیم نازل شد و بر طبق آن سنن و آداب و احکام شریعت را به مردم تعلیم فرمود. اباذر غفاری از حضرت خاتم النبیین پرسید صحائف ابراهیم چه بود؟ رسول الله فرمود همهً آنها مثلها و قصه ها، حکمتها و نصیحتها بود که بر مردمان بیان می کرد و تعلیم می داد از آن جمله است: ای پادشاه امتحان داده ای تو، من ترا نفرستادم که متاع دنیا را جمع کنی و خود را بدان مشغول سازی و بدان مفاخره کنی بلکه تورا فرستادم که دعوی مظلومان را اجابت کنی و از بینوایان دستگیری نمایی و حساب نفس خود بکنی و در نیکی و بدی کار خود فکر و اندیشه کنی و از نعمتهای بی انتهای من شکر گذاری نمایی وسپاس به جای آوری و نیاز خود را در خلال راز با من به میان نهی و زبان خود را از گفتار بی جهت نگاهداری تا گمراه نشوی تو باید از حلال دنیا بهرهً خود برداری و برای آخرت توشه ذخیره سازی نفس را به کمال رسانیده به سوی آخرت بشتابی و آنگاه فرمودند. این آیات را بخوان " قد افلح من تزکی و ذکر اسم ربه فصلی بل تؤثرون الحیوة الدنیا و الاخرة خیر و ابقی ان هذا لفی الصحف الاولی صحف ابراهیم و موسی." یعنی محقق است هر که ذکات دهد و تزکیهً نفس کند رستگار می گردد ونام خدا را فراموش نکند و نفس خود را از معصیت پاک و مهذب دارد و به یاد پروردگار خویش باشد و نماز گذارد و زندگانی آخرت را به دنیا نفروشد که آخرت باقی و دنیا فانی است؛ اینها حقایقی است در صحائف اولیه ثبت است و آن صحیفهً حضرت ابراهیم و موسی است.... در سنت و سیرهً وی گفته شده است اولین کسی است که مهمان خانهً مجانی باز کرد و بدون میهمان غذا نخورد . سعدی این خصلت ابراهیم خلیل را که یادآور خصال والای مردم دوستی گئوماته زرتشت/ گوتمه بودا است در بوستان چنین به نظم کشیده است، گرچه در اینجا دین گبری(زرتشتی) خودی ابراهیم خلیل اساساٌ به ظاهر و باطن فرهنگ وآیینی پست پنداشته شده است : شنیدم که یک هفته ابن السبیل نیامد به مهمانسرای خلیل زفرخنده خویی نخوردی پگاه مگر بینوایی در آید ز راه برون رفت و هر جانبی بنگرید براطراف وادی نگه کرد و دید به تنها یکی در بیابان چوبید سرو مویش از گرد پیری سپید به دلداریش مرحبایی بگفت برسم کریمان صلایی بگفت که ای چشمهای مرا مردمک یکی مردمی کن به نان و نمک نعم گفت و برجست و برداشت گام که دانست خلقش علیه السلام رقیبان مهمانسرای خلیل به عزت نشاندند پیر ذلیل بفرمود ترتیب کردند خوان نشستند بر هر طرف همگنان چو بسم الله آغاز کردند جمع نیامد زپیرش حدیثی به سمع چنین گفتش ای پیر دیرینه روز چو پیران نمی بینمت صدق و سوز به شرط است وقتیکه روزی خوری که نام خداوند روزی بری بگفتا نگیرم عصایی به دست که نشنیدم از پیر آذرپرست بدانست پیغمبر نیک فال که گبریست پیر تبه بوده حال به خواری براندش چو بیگانه دید که منکر بود پیش پاکان پلید سروش آمد از کردگار جلیل به هیبت ملامت کنان کای خلیل منش داده صد سال روزی و جان ترا نفرت آمد از او یک زمان گر او می برد پیش آتش سجود تو وا پس چرا می بری دست جود گره بر سر بند احسان مزن که این رزق و شیدست آن مکرو فن زیان می کند مرد تفسیر دان که علم و ادب می فروشد به نان کجا عقل یا شرع فتوی دهد که اهل خرد دین به دنیا دهد ولیکن تو بستان که صاحب خرد از ارزان فروشان به رغبت برد." و- یوستی و ویندیشمان اوستا شناسان معروف آلمانی مجموعاٌ مطلب مذکور در کتاب پهلوی بندهش 32- 2 را چنین معنی کرده اند: " زرتشت از پوروشسپ (دارندهً اسبان فراوان) در هیدای نیش (کاخ زیر زمینی) واقع در کنار رود دارجه (رودخانهً مغانجیک شهرستان مراغه) زاده شد." این جانب نگارندهً مقاله از مردم همین روستای مغانجیق توصیف یک قصر باستانی زیرزمینی را در کنار این رودخانه شنیده بودم که لابد آن در اعصار پیش از اسلام مسکن زادگاه زرتشت به شمار می رفته است. جای دیگر که در این رابطه صحبت شده مندرجات کتاب پهلوی زادسپرم فصل 16- 12 است که در آن صحبت از این است چون زرتشت را در غار گرگان می اندازند به طور شگفت انگیزی نجات می یابد. مادرش در جستجوی کودک چون به غار گرگان می رسد، به تصور این که اورا کشته خواهد یافت می بیند زنده و سالم است. سپس با خود می گوید: " بعد از این تا زنده هستم اگر رک (رغه، مراغه) و نوتر (نوتاترج در کنار کرکوک) به هم به پیوندد کودک را به دست کسی نخواهم داد." این مطلب در اساطیر اسلامی مذکور در تاریخ انبیاء در مورد مولود و میلاد ابراهیم خلیل الله چنین ذکر شده است: "نه ماه از آثار و علائم آسمانی که منجمین پیش بینی کرده بودند(نظیر آن چه در مورد زرتشت گفته شده) گذشت. مادر ابراهیم به نام ورقه ( مربوط به برگ هوم، یکی ازالقاب پدر زرتشت) خواهر سارا (شاهدخت) مادر لوط دختر های لاحج پیغمبر انذار کننده بود از شهر بیرون رفت و به غاری در کوه رسید وبه درون آن غار رفت و ابراهیم متولد شد." ز- جالب است دین حنیف (یعنی آئین راستی) که سیرهً روشنفکران عرب پیش از اسلام بوده و خود محمد نیز بدیشان گرایش داشته است پرستندهً ابراهیم خلیل یعنی در اصل همان زرتشت بوده اند، گرچه در آن عهد دیگر ارتباط این دونام از هم گسیخته بوده است؛ ولی به هرحال نام دین آنها یعنی حنیف (سیرهً ابراهیم) و بهدین (آئین زرتشتی) مترادف هم باقی مانده بود.






مآخذ اوستایی اسامی فرشتگان مقّرب خدا در ادیان سامی

برای نگارنده، زمانی که هنوز به مآخذ ایرانی اساطیر توراتی و انجیلی و قرآنی پی نبرده بود، همانند بسیاری از مردمان کشورهای غیر سامی این سؤال مطرح بود چرا این همه پیغمبر از میان یهود برخاسته اند، پس مثلاٌ سهم ایرانیان که درعهد تجمع انبیاء یعنی در قرن ششم پیش از میلاد در مقام ابر قدرتی خاورمیانه و جهان قرار داشته اند، چه میشود. در پیگیری این سؤال بدانجا رسیدم که اوستای اولیه و شفاهی ایرانیان مأخذ اصلی تورات و این خود مأخذ اساطیرانجیل و قرآن بوده است. فی المثل ایزد مهر (میثه، موسی) ، کیاخسارو (خنوک، یوشع)، کورش (سلیمان) و زرتشت (ابراهیم خلیل ،ایوب،عزرا، یافث) خدا-قهرمانان اصلی تورات که در اصل متعلق به ایرانیان بوده اند در تورات زیردستان یهودی آنها تبدیل به خدا - قهرمانان قوم یهود شده اند. به طور کلی و مختصر باید گفت که اکثر قهرمانان اساطیری ادیان سامی یا ایرانی و یا در رابطه فرهنگی نزدیک با ایرانیان بوده اند. برای قوّت کلام باید اضافه نمود زرتشت در قرآن افزون بر اینها تحت نام صالح و لقمان ظاهر شده و نزد هندوان و مردم شرق و جنوب شرق آسیا با نامهای مهاویرا و بودا پرستش میشود. به بیان ساده میشود گفت که اکثر مردم دنیا در به طور رسمی یا تشریفاتی در پرستش زرتشت / بودا سهیم و شریک هستند و زرتشت مردم گرا و معتقد به عدالت اجتماعی و اقتصادی قلوب مردم دنیا را بیش از دو هزاره تسخیر نموده است. در همین رابطه برایم بدیهی و روشن شد که فرشتگان مقرب خدایان سامی نیز از دستگاههای عریض و طویل قبیلهً دین آفرین مغان ایران بیرون تراویده است. ما در اینجا بحث را محدودتر کرده و به ذکر و توضیح مطالب مربوط به منشأ فرشتگان مقرب خدا در نزد یهود و مسلمین می پردازیم. چهار فرشتهً مقرب خدای اینان عبارتند از اسرافیل، میکائیل، عزرائیل و جبرئیل که ما در اینجا به ترتیب اصل ایرانی زرتشتی آنهارا معرفی مینمائیم:
اسرافیل: اسرافیل که نامش در مآخذ عبری به صورت سرافیم یعنی درخشان مثل آتش آمده است، به معنی درخشان خدایی است و در اصل همان فرشتهً آذر منابع زرتشتی است که مانند اسرافیل با روز قیامت سر و کار دارد. برای آشنایی با این نقش وی بهتر است نقش فرشتگان را در روز رستاخیز(قیامت) رااز کتاب دینهای کهن ایران تألیف هنریک ساموئل نیبرگ، ترجمه دکتر نجم آبادی ذکر می نماییم: در ارداویرابنامه چگونگی سفر ارداویراف در جهان زیرین چنین توصیف شده است: " روان مرده پس از سه گام به پل چینوت (قضاوت) می رسد. برای روان نیکان این پل فراخ میشود تا به اندازهً درازای نه نیزه میرسد، و او از روی پل میگذرد، سروش و آتور (آذر) اورا همراهی می نمایند و مهر (ایزد عهدوپیمان)، رشن (فرشتهً عدالت) ، وایو (فرشتهً باد خوش) ، دئنا ( فرشته نیایش) و وهومنه (فرشتهً منش نیک) او را در راه بهشت و دوزخ زیر پل چینوت رهبری و نگهبانی می کنند ." پس مسلم به نظر می رسد صور (الصور، یعنی شیپور اسرافیل فرشتهً آتش) نیز خود از کلمهً پهلوی آثور یعنی آتش اخذ شده است. می دانیم که مسلمین معتقد هستند که در روز قیامت، مردگان با شنیدن صدای صور اسرافیل یعنی شیپور فرشتهً آتش زنده خواهند شد. میکائیل: نام میکائیل در عبری به معنی کسی که مثل خداست معنی شده است. واین به وضوح نشانگر نام نشان میثه (میثره، موسی، مهر) ایزد معروف عهدو پیمان آریائیان است که نامش بر روی ماه مهر زنده مانده است. می دانیم که این ایزد همچنین در طبیعت، ایزد گردندهً خورشید پر مهرو محبت به شمار می رفته است. چنانکه اشاره شد وی را حامی و پشتیبان نیکان در روز قیامت به شمار می آورده اند. جشن معروف ماه مهر ایرانیان نیز به وی اختصاص داشته است که مسعود سعد سلمان در موردش چنین اشعار نغزی سروده است : روز مهرو ماه مهرو جشن فرخ مهرگان مهر بیفزا ای نگار ماه چهر مهربان مهربانی کن به جشن مهرگان و روز مهر مهربانی کن به روز مهر و جشن مهرگان جام را چون لاله گردان از نبید باده رنگ و ندر آن منگر که لاله نیست اندر بوستان کاین جهان را ناگهان از خرمی امروز کرد بوستان نو شکفته عدل سلطان جهان میثره (میثه، مهر) همچنین در اساطیر سامی با کاموسه (= روح موسی، آخرین فرمانروای پادشاهان شبان در مصر) و یهودای جلیلی پسر زیپورایی رهبر فرقهً مشتاقان آزادی یهود از دست رومیان در هم آمیخته و موسی صاحب ده فرمان ایزدی و لقب پیغمبر مهرو محبت عیسی روح الله را پدید آورده است. جبرئیل : این نام به معنی مرد خدا بی تردید اشاره به همان نئیریوسنگ اوستا یعنی مرد پیغام یا پیغامبر است. ازنام صفت شاهزاده بودن وی چنین معلوم میشود که ابتدا مراد از وی همان گئوماته زرتشت (بردیه، ایرج) پسرخواندهً معروف فریدون (کورش) بوده است که بعداٌ تحت این نام تبدیل به فرشته ای معروف گردیده است. در فرهنگ نامهای اوستایی هاشم رضی در مورد این ایزد و فرشتهً پیام و آتش معروف اوستایی می خوانیم: " نریوسنگ از این جهت که پیک ایزدی است. با سروش نیز همانندی دارد؛ اما از لحاظ مقایسه در قسمت اهمیت پیک ایزدی بودن، نریوسنگ را را با سروش نمی توان مورد مقایس قرار داد چون سروش در این زمینه شهرت بیشتری داشته و اصولاٌ مطلق ایزد وحی و الهام خدایی شناخته میشود؛ در حالی که نریوسنگ همواره حامل پیامهای خداوندی نمی باشد؛ به هر حال این ایزد نیز چون سروش حامل پیامهای اهورا مزدا است و هردو را با جبرئیل فرشتهً وحی و الهام از طرف خداوند در دیانت اسلامی می توان مورد مقایسه قرار داد.... در قسمتهایی دیگپر از اوستا نیز نریوسنگ با همین وظیفه و موقعیت کارگزار است. در فرگرد نوزدهم وندیداد یکی از دیوان به نام ویزرش (آزارندهً هوشیاران) راهنمای ارواح پلیدان و شریران است به بدترین مکان، قلمرو اهریمنی و تاریکی مطلق.اما روان پارسایان همنشین و قرین با ایزدانی بزرگ و نامی میشوند. نخست از نزدیک فروغ ابدی، روشنی همیشگی و لایزال، یعنی اهورا مزدا می گذرند. امشاسپند بهمن تهنیتشان می گوید و روان پارسایان شاد و سرخوشند و در فردوس، بهترین مکان و جایی که لبریز از روشنایی ابدی است وارد میشوند، در حالیکه نریوسنگ، پیک اهورا مزدا نیز با آنان است. عزرائیل:این نام که به معنی یاور خداست به وضوح مطابق با همان سروش اوستا به معنی لفظی بنده و خادم فرمانبردار خدا می باشد. هاشم رضی در کتاب فرهنگ نامهای اوستا بارهً این امشاسپند یعنی فرشتهً بی مرگ و مقدس می آورد: " سروش (به اوستائی سرئوش) یکی از ایزدان مزدیسنان (زرتشتیان) است و پیک خدایی به شمار می رود. کلمهً اوستایی سرئوشَ به معنی فرمانبرداری و اطاعت است. این واژه نیز در اوستا چه بسا که مطابق معمول، به عنوان اسم مجرد استعمال شده است و چه بسا نیز از آن ایزد ویژه ای اراده شده است. سروش یکی از کهن ترین ایزدان آیین زرتشتی است که در گاثا ها نیز نامش مذکور است با صفت مزیشتَ یعنی بزرگتر در اوستا مشخص می باشد. در گاثاها علاوه بر آن که به عنوان اسم مجرد زیاد اسم مجرد زیاد استعمال شده است. چندین بار نیز در هیئت ایزدی نمایان می باشد که گروه مؤمنان به هنگام از او یاری می جویند. مقام سروش در ادبیات دینی مزدایی آن قدر بود که وی را در شمار امشاسپندان قرار دادند. چنانکه می دانیم برای آن که شش امشاسپند را به عدد مقّدس هفت امشاسپند ارتقاء دهند گاه سپنت مئینوَ (روان مقدس، ذات مقدس اهورامزدا) در رأس شش امشاسپند قرار دادند و گاه خود اهورا مزدا را و سروش را هفتمین امشاسپند به شمار آوردند. اما مهمترین وظیفهً سروش که در ادوارمتأخربرایش تعیین کرده اند، وظیفهً داوری ومحاکمه ارواح است و این که یکی از کارگزاران و عاملان مهم جهان پسین است. اما نبایستی از این اشاره چنان فهم شود که سروش پیش از این با این وظیفه و عنوان بیگانه بوده است، چون در گاثاها این وظیفهً سروش نیز روشن است که در جهان پسین سرنوشت شریران و نیکان را تعیین می کند.... چنانکه ابوریحان بیرونی در آثارالباقی اشاره میکند روز هفدهم هرماه ایرانیان نزد زرتشتیان موسوم است به سروش و سروش نگهبان این روز می باشد... مسعود سعد سلمان که در بارهً سی روز پارسی، سی قطعه سروده است، دربارهً سروش در این قطعه چنین گفته است: روز سروش است که گوید سروش باده خور باده مطرب نیوش سبز شد از سبزه همه بوستان لعل می آرای صنم سبزپوش... " چنانکه پیداست عزرائیل ترسناک باورهای خداترسانهً اسلامی در اساس خود یعنی سروش نه تنها خوفناک نبوده بلکه موجب دلخوشی انسانها می بوده است. بر اساس شقاوت و ترسناکی عزرائیل، مولوی در مثنوی اشعاری سروده است که در اینجا ذکر میشود: حق به عزرائیل می گفت ای نقیب بر که رحم آمد ترا از هر کئیب گفت بر جمله دلم سوزد به درد لیک ترسم امر را اهمال کرد تا بگویم کاشکی یزدان مرا در عوض قربان کند بهر فتی گفت برکی بیشتر رحم آمدت از که دل پرسوز بریانتر شدت گفت روزی کشتئی بر موج تیز من شکستم زامر تا شد ریزریز پس بگفتی قبض کن جان همه جز زنی و غیر طفلی ز آن رمه هر دو بر یک تختهً در ماندند تخته را زآن موجها می راندند باز گفتی جان مادر قبض کن طفل را بگذار تنها ز امر کن چون زمادر بگسلیدم طفل را خود تو می دانی چه تلخ آمد مرا پس بدیدم دور ماتمهای زفت تلخی آن طفل از فکرم نرفت گفت حق آن طفل را از فضل خویش موج را گفتم فکن در بیشه ایش بیشهً پر سوسن و ریحان و گل پر درخت میوه دار خوش اُکل چشمه های آب شیرین زلال پروریدم طفل را با صد دلال صد هزاران مرغ مطرب خوش صدا اندر آن روضه فکنده صد نوا بسترش کردم ز برگ نسترن کرده اورا ایمن از صدمهً فتن گفته من خورشید را کورا مگز باد را گفته برو آهسته وز ابر را گفته برو باران مریز برق را گفته براو مگرای تیز زین چمن ای دی مبر آن اعتدال پنجه ای بهمن برین روضه معال. اصل و نسب اشو زرتشت سپیتمان پیامبرعدالت اجتماعی جهانشمول
گئوماته ، گئوتمه بودا ، هومان و ایّوب و لقمان نامها و وجوه متفاوت زرتشت سپیتمان هستند:

« زرتشت همان گئوماتای مغ،مصلح اجتماعی بزرگ عهد پادشاهان نخستین هخامنشی ا ست»

این عنوان که برای نخستین بارازطرف این جانب جوادمفردکهلان، نگارندهً کتابهای گزارش زادگاه زرتشت و تاریخ اساطیری ایران ونیاکان باستانی کُرد مطرح می شود، در وهلهً اول بسیارتعجب آوربه نظرخواهد رسید، ولی مطمئن هستم که بعد از ارائهً دلایل آن، استبعاد آن ازبین رفته و این امرتاریخی مهم جلب رضایت خواهد نمود. ابتدا باید بگویم که ا.م.دیاکونوف، مؤلف تاریخ ماد در بحثی که از سقوط دولت ماد به دست کورش هخامنش و هم چنین اصلاحات اجتماعی و اقتصادی گئوماته وموضوع قتل وی به عمل آورده، به نقل از مورخین باستانی یونان یعنی هرودوت و کتسیاس و با استعانت از هرتسفلد ایرانشناس آلمانی می گوید که سپیتمه(پدرزرتشت) با آمیتی دا ("دانای آشیانه ") دختر آستیاگ ازدواج کرد و از این ازدواج صاحب دو پسر گردید که موسوم بودند به سپیتاک (به معنی لفظی "فردسفید ومقّدس"،همان زرتشت) و مگابرن("دارندهً ثروت بسیار") که بعد از546 سال پیش ازمیلاد از طرف کورش هخامنشی والی ولایات دربیکان در سمت باختر(بلخ) و هیرکانیه (وهرکانه، گرگان) گردیدند این مطلب حاوی اسنادتاریخیِ بسیار مهّمی است، چه این هر دو ولایت درآن زمان تحتِ نظر ویشتاسپ (گشتاسب، پدر داریوش) ساتراپ ولایت بزرگ پارت اداره می شدند. مطالب مذکور را تاریخِ اساطیریِ ایران و منابعِ یونانی هر دو تأیید میکنند: خارس میتیلنی مّورخ ورئیس تشریفاتِ دربار اسکندرمقدونی در ایران نشان می دهد که کورش حّداقّل تا سال546 پیش از میلا د خویشاوند و حامی خویش یعنی ویشتاسپ (گشتاسب) را به حاکمیت ولایات ماد سفلی و ماد کوچک(آذربایجان) برگزیده بود و وی به همراهِ برادرش زریادر(زریر) وزرتشت، فرمانروایِ شهر رغهً آذربایجان براین مناطق حکمرانی می کرد: شهر رغهً آذربایجان در کوهپایهً جنوب غربی کوه سهند قرار داشت و همان شهری بوده که بعدها با نامهای گنجک، کزنا، هروم، برزه و بردع نامیده می شد و مکانش درحدود 8 کیلومتری جنوب شرقی شهر مراغه( رغهً بزرگ یا شهرمتمایزازرغه) قرار دارد.طبق مندرجات اوستا کورش (فریدون) بعد ازسال546 پیش ازمیلاد زریادر(زریربرادر گشتاسب ) را به حاکمیت این نواحی بر گمارده و ویشتاسپ (گشتاسب) و پسران سپیتمه (یعنی سپیتاک و مگابرن) را به حاکمیت نواحی پارت وباختر و گرگان منسوب نموده است. هرتسفلد ایرانشناس بزرگ و تیزبین آلمانی تا اینجا کُنه وقایع را به درستی پیگیری کرده ، ولی در ادامه سرنخ وقایع را گم می کند. چون همین برادران سپیتاک و مگابرن همان کسانی هستند که در تواریخ یونانی به اسم برادران مغ معروف گردیده اند و اسامی و القابشان به صور سمردیس (تنومند، یا دارای دههای فراوان) و اُروپاست (دارای انبارهای گسترده) وپاتی زیت (نگهبان سرودهای دینی ) ذکر شده است. به قول هرودوت، کمبوجیه وقتی که به سمت مصر لشکرکشی می نمود پاتی زیت (موبد نگهبان سرودهای دینی) را به نیابت سلطنت خویش بر گزید و ادارهً امور کشور را در غیاب خود بر وی محّول نمود. امّا چون بعد از گذشت سه سال و اندی شایعات فوت کمبوجیه در مصر، بر وی رسید حکومت خویش را رسمی اعلام نمود. هرودوت می گوید که برادران مغ مشترکاٌ حکومت می رانده اند. امّا کتسیاس فقط از حکومت یک مغ که همان گئوماتای (یعنی«دانایِ سرودهای دینی») باشد،سخن می راند. به هر حال این مغ برادری به نام مگابرن (ثروتمند) داشت که مفهوم لغوی نامش که به صور مرگید (دارای زمینهای فراوان)، پرومیس(دارای ثروت بسیار) و سمردیس (ثروتمند) نیز آمده ، وی را از القاب و اسامی برادرش گئوماته متمایز می سازد؛ لذا این القاب دیگر گئوماته بوده که با نامهای فرزند مفروض کورش یعنی بردیه ("بلندقامت") و تنائوکسار("تنومند") یکی بوده است. نام بردیه (بردیس) یک شباهت لفظی هم با نام دیگر وی سمردیس(مردیس) داشته است. بنابراین دروغی عمدی درپدید آمدن نام بردیهً دروغین درکار نبوده است و برادران بلند قامت وتنومند مغ خود بردیه های واقعی بوده اند که لابد پیش پارسیان هخامنشی به بردیه های دروغین معروف گردیده اند. گفتنی است که قامت تصویر گئوماتای مغ دردخمهً وی به نزدیکی روستای سکاوند شهرستان نهاوند(نیسایهً باستان)- همان سیکایااواوتی کتیبهً بیستون به معنی لفظی جایگاه نیک- که بر دیوارهً غارکندی کاری شده است، حدود187 سانتیمتر است. مردم عامی ایران آرامگاههای بی نام و نشانی را در سرتا سر ایران پرستش کرده و نیازمی گزارند که از خود منشأ هیچ اثر مهمی نبوده اند و تنها بزرگیشان انساب احتمالی آنان به امامان شیعه می باشد، در حالی که آرامگاه دخمه ای شکل این رهبر و پیغامبربزرگ عدالت اجتماعی خاورمیانه و جهان در کنجِ روستای سکاوند شهرستان نهاوند قرنهای متمادی است که به فراموشی سپرده شده است. کشندهً بردیه پسر کورش نیز در تواریخ یونانی و تاریخ اساطیری ایران معلوم گردیده است: وی پرکساسپَ ( یعنی کشنده فرد برازنده ونیرومند) نام داشته است، همان که در اوستا جاماسپ(یعنی کشندهً مغان ، داریوش) آمده و دامادِ زرتشت معرفی شده است. بنابراین برخلاف گفتهً تروگ پمپه، گئومات قاتل بردیه (تنائوکسار یعنی بزرگ تن، پسر یا پسرخواندهً کورش سوم) نبوده بلکه خود وی می باشد. مطلب بسیارمهم وکلیدی که درمنابح یونانی دررابطه با بردیه ها آمده همانا محلهای حکمرانی بردیه (دراصل بردیهً مغ) می باشد که دریک جا ماد و ارمنستان(بنا به گفتهً گزنفون) و درجای دیگر باختر (بلخ، نزد کتسیاس) عنوان گشته است. میدانیم این هردو جا طبق منابع کهن یونانی و ایرانی محلهای فرمانروایی زرتشت سپیتمان نیز بوده اند که درست در همان مقطع زمانی می زیسته است. بنابراین زرتشت لفظاٌ یعنی دارندهً عصای حکومتی زرین، لقب سپیتاک (نورانی) یا همان گئوماته (دانای سرودهای دینی) بوده است؛ چه این هردونیزساتراپ باختربه شماررفته اند.کتسیاس نام اصلی گئوماته را سپندات آورده که به معنی مخلوق مقدّس است. طبق اوستا و کتب پهلوی این اسم در متعلق به قاتل وی یعنی داریوش نیز بوده است. دلیل این امر باید صلاح دیدهای سیاسی بوده باشد که سپیتاک (سپید و نورانی) یا سپندات (مخلوق مقدّس) را نام داریوش گرفته است. این مخلوط سازی اسامی باعث مغشوش شدن اسامی و سرنوشت آنان در اساطیر ملّی ایران نیز گردیده است؛ چه درآن جا مبلغ دین زرتشتی، سپندات (اسفندیار) نامیده شده که از سوی دیگرهمان داریوش پسر ویشتاسپ (گشتاسب) است.وی درآغاز حکومتش به دست رستم (یعنی پهلوان)- که در این جا هم یادآورگئوماتهً بلندقامت و هم خود داریوش است، کشته میشود. بی جهت نیست که شکل ظاهری نام قاتل زرتشت یعنی براتروش(زخمی کنندهً روی برادر) داریوش (همان آنتاریوش مصریها ) شباهت پیدا می کند. به نظر می رسد این استتار عمدی بوده است. بنابراین زرتشت تنها یک مغ سادهً درباری دربارساتراپ ماد و پارت یعنی گشتاسب، نبوده است؛ بلکه خود حکومت عاجل چهارساله ای در ایران داشته است که رعایای ایرانی درتاریخ خود هر گزشاهد عدالت اجتماعی این چنینی، که وی به وجود آورد، نه بوده اند. بی جهت نیست که هرودوت، پدرتاریخ در باب مقتول شدن وی می گوید: « همه درآسیا به خاطرقتل وی افسوس خوردند و به سوگ نشستند.» قسمتی ازگفتارمحمدجوادمشکور را در باب وی ازکتاب خلاصهً ادیان، بدون دخل و تصرف به عینه در این جا بیان می شود: « گئوماتای مغ روش اشتراکی داشت و مانند لیکورگ یونانی اراضی وسیع و گله های بی شمار و بردگان بسیار از اشراف و ثروتمندان بگرفت و اراضی و گله ها را تقسیم و بردگان راآزاد کرده به کشاورزی گماشت. او بیش از هفت ماه نتوانست پادشاهی کند ، ولی در این مدّت کوتاه به اصلاحات اجتماعی بزرگی دست زد.» در این جا مهمترین دلایل و قرائن یکی بودن گئوماتای مغ با سپیتاک و سپیتمان زرتشت را به اختصار ذکر می کنیم: 1- سپیتاک و زرتشت (زراتوشترا) هر دو از خاندان سپیتمه یاد شده اند. به وضوح به نظر می رسد نام یا لقب اساطیری پدر زرتشت یعنی پوروشسپ (دارندهً اسبان فراوان یا اسبان پیر)، درمعنی اخیر به قرائن از ترجمهً نادرست خود نام زرتشت (زرتوشترا)- که در اصل به معنی دارندهً تن زرین است- به دارندهً شتر پیر حادث شده است. این نام را به معنی دارندهً اسب خاکستری نیزآورده اند که آذریها حالا مفهوم آن را به ابوالفضل العباس اختصاص داده اند. یعنی ظاهراٌ یک سنّت زرتشتی در این جا صورت شیعی گرفته است. نام مگابرن ، برادر گئومات را هرودوت به مفهوم عامیانهً آن "مغ گوش بریده" آورده است. 2- برادران مغ یعنی سپیتاک (زریادر) و مگابرن (ویشتاسپ کیانی) ظاهراٌهر دو زیر نظروحمایت ویشتاسپ (گشتاسب) پدر داریوش بودند، چه آن وقتیکه ایشان در سمت ماد حکومت رانده اند، چه آن هنگام که به سمت باختر(بلخ) وهیرکانیه (گرگان) نقل مکان کردند. چنانکه گفته شد روایات تاریخی- اساطیری ملّی ایران نیز از حکومت گشتاسب و زرتشت در دو مقطع زمانی مختلف هم در سوی ماد و هم در سوی پارت و باختر سخن گقته اند. ا.م.دیاکونوف موًلف تاریخ ماد می گوید که" ممکن است بردیه (مرد بلند قامت) پسر آمی تیدا(دختر آستیاگ) و کورش به شمار رفته باشد." در این صورت از بردیه در این جا خود همان گئوماته- سپیتاک (زرتشت سپیتمان) منظور شده است؛ چه نام کورش در این جا به سبب همنامی پسرواقعی مفروضش بردیه با پسر خوانده اش بردیهً مادی (گئوماتهً مغ) وارد روایت این رابطهً فامیلی شده است. بنابراین ازدواج کورش هخامنشی با آمی تیدا، دختر آستیاگ صوری بوده و نوادهً آستیاگ و پسر ماندانا بودن وی نیز افسانه می نماید: مسلماٌ نامهای ماندانا (دانای خانه) وآمی تیدا (دانای آشیانه) نام تاریخی واحدی را ارائه می کنند. مطابق اوستا و شاهنامه، فریدون (کورش) با دو تن از همسران آستیاگ مغلوب شده به اسامی سنگهواک (دانای سخن و آواز) و ارنواک (آواز خوان) ازدواج می نماید، ولی سخنی از نوادهً آستیاگ (ضحاک) بودن وی یا ازدواج او با دختر آستیاگ در میان نیست.قابل توجه است که نام فرنگیس اساطیرسکایی- مادی- پارسی که در رابطه با همین خاندان است، مترادف با بلقیس وزلیخای اساطیر اسلامی به معنی پرگیسو می باشد. سنگهواک و ارنواک نامهای اوستایی آمیتی دا و آموخه ، دختران آستیاگ میباشند.
3- زمان کشته شدن زرتشت دقیقاٌ در همان دورهً مقتول گردیدن گئوماتای مغ رخ داده است، چه به طوری که می دانیم روایات اوستایی بعد از این واقعه به خاموشی می گرایند و از تواریخ بعدی سخن نمی گویند. دلیل اصلی یکی بودن زرتشت (سپیتاک) پسر سپیتمه (نورانی) یکی همین معاصربودن و حکمران بودن آنان و همچنین القاب مغ (دانای دانش سحرانگیز) و زوتر (سرور روحانی) ایشان است، دیگری این که این تنها گئوماته (دانای سرودهای روحانی) بوده که در شرایطی قرار داشته که عملاٌ می توانست با انگیزه به جمع آوری سرودهای حماسی نیاکان کیانی مادری خود یعنی اوستا (اشعار ستایش) بپردازد، نه یک زرتشت فرضی به عنوان روحانی و شاعر دربار ساتراپ ماد و پارت و باختر یعنی گشتاسب نوذری (هخامنشی) که خود از خاندانی بود که حکومت کیانیان پیشین (فرتریان ، مادها) را بر افکنده بودند. ثالثاٌ چنان که گفته شد یکی بودن مکانهای حکومت بردیه (مرد بلند قامت)- که در اصل منظور به اصطلاح بردیه دروغین پارسیان- وزرتشت سپیتمان می باشد؛ چه به طوری که ذکر گردید ماد کوچک (آذربایجان) و باختر(بلخ) همزمان، هم محلهای فرمانروایی این بردیهً مغ و هم نواحی فرمانروایی زرتشت سپیتمان به شمار رفته است. که این خود این همانی زرتشت پسر سپیتمه (سفید رخسار، نورانی) با گئومات-سپیتاک را به وضوح ثابت می کند. بنابراین اگر به دنبال قبله ای زرتشتی برآئیم این قبله بی شک همان دخمهً گئوماته-زرتشت در سمت قصبهً سکاوند شهرستان نهاوند استان کرمانشاهان خواهد بود. 4-ممکن نبود که یک شاعرو روحانی درباری دربار یک ساتراپ همانند گشتاسپ بدون هیچ اقدام مهم سیاسی بتواند قلب تمام ملّتهای امپراطوری بزرگ هخامنشی، حتّی ماورائ آن را به راحتی اشغال کند.امّا یک روحانی انقلابی در مقام گئومات که هم یک مصلح بزرگ اجتماعی بود و هم از طرف مادر به خاندان وجیه المله کیانی (مادی) تعلق داشت، در موقعیتی قرارداشت که به سادگی می توانست بدین امر مهم نائل گردد؛ لذا وی همان سپیتاک پسرسپیتمه بوده که در تواریخ، بیشتر تحت القاب گئوماتای مغ و زرتشت سپیتمان معروف گردیده است. داریوش روز قتل گئوماته را دهم بغیادیش (مهر ماه) آورده است: این واقعه به دست داریوش و شش تن از همدستان وی که نجبای پارس بودند به سال 522 پیش از میلاد در سیکایا آواوتی ایالت نیسایه یعنی همان قصبهً سکاوند شهرستان نهاوند که دخمهً منقوش به عکس جالب زرتشت در آن قرار دارد، روی داد. 5-فرض وجود دو مغ بزرگ مادی که تحت نظر گشتاسب، پدر داریوش همزمان با هم ، در مقام رئیس ایالت در هر دو ایالت جداگانهً شهر رغهً آذربایجان (پایتخت ماد کوچک) و باختر (بلخ) حکومت کرده باشند، تناقض گویی آشکاری است. بنابراین، این دو قهرمان بزرگ سیاسی و فرهنگی تاریخ ایران فرد واحدی بوده اند و بس. در اوستا نام برادر سپیتاک (زرتشت) یعنی مگابرن(ثروتمند)، حاکم هیرکانی (گرگان)، ثری میثونت (دارندهً ثروت سه برابر) آمده است. کتسیاس خود سپیتاک را تحت سه نام زرتشت، تنائوکسار،سپندات (سپیتاک) حاکم باختر (بلخ) آورده است. 6-تعلق داشتن خانوادهً مادری زرتشت سپیتمان (سپیتاک) به کیانیان (پادشاهان ماد) طبیعتاٌ وی را محبوبتر از دیگر روحانیون مغ می نموده است . خصوصاٌ که قدرت جسمانی و روحانی وی نیز آن را تکمیل مینموده است : پدر بزرگ مادری وی یعنی فراهیم ُروان(یعنی دارندهً ثروت و روغن وسیع) به وضوح همان آستیاگ آخرین پادشاه ماد است که نامش به همان معنی ثروتمند می باشد و دوغدو (دختر)، مادرزرتشت، همان آمی تیدا (دانای آشیانه ) است که دختر آستیاگ بوده است. بی جهت نیست که در اساطیر مربوط به زرتشت بیشتر روی خانوادهً مادری وی تاٌکید شده است. در اوستا همچنین نام دخترکوچک زرتشت (زرتشت کیانی) یعنی پوروچیستا به معنی پردانش وجه تسمیهً مشابهی دارد. 7-چنان که گفته شد، بنا به نوشتهً هرودوت گئوماته (سپیتاک، زرتشت سپیتمان) محبوب مردم آسیا بوده است و بعد از کشته شدن وی همهً مردم آسیا، به جز اشراف پارسی از مرگ اومتاًثر بودند و برای وی گریه می کردند. از اینجا می توان نتیجه گرفت که نام ودائی معادل و مشابهً وی یعنی گئوتمه ازعهد او به بعد در هند معروف گردیده است که از آن جمله است نام گئوتمه بودا موًسس مکتب بودیسم که نامش پیش آریائیان هندوایرانی می توانست دانای قوم و دانای سرودهای دینی معنی شود از همین مقوله بوده و خواهیم دید که وی خود همان گئوماته زرتشت است. گفتنی است خود اوستا به معنی اشعار شگرف دانش دینی بوده و نام مغان (بنا به نظر مستشرقین) به معانی انجمنی و دانای نیروی دانش سحرانگیز می باشد. به طوری که گفته شد خود نام زرتشت (زرتوشترا) به معنی لفظی دارندهً پیکر نورانی وزرین است. در خبر یک مورخ یونان باستان، به نام هرمی پوس لقب نیای خاندان پادشاهی ماد یعنی فرائورت و نیز لقب چهارمین فرد این خاندان یعنی کیکاووس(خشثریتی) به شکل اصلی آن یعنی زَرَت اَشترا آمده که به همان معنی دارندهً عصای زرین ( نشانهً حکومت سیاسی و روحانی) است. چنان که گفته شد زرتشت (زرتوشترا) از سوی مادر بدین خاندان تعلق داشت. نتیجهً گفتار این است که هرودوت و کتسیاس، مورخین یونان باستان، ساتراپ باختر(بلخ) را در فاصلهً زمانی بین سالهای 546 تا526 پیش ازمیلاد- که عهد کورش و پسرش کمبوجیه بوده است- با اسامی سپیتاک(سفید و مقدّس) پسرسپیتمه(داماد آستیاگ)، سپندات (مخلوق مقدّس)، تنائوکسار (تنومند)، بردیه (بلند قامت) و زراتوشترا(زرتشت، دارندهً عصای حکومتی زرین) معرفی می نمایند.از این جا معلوم میشود که این ها اسامی فرد واحدی بوده اند یعنی زرتشت سپیتمان همان بردیهً مغ یعنی گئومات (دانای سرودهای دینی) بوده است که در تاریخ به خطا به بردیهً دروغین معروف شده است. خارس میتیلنی، گزنفون، موسی خورنی و منابع ملّی ایران خاستگاه و محّل فرمانروایی اوّلیّهً زرتشت (بردیه) را شهر رغهً آذربایجان یعنی برزه (بلند)،هروم (بلند) و کزن(مقّرو پایتخت) نشان میدهند که در کنار شهر مراغهً کنونی، به سمت کوه سهند قرار داشته است. قابل است که علی القاعده نام برزه(بردع) با بردیه یکی است ، یعنی این شهر به نام یکی ازا لقاب زرتشت نامیده شده است. به هر حال به گواهی تاریخ وی به همراه برادر وحامی خویش ویشتاسپ (گشتاسب کیانی) به ساتراپی نواحی شرقی فلات ایران یعنی بلخ و گرگان فرستاده شد و ظاهراٌ سرنوشتی نظیر خلف خویش مزدک پیدا کرد که حکمرانی، در مقام پدر قاتلش (ویشتاسپ نوذری)، حامی وی شد. بنابر این گئوماته زرتشت در عهد کمبوجیه سه سال واندی نایب السلطنهً امپراطوری بزرگ هخامنشی بوده و هفت ماه هم حکومت عادلانهً خویش را داشت تا این که توسط داریوش و همراهانش به قتل رسید، درحالی که بنا به گفتهً موسی خورنی: "آن مغ تصمیم گرفته بود بر همه حکمفرماشود."
گئوتمه بودا همان گئوماته زرتشت بوده است
چنان که دیدیم بنا به خبر یونانیان باستان از جمله هرودوت و پورفیریوس، گئوماته زرتشت در قرن ششم پیش از میلاد - که به قرن تشکیل ادیان باستانی معروف است - شهرهً آفاق بوده است. به ویژه مردم آسیا وی را بسیار دوست داشته و او را می پرستیده اند. بنابراین، در اینجا این سؤال منطقی پیش می آید که بپرسیم که مردمان سمت آسیای میانه و هندوستان و چین وی را تحت چه نام و نشانی می شناخته اند؛ خصوصاٌ با علم بر این که وی مّدتی در آن سمت و سوی ، در باختر (بلخ) سکونت داشته و در آنجا هم رهبر سیاسی و هم رهبر دینی بوده است. همانجا که بعداٌ مرکز اصلی بودائیگری شده بود و معبد معروف نوبهار بلخ در آن قرار گرفته بوده است ؛ همان معبد بودایی- زرتشتی که نظامی در اسکندر نامهً خود در مورد آن چنین سروده است:
به بلخ آمد وآذر زردهشت به طوفان شمشیر چون آب کشت
بهاردل افروز در بلخ بود کز و تازه گل را دهن تلخ بود
پری پیکرانی در او چون بهار صمنخانه هایی چو خّرم بهار

شواهد و دلایل لغوی و تاریخی روشنی معلوم می دارند که خود گئوتمه بودای تاریخی کسی جز گئوماته زرتشت نبوده است که بعداٌ آیینهایشان در شرق و غرب فلات ایران به صورت دو مکتب جداگانه ای درآمده و درهر دو حالت آن از فلات ایران به تبعید رفته و در شکل بودایی آن در شرق آسیا شکوفا شده است. در ای جا دلایل خود را در باب یکی بودن بودا و زرتشت به اختصار ارائه میدهیم: 1- بودا به معنی منّور و روشن است و اسم اصلی زرتشت یعنی سپیتاک نیز به معنی سفید و روشن می باشد. افزون بر این لقب مهّم ایشان یعنی گئوتمه (دانای"گاتها"، یعنی دانای سرودهای دینی) و گئوماته (دانای سرودهای دینی) یا همان پاتی زیت (نگهبان سرودهای دینی) هم یکسان است. می دانیم که گاتها (گاثاها) از سوی دیگر سرودهای دینی خود زرتشت به شمار می آیند. 2- نام والدین بودا یعنی سود دهودانا (مخلوق دانا و پاک تن) و مهامایا (دانای بزرگ) به وضوح با اسامی والدین زرتشت یعنی سپیتمه ( دانای سفید رخسار) و آمیتی دا (ماندانا، دانای خانه) مطابقت دارد. ماه تولد هردو فروردین وروستاهای زادگاهی آنان رومبینی و دارجه زبره به لغت ایرانی مترادف بوده، به معنی واقع در پیچ رودخانه می باشند. 3- هر دو در قرن ششم پیش از میلاد در سمت شمال هندوستان و شرق فلات ایران فعالیّت روحانی- سیاسی داشته ومعبودشان یعنی برهما (خالق دانا) و اهورمزدا (سرور دانا) اسامی یکسانی داشته اند. 4- مطابق اخبار منابع بودایی و ایرانی شهر زادگاهی این هردو رهبردینی در محل تجمع جنگجویان قرار داشته که در نزدیکی آن کوه مرتفع و پربرفی(= هیمالیا، سهند) واقع شده بود. منظور از هیمالیا یعنی کوه پر برف در اینجا همان کوه سهند آذربایجان است. 5- محّل فعالیّت سیاسی و فرهنگی گئوتمه بودا با قبیلهً سکیا و شهر کاپیلاویستو (خاک سرخ) پیوسته است؛ متقابلاٌ مطابق منابع کهن یونانی و ایرانی ناحیه ساتراپی گئوماته زرتشت ، سرزمین سکاییان دربیکی (سکاییان برگ هئومه، دریها) و شهر سوروگانه (شبورگان، یعنی جایگاه سرخ رنگ) در نزدیکی بلخ(سمت غرب آن) و خود بلخ (= محل تقسیم آبها) بود ه است. افزون بر این می دانیم رودی به نام سرخاب در سمت شرق شهر بلخ جاری است.
6- محّل مدفن بودا یعنی کوسینا گارا (کوهستان مردم نیک بخت) به وضوح یادآور محّل دخمهً گئوماته زرتشت یعنی سیکایا اواوتی ( یعنی آبادی خوشبختی، روستای سکاوند شهرستان نهاوند باختران) در ناحیهً کاسیان باستانی و مادهای سگارتی(سنگ کن) می باشد. قابل تذکر است که نام کاسیان (اسلاف لران) به صورت کوسیان نیز ذکر گردیده است: ترجمهً نام کاسیان در نام لران بختیاری و نام شاهنامه ای ارمائیل (یعنی مردم آسوده) برجای مانده است. 7- فرقهً بودایی ماهایانای ژاپنی ها گئوتمه بودا را نظیر گئوماته زرتشت دارای افکار و آمال سوسیالیستی معرفی می نماید. افزون بر این که این هردو تعلیمات اخلاقی اساسی خود را بر روی سه اصل پندارنیک ، گفتارنیک و کردارنیک بنیاد نهاده اند. علاوه براین که هردو مخالف ایجاد معابدخرافه پرستی و مردم فریبی بوده اند. گفتنی است که بودا برای طبقهً برهمنان یک بیگانه محسوب می شد. معهذا گئوماته زرتشت تحت نام گئوتمهً دیگری نزد برهمنان بومی شده است. چون گئوتمه نامی که به عنوان سرایندهً قسمتی از وداها معرفی شده باید همان گئوماته زرتشت باشد چه عنوان مناسب فرمانروایی خانوادگی وی یعنی راهوگنه (کشندهً راهزن) و همچنین لقبش یعنی انگیراس(فرد باشکوه و تنومند) به وضوح یادآور لقب گئوماته زرتشت بلند قامت یعنی تنائوکسار (یعنی دارای تن بزرگ) است. سرودهای ودایی وی از جمله درباب آگنی (آذر، ایزد آتش) و برهما ( اهورامزدا، در مقام ایزد دانایی و آتش) می باشد. تحت این نام و القاب وی در رزمنامهً بزرگ هندوان یعنی مهابهاراته نیز یاد شده است ناگفته نماند گئوتمه بودا در اساطیر به هیئت برهمنی جوان به نام َمگه (مغ) پدیدار میشود که این به وضوح تعلق وی را به طبقهً روحانیان ماد یعنی مغان آشکار میگرداند. 8- سرانجام گفتنی است دوست وخویشاوند و نخستین حّواری بودا یعنی آناندا (ناندا, دانا به طرق مختلف) و زنش یشودهارا (دارندهً پاکی) به ترتیب مطابق با همان مدیوماه (دانای شایسته) پسر عم و نخستین مرید زرتشت و هووی (نیک نژاد) زن زرتشت می باشند. در خبرمولوی که زادهً بلخ بود زرتشت - بودا تحت عنوان صوفی فرزانه ای به نام ابراهیم ادهم (یعنی ابراهیم بور) ظاهر گردیده است. ابراهیم خلیل درواقع نام عبری و عربی خود زرتشت و همچنین نامی بر خشثریتی (کاووس) یعنی جدّ جدّ مادرزرتشت بوده است. 9- نام پسربودا یعنی راهوله (= روی هوره) با نام خورشیدچهر پسر زرتشت مترادف است.

هود قرآن وهامان تورات در اصل همان سپیتمه و زرتشت سپیتمان می باشند

در زمانی که ادیان باستانی مهّم جهان شکل می گرفت یعنی تقریباٌحدود بین سالهای 330-600 پیش از میلاد ایران ابرقدرت شناخته شدهً جهان بود و بدین سبب تورات و قرآن نیزنظیر تاریخ هرودوت حاوی اخبار زیادی در باب ایرانیان می باشند:میدانیم در قرآن از قومی بائده یعنی معدوم شده ای به نام عاد سخن رفته که رهبر دینی- سیاسی اصلی ایشان هود نام داشته است. نگارنده را قبلاٌ عقیده براین بود که هود در اصل همان هوتها یعنی ایزد باران و رعد کاسیان (اسلاف لُران) بوده است؛ ولی اخیراٌ دلیل منطقی تری یافته ام که نظر قبلی را منتفی مینماید چه کاسیان حکمرانان بین النهرین در اواسط هزارهً دوم پیش از میلاد بوده اند و این نسبت به زمان محمّد و قرآن بسیار دوراست. ثانیاٌ خود نام عاد ارتباط و ترادفی با نامهای کاسی (آرمانی و خوشبخت) و لُر(نوازنده) نداشته است. ثالثاٌ از هود به عنوان رهبر دینی مردم عاد یاد شده، نه خدای قبیله ای ایشان؛ بنابراین بنابه دلایل آشکاری که ذیلاٌ شرح داده خواهد شد قوم عاد باید همان قوم فراموش شدهً مغان باشد که از مادها (نجبا) بوده اند. زیرا هم نام قوم و هم نام رهبر نامی ایشان مناسبتی تامّ با قوم عاد و رهبرشان هود(=هوم اوستا، دانای نیک) دارد: چه نام قوم مغان یعنی واژهً مغ دقیقاٌ به لغت اوستایی به معنی انجمنی است که این از سوی دیگر معنی لفظی نام عبری عاد نیز می باشد. درکنار آن کلمات سامی حوت درزبان کُردی (به معنی مرد بلندقامت، لندهور) و هود زبان عبری را داریم که به معنی باشکوه و درخشان است. بنابراین به سمت گئوماته زرتشت بلندقامت کشیده می شویم که هم منابع یونانی و هم اساطیر زرتشتی صریحاٌ به قامت بلند وی اشاره کرده اند. اصلاٌ مسلم به نظر می رسد دو نام اساطیری لندهور (پسر خورشید) و عوج ابن عُنق(اوج ابن خنوک)، به معنی لفظی مرد بلندقامت فرزند مرد درخشان متعلق به گئوماته زرتشت (سپیتاک، بودای بامیان) باشند؛ چه همانطوری که ذکرشد نام پدرزرتشت (سپیتاک) یعنی سپیتمه را می توان سفید رخسار و نورانی معنی نمود. درباب مورد غضب ایزدی قرارگرفتن قبیلهً مغان (عاد) باید بگوییم، چنان که هرودوت خاطرنشان میکند در روز قتل گئومات (پاتی زیت) قتل عام بزرگی از مغان به راه افتاد. این واقعه در تورات به صورت اسطورهً قتل هامان (نیک اندیش،یا پسرهوم، گئوماته زرتشت)- به دسیسهً استر(ستاره) و مردخای (شاهکُش)- وجشن دشمن کشی یهود یعنی پوریم (به معنی لفظی بخت و قرعه) متجّلی شده است: هرودوت نیز ازقرعه کشی داریوش وشش تن همدستان وی سرپادشاهی ایران سخن می راند که بعد ازقتل گئوماتای مغ و مغ کشان صورت گرفته است.قابل توجه است عنوان خانوادگی هامان یعنی همداتای(مجری قانون) مترادف با از آن گئوتمهً وداها میبا شد. مطالب اساطیر اسلامی نیز در رابطه با هود و قومش عاد بسیار قابل توّجه می باشند چه ضمن آنهایی که در قصص الانبیاء گردآوری شده اند، درباب هود و قومش عاد از اسامی زئورا (زرین، به عنوان نیای قوم بلند قامت عاد) و زینا (ذانا، دانا، به عنوان مادر هود و دخترنوح) یاد گردیده که به وضوح یادآور نامهای زرتشت (دارندهً پیکرزرین) رهبربلندقامت مغان و آمیتی دا (ماندانا) به معنی لفظی دانای خانه است که مادرسپیتمان زرتشت و دخترآستیاگ (لمک) بوده یعنی همان کسی که در تورات پدرنوح به شمار رفته است. از سوی دیگر از بررسی عمیق تر اسطورهً قرآنی هودمعلوم میگردد که آن هودی که عامل مغضوب شدن وکشتارگردیدن قوم عاد میشود نه خود گئوماته زرتشت "سپیتاک" بلکه خود همان داریوش قاتل گئوماته زرتشت بوده که مگافونی یعنی مغ کشی (عادکشی) به راه انداخت؛ طبق منابع یونانی و ایرانی این قاتل ومقتول در لقب ونام سپندات (مخلوق مقدّس) مشترک بوده اند وسپندات پسر ویشتاسپ (حامی زرتشت)، نام داریوش را- که به معنی نگهدارندهً خوبی است- بعدازقتل گئوماته زرتشت سپیتاک برای جلب رضایت و اعتماد همدستان پارسی خویش برای خود انتخاب نمود. طبق مندرجات قرآن خدای بزرگ (اهورامزدا،انلیل بابلیان) به حمایت از هود (در این جا منظور داریوش، سپندات پسرویشتاسپ) قوم عاد، ملّت هود(منظورمغان تحت فرمان گئوماتهً مغ زرتشت سپیتاک پسرسپیتمه) را منقرض نمود. طبق مندرجات قرآن خداوند بزرگ به حمایت از هود (منظور هوم عابد ) قوم عاد، ملّت هود را منقرض نمود. متقابلاٌ طبق اوستا ایرانیان عقیده داشتند که که در توفان و کولاک بزرگ نچات هوم (جمشید، سپیتمه، گودرز دستگیرکنندهً افراسیاب) و یاران وی به یاریاهورا مزدا (سرور بزرگ و دانا) صورت گرفته است. از آن جاییکه گفته شده قوم عاد به وسیلهً طوفان شدید نابودشد(یعنی همان اسطورهً پناه گرفتن آریاییان در ور جمکرد جمشید در توفان و کولاک بزرگ)، پس در اینجا اهورامزدا درمقام قرینه های بابلی و ودایی خویش یعنی انلیل و وارونا ظاهرگشته است که ایزد آسمان معرفی شده اند و آمده است که دم آنها باد و طوفان است. به نظر می رسد که نام خدای کاسی رعد وبرق و باران یعنی هودها نیز دراینجا درپدید آمدن وشکل گرفتن نام هود نقشی ایفاء کرده است. به هر حال قرآن حقّ مطلب را درمورد زرتشت بلندقامت و پدروی هوم (هود) ادا کرده وتنها تحت همین اسامی صالح دارندهً شتر زرین (که نامش در قرآن همواره با نام هود همراه می باشد) و هود از او و پدر وی بیش از بسیاری از انبیای دیگراسم برده است.
ایّوب وزکریای تورات و لقمان وصالح قرآن(دارندهً شترزرین) نیز همان زرتشت سپیتمان می باشند

نام لقمان حکیم قرآن به معنی فرزانهً درشت اندام به وضوح حاکی ازیکی بودن وی با گئوماته زرتشت( بودای بامیان) می باشد. ضمن این مقاله سند این موضوع ارائه گردیده و اثبات یکسانی زرتشت با زکریا وصالح به مقالهً دیگری موکول میشود. ابتدا این سؤال پیش می آید که آیا در تورات نیز نام و نشانی از زرتشت به میان آمده است یا نه. به نظر من جواب آری است چه ایّوب (به معنی لفظی مورد خصومت قرار گرفته) به وضوح، همان زرتشت سپیتمان است که این با داستانهایی که مربوط به دوران کودکی و خصوصاٌّ نو جوانی وی می باشد کاملاٌ جور در می آید چه داستانهای زندگیش سرشار ازخصومتهایی است که بر وی روا شده است. این نام توراتی و قرآنی د ر خود تورات به معنی " فرد مورد خصومت و امتحان خدا قرار گرفته" مفهوم شده است. بسیار جالب است که در کتاب تاریخی کهن فضایل بلخ نام زرتشت با همین صورت عبری آن یعنی ایّوب بیان شده است. سامی نبودن و بیگانه بودن این نبی توراتی و قرآنی از آن جا مشّخص می گردد که برای وی شجره نامه ای ذکر نمی گردد. چنان که اشاره شد قرآن این نام توراتی زرتشت را نیز می شناسد، ولی در آن وی بیشتر تحت همان عنوان صالح (نیکوکار) و پدرش هود(دانای نیک) معرفی گشته و سورهً یازدهم آن به نام آنها هود خوانده شده است. در تورات نیز- که در آن نام هود ذکر نمی شود- نامی ازعاد به میان آمده که در رابطه با لمک (آستیاگ، آخرین پادشاه ماد) است؛ امّا در این جا آن نام زن اسطوره ای لمک به شمار رفته است که در واقع اشاره به نام قبیلهً مادی مغان ( قوم عاد) می باشد. قابل تّوجه است که ازاین طوفان خانمان بر انداز و قتل عام در اسطورهً توراتی ایّوب نیز یاد می شود که در این وقایع اسفناک وی خانواده و کسان و ثروت خویش را از دست می دهد. تورات مطابق اوستا تعداد دختران ایّوب - زرتشت را سه تن آورده است، ولی تعداد پسران ایّوب هفت تن و تعداد پسران زرتشت سه تن ذکر شده اند. اساطیر اسلامی مذکور در قصص الانبیاء- که ایّوب را مانند گئوماته/ زرتشت حامی فقرا معرفی می نمایند- تعداد دختران ایّوب را همان سه تن و تعداد پسران وی را چهارتن ذکر می کنند که به رقم اوستایی و پهلوی فرزندان زرتشت سپیتمان یعنی سه پسر و سه دختر بسیار نزدیک است. درتکمیل اثبات یکی بودن ایّوب وزرتشت گفتنی است که طبق روایات اسلامی وکلیمی وزرتشتی دایهً دوران مباحث موفقیّت آمیزو مصائبشان زنی است که تصّورمیکند زرتشت- ایّوب توّسط گرگ دریده شده است. باید خبر یکی بودن ایّوب و زرتشت توّسط یهودیان بومی سمت بلخ به نویسندهً کتاب فضایل بلخ رسیده باشد چه دردورهً مسلمین یهودیان درنواحی بلخ وشهرمیمند(یهودیهً افغانستان) بومی بوده و از عهدباستان در این نواحی به امر تجارت اشتغال داشته اند چون منابع کهن آشوری و یونانی ازاعرابی شرقی صحبت می دارند که بین بلخ و گرگان می زیسته اند. پیداست که منظور از اعراب شرقی در اینجا خویشاوندان کلیمی ایشان بوده اند: گفتنی است که نام تاتها و تاجیکان (دادیکان خبر هرودوت)- که آنها را نام اولاد یهود و اعرابی به شمار آورده اند که در میان ایرانیان بزرگ شده اند- باید متعّلق به همین یهودیان شرقی باشند. براین اساس نامهای دادیک (عادل)، تات(به عبری یعنی بخشندهً متمّول)،تاجیک، تازی،ذت و سرت را می توان صاحبان عادل کالا و تاجرامین گرفت چه یونانیان باستان این مردم را خیّرنامیده اند. زبان ایرانی اینان بی تردید از دربیکها(پارسیان دروسی،سکاییان برگ هئومه،دروپیکیان، دریها) گرفته شده است. خود دربیکها و دادیکان در هم آمیخته و ملّت تاجیک را تشکیل داده اند و اکنون دری تنها به زبان ایشان اطلاق میشود. جالب است که تاتهای آذربایجان به دین کلیمی خویش باقی مانده اند، گرچه از لحاظ زبان ایرانی شده اند. نام هندواروپایی کهن چین و آسیای میانی یعنی سریکا باید در اصل متعّلق بدینها بوده باشد چه همانطوریکه اشاره شد تاجیکان ماوراءالنهر را سارت (سرها، صاحبان کالاها) نیزخوانده اند. براین اساس گئوماته زرتشت به هنگام فرمانروایی باختر (بلخ) با این مردم تجارت پیشهً یهودی- ایرانی تماس نزدیک داشته است. دلایل قاطعی که جای هیچگونه شّک وشبهه ای در یکی بودن زرتشت و ایّوب باقی نمی گذارند یکی همانا مشترک بودن نام دختران ایشان است چه نام ایشان که به ترتیب فرنی(فزونی)، ثریتی (نهایی) وپوروچیستا(جوان پردانش) بوده در تورات به جمیمه (فزونی)، قصیه(آخری) وقرن هپوک(جوان زیبا) ترجمه شده است. و دیگری مشترک بودن نام زادگاه ایشان است:ایّوب تورات اهل ناحیهً غریبه ای به نام عوص به شمار رفته است. این کلمه در زبان اوستایی به معنی شهر واقع دربلندی است. بنابراین معلوم میشود که مراد از آن همان شهررغهً آذربایجان بوده که بیشترتحت نامهای قسمت میانی آن به برزه و هروم بوده که این هردوبه معنی شهر واقع دربلندی می باشند. چنان که گفتیم این شهر، خاستگاه و محّل فرمانروایی اوّلیّهً زرتشت بوده است. چنانکه گفته شد ایّوب تورات اهل ناحیه ای به نام عوص به شمار رفته است. این کلمه در زبانهای ایرانی از ریشهً همان کلمهً اوس اوستایی بوده و به معنی مرتفع می باشد. این معنی وقتی بسیار قابل توّجه میگردد که در می یابیم خود نام شهر زرتشت یعنی برزه (رغه) نیز به همین است.هود قرآن را در زبانهای عربی و عبری همچنین می توان مترادف باالقاب زرتشت یعنی گئوماته و گئوتمه وپاتی زیت به معنی دانای سرود دینی گرفت. بنابراین به طور قطع و یقین می توان گفت که نام هود قرآن از ترجمهً همین القاب سپیتاک زرتشت (درخشان و دانای سرود دینی) و نام پدر وی هوم (دانای نیک) حادث شده است. به طوری که گفته شد خود نام زرتشت در مجموع به معنی دارندهً تن زرین و نورانی می باشد و جزء اول نام زرتشت نیز به شکل ایرانی آن درنام زئورای اساطیر اسلامی، به معنی زرین باقی مانده است. به طوریکه بیان کردیم این، نام نیای ا سطوره ای قوم عاد (مغان) به شمارآمده است. چنانکه اشاره شد تورات واقعهً کشته شدن گئوماته زرتشت را در داستان استر و مُردخای بیان می کند: در اصل این اسطوره هدسا(استر) همان آتوسا دختر معروف کورش می باشد که به عقد گئوماتای مغ یعنی بردیه در آمده بود و مُردخای (در اصل مردیو کای، "حاکم روستاهای بسیار") از سویی همان مردیس (دارای روستاهای فراوان، برادر گئومات)،از سوی دیگر خود بردیه پسر خواندهً کورش است و شخص وزیر شاه یعنی هامان(حافظ سرودهای دینی، به عبری یعنی فراوان زمزمه کننده) نیز خود گئوماته زرتشت است که به قول داریوش معابدی را که وجودشان با آیین مغان سازگاری نداشت ویران میکرد و پادشاه عامل قتل هامان (گئوماته زرتشت) نه خشایارشا بلکه پدر وی داریوش میباشد. دشمنان ادّعایی مورد کشتار یهود هم در اصل همان مغان بوده اند که در آغاز حکومت داریوش، روز قتل گئومات، به تعدادی (شاید نه چندان زیاد) کشتار شدند. به هر حال شایع بوده که پارسیان روز قتل گئومات مغ کشی (به قول یونانیها ماگوفونی) وسیعی راه انداختند و این روز را بعدها به طور مفّصل جشن می گرفته اند. در تورات این مغ کشی را یهود با جشن پوریم خویش مطابقت داده اند. کتسیاس مورّخ یونانی نیز نظیرتورات از شکایت گئومات (سپندات، سپیتاک وپاتی زیت خبر هرودوت ، هامان تورات) از بردیه در حضور شاه (در این جا منظور کمبوجیه) و به قتل رسیدن بردیه سخن گفته است. در اساطیر دورهً اسلامی زرتشت تحت عناوین عُلوان (بلند قامت) و شّداد (قّوی) نیز آورده شده است که در این اسامی مفهوم لقب زرتشت یعنی تنائوکسار (بزرگ تن) بهتر بر جای مانده است. گفتنی است شّداد فرزند عاد (مغ) به شمار رفته و عُلوان نام سردار وی تصّورگردیده است. نام سرزمین شّداد یعنی ارم که در تورات با نام اسطوره ای ظّله( یعنی دلخوشی) مشخّص گردیده است باید همان سرزمین لران بختیاری باشد چه نام اوستایی فرذاخشتی (=بختیار ) نیز نیای اسطوره ای مردم همین سرزمین را نشان می دهد. می دانیم که گئوماته- زرتشت در جوار سرزمین لُران و کُردان به قتل رسیده است و نامهای اساطیری ارماییل و کُرماییل در شاهنامه نشانگر لُرها و کُردها می باشند. گفتنی است مفهومی مشابه با ارم (سرزمین آرامش و آسایش) در کنار رود کورای قفقاز نیزوجود داشته است چه منابع کهن ارمنی و یونانی نامهای آنجا را گاردمان (بهشت) و کامبیسن (سرزمین کامروایی) آورده اند.
شهر و روستای زادگاهی زرتشت

نگارنده براساس تحقیقات اساسی دکترجمشید جی مودی بر این نتیجه رسیده است که روستای مغانجیق شهرستان مراغه همان روستای زادگاهی زرتشت سپیتمان می باشد: در سفر اخیر خود به مراغه، برادرزاده ام خبری را ازیکی از اهالی همین روستای مغانجیق شهرستان مراغه (روستای واقع درپیچ رود دارجهً کتب پهلوی) نقل کرد که جای تردیدی در روستای زادگاهی بودن این روستا باقی نمی گذارد: این فرد ساکن روستای مغانجیق- که نام روستایشان در پهلوی به معنی جالب توجّه جایگاه مغان است- بعد از شنیدن خبر وجود غار زیرزمینی هیدای نیش (کاخ زیرزمینی) که در کتب پهلوی غارگرگان نیز نامیده شده ودرکنار روستای زادگاهی زرتشت قرارداشته ، گفته بود که "این غار باید همان غار باستانی گیرک کُهل روستای مغانجیک ما باشد." پیداست که نام ترکی گیرک (به معنی چهل) از تحریف واژهً گرگ پهلوی حادث شده است. نگارنده خود در دوران کودکی از کودکی اهل این روستا بود خبر وجود این غارعجیب باستانی را شنیده بود، ولی آن هنگام نام محلّی این غار ناگفته مانده بود.دراین ناحیه نام رود مقدّس اوستایی دائیتی (رود شایسته یا خرفسترغان) که شعبهً رود گوتستین (پرآب) بوده به راحتی قابل شناسایی است، چه این همان موردی چای شهرستان مراغه است که شعبهً رود بزرگ جئغاتی (زرینه رود) است. آن سوی میاندوآب، جنوب جئغاتی، رود تاتائو (سیمینه رود) هیئت اوستایی نام خود را که به معنی رودخانهً کوچک است، حفظ نموده است. رود اوستایی دارجه (دراز) که شعبهً رود دائیتی به شمار رفته، همان رودخانهً مغانجیق است که روستای زادگاهی رزتشت یعنی مغانجیق شهرستان مراغه درپیچ آن قرار دارد.در اوستا و کتب پهلوی در این ناحیه ، که در اوستا ایرانویج (ایران اصلی) نامیده شده، ازکوهی به نام کوئیریس (یعنی رشته کوه یا کوهی که به شکل گردنبند است) سخن رفته، که بی شک همان کوهستان شرق مراغه یعنی کیلگزی (کوئیرگاسی) می باشد. در اساطیر اسلامی نام زرتشت در مقام وزیر دانا وخیرخواه سلیمان (کورش سوم) و گشتاسپ (پدر داریوش) آصف ابن برخیا (برگزیده پسر فرد مقدّس) آمده است. پیداست این نام از ترجمهً عربی نام سپیتاک پسر سپیتمه (زرتشت سپیتمان) پدید آمده است. در باب هیئات کهن یونانی خود نام زرتشت باید گفت که هیئت زُرُآسترا به همان معنی دارندهً تن زرین و نورانی است. امّا دو نام یونانی دیگر زرتشت که به صور زابراتاس (زاوراتاس) و آسروسوتس آمده اند باید به معنی نورانی یا درشت اندام و مؤبدسودمند آتش گرفته شوند چه همانطوری که گفته شد اینها خصال برجستهً ویژهً زرتشت سپیتمان بوده اند. یونانیهای باستان به درستی زرتشت را اهل ماد (در اصل مادکوچک، آذربایجان) به شمار آورده اند. چنانکه گفته شد ماندانا (آمیتی دا، دختر آستیاگ) دراصل نه مادر کورش بلکه مادر زرتشت بوده است.نام مادرکورش (فریدون) بنابرشاهنامه، فرانک (سیاه گوش) نام داشته است و این با خبر هرودوت که دایهً کورش را تحت نام سپاکو (سگسان) معرفی کرده همخوانی کامل دارد. سرانجام درمورد ریشهً نامهای رغه و مراغهً آذربایجان،بدین نتیجهً اصولی رسیده ام که هردو این نامها را باید براساس فرهنگنامه های فارسی به معنی مرغزار و چمنزار گرفت چه اشارات صریح کتب پهلوی مبنی براین که شهر رغهً آذربایجان (رغهً زرتشت) از سه بخش آسرون نشین(مؤبدنشین) وارتشتارنشین(جنگجونشین) وواستریوش نشین(کشاورز و دامدارنشین) تشکیل شده بود، معلوم می دارد که هر دوی نامهای رغه و مراغه مترادف هم به معنی مرغزار وآن در اصل اسم همین قسمت شرقی یعنی بخش کشاورز وباغدارشهررغهً آذربایجان(مراغه) بوده است وخود این سه بخش بیشتر تحت نام بخش میانی آن، برزه و هروم (یعنی شهرمرتفع) خوانده می شده است. چون دو بخش دیگراین شهرمرکزی آذربایجان قدیم نیز نامهای خود را در اسامی روستاهای چیکان (محّل داوران دینی)- مغانجیق(جایگاه مغان) وناحیهً کاراجیق(جای جنگجویان= آرسیانشی کتیبه های آشوری)- علمدار(واقع در 8 کیلومتری جنوب شرقی مراغه) حفظ کرده اند. این دو بخش ماتوستانا (جای کتابخانه) وکزکا (کزنا، یعنی شهرمرکزی) نیز نامیده شده اند. گفتنی است اسامی قدیمی دیگر شهرمراغه یعنی افرازیهارود، افراهرود، امدادهارود واندادهه رود به وضوح اشاره به ویژگی موقعیّت رودصافی درمشروبسازی اراضی این شهر باستانی دارند. نام اوستایی رود صافی "ویتنگوهئیتی" است که به همان معنی لفظی دارندهً آب کاملاٌ صاف و زلال می باشد. در اوستا وکتب پهلوی همچنین نام کوههای بزرگ آذربایجان یعنی سهند و سبلان به صور اسنونت (کوه دارندهً ارتفاع زیاد) و هوگرواوسیند (کوه سودمند پاک و روشن) آمده اند. کتیبه های آشوری و اورارتویی نام کوه سهند را به صور آوائوش و آواوسئی آورده اند که اینها را نیزمی توان بسیار بلند معنی نمود. این اسامی کوه سهند به وضوح یادآورعوص تورات یعنی زادگاه ایّوب- زرتشت است.طبق کتب پهلوی نیز کوه سهند در جوار زادگاه زرتشت یعنی رغه (مراغه) قرار گرفته بود وآتشکدهً آن یعنی آذرگشنسب که اکنون ویرانه اش قایین دگبه(آتشگاه استوار) نامیده میشود منزلت مشهد کنونی خراسان را داشت. درباب کتاب دینی منسوب به زرتشت یعنی اوستا گفتنی است که نظر به کلمهً اوستایی "آویستی" (دانش و آگاهی) می توان آن را مترادف با وداهای آریاییان هندی به معنی "دانش دینی" گرفت. خود نام قوم ودیار زرتشت یعنی ماد در سانسکریت مترادف با آریا به معنی پاک و نجیب و درزبانهای ایرانی به معانی دانا و میانی ونجیب بوده است.

نامهای کهن زرتشت در اساطیر کهن آذری ده ده قورقود


سر انجام در این رابطه لازم می آید که به نامهای کهن زرتشت در اساطیر آذری ده ده قورقود پرداخته شود: در اساطیر کهن خود مردم آذربایجان که در نزد ترک زبانان باستانی آذربایجان شمالی (اران یعنی کشور ایرج= کورش/ زرتشت) در مجموعهً اساطیری ده ده قورقود (یعنی پدر آتش مقدس یا تجربه ها، در واقع اوستا و شاهنامهً ترکی زبانان جنوب قفقاز)به یادگار مانده است، نام زرتشت به سه صورت ذکر گردیده است: یکی در شکل خود ده ده قورقود یعنی پدر تجارب ( همان اران خردمند خبر موسی خورنی) ودیگری به شکل ایمران (بی مرگ) پسر بکیل (مرد خداگونه) و سومی در نقش بامسی بئیرک (روشن اندام) پسر بای بورا (یعنی خان زرین)؛ که از این میان ده ده قورقود اندرزگوی سرود خوان کتاب است و به نظر می رسد نام دومی یعنی ایمران از اساطیر گرجی مربوط به زرتشت به آذربایجان شمالی یعنی اران رسیده است؛ چه در اسطورهً گرجی معروف امیران؛ زرتشت و کورش پارسی در رابطه با هم تحت اسامی امیران یعنی شاهزادهً بی مرگ و کورشای پلنگ مانند ذکر شده اند. اما از این میان زرتشت در نقش بامسی بئیرک (زرین تن یا روشن)، که آن به وضوح مترادف القاب معروف وی یعنی زریادر (زرین پیکر) ، زئیری وئیری اوستا(زریر شاهنامه، به معنی لفظی زرین مو) وخود نامهای سپیتاک (فرد سفید) و زرتشت (زرتوشترا، یعنی زرین اندام) و بودا (مّنور)می باشد، بیشتر به اصل زرتشت تاریخی یعنی سپیتاک پسر سپیتمه شبیه مانده است، چه اسطورهً زندگی وی حتی اصیل تر از زرتشت اوستا بر جای مانده است: اسطورهً بامسی بئیرک در کتاب ده ده قورقود در قالب دو روایت ذکر گردیده است، یکی داستان تولد وی و احقاق حق مردم از راهزنان و ازدواج با چیچک بانو ( یعنی گل اندام) دختربای بیجین که منظور همان آتوسا دختر معروف کورش است که در این رابطه به مدت 16 سال به سرزمین دوردستی (منظور بلخ) به تبعید می رود که می دانیم آن همچنین اساس اسطورهً معروف ایرانی بهرام (وهران ، اران نیک ،آرای زیبا، زرتشت) و گل اندام (آتوسا) و حیدر (تیگران، یعنی پهلوان پلنگ مانند پسر زرتشت) می باشد. در اسطوره چنانکه واقعیت داشته وی ازآن سرزمین دور دست (بلخ) پیروز مندانه به سوی وطن باز می گردد. اسطورهً دیگربامسی بئیرک مربوط به فاجعهً ترور وی به دست اوروز(اعلیحضرت، منظور داریوش) و شش تن همدستانش است که روایت دیگری از همان ترور شدن گئوماته زرتشت به دست داریوش و شش تن اشراف پارسی همدست وی می باشد که کتیبهً بیستون داریوش و تاریخ هرودوت به صراحت از آن یاد کرده اند. در جمهوری آذربایجان عهد اتحاد جماهیر شوروی فیلم جالب ده ده قورقود را بر اساس همین اسطورهً بامسی بئیرک ساخته اند، بدون آن که بدانند شخص ده ده قورقود و بامسی بئیرک در اصل همان سپیتاک زرتشت تاریخی می باشند.

نتیجهً گفتار

بودا ، ایّوب و هود و ابراهیم خلیل هرکدام یک جنبهً خصال و تقدیرات برجستهً گئوماته زرتشت را معرفی مینمایند: بودا نمایانگر پارسایی او و ایّوب بیانگر مشّقات و مباحثات عالمانهً وی و هود درمقام رئیس خیرخواه قوم عاد (مغان) و ابراهیم خلیل جنبه مخالف معابدبت پرستی وی بوده است.مطابق منابع سّنتی زرتشتی، زرتشت جامع این خصال بود. امّا زرتشت اوستا همانند فردوسی شاهنامه بیشتر جنبهً حماسی انقلاب کبیرتشکیل امپراطوری مادها(کیانیان)- پارسیها(نوذریان) به نظم کشیده است، امپراطوریی که برای مادها و پارسیها آزادی و امنیّت آورده بود ، امّا خود در نابودی امپراطوری وحشتناک آشورفاجعه آفریده بود. زرتشت اندکی بعد از این واقعه- که حدود سال 612 پیش از میلاد به دست کیاخسار(کیخسرو) صورت گرفت- زاده شده بود. براساس این که بوداییان، برهمنان، زرتشتیان، یهودیان، مسیحیان ومسلمین گئوماته زرتشت را تحت عناوین مختلف به عنوان رهبر والای دینی و پیغمبر خود پذیرفته اند، بنابراین باید گفت که زرتشت جهانشمولترین رهبر دینی قرون و اعصار کرهً زمین است. سبب این امراز سویی مردمگرایی و انساندوستی وفلسفهً اخلاقی والای شخص زرتشت، از سوی دیگر موقعیّت جغرافیایی مناسب قلمرو وسیع وی یعنی خونیرث اوستا(لفظاٌ یعنی راه درخشان، ُپل آسیا) بوده است. گفتنی است نامهای پارت وآریانا نیزبه ترتیب درزبانهای ایرانی وسومری به معنی سرزمین راه میباشند. مطابق اوستا و منابع یونانی خونیرث در اصل اسم ماد یعنی سرزمین میانی بوده وآریانا یا همان آراتتای سومریها به معنی لفظی سرزمین راه کناری(= پرتوَ) نام قدیمی خراسان بزرگ بوده است.
در باب نژاد زرتشت گفتنی است که با توجه به معانی غالب نامهای وی وپدرش از جمله سپیتاک- زرتوشترا (زرتشت)- هامان-سپیتمان و هومه- سپیتمه که دراصل به معانی شخص سفید - زرین ودرخشان- سفید دانا می باشند و همچنین قامت بلند زرتشت، وی باید از اصل سکا- اسلاوهای سئورومتی (زرین موهای مادرسالار) بوده باشد که اسلاف کرواتها بوده اند؛چه کتب پهلوی نیای دور دست زرتشت را دوراسرو یعنی صرب دوردستها (= بوسنی) نامیده اند. سرانجام راجع به شخصیت والای اشو زرتشت سپیتمان (گئوماته زرتشت، بودای ایّوب) باید با نظرنویسندهً پروسایی اهل بیتینیهً آسیای صغیر در حدود سال صد میلادی یعنی دیوخری کوستوم هم آواز شد که می گوید: " زرتشت عاشق عدالت و دانش بود." نا گفته نماند که تورات و قرآن برخلاف نام زرتشت نامی از فیلسوفان بزرگ یونان و روم به میان نیاورده اند. از این میان حتی نام قرآنی لقمان (لکمان ، به افغانی یعنی مرد سترگ دانا) که سوره ای به وی اختصاص داده شده است همان زرتشت است که در مقام حکیمی بزرگ است در صورتی که در جای دیگر زرتشت تحت عناوین ایّوب و صالح در تورات و قرآن پیغامبری بزرگ معرفی شده و آیهً های مفصّلی به وی اختصاص یافته است. القاب اسلامی زرتشت یعنی ادهم (بور، سیاه) و لقمان (فرزانهً سترگ، بندهً ستبر) نشان میدهند چرا در روایات مسلمین لقمان حکیم بنده ای سیه چرده پنداشته شده است. در روایات اسلامی لقمان نظیر اصلش زرتشت، آدمی معمر و از قوم عاد (مغان) به شمار آمده و ایوب هم نظیر اصلش گئوماته زرتشت (سپیتاک) از نسل ابراهیم (آرباک، کاوس، خشثریتی سومین پادشاه ماد) ذکر گردیده است. ناگفته نماند درخت طوبی (شادی بخش) در قرآن -که همان درخت ون جوت بیش کتب پهلوی(در اصل به معنی سرود دان مّنوراست) وبه ظاهردرخت رنجزدای معنی می داده است- همان هوم پدر گئوماته زرتشت (بودا= مّنور) است. پس بی جهت نیست که سرو اساطیری کاشمر (به معنی لفظی بسیار درخشان) به زرتشت منسوب میشده است. ظاهراٌ در اوستا و کتب پهلوی و تورات زرتشت تحت سه نام انتزاعی مهم دیگر یعنی نئیریوسنگ (نرسی، پیامبردلیر)، رشن چین (برقرارکنندهً عدالت) و عزرا (ائثره، یعنی معلم،نبی) هم ظاهرگردیده است.












+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 19:18  توسط وزیری  | 

زرتشت در اساطیر و اعتقادات صوفیان

در مورد علل محبوبیت بی نظیر جهانی زرتشت در قرون و اعصار متمادی که سرانجام اساطیر وی به صوفیان اسلامی رسیده است می توان به دلایل زیر اشاره کرد: وی نخستین قانونگذار سیاسی و روحانی بوده که اقدام به آزادی برده ها و رعایا وتقسیم اراضی بزرگ مالکان نموده است. محمد جواد مشکور در کتاب خود خلاصهً ادیان در تاریخ دینهای بزرگ در حالی که از صور مختلف نام زرتشت از جمله گئوماته و زمان وی اطلاع دقیقی نداشته در این باب چنین آورده است: " بر خلاف هخامنشیان ظاهراٌ مادها پیش از ایشان طرفدار دین زرتشت به شمار می رفتند و هنوز دین زرتشت در این سرزمین ایرانگیر نشده بود. از این جهت در زمان کمبوجیه (529- 522 ق.م) پسر کورش مغی زردشتی که گئوماته (522 ق.م) نام داشت برای ترویج دین زردشتی قیام کرد و بتکده ها را ویران ساخت و به جای آن آتشده بنا کرد و بردگان را آزاد و زمین های بزرگ را بین کشاورزان تقسیم کرد و مورد قبول طبقات مستمند و محروم اجتماع گردید به طوریکه پس از کشته شدنش به دست داریوش اول همه ایرانیها و مردم آسیا جز پارسیها که ازخاندان هخامنشی بودند بر مظلومیت و حقانیت او می گریستند. مدت حکومت سرتاسری رسمی او هفت ماه بود." درجای دیگر دراین باب بیشتر توضیح داده است: " هرودوت پدر تاریخ (482- 424 ق.م)مورخ مشهور یونانی می نویسد که گئوماته در پی بهبود وضع عامهً مردم بوده است. ولی داریوش در سنگ نبشتهً خود در بیستون از روی غرض و دشمنی که با وی داشت، او را به باد ناسزا و دشنام گرفته و منکر همه اصلاحات او شده است. داریوش در آن کتیبه می نویسد: که وی چراگاهها و گله ها و برده ها و خانه هایی را که گئوماته از مردم و لشکریان گرفته بود به ایشان پس داد.باید دانست که گئوماته این زمینها را و گله ها وخانه ها را برای خود نگرفته بود، آنها را از توانگران ستانده بود تا بین فقرا و مستمندان تقسیم کند.آزاد کردن بردگان به دست گئوماته نشان می دهد که اصلاحات او جنبه های عمیق اجتماعی داشته است. وی اراضی و خانه ها و گله های زاید را از اشراف و بزرگان بگرفت ومیان مردم بی زمین و خانه و بی رمه تقسیم کرد. گئوماته می خواست با ضعیف کردن زمینداران بزرگ، طبقهً کشاورزان واقعی را تقویت کند.و پس از این اصلاحات در میان عامهً مردم محبوبیت و پیروان بسیاری پیدا کرد. بنابراین گئوماته با این اصلاحات پبشرو مزدک بامدادان بود یعنی بالغ بر هزار سال (یک عهد سوشیانتی) پیش از این واقعه قیام کرد و برآن شد که اموال مالکان بزرگ و اشراف را بگیرد و بین عامهً مردم تقسیم کند." محمد جواد مشکور در این مبحث سر انجام به یک معضل عظیم جامعه ایرانی ازآغاز عهد ساسانی به بعد اشاره نموده و از قول فردوسی می آورد: چنان دین و دولت به یکدیگرند تو گویی که از بن زیک مادرند چو دین را بود پادشه پاسبان تو این هردو را جز برادر مخوان" نا گفته نماند نه تنها محمد جواد مشکور به طور کلی تمامی محققین تاریخ ایران باستان تا به حال متوجه یکی بودن گئوماته با گوتمه بودا و مهاویرا و زرتشت سپیتمان نشده اند. از علل مهم دیگر محبوبیت جهانی زرتشت تعلق وی به سه خاندان وجیه المله کیانی (فرمانروایان ماد که ابر قدرت ستمگر آشور را بر انداختند) و پیشدادی (خاندان سپیتمه جم داماد و ولیعهد آستیاگ که جهانگشای و غارتگر ملل خاورمیانه یعنی مادیای اسکیتی= افراسیاب را دستگیر کرده و تحویل کیاخسار فرمانروای ماد داده بودند) و هخامنشی شاخهً کورش که در مقام پدر خواندهً بردیه زرتشت بوده و به نوبهً حکومت برده داری و ستمگر بابل را بر انداخته بود. این محبوبیت با کشته شدن وی به دست داریوش (جاماسب، یعنی مغ کش) ازبین نرفت چه سر انجام همین داریوش مجبور گردید که بنا به مصالح سیاسی با دختر گئوماته زرتشت به نام پارمیس (پر عهدو پیمان) که همان پوروچیستای اوستا (پردانش) است ازدواج نماید وبا پسر وی به نام تیگران (خورشید چهر) فرمانروای ارمنستان مصالحه کند. علت سوم محبوبیت زرتشت را باید در شخصیت علمی و اخلاقی خود این متفکر بزرگ و درشت اندام و مو بور جستجو کرد چه فیلسوف و عالم یونانی بزرگ معاصرش یعنی فیثاغورث که با وی ملاقات نموده به صراحت به وسعت نظر و دانایی وی صّحه گذاشته است و دیوخری کوستوم از مورخین کهن آسیای صغیر در مورد شخصیت وی به طور خلاصه می گوید :"زرتشت عاشق دانش و عدالت بود" حال با این تفاصیل ببینیم که زرتشت در اساطیر کهن اسلامی ، خصوصآٌ در اساطیر صوفیان اسلامی چگونه نمودار گشته است: نگارنده که در سالهای اخیر به تدریج تآثیرات عمیق مستقیم و غیر مستقیم زرتشت را بر اسلام دریافته تا کنون نزد صوفیان اسلامی به هفت صورت مختلف نامهای وی که هر کدام متعلق به افراد جداگانه ای پنداشته شده اند، برخورد نموده است و این در حالی است که در این فهرست نامهای قرانی زرتشت را که مأخوذ از تورات می باشند یعنی ایوب، صالح (سلا، شالح)، هامان (وزیر فرعون[ کمبوجیه فاتح مصر]) زکریا ، یحیی و همچنین نامهای ملاکی، یوبال و یافث را که القاب خاص توراتی بردیه زرتشت بوده اند به حساب نیاوریم: این هفت هیئت اسلامی و صوفی نامها و القاب زرتشت از این قرار می باشند: 1- هُدهُد دربار سلیمان (کورش): می دانیم در قرآن هود (سرود خوان) نامی بر سپیتمه جم و پسرش زرتشت می باشد بنا براین صورت اصلی هدهد باید هود هود یعنی هود فرزند هود بوده باشد.در قرآن آمده قوم عاد (مردم انجمنی یعنی همان مغان) توسط توفان از پای در آمدند که اشاره به همان موضوع توفان کولاک برف عهد جمشید دراوستا است و این هم به نوبهً خود بیانگر سرزمین خاستگاهی سردسیری خانواده جمشید در اطراف مصب رود ولگا است چه طبق اخبار خرم دینان و زرتشتیان خاستگاه سپیتمه جمشید قبیله مادرسالار سرمتهای آنتایی (بوسنیها) بوده است که تا پیش اوایل قرن سوم پیش از میلاد در اطراف مصب رود ولگا سکونت داشته اند. خود قوم سپیتاک زرتشت (صالح قرآن) پسر سپیتمه جم (هود) در قرآن ثمود ( به عبری یعنی معدوم) آمده وگفته شده که آنها توسط صیحهً بلند آسمانی (مِگافونی) از پای در آمدند که در اصل باید مَگا فونی یونانیها مراد باشد که به معنی کشتار مغان است. طبق اخبار هرودوت و کتسیاس و مندرجات تورات مغ کشی درجریان قیام داریوش برعلیه گئوماته زرتشت (هامان) صورت گرفته است. اصطلاح صیحهً آسمانی را قرآن را می توان گواه برآن دانست که نام هود به عربی سرود بلند خواننده درک می شده است نه از ریشهً هدایت، چنانکه برخی ها تصور نموده اند.نام قرآنی و انجیلی و توراتی زکریا (سرود دان با حافظه) که هم نامی بر سپیتمه جم و هم نامی بر پسر او سپیتاک زرتشت می باشد گواه درستی این نطر است. جالب است که زکریا در مقام پدر زرتشت دراساطیر توراتی و قرآنی فرزند برخیا (مرد دوردست یا قربانی شده) ذکر گردیده است که این یکی خود به جای ویونگهونت اوستا (یعنی درخشان دور دست) و دوراسرو کتب پهلوی (یعنی صرب دوردست، بوسنیایی) می باشد. بدین ترتیب از هُدهُد یعنی هود پسر هود که در اساطیر صوفیان به شکل پرنده هُدهُد (طیقوربایزید تذکرة اولیای عطّار) وزیر دربار سلیمان (کورش) اراده شده همان گئوماته زرتشت (بردیه پسر خوانده کورش) مراد می باشد. نام هدهد در قرآن ذکر نشده و به جای آن از صالح وایوب و هامان و زکریا و یحیی یاد گردیده است که اسامیی بر زرتشت بوده اند.می دانیم که قرآن از شتر مقدس صالح صحبت می دارد که توسط قومش ثمود پی می گردد و باعث برانگیخته شدن خشم خدا بر قوم ثمود میشود. این بی تردید اشاره به خود نام زرتوشترا (زرتشت) می باشد که در زمان ما نیز ایران شناسان آن را دارندهً شتر زرین معنی می نمایند؛ اما در اصل چنانکه از القاب معروف دیگر وی یعنی زریادر (دارنده تن زرین) و زریر (زئیری وئیری یعنی زرین مو) بر می آید آن در اصل به معانی دارندهً تن زرین و شهریار زرین بوده است. 2- آصف بن برخیا (یعنی فرد برگزیده پسر مرد قربانی شده یا دور دست) که وزیر سلیمان و معاصر گشتاسب و از اوصیاء پیغمبران و مشعلداران هدایت به شمار رفته باز منظور زرتشت است. مراد از برخیا یعنی فرد قربانی شده باید همان سپیتمه جمشید (زکریای پدر) باشد که کورش (سپیتوره) وی را به قتل رسانده بود که تا این داماد و ولیعهد وارث تاج وتخت آستیاگ را از سر راه خویش بر داشته باشد. معهذا کورش در این راه بنا به مصالح سیاسی اقدام تاریخی بی سابقه ای نموده زن سپیتمه یعنی آمی تیدا دختر آستیاگ را به دربار آورده و پسران وی سپیتاک زرتشت (بردیه) و مگابرن (ویشتاسب کیانی، ثری میثونت اوستا) را به برادر خواندگی و پسر خواندگی خویش قبول نموده و حکومت نواحی دربیکان (دریها) در سمت بلخ و گرگان را به ایشان واگذار نموده بود . ظاهراٌ ازدواج دخترش آتوسا (توپل) با سپتاک زرتشت (بردیه) قبل ازاین وقایع صورت گرفته بوده است. واز این جاست که بردیه (تنومند) یا همان گئوماته زرتشت به عنوان پسر واقعی کورش به شمار آمده است. 3- بلعم (مرد درشت اندام) ابن باعورا(زرین): چنانکه از معانی نامهای وی و پدرش بر می آید در این جا نیز همان بردیه زرتشت (تنومند زرین اندام) و پدرش سپیتمه جم (موبد بزرگ سفید و روشن) اراده شده اند. می دانیم که در اوستا پدر زرتشت تحت نام جمشید (موبد درخشان) و هوم زیبا دارندهً چشمان درخشان معرفی شده است و خود زرتشت در اسامی و اقاب مهمش یعنی بردیه، تنائوکسار، زابراتاس، لقمان و نام توراتی یافث به معنی فرد تنومند می باشد. در روایات اسلامی اسطورهً جالبی راجع به وی بیان شده که به سبب مضمون مطالب تاریخی آن ، آن را در اینجا ذکر می کنیم : " بلعم بن باعورا مردی زاهد و پارسا بود که مدت دویست سال خدای را عبادت می کرد و در عهد حضرت موسی زیست. در اثر عبادت کارش به جایی رسید که چون سر بلند می کرد از صفای باطن تا عرش و کرسی را می دید و دعای این مرد مستجاب بود. مردم که از ظهور موسی آگاه شدند. بیمی در دل فراعنه افتاد. پادشاه اردن ارجنابا با امیران خود نزد بلعم بن باعورا آمد گفتند دعا کن خدا شر موسی را از سر ما بر طرف سازد. بلعم گفت وجود پیغمبران لطف است و قدم آن ها مبارک و من هرگز چنین دعایی نکنم از بلعم مأیوس شدند و فکری نمودند مقداری پول و جواهر نزد او بردند و گفتند از شوهر او به خواهد که دعا کند موسی مزاحم کار این پادشاه در این سرزمین نگردد. زن قبول کرد نزد شوهر سعی کرد که دعاکند بلعم گفت ای زن در حق پیغمبران دعا نتوان کرد. ناپسند است. زن آستین او بگرفت و سخت تأکید و اصرار کرد که دعا کند موسی مزاحم این پادشاه نشود. بلعم که به زن زیبای خود علاقه داشت و از او فرزندانی داشت ناچار قبول کرد به صومعه رفت آن جا رسید شیری دید که قصد وی کرد. بر گشت به زن خود گفت ترک این کارکن، تا دعا نکنم. زن گفت ممکن نیست زیرا قوم موسی مارا هلاک کنند. بلعم گفت هر که به خدا ایمان آورد هلاک نمیشود.زن اصرار و او انکار کرد تا کاربه جایی رسید که گفت یا مرا طلاق بده یا دعا کن بلعم در ماند. برخاست باز رو به صومعه نهاد و آن جا ماری دید که روی به وی آورد باز گردید به زن جریان را گفت. تا بار سوم از فشار زن سر به سجده نهاد. گفت ای خدای عالم، موسی و قوم اورا آن جا بدار و شر ایشان را از ما بداردعای او اجابت شد. موسی و قومش تا چهل روز درتیه بماندند و زندانی شدند. قوم موسی هرچه راه می رفتند شب می دیدند سر جای اول هستند به حضرت موسی شکایت کردند. فرمود مناجات می کنم." در این جا موسی (به معنی ایزد عهدو پیمان یا خورشید گردنده) باید کمبوجیه فاتح مصر اراده شده باشد که به سوی حبشه لشکر کشیده و سربازانش در آن دیار سرگردان شده اند و هم زمان این واقعه است که گئوماته زرتشت (بردیه)، نائب السلطنهً کمبوجیه در ایران و برادرخوانده اش بر اساس شایعات مرگ کمبوجیه در سوی مصر و حبشه حکومت خویش را بر امپراطوری هخامنشی را رسمی اعلام می دارد و آن را با برنامهً اصلاحات اقتصادی و اجتماعی و قرهنگی بی نظیر خویش همراه می سازد و همین اصلاحات اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی عمیق وی بوده که اورا در قلب مردم آن عصر و اعصار بعدی جای داده است. در این اسطوره به خیانت زن وی فایدیمه نیز که منجر به قتل او توسط داریوش و شش تن پارسی همدست وی شده، اشاره شده است. احتمال هم وجود دارد منظور از زن محبوب وی آتوسا دختر کورش باشد که شایع بوده از کمبوجیه سخت رنجیده بود. در این رابطه نام مصر هم مطرح است که در باب آن گفتنی است: مسلّم به نظر می رسد آن از نام میثره یعنی ایزد قبیله ای فرمانروایان هیکسوس (حاکمان بیگانه) با پادشاهان شبان که ازاوایل قرن هیجدهم تا اواسط قرن شانزدهم مصر را تصرف کرده بودند بر گرفته شده باشد؛ چه میتانیانی که در رأس این اتحادیه که ترکیبی از اقوام میتانی، هوری، آموری و ماری بوده، قرار داشته اند، از آریائیان میترا پرست بوده اند و خود نام قوم ایشان از کلمهً اوستایی و سانسکریتی میثه (موسی، ریشهً نام میثره) اخذ شده است که به معنی قوم ایزد گردنده عهد و پیمان (خورشید) بوده است. محبوبیت این خدای آریائیان میتانی در مصر به گونه ای بوده که خود مصریها نیز بعد از ورود هیکسوسها به مصر به پرستش این خدا پرداخته و نامهای خویش را بدان مسما ساخته اند، از جمله اهموسه (برادر موسه) که هیکسوسهای تحت رهبری کاموسه (روح موسه، موسی تاریخی تورات) را به سوی فلسطین پس رانده است. این همان واقعه ای است که دذر تورات به خروج یهودیان(در اصل هیکسوسها) از مصر تعبیر شده است. داریوش نام مصر مودرایا آورده که می توان آن را به پارسی سرزمین دریای روان (رود نیل) معنی نمود. 4- بهلول عاقل دیوانه نما که در اساطیر شیعیان با هارون الرشید و جعفر صادق مربوط گردیده، در اصل یک نام زرتشت/ بودا/ مهاویرا در نزد فرقهً جین هندوها بوده است. که در اصل این نام به صورت بهوبالی یعنی در کنار زندگی کننده بوده است. به نظر می رسد این نام در واقع اشاره به سرزمین دور دست مکان فرمانروایی وی در بلخ بوده که نسبت به سرزمین زادگاهیش ماد کوچک (آذربایجان) و همچنین ماد بزرگ و پارس دور افتاده بوده است. جالب است که فرقهً جین تحت نام مهاویرا آن آموزش گئوماته زرتشت را که معابد را محل مردم فریبی می دانسته و وجود آنهارا نمی پسندیده، فراموش نکرده اند و از خود هیچگونه معبدی ندارند. نام هارون الرشید دراسطورهً اسلامی بهلول جایگزین نام پدر بهوبالی یعنی ریشابها (موبد درخشان) نخستین تیرتنکره یعنی نخستین معلم وقانونگذار به شمار رفته است. و این همان است که نزد ایرانیان بیشتر تحت نام جمشید یعنی موبد درخشان آمده و از شمار پادشاهان پیشدادی یعنی نخستین قانونکذاران به شمار آمده است. از اینجا معلوم میشود در واقع نخستین پادشاه پیشدادی همان سپیتمه جمشید بوده است و هوشنگ (هوشیار) دومین پادشاه پیشدادی است و از وی خود همان گئوماته زرتشت مراد بوده است. و از سومین آنان یعنی تهمورث یا تخموروپهً اوستا (پهلوان ببر و پلنگ مانند) همان تیگران (به معنی پلنگ درنده یا تیر انداز) یا همان آرش کمانگیر (در واقع یعنی تیر اندازسرزمین عقاب[ارمنستان]) بوده که در اوستا و کتب پهلوی همچنین با نام خورشید چهر معرفی شده ، پسر کوچک زرتشت بوده و در ارمنستان حکومت کرده و با سپاهیان داریوش نبرد نموده است. گفتنی است سه شعار معروف زرتشتی/ بودایی پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک در نزد جینا (مرد پیروز، منظور مهاویرا) چنین ذکر شده است. " وصول به نیروانا بسته به سه چیز است: ایمان درست، معرفت درست و رفتار درست". 5- لقمان که به لغت افغانی و ایرانی به معنی دانای درشت اندام است. این نام بی شک لقبی بر خود زابراتاس (درشت اندام) یا همان گئوماته زرتشت بوده است. می دانیم که زرتشت از سویی لقب دانا را در عناوین هوشنگ (هوشیار) و هامان (دانای نیکوکار) به همراه داشته و از جانب دیگر لقب درشت اندام را در القابش بردیه، زابراتاس، تنائوکسار که جملگی به معنی بزرگ تن می باشند. گفتنی است زرتشت جینها یعنی مهاویرا معنی دوپهلوی دانای بزرگ و پهلوان بزرگ را یکجا با هم دارد.محققان هندوایرانی که منشأ و خاستگاه بودا و مهاویرا و زرتشت و زابراتاس (لقمان) را پیدا نکرده اند این سوال را پیش کشیده اند که آیا ملاقاتی بین این چهار نفر که در واقع فرد واحدی بوده اند صورت گرفته است یا نه. سرانجام می رسیم به دونام مهم زرتشت که صوفیان اسلامی آنان را به خود تخصیص داده اند یعنی ابراهیم ادهم و بایزید بسطامی: 6- ابراهیم ادهم (یعنی ابراهیم بور) که به طور خلاصه باید گفت داستان زندگی اش کاملاٌ نشانگر زندگی همان شاهزاده بودا(زرتشت شرق فلات ایران) است. علاوه بر اینکه زادگاه وی یعنی بلخ نیز همان شهر محل حکمرانی طولانی زرتشت می باشد.دراین رابطه نام بایزید را در معنی همراه یَزَت (ایزد) می توان با لقب خلیل ابراهیم (زرتشت) که به معنی دوست صمیمی خداست، برابر نهاد. 7- بایزید بسطامی ملقب به سلطان العارفین نیز که صوفیان آن را مرشد بزرگ خویش دانسته اند وخود را سالک راه به شمار آورده اند در اصل خود همان زرتشت است؛ گرچه شیعیان ایرانی وی را نیز نظیر بهلول شاگرد جعفر صادق معرفی نموده اند.نگارنده وقتی به راز این نام پی برد که در شمار بیست امشاسپند مذکور در کتاب پهلوی بندهش چشمش به نام ردُ بَرزید (یعنی سرور بلند قامت) برخورد نمود. با اندکی تجسس برایم مسلم گردید که نام بایزید یا بیازید و بیازیت ترکان از تحریف جزء دوم این نام یعنی بَرزید برخاسته است: چنانکه اشاره کردیم بردیه زرتشت معروف به تنومندی و بلندی سه مرد توصیف می شده و از این جهت هم هست که هرودوت نام وی را سمردیس آورده است. لقب بسطام وی نیز در رابطه با القاب زرتشت است چه آن علی القاعده ریشه در کلمهً اوستایی ویستهم یعنی دارای نیروی گسترده دارد که مطابق معنی لفظی یک ازالقاب توراتی وی یعنی یافث و همجنین نام جینی وی یعنی مهاویرا است.خود نام دو قصبه ای را که در ایران به نام بسطام (ویست خم) نامیده شده اند می توان به معنی جایگاه دارای آتشکدهً گسترده معنی نمود. به نظر می رسد نام قم (کمندان) نیز از این ریشه بوده و به معنی جایگاه دارای آتشکده باشد .گرچه برای بایزید بسطامیی مفروضی در بسطام قبری پیداکرده اند و سلطان محمد خدابنده هم برای آن در جوارش گنبدی برآورده است ولی این قبر را باید از نوع مزار خلیفه/ امام علی (در واقع آلوو در اینجا یعنی آتشکدهً ونابک) در مزار شریف شمرد. از گفته های مهمی که به بایزید منسوب است این دو معروف است: "چنان نمای که هستی نه چنان باش که می نمایی" . " خوشا شهری که بدش بایزید باشد." معروف است در نخستین ملاقات مولانا و شمس تبریزی سوالی که شمس مطرح کرد این بود که بایزید بزرگتر است یا محمد؟ مولانا می گوید محمد شمس الدین می پرسد پس چرا محمد می گوید: " ما عرفناک حق معرفتک" و با یزید گفت:" سبحانی ما اعظم شأنی ؟"مولوی بلخی در مثنوی معنوی اسطوره ای را در همین باب از بایزید بسطامی به نظم کشیده است که نشان می دهد وی در عهد سلاجقه دارای مقام اساطیری ماوراء الطبیعی به شمار می رفته است:
قصهً سبحان ما اعظم شأنی گفتن ابویزید قدس الله سره و اعتراض مریدان و جواب این مر ایشان را نه به طریق گفت زبان بلکه از راه عیان:
با مریدان آن فقیر محتشم بایزید آمد که نک یزدان منم گفت مستانه عیان آن ذو فنون لا اله الّا انا ها فاعبدون چون گذشت آن حال گفتندش صباح تو چنین گفتی و این نبود صلاح گفت این بار ارکنم من مشغله کاردها بر من زنید آن دم هله حق منزه از تن و من با تنم چون چنین گویم بباید کشتنم چون وصیت کرد آن آزاد مرد هر مریدی کاردی آماده کرد مست گشت او باز آن سغراق زفت آن وصیتهاش از خاطر برفت نُقل آمد عقل او آواره شد صبح آمد شمع او بیچاره شد عقل چون شحنه است چون سلطان رسید شحنهً بیچاره در کنجی خزید عقل سایهً حق بود حق آفتاب سایه را با آفتاب او چه تاب چون پری غالب شود بر آدمی گم شوداز مرد وصف مردمی هرچ گوید آن پری گفته بود زین سری زآن آن سری گفته بود چون پری این را قانون بود کردگار آن پری خود چون بود اوی او رفته پری خود او شده ترک بی الهام تازی گو شده چون به خود آید نداند یک لغت چون پری را هست این ذات و صفت پس خداوند پری و آدمی از پری کی باشدش آخر کمی شیر گیر ار خون نره شیر خورد تو بگویی او نکرد آن باده کرد ور سخن پردازد از زر کهن تو بگویی باده گفتست آن سخن باده را میبود این شر و شور نور حق را نیست آن فرهنگ و زور که ترا از تو به کل خالی کند تو شوی پست او سخن عالی کند گرچه قرآن از لب پیغمبر است هرک گوید حق نگفت او کافر است چون همای بی خودی پرواز کرد آن سخن را بایزید آغاز کرد عقل را سیل تحیر در ربود زآن قوی تر گفت کاوّل گفته بود نیست اندر جّبه ام الاّ خدا چند جویی بر زمین و برسما آن مریدان جمله دیوانه شدند کاردها بر جسم پاکش می زدند هر یکی چون ملحدان گرده کوه کارد می زد پیر خود را بی ستوه هرک اندر شیخ تیغی می خلید بازگونه از تن خود می درید یک اثر نه برتن آن ذوفنون وآن مریدان خسته و غرقاب خون هرک او سوی گلویش زخم برد حلق خود ببریده دید آن زار مرد و آنک اورا زخم اندر سینه زد سینه اش بشکافت و شد مردهً ابد وآنکه آگه بود از آن صاحب قران دل ندادش که زند زخم گران نیم دانش دست او را بسته کرد جان ببرد الا که خود را خسته کرد روز گشت و آن مریدان کاسته نوحها از خانه شان برخاسته پیش او آمد هزاران مرد و زن کای دو عالم درج در یک پیرهن این تن تو گر تن آدم بودی چون تن مردم ز خنجر گم شدی با خودی با بی خودی دو چار زد با خود اندر دیدهً خود خوار زد ای زده بر بیخودان تو ذوالفقار برتن خود می زنی آن هوش دار زآنک بی خود فانیست و ایمنست تا ابد در ایمنی او ساکن است.


زرتشت و کورش در تاریخ اساطیری یهود و ارامنه

اساطیر اوستایی و پهلوی و روایات منظوم شاهنامه رابطهً پدر خواندگی و نا پسری بودن کورش و زرتشت و اصولاٌ معاصر بودن آنان و داماد کورش بودن زرتشت را بالکّل فراموش کرده اند و نام سپنداته (اسفندیار) و ویشتاسپ را که متعلق به سپیتاک زرتشت و برادرش مگابرن (ویشتاسپ) بوده اند با داریوش و پدرش ویشتاسپ مخلوط کرده و با این ها جایگزین نموده اند و اصرارشان هم بر این است که زرتشت پیامبر دربار ویشتاسپ پدر داریوش (اسفندیارجعلی) بوده است که درهمین صورت نیز با تّوجه به معاصر بودن و معاشرت داشتن هر دو این ویشتاسپ ها با کورش هخامنشی باز این سؤال مطرح میشود چطور منابع ملّی ایرانی این مهّم راناگفته گذارده، به عبارت دیگر آن را قلب کرده و جور دیگری وانمود ساخته اند.به نظر می رسد ترورگردیدن بردیه (گیوماته زرتشت) توّسط داریوش و اشراف پارسی همدستش- که حکومت مردمی بردیه را تبدیل به امپراطوری اشرافی شاخهً خاندان داریوش هخامنشی نمود- باعث این امر گردیده است چه بی تردید طرفداران زرتشت در جرگهً مغان درباری دربار خاندان داریوش مجبور به تقّیه و جعل وقایع تاریخی مربوط به بردیه (گئوماته زرتشت) بوده اند، بی جهت نیست که نام داریوش یا اسفندیار مجعول پسر ویشتاسپ (گشتاسپ) و یا حتّی کسی از اخلاف وی در شمار جاودانان زرتشتی ذکر نشده اند. در واقع اسفندیاری که در آغاز حکومت روحانی و نظامی خویش به خاطر آرمانهای مردمی زرتشتی کشته شده خود همان گئوماته زرتشت بوده است که کتسیاس مّورخ و طبیب دربار پادشاهان میانی هخامنشی نامش را به صراحت سپنداته (اسفندیار، یعنی مخلوق مقدّس) ذکر نموده است. این قلب روایت تاریخ باعث انفصال در روایات تاریخی منسوب به زرتشت نزد ایرانیان پارسی و مادی شده است. به عبارتی دروغ داریوش مبنی بر کشته شدن بردیه (پسر خواندهً کورش) بدست برادرش (در اصل برادر خوانده اش) کمبوجیه بیش از بیست و پنج قرن مردم جهان را از سر چشمهً یونانیان علم پرور عهد باستان فریفته است؛ چه تجزیه و تحلیل منابع تاریخی/ اساطیری عبری (کتاب استر تورات) و ارمنی و هندی (مهابهاراته) به دقت و صراحت نشان می دهند که بردیه واقعی یا همان گئوماته زرتشت پسر خوانده کورش بوده است که بدست داریوش و شش تن همدست پارسی وی به قتل رسیده است. در توضیح این مطلب باید افزود که هرودوت، پدر علم تاریخ و خارس میتیلنی ، رئیس تشریفات دربار اسکندر در ایران می گویند زریادر یا همان گئوماته زرتشت (بردیه) شوهر آتوسا دختر کورش بود و کتسیاس مّورخ و طبیب یونانی می آورد که سپیتاک (زرتشت) و برادرش مگابرن (ویشتاسپ کیانی، ثری میثونت اوستا یعنی دارندهً ثروت سه برابر) پسر خوانده های کورش بودند چه کورش هخامنشی با مادر آنها آمی تیدا ، دختر آستیاگ (آخرین پادشاه ماد) ازدواج نموده بود. از میان ایرانشناسان بزرگ تنها هرتسفلد آلمانی و دیاکونوف روسی بدین نکته بذل تّوجه نموده اند. بی تردید همین موضوع همنامی برادر بزرگ زریادر/ زرتشت تحت لقب ویشتاسپ (دارندهً بهترین اسبان) با ویشتاسپ پدر داریوش یکی از علّل مهّم و اصلی اغتشاش در روایات ملّی ایران مبنی بر پیامبر دربار ویشتاسپ هخامنشی به شمار آمدن زرتشت گردیده است؛ گفتنی است مطابق گفته های هرودوت و کتسیاس همین ویشتاسپ کیانی (مگابرن) برادر گئوماته زرتشت (بردیه) در حکومت عادلانهً عاجل برادرش شریک بوده است.اصلاً در روایات ملّی ایران خود نام زریر (زئیری وئیری اوستا، یعنی زرین تن) که لقب و مترادفی بر خود زرتشت (یعنی دارندهً تن زرین بوده) به خطا برادر همان ویشتاسپ هخامنشی پدر داریوش قلمداد شده است. که این سهو هم لابد به جهت همان همنامی ویشتاسپ برادر سپیتاک زرتشت با ویشتاسپ پدر داریوش پیش آمده است. گفتنی است در اوستا مکان فدیه آوردن زریر به پیشگاه ناهید( الههً آبها)، کناررود دائیتی ایرانویج (موردی چای شهرستان مراغه) ذکر گردیده که می دانیم اینجا همان زادگاه زرتشت و محّل نشوونمای وی بوده است. طبق منابع کهن یونانی نیز مکان فرمانروایی اولیه زرتشت همان آذربایجان و اران و ارمنستان بوده است و محّل حکومتش توسط کورش از آنجا به بلخ منتقل شده و در زمان لشکر کشی کمبوجیه به مصر به نیابت سلطنت وی بر گزیده میشود چون شایعات مرگ کمبوجیه در مصر به وی می رسد حکومت مساوات طلبانه خویش بر قلمرو امپراطوری بارسیان را رسمی اعلام می نماید. نگارنده قبلاٌ در مورد اسامی توراتی و قرآنی/ اسلامی مختلف زرتشت یعنی یافث، زکریا، هامان، عزرا، ایوب، صالح، لقمان، بلعم ابن باعورا، آصف ابن برخیا و ابراهیم ادهم بحث نموده و دلایل یکی بودن اصل آنان با زرتشت (گئوماته، گوتمه بودا) را ضمن مقالاتی بیان نموده است. مطلبی که در این رابطه دراین مقالات ناگفته مانده ودر تفسیرروایات تورات درست درک نشده بود همانا نام (در واقع لقب) زرتشت به صورت یوبال (موسیقی دان، سرودخوان) در میان اخلاف لمک (آستیاگ، لفظاٌ یعنی نیزه انداز و ثروتمند) است؛ تورات در این باب میگوید: " لمک دو زن برای خود گرفت یکی را عاده (انجمنی=مغ) نام بود و دیگری را ظّله (دلخوشی= بودی، کاسی، لُر). عاده، یابال (دامدار گردنده) را زائید ووی پدر خیمه نشینان و صاحبان مواشی بود. و نام برادرش یوبال ( موسیقی دان، سرودخوان) بود ووی پدر همهً نوازندگان بربط و نی بود و ظّله نیز توبل قائن (جهاندار، جهانگیر) را زائید که صانع هر آلت مس و آهن بود و خواهرتوبل فائن، نعمه (زیبا) بود." در اینجا بی تردید منظور از یابال ( دامدار گردنده) و ویشتاسپ (دارندهً بهترین اسبان) یا همان مگابرن (ثروتمند) برادر سپیتاک زرتشت مراد میباشد.و ازیوبال یعنی موسیقی دان، سرودخوان هم خود سپیتاک زرتشت منظور است که هرودوت و تروگ پوپمپه وی تحت اسامی پاتی زیت (حافظ سرودهای دینی) و گئوماته (= گوتمه یعنی دانای سرودهای دینی) ذکر نموده اند؛ چه بی تردید از توبل قائن (جهاندار) نیز- که نوه دیگر لمک (آستیاگ) به شمارآمده- خود کورش هخامنشی مراد بوده است که در اوستا تحت القاب ثرَاِتئونه ( سومین [کورش] ، یا کسی که به انتهای جهان رسید) و پشوتن ( سازندهً پل [منظور سد آهنین در بند داریال فقفاز]) یاد گردیده است. نام نعمه (یعنی زیبا و و مطبوع) به وضوح یادآور آتوسا (توپل، دارای اندام پُر) دختر کورش و زن زریادر (گئوماته زرتشت) است که خارس میتیلنی در باره اش می گوید : "وی زیباترین زن آسیا بود". این زن بعد از به قتل رسیدن گئوماته زرتشت به همسری داریوش در آمد و از وی خشایارشا را به دنیا آورد. حال ببینیم منبع تاریخی و اساطیری کهن ارامنه یعنی تاریخ ارمنستان موسی خورنی که در قرن پنجم میلادی تدوین شده در ارتباط با کورش و پسر خوانده اش بردیه (زرتشت) چه می گوید: موسی خورنی جایی کورش را در ارتباط با وقایع تاریخی اش تحت همان نام خود وی می آورد و جای دیگر وی را تحت نام اسطوره ای آرا پادشاه محبوب ارامنه ذکر نموده و در موردش میگوید: " آرا (ایرج، یعنی نجیب، کورش، سلیمان تورات) کمی پیش ازمرگ نینوس- که ظاهراٌ به جای عدادنیراری سوم و نبونیدس می باشد- به فرمانروایی میهن خود رسید و از طرف نینوس به کسب همان اختیاراتی نائل گشت که پدرش آرام (آراموی اورارتویی/ کیاخسار مادی) نائل شده بود.لیکن آن شامیرام شهوتپرست فاسق(به معنی ظاهری مادر شاهکش، همان سمیرامیس/ تومیریس، بلقیس) از مدتها پیش وصف زیبایی او را شنیده بود و عشق او را در سر می پروراند. با اینکه جویای فرصت دیدار او بود، امّا جرئت فعالیت آشکار را نداشت.لیکن پس از مرگ و یا گریز نینوس به کرت به عقیده من با این گریز شامیرام جسورانه شور و شوق خود را تسکین داده قاصدینی با تحف و هدایا با التماس و استرحام و با تعهد پاداش و عطیه نزد آرای زیبا فرستاد و استدعا کرد که نینوا نزد او بیاید و یا او را به زنی گرفته و بر تمام آنچه نینوس در تملک دارد پادشاهی کند و یا شور و شوق او را فرو نشانده با هدایا و تحف گران با صلح و صفا به محل خود بر گردد.مراوده مکّرر فاصدین به نتیجه نرسید و از عدم موافقت آرا شامیرام سخت متغیر و غضبناک شده پس از فطع مذاکرات با سپاه پر شمار شتافت تا به سرزمین ارمنستان نفوذ کرده بر آرا حمله ور شود.ولی از اخطار او پیدا بود که شتابش نه برای کشتن و یا تعقیب او بلکه تحت اطاعت خویش در آوردن و دستگیر کردن او بود تا به وجه دلخواه او رفتار کرده نیات و امیال او را بر آورده کند. از آنجا که گرفتارهوسی آتشین بود وفتیکه صحبت از او (آرا) می شد از حرس حدید و شدید می سوخت انگار در واقع اورا دیده باشد. او به شتاب به دشت آرا آمده که به اسم او آیرارات نامیده شد،رسید. وقتیکه شامیرام (تومیریس) تدارک جنگ را میدید به سرداران خود دستورداد تا اگر میّسرباشد بکوشند آرا را زنده دستگیرنمایند. سپاه آرا (کورش) درجنگ شکست خورده و خود آرا نیز با دست دلیران شامیرام کشته شد. ملکه بعد از پیروزی غارتگران اجساد را به میدان کارزار فرستاد تا از بین اجساد معشوق بسیار مورد علاقه اش را بیابند. جسد آرا را بین اجساد جنگاوران شجاع یافتند. ملکه فرمان داد تا او را بر ایوان قصر بگذارند. وقتیکه سپاه ارامنه (منظور سپاه کورش) برای اخذ انتقام مرگ آرا (کورش ، پشوتن جاودانه)بار دیگر به جنگ بانو شامیرام برخاستند شامیرام گفت: "من به خدایان خود فرمان دادم تا زخمهای او را بلیسند و او زنده خواهد شد". در عین حال او از شهوت جنون آمیز پریشان شده امید داشت به سحر و جادو و افسونگری آرا را زنده کند. آما چون جسد وی فاسد شد فرمود که آن را در یک گودال انداخته بپوشانند و یکی از محبوبین خود را مخفیانه به لباس فاخر ملبس کرده سایعه ای در بارهً او اشاعه داد که "خدایان با لیسیدن و زنده کردن آرا نیت و آرمان ما را ما را برآوردند لذا من بعد آنها به مثابهً مسرورکنندگان و مجریان میل و ارادهً ما شایستهً آنند که از طرف ما بیشتر ستایش و تمجید شوند". او همچنین مجسمهً نوی به نام خدایان پی افکند و با ذبح فربانیهای گران او را تجلیل و تفخیم کرد. این عمل می خواست به همه نشان دهد که قدرت این خدایان بود که آرا (کورش، پشوتن) را زنده کرد . شامیرام با نشر اینگونه شایعات در سرزمین ارمنستان (درواقع امپراطوری ایرانیان) همه را متقاعد و قانع کرده اضطراب و التهاب آنها را آرامش و به جنگ پایان داد. ذکر این مختصر در بارهً آرا کافی است. او سالها عمر کرده دارای فرزندی شد به نام کاردس ( یعنی جنگجوی دیوانه سر، همان تور شاهنامه، حام تورات، منظور کمبوجیهً سوم پسر کورش) ". بی شک نام آرای ارامنه با ایرج اساطیر ایرانی مربوط است و خود ایرج، هم به جای کورش هخامنشی (سلیمان تورات) است که به دست ملکه تومیریس ( پرگیس، همان بلقیس روایات اسلامی) کشته میشود چه شامیرام (به ظاهر یعنی مادر شاهکش) به وضوح در اینجا به جای تومیریس (پر زلف) ملکهً ماساگتها (آلانها) است که کورش را مقتول ساخته است. امّا شامیرام در رابطه با فرمانروایی بین النهرین همان سمورامت (سئورومات، یعنی مادر سالار، وابسته به اسلاف صربوکرواتها) است که لابد به سبب تعّلقش به سئوروماتهای قفقاز یعنی همان قبیلهً اولیهً زرتشت بدین نام خوانده شده است چه کتسیاس و موسی خورنی به صراحت از خاستگاه خارجی و شمالی ملکه سمورامت آشوریها (شامیرام) صحبت نموده اند.لاجرم در همین رابطه است که در گفتار موسی خورنی زرتشت (از خاندان صربهای دوردست یا همان بوسنیها) با ملکه شامیرام آشوریان (سمیرامیس ، سمورامت ، سئورومات) که حدود دو قرن قبل ازوی زندگی میکرده پیوند داده شده است. موسی خورنی در این رابطه می آورد: "شامیرام همیشه در فصل تابستان هنگامی که به نواحی شمالی یعنی شهر ییلاقی که در ارمنستان ساخته بود می آمد زمام امور آشور و نینوا را به ناهاپت (والی) ماد به زرتشت مغ واگذار می کرد، مدّتها بدین منوال عمل کرده به او اعتماد پیدا کرده بود.چون به واسطه شهوترانی بی حدّ و حصر و اخلاق فاسق خود از طرف پسرانش غالباٌ تقبیح میشد همهً آنها را به قتل رسانید و فقط پسر اصغرش نینواس (عداد نیراری)بود که جان به سلامت برد.او تمام سلطه و گنجهای خود را به دوستان و معشوقین خود عطا کرده و ابداٌ در فکر پسرانش نبود به همین جهت هم بود که شوهرش نینوس (شمشی عداد) نه اینکه به طوریکه شایع است مرد و در قصر نینوا به دست او مدفون شد بلکه در اثر اطلاع یافتن از اخلاق خبیث و شهوتران او سلطنت را ترک کرد و به کرت گریخت. وقتیکه پسرانش به سن بلوغ رسیدند همهً این چیزها را به یاد او آوردند به فکر اینکه او را از شهوانیت پلید و دیو کرداری باز دارند که در نتیجه او سلطه و گنج و مال و مکنت خود را به پسران خویش خواهد داد. سر این موضوع شامیرام بیشتر غضبناک شده همهً آنها را به قتل رساند و به طوریکه در فوق متذکر شدیم فقط نینواس جان به سلامت برد. امّا وقتیکه زرتشت مرتکب عمل خبطی علیه ملکه شد و بین آنها دشمنی افتاد شامیرام بر ضّد او به جنگ برخاست چونکه آن مادی قصد کرده بود که برهمه حکمفرما شود. وقتیکه جنگ شدت یافت شامیرام از دست زرتشت پا به گریز نهاده به ارمنستان آمد و اما نینواس فرصت را برای اخذ انتقام غنیمت شمرده مادر خود را به قتل رسانیده و بر آشور و نینوا سلطنت کرد."موسی خورنی جای دیگر از آرا پسر آرا (آرای آرایان) صحبت می دارد که به وضوح به جای همان بردیه (ایرج فرزند، پسر خواندهً فریدون / کورش) است : " شامیرام (در اینجا منظور آمیتیدا، همان ماندانا دختر آستیاگ) در زمان حیات خود پسر آرا را که از زوجه محبوبش نوارد (یعنی دانای مراسم دینی، هوم، جمشید، همان سپیتمه پدر زرتشت) به دنیا آمده بود و هنگام مرگ پدرش دوازده ساله بود، به سبب عشقی که نسبت به آرای زیبا (کورش) می ورزید به نام او آرا (ایرج) نامیده و زمامداری کشور ما (ارمنستان) را به او سپرد. گویند که او در جنگ با شامیرام (شاهکش، در اینجا منظور داریوش) کشته شد.لیکن مارعباس روایت خود را به طریق ذیل دنبال میکند: "آرا بن آرا با شامیرام در جنگ کشته شده از خود پسری به نام آنوشاوان (بیمرگ، جاودانه، منظور خورشید چهر پسر زرتشت) ملّقب به سسانور (دارای تن درخشان) که در عمل توانا ودر گفتار نابغه بود به جا گذاشت." نا گفته نماند در شجره نامهً پادشاهان ارمنستان که موسی خورنی ذکر نموده زرتشت و پدرش سپیتمه به ترتیب تحت اسامی کورناک (زرین، درخشان) و پاچویچ (از نژاد پاک = سپیتمه) یاد شده اند. به نظر می رسد در این شجره نامه نام بعدی یعنی پائوس (پایندهً دعا، پایدار = انوشاوان) نیز متعلّق بدین خانواده و مربوط به زرتشت یا خورشید چهر پسر زرتشت یا همان راهوله پسر گوتم بودا (گئوماته زرتشت) باشد که در نزد زرتشتیان از جاودانهای معروف به شمار رفته است. افلاطون در کتاب معروف جمهوریت خود اسطورهً آرای آرایان ارامنه را تحت نام اِر (نجیب) فرزند آرمینیوس (نجیب منش) به مردم پامفیلیای آسیای صغیر نسبت داده و اسطورهً مردن و زنده شدن وی بعد از ده روز و وقایعی را که وی در آن دنیا دیده مفصلاٌ شرح داده است.در کتاب پهلوی بندهش ایرج یا همان آرای ارامنه به وضوح هم به جای کورش (فریدون) و هم به جای زرتشت (زریادر، سپیتاک، بردیه) می باشد. جالب است که در مقام کورش وی صاحب دوپسر به اسامی اناستوخ (ویرانگر) و وانیتار (درخشان) و دختری به اسم گوزک (افزون نشدنی، پر) می باشد که به ترتیب مطابق کمبوجیهً سوم و بردیه (سپیتاک زرتشت) و آتوسا (تو پر) هستند. آنچه در مورد طرز فکر زرتشت (گوتمه بودای بلخیان) از منابع تاریخی و دینی مختلف برمی آید این است که معلوم می شود که وی اصلاحات ارضی مهم و عمیقی به نفع رعایا نموده و مالیاتهایی را که بردوش ملل تشکیل دهندهً امپراطوری بزرگ هخامنشی سنگینی می کرد بر صاحبانشان بخشیده بود. داریوش، قاتل گئوماته زرتشت در کتیبهً بیستون آورده که گئوماته/ زرتشت مخالف فعالیت معابد بوده و امر به تعطیلی و ویرانی آنها داده بود. بر این اساس ابراهیمی که در روایات اسلامی بتهای مردم فریبی را شکسته و درون آتشهاافکنده میشود همین زرتشت/بودا (ابراهیم ادهم یعنی ابراهیم بور) بوده است نه نیای مادری چهارم او یعنی کیکاووس (خشثریتی، خنوخ) که در تورات و قرآن بیشتر تحت همان نام ابراهیم و ابراهیم خلیل الله یاد شده است: در کتب پهلوی به صراحت از امتحان موفقیت آمیز آتش که توسط دوراسروی کاهن (در اصل نام نیای قبیله ای و اساطیری زرتشت) برای زرتشت تدارک دیده میشود، صحبت شده است. سر انجام از گفته های یونانیان و یهود و ایرانیان وهندوان چنین بر می آید که زرتشت/بودا/ایّوب عاشق فروتنی و مردم دوستی و عدالت اجتماعی و دانش و هنرهای شعر و موسیقی بوده است.پس بی جهت نیست که هرودوت ، پدر تاریخ می گوید در فتل او مردم آسیا به سوگ نشستند و بی شک به همین خاطر هم هست که زرتشت تنها پیغمبر مشترک ادیان بزرگ و معروف جهانی شده است چه وی در آئین هندوان و بودائیان و مسلمین و مسیحیان و یهود و زرتشتیان تحت نامهای مختلف ستایش شده است.












زبان آذری همان زبان ترکی ارانی بوده است

در نزد غالب محققین زبان کهن آذربایجان که دنبال رو منطق هستند تا احساس، مسئلهً زبان آذری به عنوان زبان مردم آذربایجان جنوب رود ارس بدیهی در نظر گرفته شده است؛ ولی وجود نام آذر در این باب لازمه اش این می بوده است که مردم آذربایجان ایران اساساٌ بعد از عهد اسکندر،آذری خوانده شوند ویا نیایی اساطیری با نام و نشان آذر(نه آذرپاد) داشته باشند که می دانیم در اصل چنین نبوده است؛ اسطوره ای هم که در اوستا مربوط به نبرد آذر با آژی دهاک (ضحاک، آستیاگ) است اشاره به نبرد کورش (آرا،آگرادات یعنی مخلوق آتش) با آستیاگ می باشد. ولی بر عکس این موضوع در مورد مردم آذربایجان شمال رود ارس یعنی اران (منسوب به آتش= آذری) یا همان آلوانیا و آگوانی (هردو به معنی سرزمین آتش) صادق است چه به طور ساده سرزمین آران کشورکورش (آرا، یعنی منسوب به آتش) و زرتشت (آرای آرایان) به شمار می رفته است که از این میان دلایل به نفع زرتشت سنگینی می کنند گرچه رود معروف آن جا یعنی کورا نام خود را از کورش دارد معهذا کشور کورش در اوستا نه اران بلکه ورنه (گیلان یعنی سرزمین جنگلی) به شمار می رفته است. در این باب باید افزود که مطابق خبر کتاب پهلوی شهرستانهای ایران، اران و آذربایجان در نام آتور پاتکان (جای نگهداری آتشها) با هم اشتراک داشته اند، بنا بر این نام زبان آذری را می توان نام فارسی همان زبان ترکی مردم آران گرفت چه خود این نام در زبان پر مایهً کردی به معنی سرزمین منسوب به آتش (= آذری) می باشد. پس نزد محققین وجود ریشهً کلمهً آذر در نام آتروپاتکان (آتورپاتکان، منظور آذربایجان جنوب رود ارس) تنها موجب بیراههً فکری در این راه شده است. مسلم به نظر می رسد مردم ترک زبان اران به واسطه کثرت نفوس و فشارهایی که به طور مستمر بر ایشان از سوی مردمان شمال قفقاز وارد می آمده است مجبور به مهاجرت به سوی ماد کوچک (آتروپاتکان) گردیده اند و طبیعی است که از این طریق زبان آذری (ارانی) خویش را نیز به تدریج جایگزین زبان مادی (اوستایی) و پهلوی مردم آذربایجان جنوب ارس می نموده اند و این تأثیر وقتی نقش اساسی به خود گرفت که بر اثر سیادت اعراب زبان پهلوی آذربایجان به حالت درحال احتضار پهلوی معّرب در آمد و گرگرهای اران در زمان رّوادیان خصوصاٌ ابومنصور روادی تبدیل به بازوی حکومتی گردیدند. بنابر این برای شناسایی اصل زبان آذری باید معانی لفظی اسامی اران (سرزمین آتش) و آذربایجان (سرزمین نگهداری آتش یا سرزمین سردار آتروپات) و حتی اسامی ارمنستان (سرزمین مردمی که توتمشان عقاب است) و همچنین گرجستان (یعنی سرزمین مردم کشاورز) مورد مّداقه قرار گیرند: بنیانگذار ایالت آذربایجان (آتروپاتکان) در تاریخ روشن است، چه می دانیم وی آتروپات سردارعهد داریوش سوم و اسکندر مقدونی بوده است. اما بنیانگذار شهرستان آتورپاتکان (اران ، آلوانی، آگوان) طبق کتاب پهلوی شهرستانهای ایران خود زرتشت (اران گشنسب) به شمار آمده است که در این مقام در نزد ارامنه آرای آرایان (آرا پسر آرا همان سپیتاک زرتشت پسر خواندهً کورش) و نزد خود ارانیها، ده ده قور قود (پدر مجرّب آتشهای مقدس، یا همان اران یعنی فرد نجیب و منسوب به آتش) نامیده شده است. قابل توجه است در کتاب پهلوی زاتسپرم مکان فرمانروایی اوّلیه هوشنگ پیشدادی یا همان سپیتاک زرتشت (زریادر) سرزمین بین دو دریای خزر و سیاه به شمار آمده که آتشهای سه گانه مقدس از آنجا به سایر نقاط امپراطوری ایرانیان حمل شده است.مطابق گفتار صریح خارس میتیلنی (رئیس تشریفات دربار اسکندر در ایران) زریادر (دارندهً تن زرین) یا همان زرتشت (زرین تن) در عهد ولیعهدی پدرش سییتمه جمشید، داماد آستیاگ (اژی دهاک) در همین منطقهً اران و ارمنستان و آذربایجان حکومت می کرده است. چنانکه اشاره شد استرابون جغرافی نگار معروف یونانی حتی خود نام کورش (ارا) پدر خواندهً آرای آرایان (زرتشت) را نیز آگرادات یعنی مخلوق آتش آورده است. می دانیم این نام به صورت آترادات در اصل تعلق به قهرمان دورهً خشثریتی کیکاوس یعنی گرشاسپ/ رستم داشته است. گفتنی است در این رابطه به همراه نام اران، آرا (ایرج، زرتشت یا کورش) نام ایزد آریایی آتشهای مقدس یعنی ائیریامن (ایزد نجیب آتشها) نیز مطرح می باشد چه مسلم به نظر می رسد این ایزد، خدای آتش آریائیها یعنی همان آذر بوده است؛ چون همانطوریکه می دانیم آن همچنین نامی دینی بر طبقهً خدمه و موبدان آتشهای مقدس ایرانیان باستان بوده است. در همین راستای نام این ایزد آریایی، نام اوستایی و شاهنامه ای هوشنگ (هوشیار، یا به تعبیری دیگر دارای خان و مان خوب = ائیریامن) را در دست داریم که از سویی مطابق زرتشت (آذرهوشنگ) و از سوی دیگر مطابق با همان ائیریامن یعنی ایزد آتش آریائیها می باشد. می دانیم که یکی از القاب گئوماته زرتشت پیامبر آتش هم هامان یعنی دارای حافظهً خوب بوده است. به هر حال نام ائیریامن، این ایزد بزرگ آتش آریائیها در تثلیث معروف ایزدان آریائیان هندی یعنی وارونا (اهورا مزدا، برهما)، میثره (مهر، ایزد خورشید) و ائیریامن (آگنی، آذر، ایزد آتش) هم حفظ شده است.می دانیم تثلیث معروفتری از این ایزد آریائیان در نزد هندوان به صورت تثلیث برهما (اهورامزدا)، ویشنو (ایندره، بهرام) و شیوا(ائیریامن، آگنی، آذر) وجود دارد.در این باب ناگفته نماند در اساطیر اسلامی و کلیمی از ابراهیم خلیل فرزند آزر(آذر، آگرادات کورش) یا تارح (مرد دوردست، مراد سپیتمه جمشید یا همان جمشید ویونگهان) همان گئوماته زرتشت منظور گردیده است. هرودوت در باب الههً آتش آریائیان سکایی می گوید: سکاهای پادشاهی (اسکیتان) در درجهً نخست تابیتی (آذر تابنده) را می پرستند و وی را الههً بزرگ خویش می شمارند. نظر به اینکه کلمهً ساخ در نزد کاسیان (اسلاف لران) و سئوک در زبان اوستایی مادی به معنی خورشید و فروزان و روشن می باشند، از اینجا می توان چنین نتیجه گرفت که خود کلمه سکا (آتش خورشیدی) نامی بر همین الههً آتش سکاها یعنی تابیتی (یعنی آذر تابنده) بوده است. ناگفته نماند این نام از سوی دیگر یادآور نام الههً آتش ژرمنهای شمالی یعنی ساگا و الههً آتش سامیان یعنی سارآکا (سارامّا) می باشد که نام خود را به سامیان اسکاندیناوی (لاپها) داده است. پس معلوم میشود هر دو گروه ترک و آریایی سکائیان اران ابتدا بیشتر تحت نام سکاها شناخته می شده اند، معهذا نظر به شواهد موجود در اتحادیه قبایل آنجا ترکان آنجا یعنی اوتیان (به ترکی یعنی آذریها) دست بالا و اکثریت را داشته اند و زبان ترکی همینان بوده که به تدریج در اران و آذربایجان جایگزین زبانهای ایرانی مادی و سکایی و پهلوی گردیده و در این نواحی فراگیر شده است.در ارتباط با مکانهای فرمانروایی زرتشت گفتنی است؛ مطابق خبر کتسیاس مکان فرمانروایی سپیتاک زرتشت (گئوماته، بردیه) از اران و ارمنستان و آذربایجان در دورهً پدر خوانده و پدرزنش کورش به بلخ منتقل شد. جالب است که در شاهنامه زرتشت، تحت نام بیژن جوان از مردم ارمنستان (آرمانیان) در مقابل تهاجم گرجیها (گرازان) دفاع می نماید. لذا بی جهت نیست که مغان زرتشتی به خاطر جلوگیری از یکی گرفته شدن زادگاه زرتشت یعنی شهرستان رغهً زرتشتی (مراغه) در ماد کوچک (آذربایجان) با مکان فرمانروایی اولیهً وی یعنی اران و ارمنستان، آنجا را ایرانویج یعنی سرزمین اِران اصلی نامیده اند. از مندرجات اوستا و گفتار کتسیاس و خارس میتیلنی به وضوح چنین بر می آید که محل فرمانروایی اولیهً زرتشت شامل آذربایجان(ماد کوچک) نیز می شده است؛ چه در این زمان پایین تر در ماد بزرگ (ماد سفلی) هم برادر بزرگتر وی ویشتاسپ کیانی (مگابرن) حکومت می نموده است. مطابق گفته کتسیاس، کورش بعد از قتل سپیتمه، مکان فرمانروایی پسر بزرگتر وی یعنی مگابرن را به گرگان منتقل نمود. از گفتار هرودوت و کتسیاس چنین بر می آید که ویشتاسپ کیانی(مگابرن، برادر سپیتاک زرتشت) در حکومت عاجلانهً سرتاسری برادر کوچکش بردیه زرتشت (گئوماته، سپنداته) سهیم بوده است. بی شک پیش از این که سپیتاک زرتشت در آذربایجان و اران و ارمنستان حکومت کند این مناطق توسط خود سپیتمه جمشید داماد و ولیعهد آستیاگ (اژی دهاک) اداره می شده است؛ چه در شاهنامه چهار قبیلهً تحت فرمان جمشید کاتوزیان، نیساریان ، نسودیها و اهتوخوشی ها ذکرشده اند که جملگی به ترتیب نشانگر نام قبایل کهن تشکیل دهندهً اتحادیهً قبایل اران یعنی کادوسیان، اناریان (ترکان بی ریش)، کنگرلوها و گرگرها می باشند. پس زبان مادی کهن آذربایجان یا همان زبان اوستایی که جایگزین زبان بومیان قفقازی و عیلامی الاصل کوتی (کاسپی، کادوسی، یعنی سگپرست) ولّولّوبی یعنی مردم کوهستانی شده بود، به نوبهً خود توسط زبان خویشاوندش پهلوی یعنی فارسی میانه جایگزین گشته و این خود که دردورهً اعراب تبدیل به نیم زبان مغشوش و در حال سقوط پهلوی معرب گردیده بود، توسط زبان سادهً ترکی ارانی یعنی آذری از دور خارج شده است. در این باب باید توضیح داد کلاٌ زبان پهلوی توسط دو زبان که بیانی ساده داشته اند از میان برداشته شده است که اینها به نوبهً خود از جایگزینی زبان عربی در ایران جلوگیری نموده اند یکی زبان سادهً دری که زبان دربیکان (دروپیکیان، دریها) در سمت بلخ بود کهدر سرتاسر ولایات شرق میانی فلات ایران رواج پیدا کرد و دیگری زبان ارانی (آذری) بوده که در شمال غرب فلات ایران جانشین نیم زبان پهلوی معرب گردید.در مورد انتساب زبان دری (دربیکی) به دربار ساسانی اشتباهی صورت گرفته که بی شک از ترجمه دری به درباری پدید آمده است چه این زبان پارسیان سکایی دربیکی (سکائیان برگ هئومه) بوده، که درفاصله دوردستی از دربار ساسانیان در مدائن (تیسفون) می زیسته اند و زیر سلطه کوشانیان و هپتالان بوده اند نه ساسانیان. ولی چنانکه گفته شد زبان پهلوی معرب آذربایجان نه توسط زبان سادهً دری که در این جا در حد زبان اداری و مراسلاتی متوقف شد، بلکه توسط زبان ساده ترکی ارانی (آذری) جایگزین گردید. می دانیم کتاب اساطیری کهن ارانی ده ده قورقود (اوستا و شاهنامهً ارانیها) بدین زبان نوشته شده است. بی شک مطابق منابع یونانی و ارمنی ترکان اران زبان خود را اوتی یعنی منسوب به آتش می نامیده اند که در نزد مسلمین تحت نام ترجمهً فارسی آن یعنی آذری شناسایی گردیده است. لذا بی جهت نیست که در کتب جغرافی نگاران و سفرنامه نویسان معروف عهد اسلامی یعنی یاقوت حموی و ناصر خسرو از زبان آذری به عنوان زبانی که خویشاوندی وقرابتی با زبانهای ایرانی نداشته یاد شده است. ناصر خسرو زبان دری را تنها زبان مراسلاتی ایشان شمرده ، نه زبان محاوره ای ایشان که قرابتی با زبانهای ایرانی منجمله پهلوی نداشته است چه در غیر این صورت لزومی هم نداشت که از لهجهً پهلوی آذربایجان به عنوان یک زبان قائم به ذات و مستقل صحبت شود. بر عکس چنانکه از کتب نویسندگان عهد اسلامی پیداست زبان پهلوی معرب آذربایجان را که تا عهد صفویه به حیات ضعیف خود ادامه می داده است به عنوان زبانی پهلوی در زمرهً زبان پهلوی سایر ایالات غرب به شمار می آورده اند.نام بازماندهً این زبان یعنی تاتی را میتوان به زبان اوستایی/ پهلوی زبان دزدان معنی کرد. دوستم احمد کیانی می گفت که آنان طی مراسم سالیانه ای که دارند به مرغ دزدی از روستاهای همجوار اقدام می کنند. پس بی جهت نیست که در حماسهً آذری کور اوغلو (بابک خرمدین) قهرمان و سالار راهزنان جوانمرد معرفی می گردد. به هر حال محققین تاریخ و فرهنگ آذربایجان در اینکه وجه تمایزی بین زبان پهلوی معرب در حال احتضار آذربایجان و زبان محاوره ای رو به شکوفایی زبان ترکی ارانی (آذری) قائل نشده اند، به خطا رفته اند که از این مقوله سه نوشتهً تحقیقی را از مجلهً انترنتی نه چندان بی طرف آتورپاتکان در اینجا ضمیمه می نمائیم:

تاريخ زبان دري در آذربايجان
دكتر حسين نوين رنگرز
قديم‌ترين خبر درباره‌ي «زبان آذري» مردم آذربايجان، متعلق به اواخر قرن و اوايل قرن دوم هجري است. اين خبر را ابن نديم از قول ابن مقفع در كتاب الفهرست (سال 327 ق / 318 خ) نقل مي‌كند:
«‌فاما الفهلويه، زباني است كه مردم اصفهان، ري، همدان، ماه نهاوند و آذربايجان سخن مي‌گويند»1
طبري در تاريخ خود، ذيل وقايع سنه 235 ق / 228 خ، از شخصي به نام «‌محمد بن البعيث» نام مي‌برد كه با متوسل عباسي به جنگ پرداخته است؛ او مي‌نويسد: «‌حد ثني انه انشدني بالمراغه جماعه من اشياخها اشعاراً لابن البعيث بالفارسيه و تذكرون ادبه و شجاعه و له اخباراً و احاديث»2. در عبارت فوق، طبري به صراحت زبان مردم آذربايجان را (در اوايل قرن سوم هجري) فارسي مي‌شمارد.
كسروي نيز با استناد به قول طبري مي‌نويسد: «‌ به نوشته طبري، اين مرد [محمد بن البعيث] شعرها نيز به زبان پارسي يا آذري داشته و ميان آذربايجان معروف بوده است. اگر تا به امروز مي‌ماند، از كهنه‌ترين شعرهاي پارسي به شمار بوده و ارزش شايان در بازار ادبيات داشت»3
در كتاب «البلدان يعقوبي» مي‌خوانيم: «مردم شهرهاي آذربايجان و بخش‌هاي آن، آميخته‌اي از ايرانيان آذري و جاودانيان قدمي، خداوندان شهر (بذ) هستند كه جايگاه بابك (خرمي) بود.»4
در فتوح البلدان بلاذري (تأليف 255 ق / 248 خ) نيز در فصل «‌فتح آذربايجان» خبر از فهلوي بودن زبان آذربايجان مي‌دهد.5
در اين كه زبان مردم آذربايجان ايراني بوده، جاي ترديد نيست بي‌گمان «‌آذري» از لهجه‌هاي ايراني به شمار مي‌رفته است. همه مؤلفان اسلامي نخستين سده‌هاي هجري در اين باره اتفاق نظر دارند.
دانشمند و جهانگرد مشهور سده چهارم هجري به نام «‌ابوعبدالله بشاري مقدسي» در كتاب خود تحت عنوان «احسن التقاسيم في معرفه الاقاليم»، كشور ايران را به هشت اقليم تقسيم كرد، و در پيرامون زبان مردم ايران مي‌نويسد:
«‌زبان مردم اين هشت اقليم عجمي (ايراني) است. برخي از آنها دري و ديگران پيچيده‌ترند. همگي آن‌ها فارسي ناميده مي‌شوند»6 وي سپس چون از آذربايجان سخن مي‌راند، چنين مي‌نويسد:
«‌زبانشان خوب نيست. در ارمنستان به ارمني و در اران7 به اراني سخن گويند. پارسي آنها مفهوم و نزديك به فارسي است در لهجه.»8
ابوعبدالله محمد بن احمد خوارزمي كه در سده چهارم هجري مي‌زيست، در كتاب «‌مفاتيح العلوم»، زبان فارسي را منسوب به مردم فارس و زبان موبدان دانسته است. هم او زبان دري را زبان خاص دربار شمرده كه غالب لغات آن از ميان زبان‌هاي مردم خاور و لغات زبان مردم «‌بلخ» است. همو در پيرامون زبان پهلوي چنين اظهار مي‌دارد:
«‌فهلوي (پهلوي) يكي از زبان‌هاي ايراني است كه پادشاهان در مجالس خود با آن سخن مي‌گفته‌اند. اين لغت به پهلو منسوب است و پهله نامي است كه بر پنج شهر [سرزمين] اطلاق شده: اصفهان، ري، همدان، ماه نهاوند و آذربايجان»9
ابن حواقل در ادامه‌ي سخن، به زبان‌هاي مردم ارمنستان و اران نيز اشاره كرده و زبان آن‌ها را جز از زبان فارسي دانسته است. وي در اين باره مي‌نويسد: «‌طوايفي از ارمينيه و مانند آن، به زبان‌هاي ديگري شبيه ارمني سخن مي‌گويند و همچنين است مردم اردبيل و نشوي [نخجوان] و نواحي آن‌ها. و زبان مردم بردعه اراني است و كوه معروف به قبق [قفقاز] كه در پيش از آن گفتگو كرديم، از آن ايشان است و در پيرامون آن كافران به زبان‌هاي گوناگوني سخن مي‌گويند.»10
در كتاب المسالك و ممالك نيز درباره «‌آذربايجان» چنين مي‌خوانيم: «‌و اهل ارمينيه و آذربايجان و اران به پارسي و عربي سخن مي‌گويند.»11
ابن حوقل نيز اين مساله را به روشني بيان كرده و مي‌نويسد: «‌زبان مردم آذربايجان و بيشتر مردم ارمينيه، فارسي است و عربي نيز ميان ايشان رواج دارد و از بازرگانان و صاحبان املاك كمتر كسي است كه به فارسي سخن گويد و عربي را نفهمد».12
علامه قزويني در كتاب بيست مقاله از قول ماركوارت، مستشرق مشهور آلماني كه در كتاب ايرانشهر خود آورده، مي‌نويسد: «‌اصل زبان حقيقي پهلوي عبارت بوده است از زبان آذربايجان، كه زبان كتبي اشكانيان بوده است. چون ماركوارت از فضلا و مستشرقين و موثقين آنها است و لابد بي ماخذ و بدون دليل سخن نمي‌گويد.»13
مسعودي هم لهجه‌هاي پهلوي، دري و آذري را از يك ريشه و تركيب كلمات آن‌ها را يكي دانسته و همه‌ي آن‌ها را از زمره‌ي زبان‌هاي فارسي ناميده است.14 وي در اين كتاب، نكاتي آورده كه خلاصه‌ي آن چنين است: ‌ايران يك كشور است و يك پادشاه دارد و همه از يك نژادند و چند زبان در آنجا مرسوم است كه همه را شمرده و گفته است كه اين زبان‌ها با وجود اختلاف طوري به يكديگر نزديك است كه هميشه اين مردم يكديگر را كم و بيش مي‌فهمند و مسعودي در آخر گفته است كه زبان‌هاي مهم ايـران، عبارت از سغدي، پهلوي، دري و آذري است. وي، آذري را هم در رديف زبان‌هاي اصلي ايران شمرده است.15
بايد توجه داشت كه به رغم فشارهاي زياد عنصر و فرهنگ و زبان عرب بر زبان و فرهنگ ايراني در طول تاريخ، نتوانست زبان و فرهنگ اصيل ايراني را تحت سيطره خود درآورد. ارانسكي، دانشمند شهير شوروي، ضمن بحث مشروح پيرامون اين نكته نوشت: «‌زبان ادبي پارسي پس از عقب نشاندن عربي در خراسان و ماوراالنهر، اندك اندك در ديگر نواحي ايران (به معناي وسيع كلمه) نيز لسان تازي را منهزم ساخت».16
ياقوت حموي هم كه در سده ششم هفتم هجري مي‌زيست است، ضمن اشاره به زبان مردم آذربايجان كه همان آذري بود، «آنها [مردم آذربايجان] زباني دارند كه آذري گويند و جز خودشان نمي‌فهمند».17
دكتر محمودجواد مشكور در كتاب نظري به تاريخ آذربايجان مي‌نويسد: «‌زماني كه به سال 488 ق [474 خ]، ناصر خسرو با قطران در تبريز ملاقات مي‌كند مردم به زبان پهلوي آذري (فارسي) سخن مي‌گفتند. اما به فارسي دري نمي‌توانستند سخن بگويند (به فارسي پهلوي – آذري سخن مي‌گفتند) ولي تمام مكاتبات خود را به فارسي دري مي‌نوشتند. با اين توضيح كه زبان دري نه تنها در آذربايجان و اكثر ولايات ايران چون گيلان و مازندران، كردستان، بلوچستان و ديگر جاها زبان گفت و گو ميان مردم نبود، بلكه فقط و فقط لفظ قلم و مكاتبات و زبان آموزش درس بود.18
حمدالله مستوفي، در مورد مردم گيلان و نزديكي آن با زبان پهلوي نيز اشاره‌اي دارد؛ وي در وصف مردم تالش چنين مي‌گويد: «‌مردمش سفيد چهره‌اند بر مذهب امام شافعي، زبانشان پهلوي به جيلاني باز بسته است.»19
حمدالله مستوفي هم كه در سده‌هاي هفتم و هشتم هجري مي‌زيست، ضمن اشاره به زبان مردم مراغه مي‌نويسد: «‌زبانشان پهلوي مغير است»20 مقصود از مغير، شكل دگرگون يافته زبان آذري است كه از فارسي (پهلوي) باستان منشعب و تحول يافته است.
دكتر محمدجواد مشكور در تداوم زبان آذري در قرن هشتم هجري مي‌گويد: «‌در فارسي بودن مكاتبات در آذربايجان قرن هشتم هجري، نامه‌اي به مهر سلطان ابوسعيد بهادرخان (736-736) در آن استان به دست آمده كه خطاب به مردم اردبيل و به فارسي است كه در آن از دو جماعت مغول و تاجيك21 سخن به ميان آمده و از تركان سخن نرفته است. اين امر نشانگر آن است كه در آن زمان، زبان تركي در ميان مردم آذربايجان غلبه نيافته بود و اكثر مردم مردم به آذري (پهلوي) يا فارسي پهلوي سخن مي‌گفتند»22 از اين جا روشن مي شود كه مؤلفان و دانشمندان تاريخي تا سده هشتم هجري، زبان مردم آذربايجان را پهلوي (آذري) ناميده‌اند. وي درادامه بحث خبري از حمدالله مستوفي (صاحب نزهه القلوب) آورده و از آن نتيجه گرفته است كه:
«‌در قرن هشتم، هنوز تركان چادرنشين يا ده نشين بودند و به شهرها راه نيافته بودند و ترك و تاجيك (فارس) از هم جدا بودند و مردم تبريز، اردبيل، مشكين شهر، نخجوان، ده‌خوارقان و ديگر جاها، هنوز زبانشان تركي نشده بود».23
مرحوم عباس اقبال مي‌نويسد: تا حدود سال 780 ق [757 خ]، كه سلسله تركمانان قراقويونلو در آذربايجان مستقر گرديد با وجود چند بار استيلاي طوايف مختلف ترك و مغول بر ايران (سلاجقه، خوارزمشاهيان، چنگيزخان و تيموريان) زبان تركي و مغولي به هيچ روي در ايران شايع نگرديد. يعني پس از بر افتادن اين سلسله‌ها غير از ايلات معدودي كه لهجه‌هايي از تركي و مغولي داشتند و فقط ما بين خود، به آن‌ها تكلم مي‌كردند، آثار زبان‌هاي تركي و مغولي از بلاد عمده و از ميان ايرانيان به كلي برافتاد و در ميان عامه نشاني نيز از آن برجاي نماند و اگر تنهااثري از آنها مشهود باشد (به طور پراكنده و نادر) در كتب تاريخي است كه در آن دوره‌ها نوشته شده. مانند جامع‌التواريخ رشيدي و تاريخ و صاف و ظفرنامه و غيره (كه نمونه‌هايي از آثار نثر فارسي در دوران بعد از حمله مغول‌اند).
استيلاي تركمانان قراقويونلو بر شمال غربي ايران، كه از 780 تا 908 ق [757 تا 881 خ] به طول انجاميد، جمع كثيري از طوايف تركمان را كه به دست سلاجقه از ايران به طرف ارمنستان و الجزيره و آناتولي و سوريه رانده شد و در آن نواحي با وضع ايليايي زندگي مي‌كردند، به ايران برگرداند.
موقعي كه شاه اسماعيل صفوي براي تصرف تاج و تخت قيام كرد، از آن جايي كه يك قسمت مهم از اين تركمانان به مذهب شيعه درآمده و بر اثر تبليغات شيخ جنيد، جد شاه اسماعيل و سلطان حيدر، پدر او، به نام صوفيان روملو يا اسامي ديگر به اين خاندان (صفوي) گرويده بودند، شاه اسماعيل از ايشان ياري طلبيد. چنان كه هفت هزار نفري كه در اوايل سال 905 ق [878 خ] در ناحيه‌ي ارمنستان، اول بار گرد شاه اسماعيل جمع آمدند، از طوايف مختلف ترك و تركمانان يعني ايلات شاملو، استاجلو، قاجار، تكلو، ذوالقدر و افشار بودند و چون هر يك از ايشان از عهد سلطان حيدر [893- 860 ق / 867- 835 خ] تاجي دوازده ترك از سقولاب يعني چوخاي قرمز به نام تاج حيدري بر سر داشتند، به اسم قزلباش يعني سرخ سر معروف گرديدند.
با تمامي اين احوال، مطابق شواهدي كه در دست است، زبان آذري (فارسي) تا عهده شاه عباس بزرگ در ميان عامه و اهالي آذربايجان معمول بود و حتي مردم تبريز عهد شاه عباس چه علما و چه قضاوت، چه عوام و اجلاف و بازاري، چه افراد خانواده، به همين زبان آذري (فارسي) تكلم مي‌كردند.24
دكترمحمد جواد مشكور نيز مي‌نويسد:
در دوره صفويان چنانكه از اخبار و اسناد تاريخي معلوم است، در قرن 11 هجري يعني تا اواخر دوره شاه عباس كبير، زبان آذري (فارسي)، همچنان در ميان مردم آذربايجان رايج و معمول بود. چنانكه حتي در تبريز هنوز به شهادت رساله روحي انارجاني (تأليف همان عصر يعني قرن 11 هجري) به همين زبان يعني زبان آذري پدري يا فارسي سخن مي‌گفتند.25
بنا به نوشته رحيم رضازاده مالك: «‌گويش آذري (فارسي) تا سال‌هاي انجامين سده دهم و باشد كه تا نيمه سده يازدهم در آذربايجان دوام آورد.»26
در كتاب «‌روضات الجنان و جنات الجنان» تأليف حافظ حسيني كربلايي تبريزي چنين آمده كه چون در سال 832 ق [808 خ] ميرزا شاهرخ براي سركوبي ميرزا اسكندر، پسر قرايوسف قراقويونلو، به آذربايجان لشكر كشيد، در تبريز به زيارت حضرت پير حاجي حسن زهتاب، كه از اكابر صوفيه آن زمان بود، آمد و در رشت محله‌اي وجود دارد كه در گذشته تركي زبانان آذربايجان در آنجا سكني داشتند. مردم گيلان اين كوي را «كرد محله» (محله كردان) مي‌ناميدند. هنوز هم اين نام در شهر رشت باقي است. در ضمن در گويش گيلكي مي‌توان به عنوان‌هايي چون «‌كرد خلخالي» «‌كرد اردبيلي» و از اين گونه اصطلاحات برخورد. اينها همه نشانه‌هايي از نزديكي مردم آذربايجان و كردستان و گيلان و به عبارت ديگر از قرابت تاريخي و فرهنگي و زباني ساكنان سرزمين ماد مي‌باشد.
استاد محيط طباطبايي در اين خصوص مي‌نويسد: «‌زبان آذري، شعبه‌يي از زبان پهلوي عصر ساساني متداول در غالب نواحي شمالي و غربي و جنوب غربي ايران بوده است لهجه‌اي كه بعد از غلبه مسلمانان بر اين ناحيه تا سده يازدهم هجري، به شهادت سياحت‌نامه اوليا چلپي، جهانگرد عثماني كه از تبريز در آن زمان ديدن مي‌كرد، همچنان متداول بوده است.»27
اوليا چپلي ترك كه در سال 1050 ق [1019 خ] در زمان شاه صفي تبريز را ديده،‌ در سياحت نامه خود درباره زبان مردم تبريز در اين عصر نوشته است: «‌ارباب معارف در تبريز فارسي دري تكلم مي‌كنند. ليكن ديگران لهجه‌اي مخصوص (پهلوي) دارند وي در ادامه سخنان خود، جملات گفت و گوهاي اهالي تبريز را نقل كرده است كه استاد مشكور نيز در كتاب خود بدان‌ها اشاره كرده است.»28
از جمله آثاري كه در قرن يازدهم هجري تأليف گرديده و گواه مستندي بررواج زبان آذري در اين قرن است، فرهنگ برهان قاطع اثر محمدحسين برهان تبريزي (تأليف سال 1063 ق / 1164 خ) در حيدرآباد هند مي‌باشد. اين اثر نشان مي‌دهد كه در زماني كه مؤلف تبريز را به قصد هند ترك كرده، زبان فارسي در ميان ارباب معارف و مردم عادي رواج داشته است.
به نوشته كسروي: «‌از عهد مغول تا آخر تيموريان (يا ظهور صفويان) چند شاعر ترك در خراسان پيدا شده اما هيچ شاعر تركي در آذربايجان پيدا نشد».29
حتي شاعراني كه در دوره صفويه پيدا شدند، چون ريشه تاريخي و بومي نداشته، لذا شعرشان لطف و ارزش شعري زيادي نداشت.
بايد گفت كه وجود شاعران تركي گويي كه از آذربايجان برخاسته‌اند، دليل اين نيست كه زبان باستان آذربايجان تركي بوده است. زيرا كه اولاً از قرن چهارم به بعد اغلب پادشاهان و فرمانروايان ايران ترك بوده‌اند و طوائفي از تركان به نقاط مختلف ايران كوچيده بودند. لذا بعضي از شعرا، به خصوص گويندگان درباري و متصوفه، اين زبان را فرا مي‌گرفتند و در مواقع لزوم يا براي تقرب به دربار، يا براي تفنن و هنرنمايي يا برحسب امر و اشارت حكام و يا براي جلب توجه و ترغيب مريدان خود، ملمع يا غزلي به زبان تركي مي‌سرودند. مانند جلال الدين مولوي و فرزندش سلطان ولد و اديب شرف‌الدين عبدالله شيرازي ملقب به وصاف (نيم اول قرن هشتم) و نورا (معاصر صاحب ديوان) ابقاخان و غيرهم.30
ثانياً تأسيس دولت صفويه و روي كار آمدن شاه اسماعيل صفوي، تا آن‌جا كه تواريخ و تذكره‌ها نشان مي‌دهد، كسي از شعراي آذربايجان شعري به تركي نگفته است و در صورتي كه ميان شعرايي كه از ساير استان‌هاي برخاسته‌اند، بودند كساني كه در مقابل فرمان امير و يا جهت ايجاب محيط مذهبي،‌مجبور به سرودن شعر تركي شده‌اند، مانند عزالدين پدر حسن اسفرائيني31 كه در اوايل قرن هفتم در اسفرائين متولد شده32 و در نيشابور به تحصيل علم و ادب پرداخته، در سخن پارسي و تازي و تركي مهارتي به سزا يافته است و نخستين غزل تركي در ايران نيز بدو منسوب است. مطلع غزل او چنين است:
آييردي كو كلومي بير خوش قمريوز جانفرا دلير نه دلبر؟ دلبر شاهد، نه شاهد؟ شاهد سرور33
عمادالدين نسيمي هم شاگرد خليفه شاه فضل‌الله نعيمي حروفي، كه براي تبليغ عقايد خود يعني مذهب حروفي، مجبور شده شعرهايي به زبان تركي بگويد. در صورتي كه پيشواي وي شاه فضل‌الله نعيمي تبريزي تا پايان عمر حتي يك مصراع هم تركي شعر نگفته است. حتي دختر نعيمي به رغم استعداد عجيبي كه در شعر داشت، تا آخرين لحظه حيات. سخن جز به فارسي به زبان نياورد.
از طرفي سبك اشعاري كه گويندگان آذربايجان در زمان صفويه به زبان تركي سروده‌اند، خود نشان مي‌دهد كه اين اشعار پايه و اساس ديريني ندارد و آثار ادبي يك زبان به عبارت ديگر يك لهجه تازه و جوان است و تلفظ و ارزش شعري زياد ندارد و فقط مي‌تواند مراحل تطور منظم تركي آذري را روشن كند.
به شهادت كتاب تذكره شعراي آذربايجان، در آذربايجان چه در دوران صفويه و چه بس از آن، شعر چنداني به زبان تركي به چشم نمي‌خورد. با اين كه مؤلف، افزون به شعر شاعران بزرگ و عالي قدر آذربايجان، ‌شعر شاعران درجه دوم و سوم محلي را هم نقل كرده، ولي اكثر شاعران گروه اخير نيز به فارسي شعر گفته‌اند و كمتر اشعاري به زبان تركي دارند. بنا به شهادت كتاب مذكور، از ميان شاعران بزرگ تنها صائب تبريزي، دو غزل تركي در ديوان معروف خود دارد.34
در كتاب تذكره شعراي آذربايجان صدها شاعر تبريزي معرفي شده‌اند كه همگي به فارسي شعر سروده‌اند حتي واحد، شاعر قرن 11 هجري كه اشعاري به تركي دارد، باز بيشتر آثار مثنوي و شعرهايش را به فارسي سروده است.
«‌پس از روي كار آمدن صفويه و ترويج تركي به وسيله آنان و قتل عام‌هاي متوالي مردم آذربايجان توسط تركان متعصب عثماني در جنگ‌هاي متمادي با ايران، به تدريج زبان آذري از شهرها و نقاط جنگ زده و كشتار ديده آذربايجان رخت بربست و فقط در نقاط دور دست باقي ماند كه آن هم در نتيجه مرور زمان و مجبور بودن ساكن آن نقاط به مراورده با شهرنشينان ترك زبان شده، روي به ضعف و اضمحلال نهاد ولي هنوز باز جاهايي هستند كه به همين لهجه‌ها به نام «‌تاتي» و «‌هرزني» تكلم مي‌كنند.35
يادداشت‌ها
1- ابن‌نديم، الفهرست، ترجمه محمدرضا تجدد، انتشارات اميركبير، 1366، ص 22.
2- طبري، محمدبن جرير، تاريخ طبري، جلد 7، چاپ دوم، انتشارات اساطير، 1363.
3- كسروي، احمد، شهرياران گمنان، چاپ اول، انتشارات اميركبير، 2537، ص 157.
4- اليعقوبي، احمدبن ابي يعقوب، كتاب البلدان، چاپ ليدن، 1897، ص 38.
5- بلاذري، احمد بن‌يحيي، فتوح‌البلدان، ترجمه دكتر آذرتاش آذرنوش، تصحيح استاد علامه محمد فرزان، انتشارات سروش، 1364، چاپ دوم، صص 87 و 88.
6- المقدسي، شمس‌الدين ابوعبدالله محمدبن احمد، احسن التقاسيم في معرفه الاقاليم، ترجمه دكتر علينقي وزيري، جلد 1، چاپ اول، انتشارات مؤلفان و مترجمان ايران، 1361، ص 377.
7- اران منطقه بالاي رود ارس را مي‌ناميدند.
8- منبع فوق، بخش دوم، ص 77.
9- خوارزمي محمد، مفتايح العلوم، ترجمه حسين خديو جم، چاپ اول، انتشارات بنياد فرهنگ ايران، تهران، 1347، ص 112.
10- ابن‌حوقل، صوره‌الارض، ترجمه جعفر شعار، انتشارات اميركبير، 1366، چاپ دوم، ص 96.
11- اصطخري، ابراهيم، المسالك و ممالك، ترجمه اسعدبن‌عبدالله تستري، به كوشش ايرج افشار، مجموعه انتشارات ادبي و تاريخ موقوفات دكتر افشار، 1373، ص 195.
12- ابن‌حوقل، صوره‌الارض، ص 96.
13- قزويني، بيست مقاله، چاپ دوم، چاپ دنياي كتاب، 1363، صص 184-183.
14- مسعودي، ابوالحسن علي بن حسيني،‌التنبيه و الاشراف، ترجمه ابوالقاسم پاينده، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1349، صص 73 و 74.
15- همان منبع.
16- م. ارانسكي، مقدمه فقه اللغه ايراني، ترجمه كريم كشاورز، تهران، انتشارات پيام، 1358، ص 267.
17- حموي، ياقوت، معجم‌البلدان، جلد اول، چاپ لايپزيك، 1866، ص 172.
18- ذكا، يحيي، كاروند كسروي، چاپ دوم، 2536، صص 323-371.
19- مستوفي، حمدالله، نزه القلوب، به اهتمام دكتر محمد دبيرسياقي، ص 107.
20- حموي، ياقوت، معجم‌البلدان، ص 172.
21- تاجيك در اصطلاح يعني ايراني و ايراني زبان.
22- مشكور، دكتر محمدجواد، نظري به تاريخ آذربايجان چاپ اول، تهران، انجمن آثار ملي، تهران 1349، ص 208 به بعد.
23- همان، صص 239 و 240.
24- اقبال آشتياني، عباس. مجله يادگار، (نقل از كتاب فارسي در آذربايجان به قلم عده‌اي از دانشمندان‌، جلد 1، صص 156 تا 159).
25- محمدجواد مشكور، نظري به تاريخ آذربايجان، انجمن آثار ملي، تهران، 1349، ص 242.
26- رضازاده مالك، رحيم، گويش‌ آذري، رساله روحي انارجان، انجمن فرهنگ ايران باستاني، تهران، 1352، ص 12.
27- طباطبايي، محيط،‌ مجله گوهر، نقل از كتاب زبان فارسي در آذربايجان، ج 1، ص 414.
28- دكتر محمدجواد مشكور، رك: نظري بر تاريخ آذربايجان، ص 242.
29- كسروي، احمد، آذري، زبان باستان آذربايجان، صص 18 و 19.
30- خيام‌پور، عبدالرسول،‌ ترجمه كلمات و اشعار تركي، مولانا، سال سوم و چهارم، نشريه دانشكده ادبيات دانشگاه تبريز (نقل از زبان فارسي در آذربايجان،‌ جلد 1، صص 267 و 268)/
31- وي، مريد عارف و موحد و مريد شيخ جمال الدين ذاكر، از جمله خلفاي شيخ‌الاسلام علي لالاست.
32- تربيت، محمدعلي، دانشمندان آذربايجان، طبع مجلس، تهران، ص 388.
33- دولتشاه سمرقندي، رك: تذكره الشعرا، به همت محمد رمضان، چاپ دوم، انتشارات خاور، 1366، ص 165.
34- ديهيم، محمد، تذكره‌الشعراي آذربايجان، جلد 2، چاپ تبريز 1367، ص 377.
35- كارنگ، عبدالعلي، قاتي و هرزني دو لهجه از زبان باستان آذربايجان، چاپ تبريز 1333، ص 273
پيشينه، زبان و فرهنگ آذربايجان از زبان خودي و بيگانه
يحيي خانمحمد آذري
ز عشــق آذر آبــادگـانــم آن آتـش
نهان ز سينه و در هر نفس شرر ريز است
چسان نسوزم و آتش به خشك و تر نزنم
كه در قلمرو زرتشت حـرف چنگيز است
عارف قزويني

سرزمين آذربايجان از ديرباز حوادثي تلخ و شيرين فراروي تاريخ خود داشته است. گاه حمله‎ي مغول را خنثي كرده و زماني ايلغار عثمانيان را، روزگاري هجوم روس‎هاي تزاري را از سر گذرانده، و روزي ديگر با همت والاي مردم غيرتمند و غيورش نهضت مشروطيت را پديد آورده و زماني نيز به نيرنگ كج‎انديشان گرفتار آمده، اما در اين فراز و فرود هميشه استوار و سرافراز از موج خيز حوادث با افتخار و احتشام سربرآورده است.
زبان محاوره‎اي آذربايجانيان و تاريخ مردم آن ديار هماره محل برخورد آراء و عقايد دانشمندان شرق و غرب بوده است. با وجود انجام تحقيقات دقيق علمي در زمينه زبان‏شناسي و تاريخ آن سرزمين و ارائه نظريات متقن از سوي پژوهش‎گران ايراني، اروپايي و عرب، هنوز هم مناقشه‎ي حق و باطل ادامه دارد. در ايرانِ ما، چند تنِ كم شمار در پي قلب و غش حقايق تاريخي و تخريب ذهنيات مردم ساده انديش، علي‎الخصوص فريب جوانان روشن ضمير ايران‎اند. اينان براي نيل به اميال و اهداف خود، از دست يازيدن به انواع ترفند و حيل فروگذاري نمي‎كنند و آنچه را كه طي ساليان دراز در مكتب «يولداشها» فرا گرفته‎اند، امروز در قالب نطق و خطابه و رساله و كتاب‎هاي قطور عرضه و منتشر مي‎كنند. حضرات در ظاهر امر متظاهر به دل‎سوزي براي مردم آذربايجان‎اند و مي‎كوشند چنين بنمايانند كه گويا فارس‎ها در درازناي تاريخ، زبان، فرهنگ، قوميت و هويت آذربايجانيان را به طاق نسيان كوبيده و مي‎كوشند منابع تاريخي و ميراث گرانسنگ باستاني آن را معدوم و كتمان كنند. اما با تاسف بسيار، اينان در باطن نيت شوم جدايي آذربايجان از ايران و الحاق دو سوي شمال و جنوب رود ارس به يكديگر و نهايتا ايجاد فدراسيون آذربايجان بزرگ را در سر مي‎پرورانند.
بي‎هيچ ترديد، هدف غايي اينان دانسته يا ندانسته آب به آسياب دشمن ريختن و اجراي منويات پان تركيست‎هايي است كه همواره سر در كمين دارند تا رويدادي مناسب در منطقه پديد آيد و اينان بار ديگر به تكافو افتند. چون در اين نوشتار پرداختن به اين مبحث مورد نظر نيست، به همين اشاره اكتفا مي‎كنيم و ادامه آن را به فرصتي ديگر مي‎سپاريم.
درباره نام و زبان و تاريخ مردم آذربايجان گفتني بسيار است و همان‎طور كه پيشتر اشاره كرديم، دانشمندان از ابتداي طرح مسئله كه سابقه‎ي تاريخي آن به سده‎هاي اوليه اسلام مي‎رسد، مطالعاتي عميق و رسا در اين باره انجام داده و نتايج حاصل را بي‎كم و كاست ابراز نموده و كتاب‎ها پرداخته‎اند.
اكنون با عنايت به شرايط كنوني و فعاليت شديد و پيگير نيروي مقابل در داخل و خارج كشور، تكرار مكرر نظريات مثبت دانشمندان ضرور مي‎نمايد. زيرا افراد و جريان‎هاي فرصت‎طلب از موقعيت پديد آمده (استقلال كشورهاي منطقه قفقاز و آسياي ميانه، تاسيس جمهوري اسلامي در ايران، ايجاد كرسي زبان تركي در دانشگاه‎ها، تامين منابع مالي و فراهم آوردن امكانات از سوي كشورهاي ذينفع)، به خوبي بهره‎برداري كرده، كمر به ايجاد خلل در اركان فرهنگ و تاريخ، به ويژه گسستگي در تار و پود جامعه آذري زبان بسته‎اند و با سوء استفاده از شرايط حاكم بر منطقه و كشور، مجدانه در پي تاريخ‎سازي، قلب ماهيت و تغيير هويت ايرانيان متكلم به زبان محاوره‎اي امروزين مردم آذربايجان، مي‎كوشند كه ذهن مردم اين خطه را با سلاح وهم و تزوير بپرورانند. در اين شرايط است كه وظيفه حكم مي‎كند هر آذربايجاني آزاده و هر ايراني آگاه و فرهيخته، خاموش ننشيند و توش و توان و دانش مقدور خود را به كار بندد و در رابطه با آذربايجان و مسايل تاريخي آن، به روشن‎گري اذهان جوانان ميهن‎دوست اهتمام ورزد.
يكي از موضوعات با اهميت كه لازم است پيش از هر عنوان ديگر بدان بپردازيم، همانا ريشه‎ي تاريخي نام آذربايجان و چگونگي پيدايش آن است. مدتي قريب به 2500 سال است كه اين نام به قسمت بزرگي در شمال غرب ايران اطلاق مي‎شود، اين نام را مورخان، در آثار خود، به اشكال گونه‎گون قيد كرده‎اند كه پاره‎اي از آنها جنبه‎ي تاريخ‎سازي و خيال‎پردازي دارد كه در پايان به چند نمونه از آن اشاره خواهيم كرد.
شادروان احمد كسروي تبريزي نخستين پژوهشگر است كه در زمان خود با وجود قلت منابع و عدم دسترسي به مطالب و مآخذ لازم براي پي بردن به تاريخ مردم آذربايجان، براي تحقق پيرامون اين رشته گام برداشت. وي براي اولين بار موضوع را به شيوه‎ي علمي تجزيه و تحليل و ريشه‎يابي كرده، يافته‎هاي خود را به صورت دفترچه‎اي (بقول خودش). با نام «آذري يا زبان باستان آذربايگان» منتشر كرد و ديري نپاييد كه از جانب مراجع علمي و مراكز فرهنگي داخل و خارج كشور مورد تاييد و استقبال قرار گرفت. او خود در اين باره مي‎گويد:
«نخست دوست دانشمند ما آقاي محمد احمدي گفتاري به انگليسي در پيرامون آن در روزنامه‎ي The Times of Mesopotamia نوشته سپس همو دفتر را به انجمن آسيايي لندن The Royal Asiatic Soeiety كه خود از اندام‎هاي آن بودند پيشنهاد كردند و انجمن، ارج‎شناسي نموده و شرق‎شناسي دانشمند به نام سردنيس‏راس آن را با اندك كوتاهي به انگليسي ترجمه و در مهنامه‎ي انجمن به چاپ رساندند. سپس نيز ايران‎شناس روسي ميلر آن را به بررسي آورده و چاپ كردند.
بدين‏سان دفترچه در زمان اندكي در ميان شرق‎شناسان اروپا شناخته گرديد و پندارهاي نابجايي كه بسياري از ايشان درباره زبان و مردم آذربايجان داشتند از ميان رفت و نام آذري به معني درست آن در نگارش‎ها به كار رفت، و از همان هنگام موجب پيوستگي ميان من و دانشمندان اروپا گرديد...»
(زبان فارسي در آذربايجان- از انتشارات موقوفات افشار، ص 22)

كسروي در سال 1304 خورشيدي مطابق با 1926 ميلادي كتاب خود را در تهران منتشر كرد و دقيقاً در همان زمان در خارج از ايران كنفرانسي تشكيل شد كه در آن پروفسور مركورات Dr.L.Merquart خاورشناس آلماني درباره‎ي، «تاريخ و نژاد آذربايجان» سخنراني كرد. آيا نمي‎توانيم احتمال دهيم كه تقارن تاريخ انتشار كتاب كسروي با زمان برپايي كنفرانس مزبور و موضوع سخنراني پروفسور مرتبط باشد. كسروي درباره‎ي نام آذربايجان و تطور تاريخي آن مي‎نويسد:
«در زمان اسكندر پيش‎آمدي در آذربايجان بوده كه نشان نيكي از زبان آنجا بدست داده، و آن خود نام (آذربايجان) است. چنانچه گفتيم اينجا را (ماد خرد) ناميدندي. ولي چون اسكندر به ايران درآمد و به همه جا دست يافت در آذربايجان (آتورپات) نامي از بوميان برخاسته آنجا را نگه داشت، و چون او تا مي‎زيست فرمانروا مي‎بود از اين‎جا سرزمين به نام (آتورپاتگان) ناميده شد و همان كلمه است كه كم كم (آذربايجان) گرديده، و ما مي‎دانيم كه خاندان آتورپات تا چند سال آن فرمانروايي را نگه مي‎داشتند و در زمان سلوكيان و اشكانيان برپا مي‎بودند.»

مولف در ادامه مي‎نويسد:
«اگرچه به اين نام آذربايجان نيز دست برده‎اند و در برهان قاطع و ديگر كتاب‎ها سخناني درباره‎ي معني آن توان پيدا كرد، ليكن اين‎ها همه عاميانه است و در بازار دانش ارجي به آن‌ها نتوان نهاد. بي‎گمان (آذربايجان) نام ايراني است و ما معني آن را بارها باز نموده‎ايم.»
(آذري يا زبان باستان آذربايگان، احمد كسروي، ص 8)

زنده ياد استاد ابراهيم‎پور داود در بخش دوم يسنا آورده است:
«شك نيست كه سرزمين آذربايجان بنام شهرياراني كه در آنجا از روزگار اسكندر فرمانروايي داشتند، بازخوانده شده است. آترپات از نامهاي بسيار رايج ايران باستان بوده است. اين نام از دو جزء درآميخته از (آتر = آذر) و پات Pata كه اسم مفعول است از مصدر (پا- Pa) كه در اوستا و پارسي باستان به معني نگاه داشتن و پاس داشتن و پناه دادن بسيار بكار رفته است. همين واژه است كه در پارسي پاييدن شده است. جزء (كان) كه به نام سرزمين پيوسته: آتورپاتكان (معرب آن آذربايجان)، همان است كه در بسياري از نامهاي سرزمين‎هاي ديگر ايران هم ديده مي‎شود، از آن‎هاست: گلپايگان (كلبادگان = گرباذگان معرب آن جربادمان = جرباذقان)». در فروردين يشت پاره‎ي 102 (آترپات)، كه يكي از پاكان و پارسايان است با چند تن از پارسايان ديگر كه نام‎هاي همه‎ي آنان با واژه (آذر) درآميخته ياد گرديده‎اند.
«يكي از اين ناموران كه نامش جاوداني گرديده و بخشي از ميهن ما بدو بازخوانده شده، آتروپات همزمان داريوش سوم شاهنشاه هخامنشي (336- 330 پيش از ميلاد مسيح است). او از ماد و از سپهبدان بود، در جنگ اسكندر، سرداريِ گروهي از لشكريان سرزمين‎هاي ماد را داشته است»
(يسنا، تفسير ابراهيم پورداود، تهران 1380، ص 131- 130)

آن فقيد در يشت‎ها اشاره مي‎كند:
«Aterepata كه در پهلوي آترپات و در پارسي آذرباد شده. بزرگترين ايالت ايران، آذربايجان ميهن اصلي پيامبر ايراني، زرتشت نيز از همين ريشه است.»
(همان‎جا، ص 178)

«در فروردين يشت بخش 102 به يك سلسه اسماء خاص مقدس پارسايان برمي‎خوريم، از آن جمله است آترپات (Aterpat) كه در پهلوي آترپات (Atropat) و در فارسي آذرباد شده است، بزرگترين و مهم‎ترين ايالت ايران، آذربايجان، وطن اصلي پيغمبر ايران، حضرت زرتشت است كه صاحب همين اسم مي‎باشد. آترپاته، به قول مورخين يوناني آتروپاتس سلسله‎ي خشتر پاون (ساتراپ) كه پيش از اسكندر مقدوني (ماكدوني) و بعد از او نيز در آنجا حكمراني داشته و اسم خود را به قلمرو امارات خويش داده آترپاتكان Aterpatekan (آذربايجان) ناميده‎اند».
(يشت‎ها، پورداود، تهران 1380، ج 1، ص 507)

علامه علي‎اكبر دهخدا مي‎نويسد:
«گويند اين كلمه از آترپاتوس نام يكي از سرداران اسكندر مأخوذ است. صاحب معجم‎البلدان و عده‎اي ديگر كه قبلاً ياد كرديم گفته‎اند: لفظ آذر به معني آتش و پادگان يا بايگان به معني حافظ و خازن است و معني مجموع اين دو الفاظ حافظ‎النار يا حافظ بيت‎النار مي‎باشد.
(لغت‎نامه)

ابن مقفع (عبدالله 106- 142 ه ق) نويسنده‎ي ايراني و مترجم چيره‎دست در اين باره مي‎گويد:
«آذربايجان بنام آذربازبن، ايران بن اسود بن نوح عليه‎السلام و به روايت ديگر آذرباذبن بيوُراَسف ناميده شده است. در پهلوي آذر = آتش و بايگان = حافظ و خازن به كار مي‎رود و از تركيب آن دو مفهوم بيت‎النار يا خازن‎النار حاصل مي‎گردد. در دنبال اين تعبير مي‎گويد: مردم آذربايجان را گويشي است كه آن را (آذريه) خوانند و جز از خودشان كسي آن را درنمي‎يابد».
(يسنا، فقره‎ي (آتورپاتكان)، تهران 1380، ص 129)

دكتر عباس زرياب خويي مي‎نويسد:
«آذربايجان از نام ‹آتروپات› (در يوناني Atropates) مشتق است. آتروپات نام سردار ايراني بود كه در جنگ ميان داريوش سوم آخرين پادشاه هخامنشي و اسكندر مقدوني در ‹گاوگامل› (گوگامل) در سپاه ايران فرمانده مادها بوده است».
(دائره‎المعارف بزرگ اسلامي، ج1، ص 194)

گرچه سخن به درازا كشيد و نظرات ديگر سخنوران ايران و عرب، در اين باب، ناگفته ماند، مع‎الوصف به نام و آثار چند تن از آنان اشاره مي‎كنيم، باشد كه مورد عنايت و مطالعه‎ي علاقمندان قرار گيرد.
متقدمين: ابوسحاق ابراهيم اصطخري (مسالك الممالك)، ابوعبدالله احمد مقدسي (احسن التقاسيم في معرفته الاقاليم)، حمدالله مستوفي (نزهته القلوب)، ياقوت حموي (معجم البلدان)، ابن حوقل (سفرنامه ابن حوقل، ايران در صوره الارض).
متاخرين: دكتر جواد مسشكور (نظري به تاريخ آذربايجان)، عبدالعلي كارنگ (تاريخ تبريز) و (تاتي و هزني)، يحيي ذكاء (جستارهايي درباره زبان مردم آذربايگان)، دكتر محمد امين رياحي (زبان و ادب فارسي در قلمرو عثماني)، نادر پيماني (تاريخ آذربايجان يا آتورپاتكان در آيينه‎ي زمان)، رحيم رئيس نيا (آذربايجان در سير تاريخ ايران) و سايرين.
اكنون به نظريه چند تن از مستشرقين به اختصار اشاره مي‎كنيم، نه از باب بخشيدن اعتبار به نوشتار خود، آن چنان كه در گذشته نويسندگان و پژوهشگرانمان مي‎كردند، بلكه من باب آگاهي از عقيده‎ي آنان.
استرابو جغرافي‎نويس يوناني ماد يا مديا را به دو حصه تقسيم مي‎كند. حصه‎ي نخست ماد بزرگ شامل همدان (هكمتانه)، تختگاه شاهنشاهي هخامنشيان كشور ماد، كرمانشاهان، اصفهان، قزوين و ري، و حصه ثاني ماد كوچك يا ماد آتروپات.
(دائره‎المعارف جمهوري آذربايجان، ج 1. ص 478)

او در كتاب خود در دوره‎ي اشكاني (نزديك به تاريخ مسيح) مي‎نويسد:
«چون دوران شهرياري هخامنشيان به پايان رسيد، اسكندر مقدوني به ايران دست يازيد، سرداري به نام آتورپات در آذربايگان برخاست و آن سرزمين را كه بخشي از خاك مادان بود، مردم او را به پادشاهي برگزيدند و او خود را مستقل ساخت»
(تبريز و پيرامون، نگارش شفيع جوادي، تبريز، ص 49).

پروفسور مركورات Merkuart خاورشناس آلماني به سال 1926 (1304 ش) در كنفرانسي كه درباره (تاريخ و نژاد آذربايجان) ايراد نمود عقيده دارد:
«كلمه آذربايجان از نام (آتروپاتس) كه ساتراپ ايران در زمان غلبه‎ي اسكندر در اين ايالت بود ناشي مي‎گردد. (آتروپاتس)، و اخلاف او نه تنها در زمان اسكندر نوعي استقلال بهم كردند، بلكه بعد از او نيز حكومت نمودند تا سرانجام اين سلسله و حكومت مغلوب اشكانيان شد»
(همانجا، ص 47).

مترجم محترم از قول مولف (تاريخ ماد)، ايگور ميخائيلويچ دياكونوف مي‎نويسد:
«بخش اعظم سرزمين ماد در منطقه‎اي قرار داشت كه بعدها آذربايجان ناميده شد و در جنوب رود ارس بود*»
(تاريخ ماد، ا.م. دياكونوف، ص 1)

همو در ادامه مي‎گويد:
«نام آذربايجان خود از كلمه‎ي مادي اتروپاتن مشتق است و شكي نيست كه در طي تاريخ پيچ در پيچ و طولاني و كثيرالجوانب پيدايش مردم آذربايجان، عنصر نژادي ماد نقش مهمي بازي كرده، حتي در بعضي ادوار تاريخي وظيفه‎ي هدايت و رهبري را به عهده داشته است»
(همانجا).

ريچارد نلسون فراي مي‎نويسد:
«در ماد اوخيديس، ساتراپ يوناني، به فرمان اسكندر گمارده شد ولي حدود (328 پ م) آتروپاتس برآنجا گمارده شد كه به سبب طول دوران حكومت آن‎چنان اثر ژرفي برجاي گذاشت كه پاره‎ي شمالي قلمرو او به نام آذربايجان خوانده شد»
(تاريخ باستاني ايران اثر ريچارد نلسون فراي، ترجمه مسعود رجب‎نيا، تهران 1380، ص 233).

سرانجام رومن گيرشمن بر اين باور است كه:
«در ماد، آتورپات حكومت مي‎كرد و او نام خود را بدان ناحيه كه به آترپاتكان، آذربايجان امروزه مشهور گرديده، داد»
(ايران از آغاز تا اسلام به خامه‎ي رومن گريشمن، ترجمه‎ي محمد معين، تهران 1366. ص 249).

منيورسكي- بارتولد و هرتسفلد و بسياري ديگر از شرق‎شناسان و باستان‎شناسان در اين زمينه نظر مشابه دارند كه تكرار آن موجب اطناب است.
اكنون در دائره‎المعارف جمهوري آذربايجان بخش آذربايجان را مرور مي‎كنيم و نام كهن آن سرزمين را از زبان ملل مختلف درمي‎آوريم:
1- آتروپاتنا Atropatena (با تلفظ يونان قديم آتروپاتنه Atropatene، آتروپاتيا Atropatia ، دولت و سرزميني تاريخي است، نام امروزين آن آذربايجان است ولي در سير تاريخ از روزگاران كهن و به گويش ملل مختلف به اشكال زير تلفظ شده است:
- آتورپاتكان Aturpatkan (فارس ميانه)
- آتروپاتكان Atropatkan (پارتي- پهلوي)
- آدوربايگان Azorbaigan، آدوربيگان Azorbigan (سرياني)
- آداربيگانا Adarbigana، آدربايگان Aderbaigan (بيزانس)
- آترپاتكان Atrpatakan ، آترپاياكان Atrpayakan و آترپاتاجان Atrpatadjan (ارمني)
- آدارباداقاني Adarbadagani (گرجي)
- آدربادكان Adarbadkan ، آدربيكان Adarbejkan، آذربيجان Azarbidjan (عربي). (دائره‎المعارف جمهوري آذربايجان، باكو 1976، ج 1 ، ص 476)
- آذربايجان، در تلفظ فعلي، گاهي در زبان عوام همزه‎ي آذربايجان تبديل به ها گشته، ها در بايجان يا هادربيجان مي‎گردد.
- تلفظ‎هايي نيز از قبيل آتروپاتس Atropates در آثار استرابن، آريان و پلوتارك، آتراپس Atrapes در اثر ديودورس، آكروپاتنAcropaten در اثر آميانوس و آتروپاتيا Atropatia در اثر استفن بيزانسي ضبط گرديده است. (آذربايجان در سير تاريخ ايران، رحيم رئيس‎نيا. تبريز 1379، ص 90).

نتيجه حاصل از آن‌چه نگاشتيم من حيث المجموع سه برداشت زير است:
الف- آتروپات سردار اسكندر مقدوني بود و همو وي را به ساتراپي ماد كوچك (آذربايجان) برگزيد.
ب- آتروپات از بوميان ماد كوچك بود، برخاست و آنجا را از گزند هجوم سپاهيان اسكندر حفظ كرد و چون تا مي‏بود، فرمانروا بود، آنجا به نام او بود.
ج- آتروپات نام سردار ايراني بود، در جنگ ميان پادشاه هخامنشي و اسكندر مقدوني در سپاه ايران فرماندهي ماد را داشت.

* بخش اعظم سرزمين ماد از كهن‎ترين ايام، همدان (هكمتانه)، كرمانشاهان، اصفهان، قزوين و ري بوده و «ماد بزرگ» خوانده مي‎شد و آذربايجان به تنهايي «ماد كوچك» نام داشت.
ملاحظاتي درباره زبان آذري
(از درآمدن تازيان به ايران تاپایان سده‌ي هفتم)

دكتر يحيي ذكا
آذري از ديدگاه واژه‌شناسي و دستور زبان فارسي و صرف و نحو زبان تازي (آذري با ياء مشدد) نسبت به آذربايجان يا آذربيجان را مي‌رساند (حريري دره‌الغواص ص 145) و چنين مي‌نمايد كه اين نسبت حتي پيش از درآمدن اسلام به ايران، در ميان ايرانيان و تازيان شناخته بوده است. زيرا نام رستم فرخ‌زاد سردار لشكر ايران در جنگ با تازيان كه خود از مردم آذربايجان بوده «رستم آذري» ياد شده است1 (ثعالبي غرر ص 738 _ مسعودي التنبيه ص 82)
هم‌چنين عبدالرحمن بن‌عوف از زبان ابوبكر صديق خليفه اول، پيش از گشودن ايران به‌دست تازيان آورده است كه او در پايان زندگي در رخت‌خواب بيماري مي‌گفته است: «ولتألمن النوم علي الصوف الاذربي كما يألم احدكم النوم علي حسك ـ السعدان» (مجرد النحوي. الكامل ص 5) «يعني خواب بر روي پشمينه آذري مرا چنان مي‌آزارد كه هر يك از شما را خوابيدن بر روي خار خسك»
تازي نويسان نخستين سده‌ي‌هاي اسلامي، نام آذربايگان و نسبت بدان را گوناگون ياد كرده‌اند. زيرا فراگويي اين واژه‌ها، آن‌چنان كه ايرانيان آن‌ها را بر زبان مي‌آوردند، براي تازي زبانان دشوار بود، از اين‌رو، واژه‌ي آذربايجان (آذر+ باي + گان) را به كالبد زبان تازي ريخته «آذَربيجان» و «آذرَبيجان»2 و در نسبت دادن كسي يا چيزي بدان سرزمين گاه ياء مشدد را دنبال بخش نخست نام افزوده «اَذَري» و اَذري»3‌ و «الاَذَريه» و «الاَذريه» نوشته‌اند و گاه به غير قياس ياء را دنبال بخش دوم آورده «اَذربي»4 و «اَذربي» (مجرد نحوي ص 5 و ياقوت ج 1 ص 128) و «الاَذَربيه» و «الاَذربيه» (سمعاني ج 3 ص 93) به‌كار برده‌اند. گاهي نيز، الف و نون را از پايان نام انداخته، نشانه نسبت را به بازمانده آن افزوده «اَذَرِبيجيه» و «اَذرَبِيجيه» (ياقوت معجم ج 1 ص 160) مي‌نوشتند (صورت اذربيجيده كه در چاپ عكسي انساب سمعاني ليدن آمده، تصحيف اين واژه است).
چنان‌كه گفته شد نسبت‌هاي بالا در سه مفهوم «صوف اذرَيي» و «العجم‌الاذريه» و «لسان يالغه الاذريه» به‌كار رفته و منظور از زبان آذري گونه‌اي گويش ايراني است كه از آغاز سده‌ي‌هاي اسلامي، تا نزديك به سده‌ي يازدهم هجري قمري، كم و بيش مردم آذربايگان بدان سخن گفته و چگامه مي‌سروده‌اند.
زبان آذري در نوشته‌هاي پيشين پارسي، گاه: فارسي پهلوي (فهلوي و فهلويه)، راژي (رازي، راجي)، شهري نيز ناميده شده است. ليك نام ويژه‌ي آن در ميان ايرانيان همانا «آذري»‌بوده است.
اين زبان شاخه‌اي از گروه زبان‌هاي ايراني غربي است كه در شمال غربي ايران زمين بدان سخن گفته‌اند و با زبان‌هاي آراني و تالشي و گويش‌هاي خلخالي و همداني و زنجاني و تارمي و زبان‌هاي كردي و ارمني همبستگي‌هاي دور و نزديك داشته است.
پيش از اين برخي از نويسندگان به ناروا، «آذري» را به معناي زبان امروزي آذربايجان پنداشته‌اند و ميرزا كاظم‌بيك دربندي براي نخستين بار در كتاب خود به نام «اوبشچايا گراماتيكا توركسگو تاتارسكو يازيكا» كه به سال (1255 هـ . ق / 1839 م.)، در شهر قازان به روسي به چاپ رسيده است، آذري را به اشتباه به مفهوم زبان تركي به كار برده و آن را به شمالي و جنوبي تقسيم كرده است (دائره‌المعارف اسلام متن تركي).
نويسندگان نامه دانشوران نيز در داستان ابوالعلاء معري و خطيب تبريزي، كه در پي خواهد آمد، «الاذربيه» را به اشتباه «زبان تركي» ترجمه كرده‌اند. ليك اصطلاح «آذري» به معناي تاريخي و دانشي و زبان‌شناسي و مفهوم درست خود، از سال 1304 هـ . ش ]خورشيدي[. پس از پراكندن رساله «آذري يا زبان باستان آذربايگان» نوشته دانشمندان ايراني آذربايگاني احمد كسروي در ميان دانشوران و زبان‌شناسان شناخته و متداول گرديده است.
كهن‌ترين ماخذي كه در آن به زبان ويژه آذربايگانيان به نام «پهلوي» اشاره گرديده، گفته عبدالله بن‌مقفع دانشمند ايراني در گذشته به سال 142 هـ . ق / 709 م. (به نقل ابن‌نديم در الفهرست) است كه گفته بوده: «زبان‌هاي فارسي (ايراني) عبارت است از پهلوي، دري، پارسي، خوزي و سرياني و پهلوي منسوب است به پهله كه نام پنج شهر است: اسپهان، ري‏، همدان، ماه نهاوند، و آذربايگان» (ابن نديم الفهرست ص 22).
گذشته از اين، ماخذ كهن ديگري كه در آن به زبان مردم آذربايگان ـ بي‌آن‌كه نامي بر روي آن گذارد ـ اشاره شده است، فتوح البلدان بلاذري است كه در دهه‌ي ششم سده‌ي سوم هجري (255 هـ . ق / 869 م.) نوشته شده است.
در اين كتاب درباره‌ي گشودن آذربايگان به دست تازيان مي‌نويسد: «اشعث بن قيس، آن‌جا را حاد به حان گشود و پيش رفت و حان به زبان مردم آذربايگان حائر را گويند. (بلاذري ص 28) واژه حان در نوشته بلاذري بايد همان «خان»‌به معناي كاروانسرا و منزل باشد كه درباره آن ياقوت در معجم البلدان در زير ماده «خان لنجان» نوشته است «و هي عجميه في‌الاصل و هي المنازل التي يكسنها التجار» (ياقوت ج 2 ص 341).
نويسنده البلدان (تاليف 278 هـ . ق / 891 م.) احمدبن ابي يعقوب اسپهاني معروف به يعقوبي، در گذشته به سال 292 هـ . ق / 904 م.، آذري را به مفهوم مردم منسوب به آذربايگان به كار برده نوشته است: «مردم شهرها و كوره‌هاي آذربايگان، مردم در آميخته‌اي بودند از ايرانيان كهن «آذريه» و «جاودانيه» شهر «بذ» كه بابك در آن بود، سپس كه گشوده شد تازيان در آن نشيمن گرفتند. (يعقوبي، ترجمه ص 4).
حمزه اسپهاني (280 ـ 360 هـ . ق /893 ـ 970 م.) در كتاب «التنبيه علي حدوث التصحيف» از زبان يك ايراني نومسلمان هم‌روزگار خود به نام زردشت پور‌آذرخور معروف به ابوجعفر محمدبن موبد متوكلي، زبان مردم آذربايگان را پهلوي ياد كرده، مي‌نويسد: «ايرانيان را پنج زبان بود: پهلوي، دري، پارسي،‌خوزي، و سرياني. پهلوي زباني بود كه شاهان در نشست‌هاي خود بدان سخن مي‌گفتند و اين زبان منسوب است به پهله و پهله نام پنج شهر اسپهان و ري و همدان و ماه نهاوند و آذربايگان است (حمزه اسپهاني ص 2).
ابي‌القاسم عبيدالله بن‌عبدالله معروف به ابن خردادبه در گذشته حدود سال 300 هـ . ق / 912م.، در كتاب خود به نام «المسالك و الممالك» زير عنوان «بلاد البهلويين» مي‌نويسد: «الري و اصپهان و همدان و الدينور و ماه نهاوند و مهرجان قذق و ماسپدان و قزوين و بهامدينه موسي و مدينه المبارك» (ابن خرداد به ص 57). چنان‌كه ديده مي‌شود اين جغرافي‌نويس در رده شهرهاي پهله، نامي از آذربايگان نبرده است!
ابوالحسن علي بن حسين مسعودي كه به سال 314 هـ . ق / 926 م.، از تبريز ديدار كرده، در كتاب «التنبيه و الاشراف» (تاليف 340 هـ . ق/ 951 م.) در شمردن نژادهاي هفتگانه، هنگامي كه از ايرانيان سخن مي‌دارد، آشكارا از «زبان آذري» نام برده مي‌نويسد: «ايرانيان مردمي بودند كه قلمروشان ديار جبل بود از ماهات و غيره و آذربايگان تا مجاور ارمينيه و آران و بيلقان تا دربند كه باب‌الابواب است و ري و تبرستان و مسقط (ماساگت) و سيستان و كرمان و پارس و اهواز با ديگر سرزمين عجمان كه در وقت حاضر به اين ولايت‌ها پيوسته است. همه اين ولايت‌ها يك كشور بود و پادشاهش يكي بود و زبانش يكي بود و اگر در زباني تنها برخي واژه‌ها و تركيب واژه يكي باشد، زبان يكي است. اگرچه در چيزهاي ديگر تفاوت داشته باشد. چون پهلوي و دري و آذري و ديگر زبان‌هاي ايراني (مسعودي صص 76-74).
جهانگرد بغدادي ابوالقاسم محمدبن حوقل (در گذشته حدود سال 370 هـ . ق / 980 م.) در كتاب «صورة‌الارض» كه آن را به سال (331 هـ . ق / 944 م.) پرداخته است در سخن راندن از آذربايگان و آران و ارمنستان مي‌نويسد: «زبان مردم آذربايگان و زبان بيش‌تري از مردم ارمنستان فارسي و تازي است، ليك كمتر كسي به تازي سخن مي‌گويد و آنان كه به فارسي سخن گويند، به تازي نفهمند. تنها بازرگانان و زمين‌داران‌اند كه گفت‌وگو با اين زبان را نيك توانند. برخي تيره‌ها نيز اين‌جا و آن‌جا. زبان‌هاي ديگر مي‌دارند. چنان‌كه مردم ارمنستان و مردم دبيل و نخجوان و پيرامون آن‌ها، به ارمني، مردم بردعه، به آراني سخن گويند و در آن‌جا كوه مشهوري است كه «قبق» ناميده مي‌شود و زبان‌هاي گوناگون فراوان از آن كافران ]منظور مسيحيان است[ در پيرامون آن كوه قرار گرفته است و بيش‌تر آنان زباني واحد و مشترك دارند» (كسروي ص 11). از نوشته ابن حوقل چنين پيدا است كه منظور او از فارسي يا زبان ايراني، همان زبان آذري است، نه زبان دري.
ابواسحاق ابراهيم بن محمد فارسي استخري، معروف به كرخي در كتاب «المسالك و الممالك» كه آن را به سال (346 هـ . ق / 957 م.) پرداخته است، در نام بردن از آذربايگان و ارمنستان و آران مي‌نويسد: «زبان مردم آذربايگان و ارمنستان و آران فارسي (ايراني) و تازي است جز مردم دبيل و پيرامون آن كه به ارمني سخن مي‌گويند و نواحي بردعه كه زبانشان، آراني است» (استخري صص 191-192).
ابوعبدالله محمدبن احمدبن يوسف كاتب خوارزمي در مفاتيح العلوم (نوشته به سال‌هاي 367-372 هـ . ق / 977-982م.) سخن پيشينيان را در اين باره تكرار كرده، مي‌نويسد: «فهلويه يكي از زبان‌هاي ايراني است كه پادشاهان در نشست‌هاي خود بدان سخن مي‌گفته‌اند. اين زبان به پهله منسوب است و پهله نامي است كه بر پنج شهر اطلاق مي‌شده: اسپيهان، ري‏، همدان، ماه نهاوند، و آذربايگان. (خوارزمي، ترجمه ص 112).
ابوعبدالله بشاري مقدسي در كتاب «احسن التقاسيم» كه آن را به سال (375 هـ . ق/985 م.) نوشته است در شرح جغرافياي جهان اسلام كه از پيش خود، آن را بخش‌بندي نويني كرده و سرزمين ايران را هشت اقليم شمرده است، مي‌نويسد: «زبان مردم اين هشت اقليم عجمي است جز اين‌كه برخي از آن‌ها، دري و برخي باز بسته (منغلفه = پيچيده) است و همگي را فارسي (ايراني) نامند». سپس كه از اقليم «رحاب» كه به گمان او سرزمين‌هاي آذربايجان و آران و ارمنستان را در بر داشت، سخن مي‌دارد مي‌نويسد «زبان‌شان خوب نيست در ارمنستان به ارمني، در آران به آراني، سخن مي‌گويند، فارسي‌شان را توان فهميد در حرف‌ها به زبان خراساني ماننده و نزديك است (مقدسي ترجمه ص 552).
محمدبن اسحاق معروف به ابن نديم در الفهرست كه آن را به سال (377 هـ . ق/ 978م.) نوشته، گفته ابن مقفع و متوكلي را باز گفته، مي‌نويسد: «زبان‌هاي فارسي (ايراني) عبارت از پهلوي، دري، پارسي، خوزي و سرياني است. پهلوي منسوب است به پهله كه نام پنج شهر است: اسپهان،‌ همدان، ماه نهاوند و آذربايگان (ابن نديم ص 19).
داستاني از نيمه نخستين سده‌ي پنجم هجري در انساب سمعاني (555 هـ . ق/ 1160 م.) زير نام تنوخي يا ابوالعلاء معري (363-447 هـ./ 973-1055 م.) سخنور و انديشمند تازي و ابوزكريا يحيي بن علي خطيب تبريزي (در گذشته به سال 502 هـ./ 1109 م.) آورده شده كه ياقوت هم آن را در معجم الادبا (جز سوم ص 135) بازنويسي كرده است.
در اين داستان، ابوزكريا درباره هوشمندي استادش گزافه سرايي كرده مي‌گويد: «روزي در مسجد معرة‌النعمان روبه‌روي هم نشسته بوديم و من چيزي از نوشته‌هايش را به او مي‌خواندم، سال‌ها بود كه من در نزد او بودم و در آن مدت كسي از همشهريانم را نديده بودم. ناگهان يكي از همسايگان‌مان براي گزاردن نماز به مسجد درآمد. او را ديدم، شناختم و از خوشي، حالم بگرديد. ابوالعلاء دريافته گفت: تو را چه شد؟ گفتم پس از سال‌ها، يكي از همشهريانم را ديدم كه به مسجد درآمد. به من گفت: برخيز با او سخن بدار، گفتم: تا كارمان پايان گيرد. گفت برخيز من در انتظار تو مي‌مانم. پس برخاستم و با او به زبان آذري (اذربيه) گفت‌وگوي بسيار كردم و هر چيزي كه مي‌خواستم از او پرسيدم، چون به نزد او بازگشته دوباره روبروي وي نشستم، به من گفت اين چه زباني بود؟ گفتم زبان مردم آذربايگان است. گفت: من اين زبان را نمي‌شناسم و آن را نمي‌فهمم، ليك هر آنچه شما بهم گفتيد به ياد سپردم، آن گاه واژه به واژه هر آن‌چه ما با يكديگر گفته بوديم، باز گفت: همسايه‌مان سخت در شگفت شد و گفت:چگونه مي‌تواند چيزي را كه نمي‌فهمد به ياد سپارد؟! (سمعاني ج 3 ص 90).
در نامه دانشوران كه اين داستان را ياد كرده‌اند چون ترجمه كنندگان در سرتاسر تاريخ، زبان ديگري براي مردم آذربايگان نمي‌شناخته‌اند. «اذربيه» را «زبان تركان» ‌ترجمه كرده، گروهي از دانشوران غربي از جمله گاي له استرنج را (ترجمه انگليسي نزهت القلوب) به اشتباه انداخته‌اند. (نامه دانشوران چاپ دوم ج 2 ص 213). از نوشته‌هايي كه در اين‌جا ياد كرديم و چنين برمي‌آيد كه تا آغاز سده‌ي پنجم هجري همه نويسندگان، تنها به نام بردن از زبان آذري بسنده كرده و هيچ نمونه‌اي از آن به دست نمي‌دهند و واژه و عبارت و شعري از آن در نوشته‌هاي خود نمي‌آورند. ليك از سده‌ي پنجم به اين سو، در برخي از فرهنگ‌ها و كتاب‌ها، جسته و گريخته واژه‌ها و جمله‌ها و دو بيتي‌هايي از اين زبان نمونه داده مي‌شود كه از ديدگاه شناخت چه بود اين زبان ايراني، بسيار پر ارج و گران‌بها است و با پژوهش اين نمونه‌ها است كه جايگاه زبان آذري در ميان زبان‌هاي ديگر ايراني شناخته مي‌شود و روشن مي‌گردد و همبستگي آن با ديگر گويش‌هاي ايراني و زبان پهلوي و دري آشكار مي‌شود.
در نيمه يكم سده‌ي پنجم هجري، براي نخستين بار در كتاب «الابنيه عن حقايق الادويه» نوشته‌ي ابومنصور موفق‌الدين بن علي الهروي (زنده در سال 447 هـ . ق.) زير عنوان «جلبان» از يك واژه آذري بدين‌سان ياد شده است: «جلبان بر وزن قربان، غله‌اي شبيه به ماش كه در يزد و كرمان مي‌خورند. جلبان را به قزوين خلر به آذربايجان گلول به خراسان گروهي مُلك گويند (ابومنصور ص 91ـ كيا آذربايگان ص 21).
ماخذ ديگري كه در آن چند واژه آذري ياد گرديده است، لغت فرس (تاليف حدود 458 هـ . ق.) نوشته ابومنصور احمدبن علي معروف به اسدي توسي است كه خود در همان روزگار در آذربايگان و آران مي‌زيسته و فرهنگ خود را در همان‌جا براي چامه سرايان آذربايگاني و آراني ـ كه معناي برخي واژه‌هاي مهجور پارسي دري و گويش‌هاي ديگر ماوراءالنهر و خراسان از سغدي و ختني و تخاري و جز آن‌ها را كه در زبان شعر و ادب ايران به كار مي‌رفت، درنمي‌يافتند و ناچار نمي‌توانستند در سروده‌هاي خود از آن‌ها بهره يابند ـ نوشته است.
در دست نوشت كهني از اين فرهنگ كه به سال 772 هـ . ق/ 137 م. نوشته شده (كيا، مجله ادبيات س 3 ش 3) ده واژه از زبان مردم آذربايگان از جمله: «برز، پور، رجه، رژد، سهراب، شكم خواره، گريوه، گله، مارلوز» ياد شده كه اگر اين‌ها نوشته‌ي خود اسدي توسي باشد، بايد آن‌ها را از كهن‌ترين نمونه‌ها و واژه‌هاي ديگر هم‌چون، چراغله، شم، كام، كنگر، ملاص، نهره» از زبان آذري ديده مي‌شود كه گمان مي‌رود دارندگان آذربايگاني اين دست‌نوشت‌ها، اين واژه‌ها را سپس در متن يا حاشيه كتاب‌هاي خطي خود افزوده‌اند و اگر زمان كاربرد آن‌ها، سده‌ي پنجم هجري هم نباشد، ‌به هر سان از واژه‌هاي زبان آذري شمره مي‌شود و با ارزش هستند (كيا، آذربايگان ص 29).
باز در نسخه ديگري از اين واژه‌نامه، چند نمونه آذري از جمله: «انداسنسته»، «بلسك»، «پافتاوه»، «خسينسته»، «داهول»، «دلموت» «فرقوط»، «گمانه»، «گاو‌آهن» ياد گرديده (ابومنصور توسي، لغت فرس مجتبايي و صادقي ص 234).
از سده‌ي ششم، به جز يك واژه از گويش آذري مردم خوي («امله» به معناي كسي كه لكنت زبان دارد) انساب سمعاني)، نوشته يا نمونه‌اي از زبان آذري، تاكنون در كتاب‌هاي پارسي و تازي به دست نيامده است.
در دو دهه نخستين سده‌ي هفتم هجري، ياقوت حموي نويسنده كتاب‌هاي معجم‌الادبا و معجم‌البلدان (تاليف 623 هـ . ق/ 1226 م.) كه در جهانگردي‌هاي خود از آذربايگان نيز گذشته، و به سال 610 هـ . ق 1213 م. در تبريز بوده و آگاهي‌هاي فراواني از سرزمين و مردم اين سامان داشته است، در معجم‌البلدان در زير ماده «اَذرَبيجان» عبارت‌هايي آورده (در پانوشت شماره 3 ياد شده) نوشته است: «مرز آذربايگان از سوي شرق بردعه (؟) و از سوي مغرب ارزنجان است و از سوي شمال به شهرهاي ديلم و گيلان و تارم (؟) مي‌رسد و آن سرزميني است بس فراخ از شهرهاي نامدارش تبريز است كه اكنون پايتخت و بزرگترين شهر آن‌جا است. پايتختش پيشترها، مراغه بود. از شهرهايش: خوي، سلماس، ارميه، اردبيل، مرند و جز اين‌ها است و از آن‌جا سرزميني نيك و كشوري بزرگ و بيش‌تر كوهستاني است. در آن‌جا دژهاي فراوان هست و خيرات گسترده و ميوه‌هاي فراوان. من جايي پرباغ و بوستان‌تر از آن‌جا نديده‌ام و هم از فراواني آب‌ها و چشمه‌ها، در آنجا نيازي نيست كه كسي براي آوردن آب به هر جايي برود، زيرا در زير پايشان و به جا كه بنگري آب‌ها روان است، آبي خنك و پاكيزه. مردمش گشاده‌رو و سرخ چهره و لطيف پوستند، براي آنان زباني است كه به آن آذري (الاذريه) مي‌گويند و جز خودشان كسي آن را نمي‌فهمد. در مردم آن‌جا گونه‌اي نرم‌خويي و نيك‌رفتاري هست، جر اين‌كه در سرشت آنان خست چيره است. اين سرزمين جايگاه فتنه و جنگ است، چيزي كه هيچ‌گاه از آنجا دور نمي‌شود، به اين انگيزه، بيش‌تر شهرها و روستاهايش ويران است. در اين روزها زير فرمان جلال‌الدين منكبرني پسر محمدبن تكش خوارزمشاه است ...» (ياقوت، معجم البلدان ج 1 ص 128-129).
ياقوت باز هم در همين كتاب زير ماده ... «فهلو» همان سخنان حمزه اسپهاني و پيشينيان را باز گفته و از زبان شيرويه پسر شهردار افزوده است: «شهرهاي پهله هفت تاست: همدان، ماسبذان، قم، ماه البصره (نهاوند) صيمره، ماه‌الكوفه (دينور) و كرمانشاهان و سرزمين‌هاي ري، اسپهان‏، قومس، تبرستان، خراسان، سيستان، كرمان، مكران، قزوين، ديلم و طالقان، جزو شهرت‌هاي پهله نيستند (ياقوت ج 4 ص 281)و
از نوشته‌هاي ياقوت چنين پيداست كه در آغاز سده‌ي هفتم، يعني در سال‌هايي كه ايران زمين ميدان تاخت و تاز لشكريان خونخوار مغول بود، هنوز زبان آذربايگانيان و تبريز دست نخورده باز مانده بود و از تركي گويي در آن‌جا اثري نبود و اين موضوع را نوشته‌ي زكريا بن محمد قزويني در آثار البلاد (تاليف 674 هـ . ق / 1275 م.) كه مي‌گويد: «هيچ شهري از دستبرد تركان محفوظ نمانده است مگر تبريز» استوار مي‌گردد (زكرياي قزويني‏، بيروت ص 339).
دو قصيده بلند به زبان آذري از سده‌ي هفتم در دست نوشتي از زينه‌المجالس (كتابخانه اياصوفيا شماره 2051) كه به سال 730 هـ . ق، به دست محمدبن احمد السراج تبريزي نوشته شده، بازمانده است كه نمونه‌اي از يك گونه آذري اين دوره به شمار مي‌آيد.
نويسنده اين گفتار با پژوهش‌هايي كه انجام داده است، چنين گمان مي‌برد كه قصيده‌ي نخستين كه در شكايت از روزگار است، به نام امير مجيرالدين يعقوب فرزند ملك عادل ابوبكر بن ايوب از خاندان ايوبيان جزيره (ميافارقين) سروده شده است كه سپس از دوستان و همراهان سلطان جلال‌الدين خوارزمشاه شد (نسوي‏، سيره، صص 207ـ 246) و در ميان سال‌هاي 620-626 هـ . ق. احتمالا به آذري غربي و در شهر اخلاط سروده شده است.
يكي از اين قصيده‌ها، داراي پنجاه و هفت بيت و ديگري بيست و نه بيت است و برخي ويژگي‌هاي صوتي و دستوري و لغوي زبان آذري در آن‌ها هويداست و مي‌توان آن‌ها را از كهن‌ترين نمونه‌هاي آذري از نواحي غرب آذربايجان به شمار آورد (اديب توسي، نشريه دانشكده ادبيات تبريز س. ش 4 صص 407-367).
افزوده بر اين قصيده‌ها، چند واژه‌ي آذري نيز از اين سده‌ي در نوشته‌ها آورده شده كه يكي از آن‌ها از زبان بابامزيد (مرگ 655 هـ . ق./ 1257 م.) در كتاب «روضات الجنان» كربلايي حسين نوشته شده كه مي‌گفته: «عبدالرحيم «بوري بوري» (بيابيا) و اين همان واژه‌اي است كه جلال‌الدين مولوي بلخي (604-673) در مثنوي از زبان شمس تبريي كه به زبان آذري سخن مي‌گفته، تكرار كرده است.
از آن جمله است بيست واژه آذري در حاشيه صفحه‌هاي دست نوشت فرهنگ «البلغه» كه به سال 688 هـ . ق./ 1269م. به دست عبدالملك بن ابراهيم بن عبدالرحمان قفالي تبريزي نوشته شده و به دست ما رسيده است (نسخه خطي كتابخانه چستربيتي، دبلين شماره 305) (قفقالي، دست نوشت، البلغه نسخه عكسي كتابخانه مركزي دانشگاه تهران). اين واژه‌هاي آذري، براي نخستين بار از سوي شادروان مجتبي مينوي در ششمين كنگره‌ي تحقيقات ايراني كه به سال 1355 هـ.ش. در تبريز برگزار گرديده بود، شناسانيده شد، ليك درباره آن‌ها تا دير زماني مطلبي نوشته نشده بود. نويسنده اين گفتار نيز، سپس دو واژه «نشخور»‌ و «مهره»‌ را از همان دست نوشت يافته ]و[**** شماره آن‌ها را به بيست و دو رسانيد كه در يادنامه سلطان القرايي با توضيحاتي چاپ شده است و در همين مجموعه نيز آمده است.
از نيمه دوم اين سده‌ي، تك واژه آذري «جولخ از گويش مردم خوي در كتاب آثار البلاد قزويني (تاليف 674 هـ . ق. 1275 م.) ياد شده (قزويني، كيا، آذربايگان، ص 9).
از همام شاعر تبريزي (714-636 هـ . ق./ 1314-1238 م.) كه بيش‌ترين سال‌هاي زندگاني خود را در سده‌ي هفتم هجري گذرانيده، يك تك بيت آذري در پايان غزلي به فارسي و يك غزل ملمع آذري ـ پارسي كه شش مصرع و يك بيت آن تماما به گويش آذري تبريز است، بازمانده كه هر دو در ديوان شاعر (ص 134) و در كليات عبيد زاكاني (صص 142-126) به چاپ رسيده است.

پي‌نوشت‌ها:
1ـ «و ندب يزدجرد صاحب جيشه رستم الاذري، حرب العرب»
2ـ آذرَبِيجان اعجمي و معرب بقصرالالف و اسكان الذال و همزه في اولها اصل، لان اذر مضموم اليه آخر و روي عن ابوبكر رضي‌الله عنه، انه قال علي‌الصوف الاذري و رواه ابوزكريا اَلاَذَري به فتح الذال علي غير قياس (ابومنصور جواليقي المعرب من كلام الاعجمي علي حروف المعجم ص 35).
3ـ قال النحريون النسبه اليه اَذَري بالتحريك و قيل اذري بسكون الذال لانه عندهم مركب من اذر و بيجان فالنسبه الي الشطر الاول و قيل اَذَربي كل قدجاء و هو اسم اجتمعت فيه خمسه موانع من الصرف: العجمه، التعريف و التانيث و التركيب و لحاق الالف و النون مع ذلك، فانه اذا زالت عنه احدي هذه الموانع بطل حكم ابواقي ...» (ياقوت معجم ج 1 ص 128).
4ـ «الاَذرَبي» منسوب الي اَذرِبيجان علي غيرقياس، هكذا تقول العرب و القياس ان يقول بغير باء» (ابن اثير، النهايه غي غريب الحديث ص 22)












منابع عمدهً این مجموعه مقالات عبارتند از: 1- در آینهً تاریخ ، تألیف جواد مفرد کهلان. 2- گزارش زادگاه زرتشت و تاریخ اساطیری ایران ، تألیف جواد مفرد کهلان 3- کیانیان، تألیف آرتورکریستن سن، ترجمهً ذبیح اله صفا 4- نخستین انسان و نخستین شهریار در تاریخ اساطیری ایران، تألیف آرتورکریستن سن، ترجمهً احمد تفضلی و ژاله آموزگار. 5- فرهنگ نامهای اوستا، تألیف هاشم رضی. 6- فرهنگ واژه های اوستا ، تألیف احسان بهرامی. 7- یشتها 1و2 ، تألیف ابراهیم پور داود 8- یاد داشتهای گاثاها، تألیف ابراهیم پورداود. 9- یسنا 1و2 ، تألیف ابراهیم پور داود 10- پژوهشی در اساطیر ایران، تألیف مهرداد بهار. 11- تاریخ ماد تألیف ایگور میخائیلویچ دیاکونوف، ترجمهً کریم کشاورز. 12- ایران باستان ، تألیف حسن پیرنیا . 13-میراث باستانی ایران، تالیف ریچارد فرای. ترجمهً مسعود رجب نیا. 14- ایران در دورهً نخستین پادشاهان هخامنشی. تألیف م.ا. داندامایف. ترجمهً روحی ارباب. 15- ایران در عهد باستان، تألیف محمد جواد مشکور. 16- تاریخ ارمنستان، تألیف موسی خورنی، ترجمهً گئورکی نعلبندیان، چاپ ایروان. 17- فرهنگ پهلوی به فارسی و ترجمهً فارسی به پهلوی ، تألیفات دکتر بهرام فره وشی. 18- تاریخ انبیاء وقصص قرآن، تألیف حسین عماد زاده. 19-آیین مغان، تألیف هاشم رضی. 20- زرتشت در گاثاها، ترجمه و تحقیق هاشم رضی. 21- فرهنگ فارسی ، تألیف دکتر محمد معین. 22- اساطیر و افسانه های باستانی، تألیف کنت مکلیش. به انگلیسی. 23- بین النهرین باستان، تألیف ژرژ رو، ترجمهً عبدالرضا هوشنگ مهدوی. 24- انجیلها، ترجمهً فارسی. 25- تورات ، ترجمهً فارسی 26- قرآن ، بهترجمه و توضیح بهاء الدین خرمشاهی. 27- بندهش، تألیف فرنبغ دادگی، به ترجمه و توضیح مهرداد بهار. 28- دینهای ایران باستان، تألیف هنریک ساموئل نیبرگ، ترجمه دکتر سیف الدین نجم آبادی. 29- ده ده قورقود، ترجمه، حسین . م. گونئیلی. به ترکی آذری. 30- فرهنگ نامهای تورات. تألیف هیچکاک ، به انگلیسی، از طریق انترنت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 19:16  توسط وزیری  | 

وجه تسمیهً نام سلماس
و
اران


نظرهموطنی را راجع به نام سلماس تقریباٌ به یاد دارم که آن را با نامهای سیواس ( در اصل سباستیانا) و آسی ها (آسیانیها، آسیناها، در واقع آلانها) ربط میداد. امّا در اصل بر خلاف شباهت ظاهری آنها، این اسامی ربطی با نام سلماس ندارند: نام ناحیهً ارمنستان در اوستا سائینی آمده که به معنی سرزمین عقاب است، خود نام ارمن نیز درزبانهای کهن ایرانی مترادف با هایک (نام باستانی سرزمین ارامنه) به همین معنی می باشد. از سوی دیگر زوج نام آسی و آلان نیز از همین ریشه بوده و به معنی قوم منسوب به عقاب می باشند. آمّا نام سلماس هم از این ریشه است بدون این که آن ربطی با نامهای ارامنه و آلان داشته باشد، چه بیزانسی ها نام این شهر را به دو صورت سیمباسه و زومبیس آورده اند که هر دو به لغت مادی (اوستایی) به معنی جایگاه عقاب می باشند. از همین ریشه است خود نام شهر سلماس (سارم+ ا س = دالم+اس) که به معنی جایگاه عقاب تیزپرواز است. چه در زبان پهلوی آذربایجان که تطور یافتهً زبان مادی بوده، حروف"س" به "د" و "ر" به "ل" قابل تبدیل بوده است. بر این پایه می توان نام قدیمی دیگر سلماس یعنی دیلمقان را در زبان آذری معّرب به معنی جایگاه عقاب گرفت. ضمناٌ نام آذربایجان نه تطور یافتهً اسامی مادی و پهلوی آتروپاتکان و آتورپاتکان بلکه معّرب ترجمهً فارسی آنها یعنی آذربایگان(جای نگهداری آتشها) می باشد. طبق کتاب پهلوی شهرستانهای ایران نام منطقهً باکو (باگوان، یعنی جای ایزد آتش) نیز شهرستان آتورپاتکان بوده است. پس لازم نیست برای توجیه قدمت زبان کنونی آذربایجان سومری زبانان لولّوبی را- که در کردستان ایران و نواحی شرقی آن ساکن بوده اند - ساکن سرزمین کوتی نشین آذربایجان بدانیم ، چه شاخه ای از ترکهای بیات (اعقاب هونها) به نام گرگرها از عهد مادها در اران حضوری فعّال و تعیین کننده داشته اند و اوستا این سرزمین را تحت لقب ایرانی و ارمنی کورش و پسر خوانده اش بردیه زرتشت یعنی آرا( یعنی نجیب، همان ایرج شاهنامه) اران نامیده است که این نام از سوی دیگر چنانکه در زبان کردی بر جای مانده معنی ساکن سرزمین آتش را می داده است. پس بی جهت نیست که استرابون نام اصلی کورش را آگرادات (یعنی مخلوق آتش) تصورنموده است . نامهای ترکی سکاهای این نواحی یعنی اودینان و اوتیان (یعنی آتش پرستان) و نیز نام ترکی خود گرگرها و همچنین نام ترکی مرکز گرگرها یعنی بیِلقان (مقّر خان) اسناد معتبری در باب درستی این استنتاج می باشند. خود نام گرگرها را میتوان از اصل ترکی گور(شرارهً آتش) گرفت یعنی اینان در اصل زرتشتیان ترک زبان بوده اند. این نام ترکی را همچنین می توان مترادف با قورقود یعنی آتش مقدس به شمار آورد که دانای سرودهای دینی و حماسی مردم اران به شمار می رفته وکتاب حماسی اسطوره ای کهن این مردم- که به درستی با شاهنامه و اوستا مقایسه میشود- بدو منسوب است. موسی خورنی نام این نیای اساطیری مردم اران را اران خردمند معرفی نموده است که نشانگر خود گئوماته زرتشت (یعنی زرتشت سروددان) مردم آذربایجانهای دوسوی ارس می باشد.در این رابطه گفتنی است نام اساطیری کوراوغلوی آذربایجانیها بین کورش و بابک خرمدین (حسن ملقب به فرزند کورو یعنی کورش) مشترک بوده است و این نشان می دهد بابک خرمدین تنبورزن و خوانندهً سرودهای حماسی خود را با نام کورو (کورش) تخلص نموده و زرتشت و مزدک را به ترتیب تحت نامهای شروین (شاهزاده) و کودک دانا (در اصل فرد بسیار دانا) پرستش می نموده است. نظر به معنی لفظی نام مزدک یعنی شخص بسیار دانا میتوان نام اهورا مزدا یعنی خدای ایرانیان باستان را به معنی سرور بسیار دانا گرفت و این خود از شوی دیگر با ایمیریای کاسیان (اسلاف لران) به معنی لفظی سرور دانا و مانو / برهمای هندوان (به معنی خالق دانا) و اتراهیس بابلیها (شخص بسیار خردمند و جاودانی ، بازمانده از توفان بزرگ) مربوط می گردد. نام ودائی/ اوستایی ییمه ویوسوت (جمشید دور درخشنده، ایزد سیّارهً زحل) نیز که بازمانده طوفان بزرگ و ایزد جهان زیرین به شمار رفته در مقام خدا/ انسان جاودانی سمت جنوب و جهان زیرین با اهورا مزدا/ ایمیریا/ برهما ارتباط پیدا می کند.









زمان زرتشت در شاهنامهً فردوسی و کتب پهلوی

زمان سنتی زرتشتی زرتشت بر اساس نامه های پهلوی از جمله دینکرد تقریباٌ به درستی تعیین شده است: به موجب ارداویراف نامه و زادسپرم سه صد سال پیش از اسکندر زرتشت به پیامبری بر انگیخته شد.با این حساب بایستی سال 610 پیش از میلاد را سال زایش وی محسوب کرد. به موجب بندهش 258 سال پیش از بر افتادن هخامنشیان (نوذریان) به وسیلهً مقدونیان، زرتشت به رسالت برخاست. همهً این مدارک و روایات مورخان اسلامی از جمله اخبار عالم بزرگ علم تاریخ و تقویم یعنی ابوریحان بیرونی که بر اساس منابع پهلوی تدوین شده اند، حدود سال 600 پیش از میلاد را نشان می دهند. در مجموع خاورشناسان و محققان اوستایی که در بارهً زمان زرتشت نظر داده اند، به طور کلی به دو دسته تقسیم میشوند. دستهً اول پیرو این نظر هستند که عصر زرتشت در سدهً ششم پیش ازمیلاد بوده است. و چنانکه گذشت این تاریخ سنتی زرتشتیان از قدیم بوده است. امّا همهً کسانی که معتقد به چنین زمانی هستند اساس و منشاً کار و تحقیقشان تنها بر پایهً ستت و تاریخ آن نیست بلکه از برخی راههای دیگر نیز بدین نتیجه رسیده اند که یکی ازآنها یکی شمردن کوی ویشتاسب حامی زرتشت با ویشتاسب پدر داریوش که ایالت بان پارت بود، می باشد. از طرفداران معروف این نظر هرتسفلد، هرتل، جکسون، وست، یوستی، نلدکه، و سید حسن تقی زاده می باشند. دستهً دوم که از جمله آنها آرتورکریستن سن وابراهیم پورداود و هاشم رضی می باشند بر اساس منابع دور دست یونانی که از دور دستی بر آتش داشته اند زمان زرتشت را از جایگاه تاریخی و سنتی خود خارج کرده و به سوی ماقبل تاریخ ایران برده اند و دلیلشان هم این است که اوستا پادشاهان ماد را نمی شناسد. در صورتی که فرمانروای بزرگ کیانی و قهرمان اوستا و شاهنامه یعنی کیخسرو به وضوح همان کی آخسار خبر هرودوت یعنی همان هووخشتره می باشد. مشکل آنها این بوده که نتوانسته اند یکی بودن سلالهً پادشاهان ماد را با کیانیان در یابند. نگارنده باید اقرار کند که دراین راه حدود 25 سال پیش توانست که مطابقت نام پادشاهان ماد یعنی دایائوکو، اوپیته، خشتریتی، فرائورت، کیاخسار و آستیاگ را با کیانیان اصلی یعنی کیقباد، اپیوه، کیکاوس، فرود/ سیاوش، کی خسرو و اژی دهاک اثبات نماید یک مورد کشف اتفاقی محل نگهداری اوستا یعنی روستای شیچیکان (چیکان حالیه در شهرستان مراغه) که جای نگهداری اوستای عهد ساسانی بوده و نیز کشف بقایای آتشکدهً آذرگشنسب در حوالی آن (که پورداود جایش دقیقاٌ در همانجاها حدس زده) سرنخ رشتهً سرخ تاریخ اساطیری ایران را بدست داده بود و در سالهای اخیر نیز در یافتم که فهرست نام پادشاهان ماد در تاریخ پرسیکای کتسیاس نیز تقریباٌ درست بوده واساس همان معلوماتی است که تورات از پادشاهان بزرگ ماد آورده است. ولی مواردی از تاریخ اساطیری ایران که در شاهنامه و کتب پهلوی به یادگارمانده، نیاز به تفحص و دقت بیشتری دارند از آن جمله است موضوع یکی به شمار آوردن ویشتاسپ هخامنشی یا ویشتاسب کیانی: نگارنده نیز قبلاً ویشتاسب پدر داریوش و حاکم پارت را با ویشتاسب پادشاه ماد سفلی در خبر خارس میتیلنی یکی می انگاشت یعنی همان اشتباه به عمد یا به سهوی را که مغان درباری هخامنشیان در یکی به شمار آوردن این دو کرده اند.کتسیاس نام گئوماته زرتشت (بردیه) سپنداته (اسفندیار) آورده که در شاهنامه آن نامی بر داریوش پسر ویشتاسب است. هرتسفلد گمان می کند که کتسیاس اشتباه کرده و آن در واقع نام اصلی داریوش پسر ویشتاسب بوده که گئوماته (بردیه) را مقتول ساخته است. گرچه در اوستا و کتب پهلوی سپنداته (اسفندیار) به جای همان داریوش است ولی با بررسی دقیقتر معلوم می گردد،همان طوریکه کتسیاس می گوید سپنداته (مخلوق مقدس) در اصل لقبی بر خود گئوماته زرتشت بوده نه نامی بر قاتل وی. چنانکه گفته شد ویشتاسب (گشتاسب) پدر داریوش ساتراپ پارت (حراسان) بود و گئوماته زرتشت (ایرج، بردیه، زریر، زریادر) و برادرش ویشتاسب کیانی در همان زمان یعنی عهد جد مادریشان آستیاگ آخرین پادشاه ماد(چنانکه خارس میتیلنی رئیس تشریفات دربار اسکندر در ایران آورده) به تر تیب فرمانروای شمال غرب ایران (آذربایجان، اران، ارمنستان) و ماد سفلی (ماد بزرگ) بوده اند. طبق گفتهً کتسیاس این دو که نامهای اصلی شان سپیتاک و مگابرن و پسران سپیتمه داماد و ولیعهد آستیاگ می بودند، در عهد فرمانروایی کورش به حاکمیت ناحیهً دربیکان (ناحیهً دریهای بلخ و تاجکستان) و گرگان منسوب گردیدند و این زمانی صورت گرفت که کورش بنا به مصالح سیاسی با مادر آنان آمی تیدا(ماندانا، لفظاٌ یعنی دانای خانه و آشیانه) ازدواج کرده بود، این ازدواج ظاهراٌ صورت تشریفاتی داشته است، چه همین ویشتاسب (مگابرن) را کتسیاس جای دیگر برادر کورش (در واقع برادر خواندهً بزرگتر وی) به شمار آورده است. اما از این موضوع که بردیه (گئوماته زرتشت) پسر یا پسر دروغین (پسر خواندهً) کورش به شمار رفته معلوم میشود که اینان بیشتر پسر خواندگان کورش محسوب می شدند تا برادران وی. جالب است که در شاهنامه و کتاب پهلوی بندهش اینان جایی تحت نام کتایون و برمایون برادران فریدون (کورش) و جای دیگر به همراه تور (در اینجا منظور کمبوجیهً سوم)، تحت اسامی سلم (سرور بزرگ) و ایرج (نجیب یا سرور دانا) پسران وی به شمار آمده اند. نگارنده باید اعتراف کند وقتی به درستی آغاز به پی بردن به رموز تاریخ اساطیری شاهنامه نمود که جای شهر رغهً زرتشتی(کزنا، بردع) را بر اساس تحقیقات ایرانشاسان در همان شهر مراغه و مجاورت جنوب شرقی آن پیدا کردم...... و متعاقب تاریخ آن متوجه یکی بودن کیانیان با پادشاهان گردیدم. از آنجا که سر نخ تاریخ اساطیری ایران پیدا شده بود به مصداق آن مثل شده بود معما چون حل شد آسان گردد. دیگر پیدا کردن جایگاه تاریخی زرتشت کاری لاینحل نبود و آن همانا معاصر بودن زرتشت با کورش هخامنشی می بود. در چند سال اخیر این سؤال برای نگارنده پیش آمد که چه رابطه ای بین کورش (فریدون) و زرتشت که در یک سرزمین زندگی کرده و همزمان یکی قدرت سیاسی و دیگری قدرت معنوی جامعه را رهبری می نموده اند وجود داشته است. در کنکاشهای انجام داده در این راه بدانجا رسیدم که زرتشت(دارندهً تن زرین) همان گئوماته بردیه (بنا به دروغ داریوش، بردیهً دروغین) است: بردیه (تنومند) از سویی نام (در واقع لقب) همین سپیتاک پسر خواندهً کورش یعنی لقب همان گئوماته زرتشت بوده است. از سوی دیگر نام بردیه (تنائوکسار، یعنی بزرگ تن) مترادف می شده با نام آتوسا (توپل) دختر معروف کورش یا همان هووی اوستا (یعنی نیک نژاد) که زن گئوماته زرتشت بوده است. می دانیم که این شاهدخت بعد از قتل گلوماته زرتشت (بردیه) به زنی داریوش در آمد و از وی خشایارشا بزاد. به هر حال این دو موضوع در آن عهد بی شک این تصور را پیش می آورده که کورش فرزند پسر تنیی دارد که نامش بردیه و دارای بدنی تنومند و با موهای زرین است. و داریوش و همدستانش با دستاویز قرار دادن اینکه وی پسر حقیقی (تنی) کورش نمی باشد مردم دنیا را قرون و اعصار متمادی با نام بردیهً دروغین فریفته اند. در حالیکه بردیه ای که پسر تنی کورش باشد به عرصهً تاریخ نیامده است. نظریه هرتسفلد در باب این همانی بودن سییتاک پسر سپیتمه با زرتشت سپیتمان کشف بزرگی است ولی او در تعیین سن و سال وی و نیزحمل نام سپنداتهً گئوماته بردیه بر داریوش دچار لغزش میشود. وی همچنین نتوانسته است در یابد که این سپیتاک (زریر) و برادرش مگابرن(= ثروتمند،ویشتاسب پیشدادی/ کیانی) و پدرش سپیتمه (جمشید دارندهً گله های خوب) همان زرتشت و برادرش ثری میثونت (دارای ثروت سه برابر) و پدرش پوروشسب (دارندهً اسبان فراوان) میباشند. طبق گفتهً کتسیاس از آنجاییکه سییتمه داماد ولیعهد آستیاگ بود کورش وی را به قتل رسانید. خبر کشته شدن سپیتمه به دست کورش در اوستا و کتب پهلوی به صورت کشته شدن جمشید به دست سپیتوره (دارندهً برهً سفید) ذکر گردیده است. گفتنی است خود نام کورش (قوچ، ذوالقرنین) به وضوح یادآور نام سپیتوره (برهً سفید) می باشد. بنابراین در عهد زرتشت دو شاه محلی در ایران با نامهای ویشتاسب وجود داشته اند یکی حاکم پارت که پدر داریوش بوده و دیگری که پشتیبان وهمکار وی بوده که همانا برادربزرگش بوده که ابتدا حاکم ماد سفلی و بعد حاکم گرگان گردیده بود به طور ساده ایندو ویشتاسب در روایات قرون بعد یکی تصور گردیده و نام سپنداته (اسفندیار) به غلط جایگزین نام داریوش شده و زرتشت پیامبر دربار همین ساتراپ پارت یعنی ویشتاسب هخامنشی تصور گردیده است. ناگفته نماند که خارس میتیلنی رئیس تشریفات دربر اسکندر در ایران از داستان عاشقانهً بسیار معروفی در ایران سخن میراند که قهرمانان آن زریادر (زرتشت) وآتوسا (دخترکورش) بوده که ثروتمندان ایران کاخهای خود را به تصاویر آنان مزین می نموده اند. این اسطوره در شاهنامه به صورت داستان منیژه(زادهً خیال و دختر رؤیاها) و بیژن (دور درخشنده، زرتشت) به یادگار مانده است؛ چه خارس میتیلنی نیز می گوید زریادر (زریر) آتوسا را در خواب دیده و در جستجوی وی در آمد. در خبر خارس میتیلنی نام کورش (پدر آتوسا) به صورت اومارتس (یعنی فرمانروان خوب قبیلهً سکایی "مردان مازندران"= تپوریان) آورده شده است. در واقع کتسیاس نیز می گوید که کورش از سوی آستیاگ به سفارت نزد کادوسیان (کاسپیان،یعنی سگپرستان) فرستاده شده بود. بنابراین همان طوریکه اوستا و کتب پهلوی و روایات عهد مسلمین می گویند زرتشت حدود سال 600 پیش از میلاد در ناحیهً شهر رغهً آذربایجان زاده شده و مدتی تحت نام زریادر (زریر، یعنی زرین مو) در آذربایجان (سرزمین آتشکده ها)، اران (سرزمین آتش، یا منطقهً آرا یعنی زرتشت یا کورش) و ارمنستان (مردم پرستندهً عقاب) حکومت کرده و بعد در عهد کورش به حکومت دربیکان سمت بلخ برگماشته شده است. سپیتمه پدر زرتشت در شاهنامه بیشتر با نام جم و جمشید (موبد یا همزاد درخشان) معرفی شده که از دورهً کیاخسار (کیاخسار، هووخشتره) تا آغاز حکومت کورش به عنوان ولیعهد و داماد آستیاگ (اژی دهاک) در شمال غرب ایران حکومت کرده است. شاهنامه جای دیگر نام این فرمانروای اوستایی را هوم عابد آورده است. کار تاریخی مهمی که به وی منسوب است همانا دستگیری افراسیاب (مادیای اسکیتی، قاتل فرائورت/ سیاوش) در سواحل شرفی دریاچهً اورمیه ، به نزدیکی آتشکدهً آذر گشنسب شهر رغهً زرتشتی (مراغه) است که در شاهنامه و اوستا انعکاس یافته است. لابد همین امر باعث تّقرب وی به مقام ساتراپی نواحی شمال غربی فلات ایران و دامادی آستیاگ پسر کیاخسار گردیده است. فردوسی مکان دستگیری افراسیاب توسط هوم عابد را در قصر زیر زمینی وی (معبد مهری قصبهً ورجوی مراغه) یا غار آهکی معروف کبوتر مراغه (هنگ کهول) ذکر می نماید: وزان پس چنان بد که افراسیاب همی گشت هرجای بی خورد و خواب نه ایمن به جان و ونه تن سودمند همیشه هراسان ز بیم گزند همی از جهان جایگاهی به جست که باشد به جان ایمن و تندرست به نزدیک بردع یکی غار دید سر کوه غار از جهان نا پدید ندید از برش جای پرواز باز نه زیرش پی شیر و جای گراز زهر شهر دور و به نزدیک آب که خوانی همی هنگ افراسیاب میدانیم برزه (بردع)، کزنا، گنجک و هروم نامهای دیگرهمان شهر رغهً زرتشتی بوده اند که سپیتمه (جمشید، هوم) و پسرش زرتشت در آنجا حکومت نموده اند و زرتشت در مجاورت این شهر در قصبهً واقع در پیچ رود درجا(رود خانهً مغانجیق) شاخه رود دائیتی (موردی چای) که با روستای مغانجیق (جایگاه مغان) در 21 کیلومتری جنوب شرقی مراغه مطابقت می نماید، از مادر زاده زاده شده است. بنا براین معنی لفظی نام این خاندان یعنی پیشدادیان که به معنی نخستین قانونگذاران و نخستین مخلوقات بوده و دراساس خود بر گرفته از فرهنگ اسکیتان ، باعث اشتباه در تقدم تاریخ پیشدادیان (خانواده سپیتمه جمشید) بر کلّ کیانیان (پادشاهان ماد) گردیده است. در صورتیکه پیشدادیان از لحاظ زمانی معاصر کیانیان و زمانی بعد از ایشان به عنوان شاهک یا ساتراپ در آذربایجان و اران و ارمنستان و گرگان و بلخ حکومت نموده اند تا اینکه گئوماته زرتشت به عنوان نایب السطنه کمبوجیه چهار سال بر کل متصرفات آسیایی هخامنشیان حکومت نمود. اعضاء اصلی پیشدادیان اساطیری ایران عبارت از جمشید (موبد درخشان)، ویکرت (دارای مزارع وسیع) ،هوشنگ(هوشیار)، تهمورث ( تخموروپه، یعنی پهلوان ببر و پلنگ مانند) که از نظر تاریخی به ترتیب مطابق با همان سپیتمه (بزرگ سفید و درخشان) ،ویشتاسب(مگابرن برادر بزرگ سپیتاک زرتشت) ، گئوماته زرتشت (سرود دان زرین پیکر) و پسر کوچک زرتشت یعنی خورشید چهر (تیگران، منوچهر، آرش کمانگیر) بوده اند. در باب نام آخری یعنی خورشید چهر که در کتب پهلوی سرور جنگجویان آمده، گفتنی است کلمهً ایرانی تیگر از سویی به معنی ببر و پلنگ (چنانکه در زبانهای اروپایی به جای مانده) و از سوی دیگر به معنی پیکان و تیر بوده است.لقب این فرد در اوستا به صورت بستور (زره بسته، مسلح) آمده است، همانکه در نسخ شاهنامه به اشتباه به صورت نستور آورده شده است. خود نام آرش که در اوستا به صورت ارخش آمده باید به معنی پادشاه سرزمین عقاب (= ارمنستان) باشد چه گزنفون و موسی خورنی به صراحت وی را پادشاه ارمنستان در عهد کورش و داریوش آورده اند و داریوش بر خلاف نام دیگر رهبران شورشهای اوایل حکومتش به عمد نام این برادرزن جنگجوی خویش را در شمار حریفان خود در کتیبه بیستون ذکر نمی نماید و تنها از شورشهای بزرگ ارمنیان و قلعه تیگران ایشان خبر می دهد. پس بی جهت نیست جشن تیرگان آرش کمانگیر جشن مشترک ایرانیان و ارامنه بوده وهست و آن در واقع نشانگر صلح بین داریوش و تیگران بوده است. بهر حال چنانکه گفته شد یکی گرفته شدن ویشتاسب پیشدادی (مگابرن برادر بزرگ زریادر زرتشت) که در حکومت برادرش بردیه (سپیتاک زرتشت، گئوماته) سهیم بوده، با ویشتاسب هخامنشی (نوذری) پدر داریوش باعث اغتشاش در تاریخ ایران باستان و روایات ملی شاهنامه، همچنین موجب دشواری در تاًیین زمان و مکان زرتشت گردیده است. در واقع ویشتاسب هخامنشی پدر داریوش نه چنانکه منابع زرتشتی می گویند پادشاه حامی زرتشت، بلکه ساتراپ تحت فرمان وی در هنگام چهار سال نیابت سلطنت کمبوجیه در هنگام سفر جنگی وی به مصر بوده است. در مورد نامها و القاب پدر زرتشت یعنی پوروشسپ (دارندهً اسبان فراوان) یا همان سپیتمه داماد و ولیعهد آستیاگ گفتنی است جمشید دارندهً رمهً خوب و پوروشسپ (دارندهً اسبان فراوان) در واقع القابی هستند که بعداٌ به سپیتمه داده شده اند. چه کلمه جمّ در زبانهای سامی مترادف مغ به معنی انجمنی بوده است. پس جمشید (هوم عابد) نامش به معنانی شاه مغها و مغ درخشان بوده، چه کلمهً عجم یعنی مغ (ایرانی) از همین نام عربی الجّم پدید آمده است. می دانیم در شاهنامه ضحاک (اژی دهاک) به جای آستیاگ و فریدون (جهانگشا) به جای همان کورش سوم و جمشید به جای همان سپیتمه داماد آستیاگ و پدر زرتشت می باشند. پس بی جهت نیست در شاهنامه و کتب پهلوی و اوستا اسطورهً آنها در رابطه باهم ذکر گردیده است. دیگر اعضاء پیشدادیان اوستا یعنی گیومرث (انسان فانی) یا گرشاه (شاه کوهستان)، مشیه و مشیانه (مرد و زن میرا)، سیامک (سیاه موی) یا سامک (کناری) و فرواک (واعظ) به وضوح نشانگر جم (یمه) و قبیلهً اجدادی وی یعنی سرمتهای آنتا (سیاه مویان کناری یا مردم مادر سالار کناری، اسلاف بوسنیها) می باشند. می دانیم خود نام بوسنا مترادف با کلمهً آنتای اوستایی به معنی کناری است.نا گفته نماند زبان دوم سرمتها بنا به تاریخ هرودوت ایرانی واسکیتی بوده است. گفتنی است جم (یمه،به لغت اوستایی یعنی همزاد) همچنین نام یکی از خدایان بزرگ آریاییها بوده که ایزد جهان تاریک زیرین و آسمان شب به شمار می رفته است. از آنجاییکه نام این خدا نزد کاسیان به صورت ایمیریا (سرور دانا، یا دانای مرگ ومیر) آمده که ایزد محافظ خاندان شاهی به شمار می رفته است. لذا اصل وی را می توان با وارونه و اهورامزدا و برهما یعنی ایزدان قانون و دانایی مطابقت داد. چنانکه ضحاک به عنوان خدا همان آشورمردوک خدای قبیله ای آشوریان و بابلیان است که نامش به معنی ایزد مارشکل شاد و خندان (ضحاک ماردوش) می باشد . با توجه به شباهت ظاهری آشور (اسرمزش) با اهورا مزدا (اسورا مزدا) به نظر میرسد منشاً نام اهریمن ایرانیان نیز نام همین خدای آشوری و بابلی بوده است. در مورد جشن تیرگان که از آن در رابطه با تیگران (آرش کمانگیر) یا همان خورشید چهر ذکری رفت گفتنی است آن در آثارالباقیهً ابوریحان بیرونی از سوی دیگر با بیژن (دور درخشنده) بسر گودرز (سرود دان) که همان زرتشت پسر سپیتمه می باشد مربوط گردیده است و طبق آن بیژن (زرتشت) کیخسرو را در چشمه ای غسل تعمید می دهد گرچه در واقع زرتشت در هنگام مرگ کیاخسار (کیخسرو، نیای مادری دومش) نوزادی بیش نبوده با این همه موضوع غسل تعمید دادن زرتشت جالب است چه طبق اساطیر زرتشتی نیز وی با نوعی غسل تعمید اسفندیار را رویین تن می کند . بنا براین یحیی (جاودانه) که به عیسی مسیح غسل تعمید می دهد و پدرش زکریا (سرود دان) در انچیلها به جای زرتشت (از جاودانیهای زرتشتیان) و پدرش سپیتمه گودرز(سرورنورانی سرود دان) می باشند. لابد موضوع اسطورهً غسل تعمید دادن زرتشت (بیژن) با گسترش آیین ایرانی مهر پرستی مغتسله که سنت هایش به مسیحیت به ارث رسیده ، رونق گرفته بوده است.


زرتشت و داریوش در اسطورهً قرآنی اصحاب کهف

نگارنده قبلاٌ ضمن مقالاتی تلاشهایی در انطباق نام داریوش با دقیانوس انجام داده بود که اخیراٌ به نارسایی آن پی برده و بدین وسیله به اصلاح آن می پردازم: اصحاب رقیم (یاران کتیبه)و اصحاب کهف (یاران غار) در قرآن بی تردید اشاره به همان تصاویرکتیبهً معروف بیستون داریوش و تصاویر ملل حمل کنندهً داریوش و تاج و تخت وی در بالای دخمهً وی در نقش رستم و هفت تن جاودانیهای معروف ایرانیان باستان می باشند. این مطلبی بود که قبلاٌ هم کما بیش برایم محرز شده بود. اما در چگونگی ارتباط نام دقیانوس با داریوش راه خطا پیموده بودم چه نام به اشتباه نام دقیانوس را صورت تحریف شده ای از شکل بابلی نام داریوش یعنی داریووش به شمار آورده بودم. در حالیکه نام دقیانوس علی القاعده در زبانهای کهن ایرانی به معنی کشندهً فرد جاودانه یعنی گئوماته زرتشت یعنی بردیه پسر خوانده و داماد کورش بوده است که می دانیم در اساطیر زرتشتی به همراه کرساسپ (رستم، آترادات) و کیاخسارو (کیخسرو، خضر) و پشوتن (کورش، بهرام ورجاوند) معروفترین هفت تن جاودانیهای ایرانیان باستان می باشند که در قرآن تحت نام اصحاب کهف معرفی شده اند. بر خلاف وی قاتل او یعنی داریوش که در اوستا تحت نام جاماسپ (آزارنده و کشندهً گروه مغان) یا همان دقیانوس روایات مسیحی و اسلامی به معنی لفظی کشندهً فرد جاودانی (زرتشت) در شمار جاودانهای زرتشتی قرار نگرفته است . در کتب پهلوی و اوستا تنها به مقام دامادی وی بر گئوماته زرتشت (بردیه) اشاره شده است که اساساٌ هم از نظر تاریخی درست است چه داریوش با پارمیس (پوروچیستا، یعنی پردانش) دختر کوچک گئوماته زرتشت ازدواج نموده بود و به نظر می رسد این ازدواج بعد از قتل گئوماته زرتشت توسط وی و شش تن سران پارسی همدستش ، برای جلب توجه طرفداران بی شمار گئوماته زرتشت صورت گرفته است. نام داریوش (داریه- وهو- اوش) را می توان در اصل به معنی دارندهً هوش خوب معنی نمود چه وی در کتب پهلوی و شاهنامه تحت لقب جاماسپ حکیم اپرذات ( دانای کشندهً گروه مؤبدان از خاندان فرمانروایان نوذری) و عامل قتل سپتداته (گئوماته زرتشت) بدین صفت متصف شده و دقیقی در شاهنامه در باب این صفت او چنین سروده است: بخواند آن زمان شاه، جاماسب را کجا رهنمون بود گشتاسپ را سر موبدان بود و شاه ردان چراغ بزرگان و اسپهبدان چنان پاک تن بود و پاکیزه جان که بودی بر او آشکارا نهان ستاره شناسی گرانمایه بود ابا او به دانش که را پایه بود بپرسد از او شاه و گفتا خدای ترا دین به داد و پاکیزه رأی چو تو نیست اندر جهان هیچ کس جهاندار دانش ترا داد و بس مطلب مهم دیگری که در این رابطه برایم نا مکشوف مانده بود نام معروفترین فرد اصحاب کهف یعنی یملیخا بود که قبلاٌ مورد توجه این جانب و دیگران قرار نگرفته است چه این نام باید مربوط به گئوماته زرتشت یعنی جاودانی معروف زرتشتیان باشد. چون برای نگارنده ثابت شده است که کلمهً یم (علی القاعده جم) با کلمهً جّم (الجّم، عجم) در عربی یعنی انجمنی= مغ مربوط است و جزء لیخا در این نام را به دو صورت می توان معنی نمود یکی به معنی درخت تاک (لیغ) و دیگری به معنی لوک (یعنی درشت اندام) که هر دو مورد درباب گئوماته زرتشت صدق می کنند: می دانیم یکی از القاب زرتشت که در شمار جاودانیهای کتب پهلوی ذکر شده ون جوت بیش یعنی درخت رنجزدای است. این نام باید از آنجا حادث شده باشد که مقر فرمانروایی اولیه زرتشت و پدرش سپیتمه جمشید منطقهً انگورخیز (هوم خیز) مراغه یا همان رغهً زرتشتی درجنوب شرقی دریاچهً اورمیه بوده است. معهذا نظر دوم بیشتر مقبول نظر و مستدل می نماید یعنی جزء لیخا را در نام یملیخا صورتی از کلمهً افغانی لوک یعنی درشت اندام برابر بگیریم، چه این جزء در یکی از نامهای اسلامی معروف گئوماته زرتشت یعنی لقمان (در اصل لوکمان) به معنی دانای درشت اندام نیز دیده میشود. عدد هفت تعداد یاران اصحاب کهف را سوای تعداد جاودانیهای معروف زرتشتی می توان در تعداد قاتلان گئوماته زرتشت یعنی داریوش و شش تن سران پارسی همدست وی دید که گئوماته زرتشت و همراهانش را در 28 ماه دسامبر سال 522 پیش از میلاد در سیکایا آوائوتی (آبادی سکاوند شهرستان نهاوند) که دخمهً مصور گئوماته زرتشت بلند قامت در آن قرار گرفته ترور نموده و بنا به روایت معروف ماگوفونی یعنی مغ کشی به راه انداخته اند که در صورت اخیر نام یملیخا (گئوماته زرتشت) نباید در این فهرست قرار می گرفت. اما به هر حال تصویر یملیخا (گئوماته زرتشت) در شمار 10 تن اسیر اصحاب رقیم (یاران کتیبهً بیستون) قرار گرفته و برای اینکه قامت بلند وی و آوازهً نیکوی او جلب توجه ناظران را جلب نکرده باشد نقش وی را به حالت به پشت دراز کشیده در زیر پای داریوش، پادشاه ظالم و مستبد هخامنشی رسم نموده اند. می دانیم در اساطیر مربوط به اصحاب کهف و رقیم از سگ اساطیری آنان سخن به میان آمده است که بی تردید اشاره به نام سکونخا یعنی فرمانروای سکائیان اروپایی شمال شرق بالکان است و ما می دانیم که از قدیم الایام نام سکا (در اصل به معنی ملت پرستندهً جام طلایی خورشید) با کلمهً سگ مشتبه می شده است. خلاصهً اسطورهً اصحاب کهف که مهر عیسوی و اسلامی خورده است بنا به تحقیق سید ابوالفضل طباطبایی از این قرار است: " پادشاه آن زمان دقیانوس نام داشت و شنیده بود که در شهراِفِسوس آسیای صغیر عده ای از پیروان مسیح وجود دارند لذا سفری بدانجا نمود و امر کرد مؤمنین به مسیح نزد او جمع شدند. سپس آنها را در قبول بت پرستی یا کشته شدن مخیّر ساخت. بعضی از آنها فرار را براختیار بت پرستی ترجیح دادند و بعضی دیگر از قبول این کیش سرباز زده و کشته شدند و بدن آنها را به دستور امپراطور در دروازه های شهر آویخته شد. جمعی هم به ناچار قبول بت پرستی کردند. هفت نفر از اشراف زادگان که در خدمت دربار بودند. از این رفتار بسیار متأثر گردیدند و چون محرمانه از دیانت مسیح پیروی میکردند. یکی از آنها به نام یملیخا به رفقای خود پیشنهاد نمود، محرمانه شهررا ترک گویند و فرار اختیار کنند. اینان در راه خانه های خود در کوهستان گرفتار رعد و برق شدند وبه غار رقیم پناه بردند و سنگ بزرگی از بالای کوه پایین افتاده و دهانه غار را بر روی آنها بست و چون خود را در آن حال دیدند هر یک از کارهای نیکویی خود برای دیگران نقل کرده و نجات خود را از خدا خواستند. ناگهان کوه در هم ریخت و نجات یافتند. دقیانوس از عقیدهً جوانان به دیانت مسیح (در اصل زرتشت) مطلع شد و آنها را احضار نمود و برای ترک این عقیده و اختیار بت پرستی و شرکت در جشنهای مذهبی و انجام آئین قربانی مهلت داد. چون جوانان از رفتار پادشاه در آن شهر سخت متأثر بودند و حاضر نمی شدند از ایمان به خدا و مسیح دست بردارند. یملیخا برای توشه راه مقداری خرما خرید و جوانها شبانه از شهر فرار کردند و پس از پیمودن سه میل راه اسبهای خود را رها نموده هفت فرسخ نیز پیاده راه رفتند و رنج بسیاری دیدند. در میان راه به چوپانی به نام کشطوس (توس دلیر از جاودانیهای معروف زرتشتی، کورش دوم ) برخوردند و از او آب و شیر خواستند چوپان که آنها را در حال اضطراب دید و دانست از مردم معمولی نیستند چگونگی حالشان را پرسید. چون جوانان بنابر دستور دینی نمی خواستند دروغ بگویند، شرح ماجرا را برایش تعریف کردند چوپان نیز با حالت تأثر به آئین مسیح گروید و گوسفندان خود را ترک نموده به سگ خود که قطمیر(نازک پوست) خوانده میشد به آنها پیوست. جوانها از بیم آن که سگ صدا کند سگ را با سنگ می راندند ولی سگ همچنان در جای خود می ایستاد و از آنها جدا نمی شد. به این ترتیب همگی از کوهی موسوم به آنشیلوس (بشارت) یا ناجلوس بالا رفته به غاری که در آن جا بود پناه بردند. غار را چون جای امنی دیدند برای سکونت خود اختیار کردند و یملیخا را برای تهیه خوار و بار و کسب اطلاع از رفتار دقیانوس مأمور شهر نمودند. یملیخا با لباس مندرس به شهر رفت و دانست که دقیانوس از جشنهای مذهبی فراغت یافته بود، به شهر افسوس مراجعت نمود و سراغ جوانان را گرفته است و چون از فرار آنها مطلع گردید بسیار بر آشفته و کسان و پدران جوانها را احضار نموده از آنها بازخواست کرده است. یملیخا با شتاب مقداری آذوقه تهیه کرده و به غار بر می گردد و ماجرا را برای رفقای خود تعریف می کند. در شهر کسان جوانها پادشاه را به محل اقامت آنها راهنمایی می نمایند و دقیانوس با سپاه خود به کوه آنشیلوس رفته چون داخل غار میشود جوانها را در خواب می بیند و می گوید هر گز مجازات من در بارهً آنها به چنین سختی که خودشان در باره خویش روا داشته اند، نبود. آن گاه دستور می دهد دهانه غار را با سنگ و گچ ببندند. به همراهان خود میگوید آنها را به همین حال بگذارید تا از گرسنگی و تشنگی بمیرند و غاری که برای سکونت خود انتخاب کرده اند، گورستان آنها باشد. خوب است به آنها بگوئید از خدای آسمانی بخواهند باز از این تنگنای نجاتشان بدهد. امپراطور گمان میکرد آنها بیدارند و این کار به چشم خود می بینند. در صورتیکه آنان در خواب عمیق فرو رفته بودند و سگ آنها در دهانهً غار با دستهای گشوده روی زمین نشسته ، از آنها پاسبانی می کرد..... قیام اصحاب کهف پس از سیصد و هفتاد سال فرا رسید. روزی مرد جوانی که زمینهای اطراف غار متعلق به او بود در صدد بر آمد برای گوسفندان خود آغلی بسازد. برای این کار از سنگهای دهانهً غار استفاده می نماید. همینطور که عمله ها به کار سنگ برداری مشغول بودند، ناگهان دهانه غار باز میشود، در این اثنا جوانان کهف از خواب بر می خیزند و با قیافه های خندان با یکدیگر صحبت می کنند. آنها گمان می کردند فقط یک شب خوابیده اند.هر یک دیگری به بردباری و پایداری در مقابل شکنجه و بیدادگری دقیانوس تشجیع می کرد. یملیخا مانند معمول برای تهیه خواربار واطلاع از وضع دقیانوس از غار بیرون آمده، به شهر افسوس می رود؛ چون به دروازه شهر می رسد می بیند صلیب بزرگی بر بالای آن نصب شده است. از مشاهده صلیب به شگفت آمده، از یک نفر راهگذر می پرسد، راستی اینجا شهر افسوس یا او دچار اشنتباه شده است؟ سپس با عجله برای تهیه آذوقه میرود تا زود به غار برگشته مژده صلیب را به رفقای خود بدهد. برای خرید خوراکی از پولی که همراه داشته و سکه زمان دقیانوس بوده، می پردازد.خواربار فروش و مردم از دیدن سکه قدیم تعجب نموده گمان می کنند یملیخا گنجی به دست آورده است؛ لذا دور او جمع شده سعی می کنند از گنج خیالی سهمی ببرند و چون به نتیجه نمی رسند او در کوچه های شهر می گردانند. یملیخا کوشش نمود در میان جمعیت یک نفر آشنا بیابد و خود را به وسیله او از دست آنها نجات دهد. ولی او سعی او بیهوده بود زیرا اثری از کسان و دوستان او پس از سیصد و چند سال باقی نمانده بود. بالاخره کشیش و حاکم شهر از قضیه آگاه شدند و یملیخا را نزد خود احضار و از او تحقیقات نمودند. وی داستان خویش را بر ایشان نقل کرد و برای اثبات اظهارات خود آن ها را به غار دعوت نمود.......یکی از اصحاب کهف که ماکسیمیلیان (بزرگترین، همان بردیه زرتشت) نام داشت به شاه گفت برای آنکه خداوند حقیقت روز معاد و رستاخیز را نشان دهد، مارا برای مدتی طولانی به خواب برد و پیش از روز معاد زنده نمود. آن گاه جوانها به خواب مرگ فرو رفتند و جسد آنها در همان مکان باقی ماند وبه امر امپراطوری کلیسایی برفراز غار بنا گردید که زیارتگاه پیروان مسیح شد." گفتنی است نام زرتشت در کتاب پهلوی زند وهومن یسن در رابطه با قیام اُخروی بهرام ورجاوند (کورش سوم) ویدت خیم یعنی دارای خوی و سرشت فقیرانه و فروتنانه و مردمی آمده و موبد موبدان زمان بهرام ورجاوند دانسته شده است.


تأثیر شگرف و بی مانند زرتشت در فرهنگ هند

نگارنده قبلاٌ در مقالهً زرتشت ، پیامبر عدالت اجتماعی جهانشمول از یکی بودن بودا و زرتشت به طور مفّصل سخن گفته است که آن را بعداٌ ضمیمهً این مقاله خواهم کرد. اما موضوع تأثیر عمیق فرهنگی زرتشت در فرهنگ هندوستان وقتی به درستی معلوم می گردد که در می یابیم پیامبر بزرگ فرقهً بزرگ جین هندوان یعنی مهاویرا (بزرگ دانا) نیز همان زرتشت است. از سوی دیگر در کنار اینها قهرمانان رزمنامه معروف هندوان یعنی مهابهاراته (راهزن بزرگ) همان خاندان کیانی (مادی) و نوذری (هخامنشی) هستند که در بین آنها زرتشت تحت نام زریتراشترا (شهریار زرین) عضو و فرمانروای مشترک هردو این خاندان به شمار آمده است. لازم به تذکر است که خود نام مهابهاراته (راهزن بزرگ) همان کورش است که طبق تورات، منابع یونانی و اساطیر آذری کوراوغلو و ده ده قورقود گنجهای معروف پادشاهان ماد و لیدیه و بابل را ربوده است. چنانکه اشاره شد در اینجا روی سحن ما با فرقهً دینی کهن جین (دانایان یا پیروزمندان)هندوان است؛ لذا ابتدا لازم می آید که در بارهً پیامبر بزرگ آنها یعنی مهاویرا (بزرگ دانا) سخن گفته شود. در کتاب اساطیر هند تألیف ورونیکا ایونس، ترجمهً باجلان فرخی در مورد این مؤسس بزرگ آیین جین می خوانیم : "مهاویرا معاصر بودا و او نیز از طبقهً کشتریه (جنگجویان) بود (عجیب است که این موضوع تا به حال موجب کنجکاوی در یکی بودن اصل آنان نشده است. این بدان دلیل است که ذات اصلی آنان یعنی سپیتاک زرتشت نه در هند بلکه در بلخ که چندان هم از هند دور نبوده حکومت کرده و بر نواحیی از هند نیز تسلط داشته است). پدر و مادر مهاویرا بر خلاف پدر و مادر بودا خود جین (اهورامزدا، برهما) و خدا پارشوا (ائیریامن) را نیایش می کردند. روشن شدگی مهاویرا همانند روشن شدگی بودا بود، اما پیام آن متفاوت و بر ایستادگی در برابر دیگرکشی تاًکید داشت. پدر و مادر مهاویرا هم از آغاز دعوت مهاویرا را پذیرفتند. تولد مهاویرا با نشانه هایی عجیب پیشگویی شد: مادر او تریساله که پری یَکَرینی نیزنامیده میشد شانزده چیز را به خواب دید که همه گویای پسری بود که در آینده به بزرگی دست می یابد. شانزده چیزی که تریساله به خواب دید فیلی سفید (حیوان منسوب بودا)؛ ورزاوی سفید؛ شیری سفید؛ سری (سعادت) یا لکشمی (آیت)؛ گلهای خوشبوی مندره؛ ماه که جهان را با انوار سیمین خود روشن کرده بود؛ خورشید رخشان؛ ماهی در حال جستن (نماد شادمانی)؛ یک کوزه؛ دریاچه ای پر از گلهای نیلوفر آبی؛ اقیانوس شیر با کاخی آسمانی؛ ظرفی به بلندی کوه مرو پر از گوهرههای گرانبها؛ آتشی که از کرهً قربانی مایه می گرفت؛ سریری از یاقوت و الماس؛ و شهریاری که بر زمین فرمان می راند. پیشگویان رؤیای تریساله را تفسیر کردند و گفتند که امپراطوری بزرگ یا تیرتنکره ای که موجودی بر تر از خداست و روزگاری به هیأت آموزگار بر زمین بسر می برد تا روح را با دستیابی به پنج دانش آزادی بخشد، از تریساله تولد می یابد. چندی چس از رویای تریساله خدایان کودکی نزاده را از بطن دیوننده ( الههً شادی)، یکی از همسران برهما، به بطن تریساله منتقل کردند و به زمان موعود وردمنه (خوشبختی آور، سود رسان، سوشیانت) تولد یافت. وردمنه کودکی بسیر زیبا بود که از نیروی تنی و روانی بسیاری بر خوردار بود. به روزگار خردسالی خرطوم فیل مستی را گرفت و بر فیل مست نشست. در موقعیتی دیگر یکی از خدایان شجاعت او را آزمود و او را به هوا بلند کرد و موی خدا را برید و چندان اورا زد که خود را نجات داد. وردمنه دو روز و نیم روزه گرفت در زیر درخت آشوکه (درخت رنج زدای زرتشتیان) به درون نگری روی آورد و روشن (=بودا) شد. در آن هنگام که وردمنه به درون نگری مشغول بود خدایان بر او گرد آمدند و ناظر تعمق او شدند و هم در آن دم که وردمنه به روشن شدگی دست یافت خدایان اورا از زمین برداشتند و او را در باغی بر تخت روانی بر سریر پنج پله نشانیدند و مهاویرایش شناختند. پس مهاویرا عریان شد و همهً موی خود را بی آنکه احساس دردی بکند از بیخ برید و به زندگی صوفیانه روی آورد" می دانیم روایات کما بیش مشابهً اینها در باره گوتمه بودا یا همان گئوماته زرتشت نیز ذکر شده است. چنانکه اشاره شد جینها پیامبران خود را تیرتنکره (یعنی فرمانروان برتر جهان یا راهنمایان خداگونه) نامیده اند که از این میان سه تن که معروفترین آنها می باشند یعنی ویشابها (دانای خداگونه) نخستین تیرتنکره و پارشوا (مردنیکوی سرزمین پارس) بیستو سومین تیرتنکره و مهاویرا (بزرگ دانا) بیست و چهارمین تیرتنکره به ترتیب جمشید (سپیتمه، پدر زرتشت)، کورش (پدر خواندهً بردیه زرتشت) و خود زرتشت (همان هوشنگ پیشدادی، بانی ادیان کهن) می باشند. از اینجا به وضوح معلوم میشود که تیر تنکره های فرقهً جین همان پرذاتهای اوستا (پیشدادیان شاهنامه) و سوشیانت ها هستند که که دانیم این نامهای سکایی/ اوستایی به معنی نخستین فرمانروایان قانونگذار و سود رسانها بوده و هردو گروه به خانواده زرتشت منسوب می باشند. در مورد مطابقت تیرتنکره های جین ها با سوشیانتهای زرتشتی گفتنی است که نام دوتن از آنان به اسامی چندرا پرابه (بسیار درخشان) که هفتمین تیرتنکره بشمارمیرود و نمینته (پروراننده نماز) بیست و دومین تیرتنکره به ترتیب با اوخشیت ارته (هوشیدربامی ، یعنی دارای قانون با شکوه و درخشان) و اوخشیت نمه (پرورانندهً نماز) تطابق دارند. نام سومین سوشیانت یعنی استوت ارته (پیکر و مظهر قانون مقّدس) با خود نام سپنداته زرتشت (زرتشت دارندهً قانون مقّدس) یعنی همان مهاویرای جینها یعنی بیست و چهارمین تیرتنکره مطابقت می نماید. در آیین جاین در جوانب این افراد باز نامهایی ذکر گردیده اند که متعلق به خود زرتشت می باشند. از آن جمله پسر دوم ریشابها (سپیتمه، جمشید) که با نامهای گوتمه شوارا ( سرود دان مقدس) و بهوبالی (در کنار زندگی کننده) آمده است.در مورد وی گفته شده است که وی بعد از درگذشت پدر برای کسب تاج و تخت پدر با برادر بزرگترش که به جانشینی پدر انتخاب شده بود، برخاست ؛ ولی بعد از یک سال مبارزه بر سر تخت و تاج، زمانی که داشت بر برادرش پیروز میشد ناگهان از عرصهً دنیای مادی و سیاست روی برتافت و به یک زندگی سخت فقیرانه و صوفیانه روی آورد که سر انجام بدنش از خزه و خزندگان و حشرات و پرندگان پوشیده شد و تنش لانهً آنها گردید. برادر فرمانروایش از این سرنوشت وی آن قدر متأثر شد که یک مجسمه به یادبود وی ساخت که پنجاه کمان بلندی داشت و آن را حتی خدایان و دیوان پرستش و تعظیم نمودند.پیداست که نام گوتمه شوارا (سرود دان مقدس) با گوتمه بودا (سرود دان منور) یاهمان گئوماته زرتشت (سرود دان زرین تن) پیوند می دهد. از سوی دیگر نام دیگر وی یعنی بهوبالی و نام پدرش ریشابها به وضوح یادآور همان اسطورهً ایرانی و اسلامی بُهلول عاقل دیوانه نما و هارون الرشید می باشد که از خویشاوندان نزدیک ومعاصر همدیگر به شمار آمده اند. بی شک این اسطوره در بازگشت از هند شکل اسلامی به خود گرفته است. از جانب دیگر پیداست در اسطورهً بهوبالی (شخص در کنار زندگی کننده) باشخصیت ایّوب تورات وقرآن سروکار پیدا می کنیم که طبق اساطیر بدن کرم زده اش را با صبر و شکیبایی بی مانندی که به صبر ایّوب (یعنی بر گماشته بر آزمایشهای سخت) مشهور گشته است، به امان حشرات مخلوق خدا رها کرده بوده است که در پس پردهً این شخصیت اساطیری باز شخص زرتشت نهفته است چه در کهن کتاب فضایل بلخ به صراحت ایّوب وزیر گشتاسب حاکم بلخ (یعنی شهر محل حکمرانی زرتشت ) به شمار رفته است. میدانیم گشتاسب (ویشتاسب) در اصل نام برادر بزرگ سپیتاک زرتشت (بردیه، زریادر) بوده که در حکومت عاجل وی شریک بوده است. همانطوریکه آیین جین می گوید مهاویرا (زرتشت، بودا) امربه محدود کردن و لغو مالکیت خصوصی و مالیاتها داده بود و این اساس همان امری است که نقش آسمانی آن در مکاتب جین و بودایی و زرتشتی تعبیر به کسب نیروانا (فّر) ازسوی وی گردیده است. این موضوع که آیینهای جین و بودایی میگویند مهاویرا / بودا به نیروانا (فنا فی الله) دست یافت یا همان موضوع دستیابی زرتشت به فره ایزدی همان است که در نزد درویشان رسیدن به مرحله ان الحّق بیان شده است یعنی همان شعاری که گویا منصور حّلاج را بر سر دار فرستاد. گفته شده است کسب نیروانا از سوی مهاویرا در سن هفتاد و دو سالگی وی صورت گرفت و این همان دورهً چهار ساله ای را نشان می دهد که گئوماته زرتشت (بردیه) از سوی برادرخوانده اش کمبوجیه- در غیاب سفرجنگی چهارسالهً او به مصر- به نابت سلطنت وی در ایران هخامنشی برگزیده شده بوده است. و وی در این عهد اصلاحات عمیق اقتصادی و فرهنگی خود را با تقسیم اراضی و بخشش مالیاتها و کوتاه نمودن دست کاهنان مردم فریب از اموال مردم انجام داده بود.این امر که در عهد باستان برای نخستین بار تجربه میشده است آن زمانی اتفاق افتاده که دنیای کهن ترکیبی از سیستمهای اجتماغی خشن و بیرحم عشیرتی، برده داری و فئودالی را تجربه می نموده است. از سوی دیگر در کنار اینها درخشش و مقام شامخ نیکان مادری وی یعنی کیانیان (مادها) - که امپراطوری جبّار آشوری را برای همیشه از روی زمین محو کرده بودند- و پدر خوشنام وی جمشید (سپیتمه، دامادو ولیعهد آستیاگ) که در شمال غرب فلات ایران حکومت می کرده و همچنین پرتو افشانی قهرمانیهای پدر خواندهً وی یعنی کورش (سلمان فارسی، سلیمان تورات و انجیل و قرآن)- که ضمن ربودن گنجهای پادشاهان، سیاستمداری رعوف بوده، وجههً جهانی زرتشت را چند برابر می نموده اند. در مورد معنی لفظی تیرتنکرهً جینها (معلمان و راهنمایان خداگونه) و نخستین تیرتنکره یعنی ریشابها (دانای خداگونه، جمشید، سپیتمه) گفتنی است که در شاهنامه فردوسی این معنی به صورت ادعای خدایی جمشید بازگویی شده است: منی کرد آن شاه یزدان شناس ز یزدان به پیچید و شد ناسپاس گرانمایگان را ز لشکر به خواند چه مایه سخن پیش ایشان براند چنین گفت با سالخورده مهان که جزخویشتن را ندانم جهان هنر در جهان از من آمد پدید چو من نامور تخت شاهی ندید جهان را به خوبی من آراستم چنان گشت گیتی که من خواستم خور و خواب و آرامتان از من است همان پوشش و کامتان ار من است بزرگی و دیهیم شاهی مراست که گوید که جز من کسی پادشاست به دارو و درمان جهان گشت راست که بیماری مرگ کس را نکاست جز از من که برداشت مرگ از کسی وگر بر زمین شاه باشد بسی شما را به من هوش و جان در تن است به من نگرود هر که آهرمن است گر ایدون که دانید من کردم این مراخواند باید جهان آفرین همه موبدان سر فگنده نگون چرا کس نیارست گفتن نه چون چو این کرده شد فر یزدان از اوی گسست و جهان شد پر از گفتگوی بسیار قابل توجه است که در اساطیر ده ده قورقود آذریها نام پدر عمران (امیران گرجیها، یعنی شاهزادهً بی مرگ، منظور همان گئوماته زرتشت) بگیل (یعنی خداگونه) آمده است. چنانکه گفته شد در اساطیر جین علاوه بر نام ریشابها خود عنوان تیرتنکره نیز مطابق پیشداد و سوشیانت اوستا به معنی فرمانروایان خداگونه و قانونگذار می باشد. در اینجا گفتنی است به همان تاریخ تولد مهاویرا/ زرتشت یعنی آغاز قرن ششم پیش از میلاد از تیرتنکره ای به نام ویکراما ارا(عزیز دوستدار شادیها) نامبرده شده است که بی شک اصل وی نیز به زرتشت (آرا، ایرج) برمی گردد. ضمناٌ روز تولد مهاویرا نیز نظیر زرتشت ماه مارس است که زرتشتیها آن را با ششم فروردین مطابق دانسته اند. نا گفته نماند شاگرد و مصاحب بزرگ مهاویرا نیز گوتمه (سرود دان) نامیده شده است که بی شک این نیز در اصل از اسامی و القاب خود وی بوده است. جالب است که نام شهر و دیار مهاویرا یعنی بیهار (ویهار، معبد) با نام معبد نوبهار بلح به معنی دیر نو یکی است، یعنی همانجایی که به زرتشت و بودا تعلق داشته است. ثانیاٌ چنانکه اشاره شد مهاویرا از نظر زمانی دقیقاٌ در ه